ابتکار شهید اسحاق عزیزی در عملیات «امام مهدی (عج)»

پس از آنکه فرماندهان ایرانی دریافتند که با جنگهای کلاسیک و شیوههای شناخته شده نمیتوان کاری را از پیش برد. برای همین طرح عملیاتهای چریکی و غیرکلاسیک را به اجرا گذاشتند.
بر همین مبنا عملیات «امام مهدی (عج)» روز 26 اسفند 1359 با هدف عقب راندن دشمن از شهر و منطقه سوسنگرد انجام شد. این عملیات به منظور انهدام دشمن در غرب سوسنگرد تا روستای «احیمر» طراحی شد. سپاه و بسیج با پشتیبانی ارتش حمله را آغاز کردند. دو ساعت بعد یعنی در ساعت 10 صبح عملیات با موفقیت انجام شد و رزمندگان که نمیخواستند در مواضع جدید استقرار یابند به عقب بازگشتند.
نخستین گام در این راستا، در 26 اسفند ماه 1359 و پس از دو ماه از آخرین تهاجم ناموفق ایران به قوای عراق برداشته شد.
براساس طرحی به نام «امام مهدی (عج)» که از سوی شهید «حسن باقری» طراحی شده بود مقرر شد تا رزمندگان سپاه با استعداد 200 حملهور و با سلاحهای معمولی و «آر. پی. جی»، از چهار محور به نیروهای عراقی در غرب سوسنگرد حمله کنند. حمله در ساعت 7:30 دقیقه صبح آغاز شد. دشمن غافلگیر شده و عملیات با سرعت غیرقابل تصوری پیش رفت.

با انهدام یک گردان تانک و یک گردان مکانیزه دشمن، نیروهای خودی به پیروزی رسیدند؛ اما به علت عدم تجربه کافی نیروها در این گونه عملیاتها و فقدان نیروی جایگزین برای تثبیت مواضع آزاد شده، پس از گذشت یکی دو روز، عراقیها به مواضع پیشین خود بازگشتند.
با این وجود، پس از گذشت شش ماه از جنگ و هجوم همه جانبه ارتش عراق به خاک ایران، نخستین پیروزی روحیه بخش برای رزمندگان ایرانی به دست آمد. در جریان این عملیات محدود تعدادی 168 تن کشته و زخمی و اسیر شدند. همچنین 13 تن از نیروهای عمل کننده سپاه پاسداران به شهادت رسیدند و این چنین سرآغاز عملیاتهای (محدود) غیر کلاسیک جنگ، با موفقیت به اتمام رسید.
طراح عملیات
«اسحاق عزیزی» طراح این عملیات که فرمانده گردان بود و بعدها به شهادت رسید، توانست در حالی که عراقیها در مجاورت دیوارهای شهر سوسنگرد، حضور داشتند با خفر چندین کانال، رزمندگان را از زیر خانههای شهر که دشمنان در آنجا حضور داشتند عبور داده و به نقاط مشخصی، در کنار اردوی دشمن برساند. در عملیات «تپههای الله اکبر» که دو ماه پس از عملیات امام مهدی (عج) انجام شد، همین طرح با پیروزی اجرا شد.
شهید اسحاق عزیزی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پاسداران پیوست وعضو «گردان 3» از پادگان ولیعصر (عج) شد. چون پاسدار فعالی بود دردرگیریهای کردستان وجودش بسیار موثر بود تا اینکه جنگ تحمیلی آغاز شد. او به دلیل لیاقتی که داشت یکی از فرماندهان عملیات جبهه سوسنگرد شد که در روز هشتم فروردین ماه سال 1360 بر اثر ترکش خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل آمد. او یک کارگر فعال در کارخانه چرمسازی بود.

این فرمانده شهید در وصیتنامهاش نوشته است:
بسمالله الرحمن الرحیم
با سلام به رهبر کبیر انقلاب
من برای اسلام و قرآن به سپاه رفتم و الا در بیرون شغل آزاد داشتم و زندگیام تأمین بود. توی سپاه به خاطر خدا رفتم و هدف خدا بود و به نظر من هیچ چیز بالاتر از اسلام نیست البته اسلامی که صحبت از آن میشود اسلامی است که امام میگوید و همه ما به خاطرآن اسلام حاضریم که شهید بشویم.
من این چند کلمه صحبت که میکنم برای آن است که بعد از من همه چیز روشن باشد تا موقعی که همسرم پیش بچهها باشد و با آنها زندگی کند مسئولیت بچهها با اوست اگر بعد از من حقوقی دادند در همین خانه که مبلغی هم بدهکاری دارد زندگی بکنید و تقاضا دارم که کسی دخالتی به هیچ وجه نکند.
وسلام علیکم و رحمت الله
ادامه مطلب
ایستاده با درخشان

با پیروزی انقلاب اسلامی ایران در بحبوحه روزهای تلخ درگیریها و تحرکات گروهکهای معاند و تجزیهطلب، غرب کشور و بهویژه کردستان دچار ناامنی و آشوب شده و بخشی از مأموریت مقابله با این اشرار به تیزپروازان هوانیروز محول شد.
درخشان در هوانیروز
وضعیت سنندج بهکلی دگرگون است و تمام امید مردم غیور کرد که حال اسیر چند مزدور وطنفروش شدهاند به ارتش است و مقاومت دلیرانه پادگان سنندج، تنها راه ارتباطی برای تأمین مهمات، تخلیه مجروحین و آذوقه بالگردهای هوانیروز است. 214 ها در پناه همپا کبراها میآیند و جانفشانی میکنند و میروند از زمین و زمانبر روی پادگان آتش میریزند و این کبراهای هوانیروز هستند که هم از 214 ها حفاظت میکنند و هم شلیک راکت و مسلسلهایشان نقطه امیدی است برای نظامیهای درون پادگان ...
آنقدر حجم آتشبر روی پادگان زیاد است که بالاخره یکی از سیمرغها را میزنند سیمرغی که هدایتش بر دستان پیشگاه هادیان و درخشان است دلاورانی که در چندین نوبت بهواسطه همپا 214 ها آتش سنگینی بر روی مهاجمان ریختهاند ...
روز سوم اردیبهشتماه 1359 است و هوانیروز برای حفظ تمامیت ارضی ایران یکی از زبدهترین خلبانان خود را از دست داد خلبانی به نام نامی شهید سرلشگر محسن درخشان لازم به ذکر است احمد پیشگاه هادیان نیز بهشدت مجروح و به عقب تخلیهشده است درگیریها همچنان ادامه دارد و امید است با حضور موثر خلبانان هوانیروز و نیروهای ارتش سنندج تا چند روز دیگر پاکسازی شود ...
شهادت ایستاده درخشان
شهید محسن درخشان، آن ستاره پرفروغ آسمان پرواز نیز در مأموریتی ویژه به همراه همرزمش به کردستان اعزام و پس از نبردی سخت با اشرار اسیر کینهتوزان جداییطلب شد و پس از تحمل روزها شکنجه و سختی سرانجام درحالیکه ایستاده در خاک دفن شده بود روحش به آسمان رفت و پیام مظلومیت او جریان ساز تاریخ شد.
شهلا درخشان خواهر شهید درخشان بابیان مختصر خاطرات و ویژگیهایی از برادر شهیدش گفت: محسن که فرزند ارشد خانواده بود در سال ۱۳۳۴ در قصرشیرین متولد شد و در همان اوایل کودکی همراه خانواده به کرمانشاه آمد.
خواهر شهید درخشان پیرامون نحوه شهادت برادرش میگوید: محسن وقتی با اشرار درگیر میشود به دلیل تیراندازی ضدانقلاب بهسوی بالگردش مجروح شده و درنهایت مجبور به فرود میشود و پس از فرود نیز با آن وضعیت به سمت ضدانقلاب تیراندازی میکند اما درنهایت کمکخلبان موفق میشود از مهلکه نجات یابد و محسن نیز توسط تعدادی از اهالی منطقه به بیمارستانی در سنندج منتقل میشود.
یکی از بستگان شهید درخشان نیز در این رابطه گفت: آن زمان من ۱۴ سال داشتم که خبر مفقودالاثر شدن پسرعمویم را شنیدم، همسر دخترعمویم بهاتفاق چند تن از نیروهای هوانیروز برای یافتن نشانی از شهید درخشان به کردستان رفته و همهجا را به امید یافتن نشانی از او جستوجو کردند تا اینکه محسن را در یک سیاهچال در گورستانی دستهجمعی درحالیکه باسیم خاردار بستهشده بود و بر صورتش عسل مالیده بودند، یافتند.

نسرین درخشان افزود: ضدانقلاب کوردل پسازاینکه محسن برای درمان جراحتش به بیمارستان انتقالیافته بود به بیمارستان یورش برده و پرستار بخش را به شهادت رساندند و محسن را با خود بردند و روزها او را شکنجه و آزار کردند و درنهایت به صورتش عسل مالیده و در کمال مظلومیت شهید کردند.
وی بیان کرد: پیکر محسن را در حالی یافتند که ایستاده در چاه دفن شده و صورتش به دلیل نیش حشرات از بین رفته بود و با پلاک و نشانیهایی همچون قد و قامت رعنایش شناسایی و سپس با بالگرد به کرمانشاه منتقل کردند.
خانم درخشان اظهار داشت: روزی که پیکر محسن را به کرمانشاه آوردند خواهرش به بیمارستان ۲۰۰ تختخوابی رفت تا شاید ردی از برادرش بیابد اما ناگهان صدای بالگردی را شنید که در بیمارستان فرود آمد و وقتی از نگهبان نام و نشان برادرش را جویا شد او گفت الآن یک شهید آوردند به نام محسن درخشان... ۴۰ شبانهروز در عزای محسن بودیم و زمانی که میخواستیم پیکر محسن را در خاک قرار دهیم دوست صمیمیش ارسلان فیض بسیار بیقراری میکرد و همانجا با شهیدمان عهد کرد که تا یک هفته دیگر کنارت هستم و همانگونه نیز شد و آن دوست وفادار نیز به خیل شهیدان پیوست.
سرلشگر خلبان محسن درخشان در روز سوم اردیبهشت سال ۵۹ به شهادت رسید و با رفتن او هوانیروز جمهوری اسلامی ایران یکی از بااخلاقترین و زبدهترین خلبانانش را از دست داد و امروز پیام آزادیخواهی او و نیز دفاع از مظلومان و پایبندی به آرمانهای امام و شهدا آویزه گوش همگان شده است.
فرآوری: سامیه امینی
بخش فرهنگ پایداری تبیان
ادامه مطلب
آرامش جانباز نخاعی با یاد خدا

کمتر قائمشهری پیدا میشود که با فضای دفاع مقدس آشنا باشد ولی جانباز عسکری آهنگرخطیر را نشناسد، جانباز قطع نخاعی از گردن که اگر با او به گپ و گفت بنشینی، غبار خمودی و ایستادیی از انسان زدوده میشود، در ادامه، گفتوگو با این جانباز عزیز را میخوانید.
آقای آهنگرخطیر قبل از این که وارد گفتوگو بشویم، لطفاً خودتان را معرفی کنید.
عسکری آهنگرخطیر هستم، جانباز 70 درصد، سال 65 در عملیات آزادسازی شهر مهران ـ کربلای یک ـ جانباز شدم.
رک و صریح بفرمایید با این وضعیت چگونه کنار میآیید؟
خودم نمیدانم ولی به نظرم خداست که این شرایط را برایم معنا بخشیده تا با وضعیتی که دارم احساس پوچی نکنم کنار آمدن با درد و مرارتهایی که شرایط بدنیام بر من وارد میکند، همیشه یک چیز را در من جاری میکند و آن هم وجود خداست.
الان دو سه روزی است کسالت دارم و نمیتوانم از تخت جدا شوم ولی باور کنید، راحتم؛ احساس آرامش دارم، نمیدانم تا چقدر با وضعیت جسمی جانبازان قطع نخاعی آشنایی دارید، یکی از مشکلات ما زخم بستر است که اگر دقت نکنیم، بدنمان زخم میشود که این خودش مکافاتی دارد ولی به شکر خدا، دمیده شدن هدیه صبر به وجود ما، این دردها را برایمان شیرین کرده است.
تا بهحال شده پشیمان باشید؟
اصلاً و ابدا، من به ثانیه ثانیه این لحظات افتخار میکنم، هدف و مقصودمان، این مشکلات را برایمان معنا بخشید، ما با خدا معامله کردیم، آیا میشود پشیمان باشیم؟! بگذارید یک مثالی برایتان بزنم، شما میروید داخل مسجد، یکی بلند میشود و میگوید برای کمک کردن به فلانجا هر کس توان دارد، کمک کند، تو که در توانت هست، کمک میکنی، چه حسی به تو دست میدهد؟ به نظرم کسی نیست که از یاریرساندن، لذت نبرد، «هل من ناصر ینصرنی» امام حسین (ع) یاریخواستن خدا از بندگان است، امام حسین (ع) چون ولی خداست خواستن او مددخواستن خداست، ما به ندای ولیفقیه زمان خود لبیک گفتیم که جانشین امام عصر (عج) است.
ما در جنگ به یاری خدا رفتیم تا بندگی خود را ثابت کنیم، به نظر شما این پشیمانی دارد؟ باور کنید حتی هنوز در تنهاییام به خدا نگفتم چرا روزگارم را اینگونه رقم زدی، یک حس قویای در من وجود دارد که به من میگوید تو بیهوده زندگی نکردهای، تو را خدا بیهوده خلق نکرده، آرامشی را که امروز من در مردم میبینم، مرا آرامش میدهد.
آقای آهنگرخطیر! آیا همه جانبازان چنین نگاهی به شرایط خود دارند؟
خُب این طبیعی است که تعدادی پیدا شوند حتی از گذشتهشان هم پشیمان شوند ولی بیشتر جانبازان عزیزمان چنین دیدگاهی را دارند، البته من دوست دارم به آن دسته از دوستان که از گذشتهشان پشیمان شدند، مواردی را یادآور شوم.
بفرمایید.
خیلی از این افراد که از گذشتهشان اظهار پشیمانی میکنند بهخاطر این است که آنها خیال میکنند برای شخص یا گروهی به جبهه رفتهاند و الان وقتی میبینند آن اشخاص و گروه از آن چه میگفتند، عدول کردهاند؛ آنها میگویند پس ما که با حرف آنها به جبهه رفتهایم کار عبثی مرتکب شدهایم.
این نوع تحلیل اساساً اشتباه است، ما برای رضای خدا به جبهه رفته بودیم، اگر به عنوان مثال ما میگوییم به فرمان امام خمینی (ره) رفتهایم به این دلیل است که فرمان امام خمینی (ره) برای خدا بود و همه یقین به اخلاص فرماندهنده داریم، لذا اینگونه بیان میکنیم، مثلاً این حوادث اخیر را درنظر بگیرید، خیلی از این آدمها که مجرم بودند، در زمان شاه زندانی سیاسی کشیدند، در دوران جنگ حضور داشتند و شاید جانباز و حتی خانواده شهید هم باشند، اینها اصلاً ملاک نیست، ملاک راهی است که امروز آنها دارند در آن گام برمیدارند.
اگر با راه شهدا و اهداف شهدا مغایر نبود، اینها محقاند ولی اگر مغایر بود، ما نباید امام و شهدا را برای آنها خرج کنیم، بودن ملاک نیست، باید ببینیم امروز چه هستند، ما نباید انقلاب را با افراد مقایسه کنیم بلکه باید افراد را با انقلاب مقایسه کنیم، باید ببینیم افراد تا چه حدودی از مبانی انقلاب را در خود دارند، متاسفانه امروز خیلیها میخواهند اندیشه انقلاب را شبیه اندیشه افراد و یا احزاب بکنند، در صورتی که باید برعکس اتفاق بیفتد.
این افراد و احزاب هستند که باید اندیشه خود را با اندیشه انقلاب تطبیق دهند و در پایان اینکه باید چشم دل را بگشاییم، مشکل خیلی از افراد این است چشم دل را بستهاند و همه چیز را با چشم سر نگاه میکنند، چشم سری که غفلت زده شده است.
آیا هنوز مسئولیتی را در قبال جامعه در خود احساس میکنید؟
مسئولیت هیچ وقت از یک انسانی که میخواهد راه کمال را بپیماید سلب نمیشود، انسان بیمسئولیت، انسان نیست، شاید باورتان نشود، من بعضی از جانبازان را میشناسم که در رفتار خود خیلی دقت دارند، میترسند خدای ناکرده اشتباهی از آنها سر بزند که این اشتباه لطمه به ارزشها بزند، این دقت در رفتار، نخستین وظیفه و مسئولیت ما در جامعه امروزی است و اما مسئولیتهای دیگر، به نظر من، یک جانباز هیچ تفاوتی با یک انسان از نظر جسمی سالم، ندارد، چون رشد و تعالی به درون و ذهن انسان ربط دارد، پا، دست و اعضای دیگر انسان برای رسیدن به تعالی درونی، شاید حکم ابزار را داشته باشند ولی اصل نیستند، شاید جایگزینی را که برای دست و یا مثلاً پا درنظر میگیریم بتواند همان کار دست و یا پا را انجام دهند، به نظر من اگر ما برای تربیت درونی خود تلاش کنیم، آن وقت میبینیم هیچگاه مسئولیت از ما سلب نمیشود.
آیا در فعالیتهای اجتماعی حضور دارید؟
به اندازه وسع و توانم، بله! بیشتر آن بر میگردد به فعالیتهای فرهنگی، مدتی داشتم وصیتنامه شهدا را تایپ میکردم، کلی از وصیتنامههای شهدای قائمشهر را با یک انگشت تایپ کردم، جدا از این که در یک فعالیت فرهنگی سهمی از خود بهجا گذاشتم، یک ثمره دیگری برای خودم داشت و آن این که با محتویات فکری شهدا کاملاً آشنا شدم، البته تمام زحماتم با خرابشدن کامپیوتر و پاک شدن محتوای آن به هدر رفت ولی آنچه که برایم ماند، سطر سطر وصیتنامه شهداست که میشود آن را بهترین توصیهنامه بشری نامید.
دوست داریم چند کلمه را برایمان تعریف کنید ابتدا جانباز ...
نخستین چیزی که بعد از شنیدن جانباز به ذهنم خطور میکند، صبوریت است، جانبازی با صبوری معنا پیدا میکند، اگر جانبازی، صبور نباشد، او جانباز نیست، مصدوم جنگی است، مجروح جنگی است، مجروح و مصدوم جنگی که صبوریت به خرج دهد، به مقام جانبازی میرسد، صبر برای خدا، صبر برای اسلام، اینها از یک مجروح جنگی جانباز میسازد.
شهید ...
شهادت یک مقام است و شهید، به دست آورنده آن مقام، مقام شهید را خداوند در قرآن بهخوبی تشریح کرده است؛ «عندربهم یرزقون» این کم مقامی نیست، شهید بهترین مخلوق خداست، چرا که به مقام اخلاص رسیده و مقام اخلاص، یکی از شروط رسیدن به مقام شهادت است.
در پایان اگر مطلبی هست، بفرمایید.
امید است که سرباز ولایت باقی بمانیم، دعای من ختم به خیر شدن در این دنیاست، همیشه دعا میکنم عاقبتم ختم به راه شهدا و امام شود، نه راه گمراهان و غرق در دنیاشدگان.
ادامه مطلب
خاطراتی خواندنی از شهید چمران

آنچه در ادامه میخوانید روایتی از این بعد از شخصیت شهید چمران است که به بهانه سالگرد شهادت این عارف مجاهد آمده است.
روایت زیر از زبان "سیدعباس حیدر راکوبی" عضو دسته موتورسواران جنگهای نامنظم بیان شده، که طی آن نحوه عضویت و پیوستن خود و دوستانش را به این ستاد بازگو کرده است.
نحوه آشنایی با شهید چمران
دکتر چمران یک روز جمعه آمد به پیست موتورسواری گیشا و پرسید که نمیترسید با این سرعت بالا از تپهها پایین میآیید؟ گفتیم نه.
گفت میتوانید در جبهه همین کار را انجام دهید؟ گفتیم بله. گفت آنجا شرایط فرق دارد و زیر آتش دشمن است. چون تجربهای از جنگ نداشتیم گفتیم مسئلهای نیست. فکر کردیم جنگ مثل فیلمهایی است که دیده بودیم.
ما یک عده موتورسوار بودیم که از همه جای تهران به اطراف شهر میرفتیم و موتورسواری میکردیم. یک روز آقایی به اسم محسن طالب زاده آمد و گفت که وزیر دفاع آمده. ما شنیده بودیم که دکتر چمران وزیردفاع است و چند سخنرانیاش را گوش کرده بودیم. آمد به پیست و ما هم رفتیم به دیدار ایشان. لحن خوبی داشت و به همین دلیل محو کلامش شدیم. تکیهکلامش عزیزجان بود. با ما احوالپرسی کرد و از وضعیت موتورسواری پرسید. خیلی خاکی برخورد میکرد. انگار نه انگار وزیر دفاع است.
به من گفت: "بچه کجایی؟"
گفتم: "میدان خراسان."
گفت: "من هم بچه سرپولک هستم."
پرسید: "چند وقت است که موتورسواری میکنی؟"
گفتم: "پنج، شش ساله."
گفت: "آقای طالب زاده چند موتورسوار را همراه کرده که به جبهه بیایند. اگر شما هم دوست داشتید، بیایید نخست وزیری تا به جبهه اعزام شوید. آنجا نیروهای مخصوص هستند که اگر شما با آنها همراه شوید، پدر عراقیها در میآید."
با همین لحن بیان کرد و ادامه داد ما ستاد جنگهای نامنظم تأسیس کردهایم و شما خوب است به آنها بپیوندید.
اواخر آبان بود که به جبهه اعزام شدیم. همان اول گفتند که جایی که میروید جبهه است و توپ و خمپاره دارد و حلوا خیرات نمیکنند. یک قطار را هم همان روزها منفجر کرده بودند.
ما را با اتوبوس و موتورهایمان را به اضافه موتورهای نخستوزیری با کامیون به اهواز بردند. اتوبوس هم نیمهشب در مسیر چپ کرد و شیشههایش شکست. به اهواز رسیدیم و ما را در یک مدرسه مستقر کردند. بعد فرستادند به اردوگاه درب خزینه برای آموزشهای لازم.
البته ما آنجا را به پیست موتورسواری تبدیل کردیم، ولی جلویمان را گرفتند و آموزش دادند. دوباره برگشتیم اهواز و موتورسوارها را در ستاد جنگهای نامنظم در ساختمان استانداری خوزستان مستقر کردند. یک اتاق متعلق به آقای چمران بود، یک اتاق متعلق به رهبر معظم انقلاب ـ که آن زمان با دکتر چمران به اهواز آمده بودند ـ و یک اتاق هم داده بودند به ما موتورسوارها.
ما شنیده بودیم که دکتر چمران وزیردفاع است و چند سخنرانیاش را گوش کرده بودیم. آمد به پیست و ما هم رفتیم به دیدار ایشان. لحن خوبی داشت و به همین دلیل محو کلامش شدیم. تکیهکلامش عزیزجان بود.
اولین بار حضرت آقا را آنجا دیدم. یکبار با موتور از پلههای ساختمان بالا میآمدم که خوردم زمین. حضرت آقا خندیدند و گفتند چرا با موتور از پلهها بالا میآیی که اینطوری بشوی؟ خیلی خاکی با ما رفتار میکردند.
یکبار که بنی صدر با آن بِلِیزِرش آمده بود استانداری جلوی ماشینش تکچرخ زدم و مسافتی را رفتم. حضرت آقا جلوی در استانداری ایستاده بودند. من را که دیدند خندیدند و گفتند: "من را هم سوار موتورت میکنی؟"
سر نترسی داشتند، خیلیها جرأت نمیکردند سوار موتور امثال ما بشوند، ولی آقا خودشان خواستند سوار شوند. خیلی خاکی بودند. لباس نظامی به تن داشتند و مثل بسیجیها بودند.
شکار نفربر با موتورسیکلت
دکتر چمران با تعدادی از لبنان آمده بود. تعدادی از آن لبنانیها بعداً در جنگ شهید شدند. آنها را هم میدیدیم. یکی دو هفته اول به آن شکل کاری با ما نداشتند. ولی بعد مأموریتها شروع شد. ما آنچنان جنگ کلاسیک نداشتیم. حملات را دکتر چمران طراحی میکرد و به صورت جنگ نامنظم انجام میداد. ما را فرستادند به یک اردوگاه. میخواستند در منطقه "طراح" عملیات کنند. ما را در روستای "کوت سیدنعیم" در نزدیکی پادگان حمیدیه مستقر کردند. با آقای قمردوست رفتیم برای شناسایی. بالگردها و هواپیماهای خودی و دشمن هم منطقه را میزدند. ساعت یازده صبح اولین روزی که وارد منطقه شدم یک نفربر چرخدار pmp را با آرپی جی زدیم. بعد با موتور برگشتیم عقب. من در عملیاتها و شناساییهای زیادی شرکت داشتم. ما کلاً 13 موتورسیکلت بودیم که بین لشکرها و گردانها تقسیم شده بودیم ولی محل استقرار ما یکجا بود، مدرسه ای در پادادشهر اهواز بود به نام طالقانی.
پرش در میان ماسه و رمل
یکی از مهمترین جاهایی که موتورسیکلتهای ما به کار آمد تپههای الله اکبر بود. هیچ تانک، نفربر و وسیله نقلیه ای نمیتوانست در ماسهها و رملهای آن منطقه حرکت کند ولی موتور کراس این توانایی را داشت. یک حمله از این منطقه به عراقیها کردیم که آنها باورشان نمیشد و به همین دلیل 35 کیلومتر عقب نشینی کردند. دکتر چمران گفت که چند موتورسیکلت باید خمپاره انداز 120 را ببرند به تپههای اللهاکبر.
منطقه چون رملی بود هیچ وسیلهای نمیتوانست این کار را نجام دهد. خمپارهها را نیروها با دست میآوردند ولی خمپارهاندازهایش را ما بردیم. دکتر چمران نبوغ بالایی داشت. به این وسیله دشمن را غافلگیر کرد چون آنها فکرش را نمیکردند که ایران بتواند در تپههای الله اکبر، سلاح سنگین مستقر کند. 16،15 قبضه خمپاره انداز را بردیم. در نتیجه شلیک از این تپهها جاده تدارکاتی عراقیها، روستای خرما و مناطق دیگری به دست نیروهاى ما افتاد. عراقى ها مجبور شدند کار تدارکاتى را از جادهاى انجام دهند که 160 کیلومتر دورتر بود.
موتورسوارى در ماسه را در کویر یاد گرفته بودیم. ما در تپههاى اللهاکبر موتورسوارى مى کردیم. تپهاى بود به نام تپه سبز که از آنجا تجهیزات میرساندیم به بچه هایى که در کمین بودند. گاریهاى کوچکى درست کردیم و بستیم به موتور. خمپارهاندازها را مى گذاشتیم در این گارى ها و مى بردیم.
صبح زود این وسایل را مى بردیم. عراقى ها فکر نمى کردند ما مى خواهیم چیزى مستقر کنیم و به همین دلیل خیلى حساس نبودند. بالگردهایشان براى شناسایى مى آمدند، اما براى دانستن موقعیت پیاده ها اصلاً فکرش را نمى کردند که ما بتوانیم خمپاره انداز مستقر کنیم.
بعد از اینکه عراقى ها را مجبور کردیم 35 کیلومتر عقبنشینى کنند، چندین اسیر گرفتیم. در هنگام بازگشت من جلوى کامیون هاى اسرا تکچرخ مى زدم. در کوت سیدنعیم آقاى مهندس چمران جلوى من را گرفت و گفت چرا تکچرخ مى زنى؟ گفتم از خوشحالى است آقا.
فرار از مهلکه
فرمانده گردان آتشبار فولى آباد اهواز آمد به روستایى به نام "عباسى" که ما مستقر بودیم. اهواز را با موشک مى زدند و آنها مى خواستند بدانند عراقى ها از کجا شلیک مى کنند، گفتند از همین حوالى روستاى عباسى شلیک مى کنند، ولى ما میخواهیم نقطه دقیق آن را شناسایى کنیم. در کنار رودخانه کرخه 6،5 کیلومتر با این فرمانده و معاونش رفتیم. روستایى بود به نام "سعدون حمادى". بعداً فهمیدیم محل استقرار موشک ها همینجاست. نزدیک بود اسیر عراقیها بشویم. در یک لحظه فرمانده گردان شروع کرد به شلیک کردن و من با آخرین سرعت حرکت کردم.
آن روز باید شهید مى شدیم، اما قسمت نبود ولى فهمیدیم از کجا شلیک مى کنند. روستا کاملاً دست عراقیها بود و کسانى که با لباس معمولى ساکن بودند با عراقى ها بودند. آمدیم به دکتر گزارش دادیم. چند اکیپ فراهم کردند و آن روستا را زیر آتش گرفتند. عراقى ها هم پایگاه موشکى خود را از آنجا بردند.
ادامه مطلب
رمضان در آتش

بهراستی نوشتن از شهدا سخت دشوار است، چگونه میتوان سِّر آفتاب تابان را در کلمات جستجو کرد، عقل درمیماند و تنها عشق است که معنای بانگ الرّحیل را معنا میکند، باید رفت، عقل میگوید بمان و عشق میگوید برو و عقل و عشق را خدا آفرید تا انسان با انتخاب میان این دو معنا شود.
صبح شد و قافله عشق عازم سفر به عرش ملکوت شد، خدایا، چگونه تو باب رحمت خاص را بر آنان گشودی؟ راهی که این قافله پیمود، تنها از عشق برمیخیزد و بانگ الرّحیل در صبح و از کربلا متجلی میشود، بهراستی این راحلان کاروان نور به کدامین دعوت لبیک گفتند؟ به حرف عاقلان که میگفتند بمان وقعی نگذاشتند و به امام (ره) لبیک گفتند، زیرا امام عاشقان، بهدرستی واژه عشق را برای آنان معنا کرده بود و باب شیدایی را بر مشتاقان لقای حق نشان داده بود. ازاینرو بود که سینهها سرشار از آسمان عشق شد و قلبها چون چشمه خورشید جوشید.
یاران امام شتاب کنید که ما همگی مسافریم و کربلا در این زمان انتظار میکشد تا خود را از دام وابستگیهای دنیای فانی جدا کنید و زنجیر اسارت خاک را از پا بگشایید و در رکاب امام عشق قرار گیرید...
در عکس، شیر مردی از قافله عشق را ببین که چگونه مسافر این دیار را در آغوش گرفته است، انگار ملائک بالهای خود را در زیر پیکر پاک شهید گستراندهاند و همگی به کمک آمدهاند تا سبکبالی عاشق را در لیلهالقدر عملیات رمضان به دست قافلهسالار و امام شهدا برسانند، این جاذبه عشق است که قطرات خون امام خود را درگذر زمان همچون ستارگان در دل کهکشان پاشیده است و ره جویان عشق، چه زیبا این مسیر را دریافتند و راه قبلهٔ نور را با کلمات امام راحل فهمیدند و قدم در وادی شهادت گذاشتند. ای همسفران معراج حسین، شما برگزیدگان تاریخ خدایید و ازاینروست که حسین شمارا در معراج عشق پذیرفته است. راز این انتخاب را کسی خواهد فهمید تا بال در بال کبوتران حرم اُنس بیفکند و چه زیبا توانستید در این معنا غوطه ور شوید. کلام برای درک این معنا عاجز است و بازکننده این راز، تنها سکوت است و نه کلام.
حمیدرضا زمانیان از حضورش ر ملیات رمضان اینگونه روایت میکند: مرحله سوم یا چهارم عملیات رمضان بود. بنده به همراه دو نفر از برادران واحد دیدهبانی از جبهه سر پل ذهاب به قرارگاه کربلا مأمور شده بودیم. ازآنجا ما را فرستادند به لشکر عاشورا چون آن زمان هنوز دیدهبانی لشکر عاشورا راهاندازی نشده بود.
بنده بهاتفاق آقای مقدم ـ که از تهران اعزامشده بود ـ قرار شد بهعنوان دیدهبان نفوذی همراه گردان شهید مصطفی خمینی در این مرحله عملیات شرکت کنیم. عصر بود، با (سردار شهید) نجفی که مسئول ما بود به مقر گردان رفتیم و پس از آشنایی با فرمانده گردان فرصتی پیش آمد که سهنفری یکگوشه خاکریز دعای توسل بخوانیم که من فکر میکنم این دعای توسل با همه دعاهایی که تابهحال خواندهام فرق میکرد، اولاً توجهمان فقط به خدا بود، دوم اینکه از همه عواملی که در پیروزی نقش داشتند، ناامید شده بودیم و هیچچیز را غیر از خدا عامل موفقیت نمیدانستیم.
حوالی ساعت ده شب، گردان، عملیات خودش را شروع کرد، چون انجام عملیات در مراحل قبل موفقیتآمیز نبود دشمن با آمادگی کامل منتظر حمله رزمندگان اسلام بود. لذا وقتی درگیری شروع شد با آتش شدید انواع سلاحهای خود با نیروهای ما میجنگید، پس از درگیری شدید با یاری خدا خط عراقیها شکست و ما دو نفر دیدهبان همراه فرمانده گردان به سمت اهداف حرکت کردیم. با توجه به تلفات زیاد حدود یک گروهان از گردان باقیمانده بود. پس از دو ساعت راهپیمایی، گردان سمت راست را پیدا کردیم که قرار شد همانجا یک خط پدافندی تشکیل بدهیم. بافاصله روی زمین مستقر شدیم. بعد از اذان صبح بود که مسئول عملیات لشکر، (شهید) بهوسیله یک دستگاه جیب پیش ما آمد و قرار شد مقداری برگردیم عقب و پشت خاکریزی که همان شب احداثشده بود، مستقر شویم. بهصورت نیمخیز و بدو رفتیم سمت خاکریز، آسمان کمی روشنشده بود، نیروهای دشمن که متوجه حضور ما شده بودند، با تیربار ما را زیر آتش گرفتند. صدای وزوز تیرها بهخوبی شنیده میشد. ولی شکر خدا گلوله به کسی اصابت نکرد، پشت خاکریز مستقر شدیم و شروع کردیم به حفر سنگر انفرادی.

با روشن شدن هوا، عراقیها که متوجه حضور ما شدند با تانکهای خود به سمت خاکریز حرکت کردند زمین منطقه بهصورت بود که سمت دشمن، زمین بالاتر از ما بود که همین امر موجب میشد تانکهای عراقی به جاده تدارکاتی ما مسلط باشند. نیروهایی که مقابل ما مستقرشده بودند از تیپ 10 زرهی عراق بودند، آنها از یگانهای متخصص و ورزیده عراق بودند که توان و مهارتشان درصحنه کاملاً مشهود بود، چون تعدادی از تانکها و لودرهای ما را با یک گلوله زدند.
با یک شناسایی که سراسر خاکریز انجام دادم، متوجه شدم الحاق بین گردانهای چپ و راست صورت نگرفته و این خاکریز که طول آن حدود دو کیلومتر بود، چپ و راست آن خالی است نیروهای عراقی حداکثر توان خود را بهکاربرده بودند تا خاکریز را محاصره کنند، ساعت ده صبح بود که متوجه شدم از سمت راست بهطرف ما تیراندازی میشود. همان موقع بادهای شنی شروع شد. وزش باد اینقدر شدید شد که دید هر دو طرف محدود شد بهطوریکه حوالی ساعت دوازده که عراقیها خیلی به ما نزدیک شده بودند، اینقدر بادهای شنی زیاد شده بود که تا فاصله دومتری را هم نمیشد تشخیص داد. این از امدادهای غیبی بود که آنها نتوانند به ما آسیب برسانند. به نیروهای خودی دستور عقبنشینی دادند که به سمت عقب حرکت کردیم. یقین دارم این از ثمرات خواندن دعای توسل بود که هم شب عملیات مشکلی پیش نیامد و هم خداوند در روز به رزمندگان اسلام لطف کرد و با وزش بادهای شنی، چشمشان را کور و آنها را زمینگیر کرد.
فرآوری: سامیه امینی
بخش فرهنگ پایداری تبیان
ادامه مطلب
غواصی از 175 دستبسته

از مدرسه تا سپاه
صدایش سادگی و مهربانی مادری بی غل و غش را در ذهن تداعی میکند. برای لحظهای از هیاهوی دنیای شهری در ذهن دور میشوی و به دل مهربان مادری ورود پیدا میکنی که آهنگ لبخندش تلختر از مویههای شبانهاش است. کهولت سن گاهی او را مجبور میکند بریده و شمرده سخن گوید. سخن از فرزندش، پسری که در چشم مادر 18 بهار را بیشتر تجربه نکرده بود.
خدیجه نودهی وقتی اسم امیر را بر زبان میآورد گویی طعم شیرین خنده بر لبانش نقش میبندد اما تداعی خاطرات و نبود فرزند، اندوه تنها حسی است که سالها با او عجین شده است. مکث میکند، جز حس گرمای وجود یک مادر دریادل برای ثانیهای صدای دیگری به گوش نمیرسد.
سخن میگوید: امیر 17 ساله بود که وارد سپاه شد و من و خانواده از این موضوع خبر نداشتیم. تمام مدت فکر میکردم در مدرسه در حال درس خواندن است غافل از اینکه به سپاه میرود. بعد از مدتی که متوجه شدم یک روز دنبالش به مدرسه رفتم و گفتند رفته بسیج. حدود ساعت 11 بود رفتم مسجد و صدایش کردم و گفتم: «مگه نباید الآن تو مدرسه باشی و درس بخوانی اینجا چیکار میکنی.» گفت مادر جبهه هممدرسه است، اصرار به رفتن داشت و من دائم در کارش نه میآوردم تا شاید منصرف شود. زمان اعزام رزمندگان شده بود و او خود را آماده کرده بود که با همقطاران عزم سفر کند برای همین بعد از خداحافظی از خانواده در محل اعزام حاضر شد. با دیگر سربازان سوار بر ماشین شده بود که خود را به هر صورتی بود به آنان رساندم و با سرعت وارد اتوبوس شدم و دستش را کشیدم و بازور پایین آوردمش و ماشین بدون امیر حرکت کرد. بعد از اعزام سربازان امیر طاقت نیاورد و مدتی نگذشته بود که دوباره عزم رفتن کرد و با اصرارهای او من هم تسلیم خواسته او شدم و تنها دعایم را بدرقه راهش کردم.
امیر در والفجر 8 سه ماه بهعنوان غواص خدمت کرد. یکبار بعد از عملیات وقتی به خانه آمد همراه خود لباسهای غواصی که آغشته به گل بود را آورده بود. تمام آنها را شستم و خوشحال بودم که فرزندم بازگشته اما این دیدار چندان طول نکشید و دوباره عزم رفتن کرد، چون قرار بود در عملیات کربلای 4 شرکت کند. او هم غواص بود و هم بیسیمچی. این آخرین دیدار ما با امیر بود؛ با اولین پسرم. امیر با همه اعضای خانواده و آشنایان خداحافظی کرد انگار میدانست که دیگر دیداری نخواهد بود. سربازان آن روز از میدان شهر بجنورد اعزام میشدند و امیر هم آماده میشد تا از خانه بیرون برود، به او گفتم پسرم کجا میروی؟ گفت میروم دانشگاه. چون مدتی بود دانشجوی دانشگاه شاهینشهر اصفهان شده بود و برای اینکه مرا التیام دهد نمیگفت که عازم جبهه است. امیر پسر باایمان، مومن در حین حال آرام، مظلوم و خوشرویی بود. انگار از همان ابتدای کودکی بزرگ بود. او رفت و آرزوی دیدن دوبارهاش برای همیشه بر دلم ماند. امیر حدود دو سال و نیم مفقودالاثر بود و از همسنگرش بهزاد قوامی شنیده بودم که در حین عملیات که از خاک ایران عبور کرده، شهید شده است.
دوباره سکوت مادر و بغضی که 29 سال در گلویش خانه کرده؛ اما باز همچنان آن را مثل یک یادگاری نگه میدارد و ادامه میدهد: زمانی که اسرا را آزادکرده بودند ما مشغول بنایی در حیاط خانه بودیم که صدای زنگ خانه آمد. وقتی در را باز کردم با دو زن جوان روبهرو شدم که بعد از احوالپرسی و معرفی خود یک آلبوم عکس را که بهمنظور شناسایی همراه خود داشتند به من نشان دادند. قلبم انگار دوست نداشت در سینه بماند. هر ورقی که میزدم ضربان قلبم تندتر میشد اما آخرین ورق هم بینتیجه بود. بعد از دیدن کامل آلبوم سری تکان دادم و گفتم نه نیست. هیچکدام اینان نیست. حالم خوب نبود، آن دو نفر به هم نگاه کردند و باکمی مکث یکی از آنان گفت مادر جان اگر شهید شده باشد چه میگویید؟ گفتم: فدای امام حسین (ع). در همان زمان همسرم نزدیک شد. بعدازآن بود که برای شناسایی به بیمارستان امام رضا رفتیم، همه دوستانش آنجا جمع بودند. وقتی جسد را دیدم قابلشناسایی نبود تنها از بلوز سبزرنگی که شب آخر خودم به او دادم که زیر لباس سربازی بپوشد شناختمش و بعد از دقایقی هم از هوش رفتم و دیگر چیزی نفهمیدم.
عشق به خدمتگذاری
بعد از گذشت سالها، انگار هنوز با شنیدن نام امیر صدایش میلرزد و دست و پای خود را برای حرف زدن راجع به او گم میکند. بازرگان درتومیان پدر امیر آهی میکشد و با لهجه شیرین بجنوردی میگوید: امیر؛ پسرم. چه باید بگویم، بعدازاینکه من و مادرش از مفقودالاثر بودنش باخبر شدیم نزدیک 3 سال از خرمشهر، دزفول و اهواز گرفته تا تهران همهجا را گشتیم تا شاید خبری از او بگیریم؛ اما انگار هر چه میگشتیم کمتر به نتیجه میرسیدیم؛ اما چیزی که بعدازاین همه رنج و مرارت ما را سرپا نگه میداشت امید بود اما متأسفانه آن را هم از دست دادیم. امیر غواص بود و یکبار که از او پرسیدم کارت چیست گفت که جمعآوری اطلاعات و انتقال آن به فرماندهان. او پسر متدین و باایمانی بود و برای خدمت به میهن خود عشق میورزید. انگار دیگر نمیخواهد ادامه دهد یا نمیتواند مکث میکند و بعد با تشکر و احترام خداحافظی میکند.
یک دلاور و صد خاطره
جمیله باافتخار بهعنوان دومین خواهر و چهارمین فرزند خانواده بیشتر و بهتر از دیگر خواهر و برادران کوچکترش، امیر و خاطراتش را میتواند در ذهن تداعی کند.
میگوید: امیر در سال 1347 در بجنورد به دنیا آمد و در دوران تحصیل در مدرسه، معدلش کمتر از 19 نبود و در دانشگاه هم جزو دانشجویان ممتاز و بااستعداد بود.
امیر علاوه بر تحصیل، درترم سوم روی ساخت ماکت یک نوع هواپیما کار میکرد و طرح آن را به دانشگاهش داد و قرار بود که آن را در ابعاد بزرگتر بسازد که به جبهه رفت. او به آرمانهای امام خمینی (ره) بسیار پایبند بود و درجایی گفته بود: صدام باید از روی نعش ما رد شود تا دستش به خاک ایران و امام خمینی برسد. نفسی که از ته دل میکشد، گویی تداعی دلتنگی سالهای ازدسترفته است که گرد زمان هم نتوانسته آن را از دل و ذهن محو کند، ادامه میدهد: برادرم مقید به خواندن نماز اول وقت آنهم به جماعت و در مسجد بود. به خاطر ندارم که یکبار هم نمازش را در خانه خوانده باشد. امیر در جبهه در گردان اخلاص و جزو غواصان بود و ضمن اینکه بهعنوان آرپیجی زن و بیسیمچی هم در جبهه فعالیت میکرد. یکشب قبل از عملیات کربلای 4 از اهواز با قطار به مشهد و از مشهد هم با اتوبوس بهاتفاق همرزمانش به بجنورد آمدند. فرماندهشان اجازه داده بود که سربازان بهمنظور خداحافظی از خانوادههای خود به مرخصی بیایند.
ما از دیدن او خیلی خوشحال شدیم. آن شب همگی دورهم جمع شدیم. امیر صحبتهای زیادی داشت اما یک کلمه از جبهه نگفت که ما متوجه شویم اوضاع جبهه چطور است و چه اتفاقی قرار است بیفتد. آخر شب استحمام کرد و مادرم لباسهایش را شست و امیر هم طبق معمول اشکالات ریاضی خواهران و برادران خود را رفع کرد آخر ما ده فرزند بودیم. قبل از خواب وضو گرفت. قرآن را برداشت و همچنان که مشغول خواندن بود از فرط خستگی، به خواب رفت. وقتی مادرم قرآن را از روی سینهاش برداشت بیدار شد و رو کرد به مادرم و گفت: مادر جان چرا قرآن را برداشتی؟ هر وقت پلکهایم باز میشود کمی از آن را میخوانم....
صبح یکی از روزهای سرد دیماه بود، برف خیلی سنگینی باریده بود و امیر عازم رفتن بود. مادرم اصرار کرد هوا که آفتابی شد برو اما امیر گفت بچهها منتظرم هستند. بعد از دیدهبوسی با یکیک ما رفت اما چند دقیقه نگذشته بود که دیدیم دوباره برگشت و با نگاه سنگین و طولانی که به یکیک ما داشت، به مادرم گفت یکی از کتابهایم را فراموش کردهام. البته آن موقع ما متوجه نبودیم که قصد او آخرین دیدار و خداحافظی تا قیامت بود.
آخرین باری که او را دیدم همان زمان بود و به مدت دو سال و نیم پدر و مادرم چشمانتظار دیدن او یا حداقل خبری بودند. بعد از مفقود شدنش یکی از خاطراتی که از زبان فرماندهاش شنیدیم این بود: هوای جبهه بسیار گرم و طاقتفرسا بود. چند روزی متوجه شدم امیر سر سفره صبحانه و ناهار حاضر نیست. از دوستانش پرسیدم: «امیر چرا نمیاد غذا بخوره؟» گفتند: «امیر روزه میگیره.» احضارش کردم و گفتم تو این شرایط سخت چرا روزه میگیری؟ او فقط یک جمله گفت: آن جنگ با کفر است و این جنگ با نفس. ناراحتی بر صدایش مستولی میشود و میافزاید: اصلاً خبر نداشتیم که چه اتفاقی برای امیر افتاده است. بعد از دو سال و نیم انتظار طاقتفرسا و سختیهایی که خصوصاً پدر و مادرم برای پیدا کردنش متحمل شده بودند، شنیدیم که عراق در یک گودال در بصره پیکر 200 شهید ایرانی که غواصان هم بودند را دستهجمعی دفن کرده است که در مقابل تحویل 2 هزار اسیر قرار است آنان را به ایران تحویل دهد که پیکر امیر یکی از آن شهدا بود. وقتی به ما اطلاع دادند که برای شناسایی پیکر امیر برویم به دلیل شرایط خاصی که داشتم نتوانستم بروم و فقط مادر، پدر و خواهرم رفتند که به دلیل از بین رفتن بخشی از صورتش چهرهاش شناخته نمیشد و فقط او را از روی همان لباسی که مادرم در آخرین شب در بجنورد به او داده بود، شناسایی کردند. او با اشاره به این نکته که امیر نخستین شهید دانشگاه صنایع دفاعی اصفهان بود که مسئولان این دانشگاه کتابخانه آن را به نام او نامگذاری کردهاند. او درنهایت در عملیات کربلای 4 و در روز چهارم دیماه سال 65 به شهادت رسید. پیکر پاکش در گرماگرم مرداد چند سال بعد به گلزار شهدای بجنورد بازگشت و ماهی برکه کوچک این شهر در معصوم زاده به خاک سپرده شد.
ادامه مطلب
یکآسمان ستاره
نگاهی به قهرمانیهای خلبانان نیروی هوایی ارتش

در این پرواز که صبح30تیر 1361 انجام شد، عباس دوران وخلبان کابین عقب ستوان منصور کاظمیان به اتفاق قهرمان افسانهای عملیات هوایی محمود اسکندری، از دیوار پدافندی بسیار فشرده و چندلایه بغداد گذر کرده و پالایشگاه شهر بغداد را به آتش کشیدند.
البته هدف اصلی آنها غیر امن نشان دادن بغداد به جهانیان بود تا صدام موفق به برگزاری اجلاس بزرگ سران غیرمتعهدها در پایتخت عراق نشود. خلبانان شجاع این پرواز پس از بمباران موفق پالایشگاه، عاقبت در اثر برخورد دو موشک ارتفاع پست رولاند(فرانسوی)، ترکشهای موشک سام و دهها گلوله توپ پدافند در مرکز شهر سقوطکردند.
منصور کاظمیان توسط سرهنگ دوران از هواپیما جدا میشود، اما خلبان جلو ترجیح میدهد با هدایت هواپیما به مناطق سیاسی- دیپلماتیک شهر و کوبیدن خود به ساختمانها جاودانه شود.سرتیپ آزاده کاظمیان زنده ماند تا حکایت آن یک ساعت پرواز بدون بازگشت را برای همگان روایت کند. دوران و اسکندری بیشک از بزرگترین خلبانان کشور در جنگ 8 ساله بودند که بارها به جنگ مرگ رفته و این قویترین تقدیر عالم را به سخره گرفتند.
ردیف نامهای درخشان
حکایات غریب اما واقعی از پروازهای جنگی هنوز ورد زبانها است. پروازهای ارتفاع پایینش، اکثر کمک خلبانان را از پرواز با او هراسان می کرد.منصور کاظمیان کمک خلبانی کم نظیر (خندهرو ،سریعالانتقال و شجاع) و یک استثنا بود که در آن پرواز بزرگ چند موشک دشمن را منحرف کرد.اما در گنجینه ارزشمند نهاجا چه تعداد خلبان بزرگ و قهرمان وجود داشته و دارد؟
نام شهید دوران، شهید بابایی، شهید فکوری و شهید اردستانی را همگان بارها و بارها شنیدهاند اما شاید لازم باشد ملت ایران و علاقهمندان بدانند مردان بزرگی نظیر بابایی و دوران در نیروی هوایی ارتش در زمان جنگ کم نبودند.
سرگرد محمود اسکندری خلبانی بینظیر بود که شاید بیش از هر خلبان دیگری به ارتش و اقتصاد عراق صدمه زده باشد. او نیز پا به پای دوران پالایشگاه الدوره بغداد را بمباران کرد و از جهنم بغداد زنده بازگشت در حالی که کمکش با ترکشی در گردن بیهوش بود. در آن لحظات او بدون سوخت و با هواپیمایی نیمه نابود شده ، 300کیلومتر با پایگاه همدان فاصله داشت.
به گواه خلبانان ، اسکندری، صمیمیترین دوست دوران بود و او با چشمانی اشکبار شهادت آن مرد شجاع را به چشم دید اما با شرایط اضطراری آن روز، همزمان از چنگ 3 میگ 23 و دو میراژ گریخت تا مأموریت آن روز تنها با یک سقوط به پایان برسد. این خلبان بیباک کسی بود که چند هفته قبل با نابود کردن پل لجستیک عراق بر روی اروند رود، درست در میانه عملیات آزادسازی خرمشهر، نیمی از سربازان سپاه سوم دشمن را به دام انداخت. شجاعت و مهارت او باوجود زندگی پرماجرا، همواره زبانزد فرماندهان و افسران عالیرتبه ارتش بود.
اما زمانی که سخن از بهترینهای نیروی هوایی است مگر میتوان نام شهیدان یاسینی و اردستانی را فراموش کرد؟ دو خلبانی که همانند برخی از همرزمانشان تعدادی از رکوردهای پروازی را شکسته و تا آخرین روزهای جنگ یک تنه نیروی پدافندی عراق را هدف گرفتند و تقدیر چنین بود در هواپیمایی که خود خلبانش نبودند با شهید ستاری همه با هم شهید
شوند!
آیا خلبانانی نظیر سرگرد براتپور(سرتیپ کنونی) فرمانده یگان حملهکننده به اچ -3 و از بهترینهای اف -4 که بارها از دیوارهای آتش توپهای 23 و 35 میلیمتری گذر کرد را میتوان از یاد برد؟ آیا عنوان بهترینها، زیبنده خلبانان خستگیناپذیر اف -14 که با پروازهای 8 تا 12 ساعتی، در طول 8 سال دفاع مقدس بیش از 120هواپیمای دشمن را نابود کردند نیست؟
خلبانان فضلالله جاویدنیا، یدالله خلیلی، فرخی، خورشیدی، محمد مسبوق و عطایی که بارها و بارها با موشکهای فونیکس و اسپارو طعم مرگ را به خلبانان میگ 25، میراژ، میگ 23، سوخو و سوپراتاندارد عراقی چشاندند. یا حسین خلیلی که در یک روز در پروازی با فاصله کمتر از یک ساعت 3 هواپیما را در خلیجفارس ساقط کرد.
مردان اف -5 نیز نباید هرگز فراموش شوند. خلبانانی نظیر بالازاده، دانشپور، عباس رمضانی و شهید اردستانی که با هواپیمایی فاقد تجهیزات هشداردهنده، به جنگ لشکرهای زرهی دشمن رفته و شمال خوزستان و دزفول را از دست جناح راست سپاه سوم عراق نجات دادند.
آیا میتوان نام خلبانانی نظیر سیاوش مشیری و اسماعیل موسوی را فراموش کرد که بارها هواپیماهای صدمه دیده و موشک خورده خود را به زحمت به پایگاهها رساندند تا حتی یک هواپیما از ذخیره نهاجا کسر نشود. به همین دلیل بود که به حساب عراقیها ایران 400 هواپیما از دست داده بود اما رقم دقیق سقوطها نیمی از این رقم بود چرا که مردان بیادعای نهاجا، این پرندههای بیسوخت، بیرادار و حتی بدون بال را به هر زحمت به پایگاههای همدان، دزفول، تبریز و بوشهر
میرساندند.
در یک مورد استثنایی مشیری فانتوم بدون چرخ را در پایگاه بوشهر بر زمین نشاند یا جاوید نیا اف-14 بدون استیک (عملاً کار فرمان را در هواپیما انجام میدهد) را فرود آورد با توجه به اینکه به هر دو خلبان دستور ترک هواپیما داده شده بود.
اما داراییهای نیروی هوایی به همینها خلاصه نمیشود. بهترین بمبارانها و برنامهریزیها را مردان اف-4 و اف-5 نظیر علیرضا نمکی، توانگریان، عتیقه چی، عمادی و ذبیحی انجام دادند؛ خلبانانی که در ماههای اول جنگ 13 هزار تن بمب بر سر دشمن ریختند. مگر میتوان خلبانان شناسایی را فراموش کرد. آنها که سوار بر هواپیماهای بدون سلاح تا عمق خاک دشمن یا خطوط مقدم رفته و با عکسهای مناسب، شرایط را برای خلبانان دیگر یا فرماندهان زمینی فراهم میکردند. مردان بزرگی نظیر شهید سرگرد ذوالفقاری که عاقبت در دام 7 هواپیمای عراقی افتاد و از روبهرو مورد اصابت موشکهای
میراژ قرار گرفت.
جنگی بدون قهرمان یا آکنده از قهرمان
بیش از 100 خلبان ایران در ماههای اول جنگ شهید شدند تا تولید نفت عراق از 5/2 میلیون بشکه در روز به 800 هزار بشکه رسیده و بندرها، نیروگاههای برق و پالایشگاههای آن از بین برود.این مردان از میان ما رفتند اما نباید نام آنها فراموش شود.
در روزهای دشوار جنگ تنها غرش موتورهای جنگندهها و البته خلبانان شجاع هوانیروز بود که به مردان تنها مانده در دشتهای خوزستان و ایلام و کوهستانهای غرب قوت قلب میداد.
گردانهای شجاع و بدون پشتیبانی لشکر 92، لشکر 84 و تکاوران دریایی و سپاه و عشایر به جای سلاحهای سنگین زمینی کافی، تنها از پشتیبانی نزدیک هوایی برخوردار بودند.
اکنون باز گردیم به پرسش نخستین،چه کسی را میتوان بهترین خلبان ایران دانست؟ بیتردید نمیتوان پاسخی درخور به این پرسش داد.
خلبانی در جنگ تحمیلی، به چیزی بیش از شجاعت نیاز داشت. تصور کنید در پروازی شرکت کنید که شانس بازگشت کمتر از 25درصد باشد و شما نتوانید حتی به خانواده خود درباره آن بگویید.
یا در دستهای دو فروندی به میان صدها واحد آتشبار موشکی و توپخانه در منطقهای به وسعت 300 کیلومتر مربعی بروید یا مجبور به بمباران پلی در دور دستها شوید در حالی که دو پایگاه هوایی دشمن قادر به بلند کردن دو دسته شکاری در کمتر از چند دقیقه هستند و شما پس از گذر از پدافندها تازه باید با دشمن مجهز به موشک هوا به هوا مواجه شوید در حالی که نه سوخت کافی و نه سلاح مناسب هوا به هوا دارید.
با نگاهی به جنگهای مدرن امروزی متوجه میشویم تقریباً تمامی خلبانان ایرانی در جنگ 8ساله قهرمانانی بیبدیل بودند.
آنها نه از آواکس برخوردار بودند که اطلاعات لحظهای به آنها بدهد و نه از پشتیبانی یک قدرت صنعتی که مرتباً جدیدترین تجهیزات را در اختیار آنها قرار دهد.
جنگ 8 ساله ایران و عراق مملو از استثناها است. جنگ بسیجیها با سلاحهای سبک، لشکر زرهی بدون تانک (!) با لشکرهای عراقی به ظرفیت بیش از 240 تانک برای هر لشکر. جنگ نیروی دریایی و قایقهای تندرو با ناوگان ششم و هفتم ایالات متحده و سرانجام 8 سال نبرد هوایی بدون تقریباً هیچ کمکی از خارج در برابر نیروی هوایی 3 بار بازسازی شده عراق که از کمک راداری و تجهیزاتی حداقل 12 کشور عرب بطور مستقیم برخوردار بود.
آواکسهای عربستانی – امریکایی بارها اطلاعات لحظه به لحظه در اختیار خلبانان جنگندههای عراق میگذاشتند.
آری جنگ ایران و عراق قهرمان هوایی نداشت چرا که تمام خلبانان نهاجا را باید قهرمان این جنگ دانست.
سربازان بی ادعایی که متأسفانه نام بسیاری از آنها در رسانهها خالی است و نمیدانم جوانان ایران تا چه اندازه با نام آنها آشنا هستند.
ادامه مطلب
نق نزنید، به وصیتنامهها سر بزنید

حدود 30 سال از انجام عملیات «کربلای 4» میگذرد، اکنونکه خبر کاوش پیکرهای 175 خطشکن و غواص عملیات کربلای 4 به مهمتریم خبر این روزها در سطح جامعه تبدیلشده است رسانههای بیگانهای همچون BBC، VOA و manoto1 کارکرد شایعهسازی و تخریب ارزشهای ملی و مقاومتی ملت ایران را به روشهای گوناگون اما منطبق باهم در دستور کار خود قرار دادهاند.
در چنین شرایط شبههناکی، شهیدان شاهد پیرو مکتب امام خمینی (ره) بنا به بصیرت و دوراندیشیای که داشتهاند در وصیتنامههایشان به مسئله شایعهسازی و شایعهپراکنی پرداختهاند تا حجاب از چهره منافقان و دشمنان ایران اسلامی برملا کنند. در همین راستا بهمرور بخشی از وصیتنامه چهار شهید دوران دفاع مقدس خواهیم پرداخت:
1. شهید «محمدعلی تک» در وصیتنامهاش خطاب به شایعهسازان گفته است: نه، ما مردم کوفه نیستیم و امام عزیز را تنها نمیگذاریم و باید در عمل ثابت کنیم و امروز روز عمل است. ای منافقین کوردل، موشان روز و خفاشان شب، بدانید همانطوری که در طول تاریخ نتوانستید کاری کنید، مگر اینکه آتش خود را شعلهورتر کنید هم در این دنیا و هم در آخرت.
و ای کسانی که شایعه درست میکنید که اینها مرا بازور به جبهه میفرستند، بدانید که ما با چشمانی باز و قدمهای استوار و قلبی پر از محبت خدا و با آن عقیدهای که به آن ایمانداریم که فقط خدا است، میرویم.
2. شهید «رجب پریمی» در وصیتنامهاش شایعهسازان را اینگونه مورد عتاب قرار داده است: پنج سال از جنگ میگذرد، حتی برای دیدن فاجعهای که صدام به بار آورده است سری به جبههها نزدید و نیامدید از نزدیک ببینید که این فرزندان اسلام چهکار میکنند. مرتب نشستید برعلیه این فرزندان راستین اسلام «نِق» زدید که اینها میروند برای پول و چیزهای دیگر و مرتب نشستید برعلیه انقلاب شایعه ساختید.

3. شهید «خلیل بیناباشی» هم نوشته است: ای امت شهیدپرور، هرچند این شخص، حقیر هستم که پیامی به شما بدهم، ولی بیدارباشید که از هر شایعهپراکنی و از هر چاپلوسی دشمنان اسلام نهراسید و بر خود فخر بورزید که در دورهای هستید که به برکت رهبر انقلاب آگاه شدهاید و از هر نظر به درجهای رسیدهاید که ملتهای دیگر افسوس میخورند که چرا این رهبر را آنها نداشتند.
4. - شهید «مهدی بداغی» نیز در وصیتنامهاش یادآور شده است: اما ای امت مسلمان از شما میخواهم که امام را تنها نگذارید و مواظب ضدانقلاب باشید که نکند باکارهایی از قبیل شایعه و ناامن کردن جو خواسته باشند نهال انقلاب را بخشکانند.
ادامه مطلب
وقتی فرمانده روی شکم عراقی خوابش برد

در 15 اسفند 1343 در زنجان به دنیا آمد. در سن پنجسالگی قرائت قرآن را بهطور کامل فراگرفت.
بیشتر اوقات فراغتش را به قرائت قرآن در مسجد میگذراند. در خانه نیز به مطالعه کتابهای دینی و علمی میپرداخت. به شنا و فوتبال علاقه داشت. او و برادرش اصغر، افرادی اجتماعی و فعال بودند. وقتیکه انقلاب اسلامی آغاز شد لحظهای آرام نداشتند. نیروهای امنیتی رژیم پهلوی چند بار درصدد دستگیری آنها برآمدند ولی ناکام ماندند، عبدالله و اصغر در تظاهرات و حمله به مراکز پایگاههای مختلف رژیم پهلوی شرکت میکردند. با پیروزی انقلاب اسلامی، در سال 1358 در دبیرستان شریعتی مشغول به تحصیل شد و همزمان به خدمت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. با شروع جنگ تحمیلی درحالیکه شانزده سال بیشتر نداشت به جبهههای جنگ شتافت. ابتدا یک نیروی عادی بود اما با شجاعت، لیاقت و کاردانی که از خود نشان داد خیلی زود به سمت معاون گردان منصوب شد. در عملیات محرم از ناحیه پا و شکم بهشدت مجروح شد اما وقتی او را برای مداوا فرستادند، پس از چند روز دوباره به جبهه شتافت.

خواب روی شکم عراقی
همرزم و همسنگر وی سردار غیور اسلام پاسدار جانباز مجید ارجمند روایت میکند: «پس از عملیات پیروزمند بیتالمقدس و فتح خرمشهر درگیریهای شدید و بسیار نزدیکی با عراقها پیش آمد که شهید عبدالله بسطامیان طی آنها شجاعت و جانبازی بسیار زیادی از خود نشان داد و بهقدری دلاورانه و جسورانه با نیروهای دشمن جنگید و پیکار کرد که همه بچهها را شگفتزده کرد، عبدالله به حدی در کارش جدی بود که چندین شبانه و روز متوالی نخوابید و بیدار ماند و نگهبانی داد تا مبادا دشمن دوباره حمله کنه و خط را پس به گیرد. خلاصه بعد از چند شببیداری، بالاخره خستگی بر وجودش مستولی شد و به دوستانش گفت که «میخواهم چنددقیقهای استراحت کنم تا خستگی از تنم بیرون بره.» بعد هم داخل سنگری شده و در تاریکی سنگر سرش را روی چیز نرمی گذاشته و از شدت خستگی بلافاصله هم به خواب میرود. صبح که از خواب بیدار شد، میبیند سرش روی شکم یک عراقی است! سراسیمه اسلحهاش را برداشته و سمت عراقی گرفته و از سنگر خارجش میکند، بچهها هم با دیدن عبدالله و اسیرش با حیرت و تعجب دورش را گرفته و با اشتیاق از او پرسیدند که کجا و چطوری اسیر گرفته؟! عبدالله هم زد زیر خنده و گفت: از خودش بپرسید، منم مثل شما بیخبرم! یکی از رزمندگان که نسبتاً عربی میدانست، از عراقی پرسید که چطوری ازاینجا سر درآورده و اسیرشده؟! او هم با کلی التماس و قسم دادن گفت: شب اول عملیات فرار کرده و دال این سنگر پنهانشده بوده تا بعد بتواند به عقب برگردد و شب گذشته که عبدالله برای خواب وارد سنگر شده بود، آنقدر خسته و بیرمق بوده که اصلاً متوجهش نشده و در تاریکی سنگر سرش را روی شکمش گذاشته و خوابش برده بود، او هم از ترس اینکه مبادا تکان بخورد و کشته بشود تا صبح بیحرکت و بیصدا به همان حالت زیر سر عبدالله بیدار مانده بوده! خیلی عجیب بود عراقی درحالیکه میتوانست اسلحه عبدالله را بردارد و آسیبی به او برساند و فرار کند؛ اما این کار را نکرده بود و خودش میگفت که جنگیدن عبدالله را دیده بود و از او میترسیده که تا صبح عقل و جسمش واقعاً قفل کرده و جرئت کوچکترین حرکتی را نداشته است.»

سجده برای شهادت
عبدالله بسطامیان سرانجام در 24 خرداد 1364 در منطقهای بین دزفول و اندیمشک به شهادت رسید. یکی از همرزمانش در مورد نحوه شهادت وی گفته است: «24 خرداد 1364 بود که بهطرف دزفول حرکت کردند گروهی با قایق رفتند و گروهی از راه خشکی و با ماشین حرکت کردند. عبدالله از همه جلوتر بود و باعجله حرکت میکرد بهنحویکه به او گفتند: تو جلوتر از ما قرارگرفتهای و این خطرناک است. وقتی به منطقه بین دزفول و اندیمشک رسیدیم ماشین دیگری در مسیر به عبدالله برخورد کرد. راننده همراه عبدالله به نام «زکریا بیات»، در دم به شهادت رسید آقای اصانلو یکی از همراهان با دیدن این صحنه خود را به عبدالله رسانده و او را در آغوش گرفت که عبدالله او را به روح پدرش قسم داد که مرا به حالت سجده روبهقبله بگذارید و آن شخص نیز چنین کرد. عبدالله در حالت سجده بیهوش شد او را به بیمارستان دزفول منتقل کردند ولی در بیمارستان به شهادت رسید.»
آرامگاه او در گلزار شهدای شهرستان زنجان واقع است. بعد از شهادت عبدالله برادر وی اصغر بسطامیان نیز در عملیات کربلای 5 در 12 بهمن 1365 به شهادت رسید.
فرآوری: سامیه امینی
بخش فرهنگ پایداری تبیان
ادامه مطلب
ایده راهاندازی شیلات

این روزها که برخی از مسئولان همه مشکلات کشور را به تحریمها گره میزنند، دلتنگ راه و رسم مردانی میشویم که با دستان خالی و تنها با سلاح ایمان و خودکفایی وارد عمل میشدند و در همان روزهای تحریم و جنگ، صدام را با 36 کشور حامیاش بهزانو درآوردند. به مناسبت 4تیرسالروز شهادت علی هاشمی مروری بر زندگی تا شهادت سردار هور از زبان دوست دوران کودکی، همرزم و دامادش، عبدالفتاح اهوازیان را پیش رودارید.
قرارگاه سری جنگ
اهوازیان از زبان آقای محسن رضایی و در کتاب «گمشده من» میگوید: «پرراز و رمزترین قرارگاه بهکلی سری تاریخ جنگ، قرارگاه سری نصرت بوده و من بهعنوان یکی از مسئولان قرارگاه نصرت به شما میگویم ما افتخار میکنیم که 65 درصد از نیروهای ما از نیروهای بومی و بیسواد منطقه هستند. 65 درصد از نیروی ما ماهیگیر، کشاورز و کسانی بودند که در هور زندگی میکردند.»
وی ادامه میدهد: رزمندههای این قرارگاه از اولین امکانات ساده زندگی محروم بودند و در کنار علی هاشمی کارهای عظیمی را در قرارگاه نصرت انجام میدادند. 420 مورد شناسایی بدون اینکه یکی از این شناساییها لو برود، توسط همین نیروهای بومی قرارگاه انجام گرفت. علی هاشمی از همان مردمان بومی که سواد چندانی نداشتند، نیروهای بسیجی ساخته بود که خودکفا شده بودند و چرخ اقتصاد کشورشان را در همان سالهای جنگ و تحریم میچرخاندند.
اقتصاد مقاومتی
داماد شهید هاشمی نکته قابلتأمل در زندگی جهادی شهید را فعالیت وی در عرصه اقتصاد مقاومتی در آن سالهای تحریم بیان و اظهار میکند: همانطور که میدانید سالهاست که امام خامنهای درباره اقتصاد مقاومتی و تولید ملی منویاتی را داشتهاند، این نشان میدهد که سربازان واقعی ولایت از سالها پیش در این زمینه فعال بودهاند.
بله بهحق باید گفت که علی هاشمی در آن سالهای جنگ و در شرایط نبود امکانات و روزهای سخت تحریم، همان اقتصاد مقاومتی که مقام معظم رهبری به آن تأکید داشتند را با همان مدیریت دانش و با ایجاد همبستگی بین اقوام اجرایی کرد. زمانی که ما در شرایط تحریم قرار داشتیم و هور برایمان یک تهدید بود و قرارگاه نصرت ازلحاظ امکانات مالی در مضیقه بود. تدبیر علی هاشمی هور تهدید شده را تبدیل به فرصت کرد. ما روزی 12 تن ماهی از هور صید کرده و 200 غاز شکار میکردیم و از سرمایه بهدستآمده برای امور جنگ بهره میبردیم.
تأمین مخارج قرارگاه نصرت
وی همچنین میگوید: بچهها در دوران مرخصیشان ماهیگیری میکردند و درآمدشان را با قرارگاه نصف میکردند. کسی نمیدانست قرارگاه نصرت مخارجش را از کجا تأمین میکند. علی هاشمی بعضاً برای تعدادی از بچههای متأهل مفقودالاثر، خانه میخرید و به نام بچهها سند میزد. علی همه تجهیزات و امکانات موردنیاز قرارگاه را از فعالیتهای اقتصادی هور تأمین میکرد. علی برای اهالی بومی اشتغالزایی ایجاد کرده بود. ماهیگیری، حصیربافی و صنایعدستی را راهاندازی کرد و اینگونه علی هاشمی قرارگاه را خودکفا کرده بود. ما از پوکههای توپ که شلیک میشد برای خودروهایمان اگزوز درست میکردیم. ماشینهای ما که تویوتا و لندکروز بودند همیشه داخل آب و گل میرفتند و اگزوزهای خودروهایمان میترکید. ما توان خرید مواد موردنیاز آنهم با هزینههای بالا را نداشتیم و نمیتوانستیم در آن شرایط، زیاد هزینه کنیم. برای همین خودمان دستبهکار شدیم و از پوکههای شلیکشده توپ، اگزوز ساختیم. همان بادگیرهایی که این روزها تبدیلشده به لباس جنگی میکروبی بیولوژیک و شیمیایی ارتشهای جهان، آن زمان تنها لباسی بود که برای خیس نشدن بچهها در قایق از آن استفاده میشد و با نایلون دوخته و بعدها از سفرهها تهیه میشد و تا امروز که به این شکل در اختیار بچهها قرار دارد.

همه اینها حاصل توانمندی مردان قرارگاه نصرت است که در طول جنگ و پسازآن کسی از فعالیتهای خودکفایی و اقدامات قرارگاه نصرت در راستای اقتصاد مقاومتی اطلاع چندانی نداشت تا اینکه در انتهای جنگ عدهای از فرماندهان با مشاهده توانمندی قرارگاه مجموع شیلات سپاه را راهاندازی کردند. علی هاشمی وقتی مشاهده کرد بنزین برای قایقها بهاندازه کافی وجود ندارد و بچهها مجبور میشوند تا منطقه عملیاتی موردنظر، پارو بزنند اقدام به طراحی و تحقیق روی موتورهای گازی آنهم با کپسولهای گاز کرد. علی در پژوهشها و اختراعات و ابتکارات به جوانان میدان میداد. هیچ محدودیتی برای کسی قائل نمیشد و از هر طرحی که در راستای منافع جنگ بود حمایت میکرد. برخی از همان ابتکارات علی در حضور آقایان محسن رضایی و سردار صفوی راهاندازی شد و فیلمها و اسناد آنهم موجود است. علی هاشمی از همان نیروهای بومی، گردانهای شیلاتی آماده کرد. درآمد خوبی هم نصیب بچهها میشد. همه آنها بر گردن قرارگاه حقدارند.
مقاومت نیروهای پارتیزانی
همرزم شهید در پایان این موضوع تأکید میکند: سوسنگرد شهر کوچکی است. با جمعیت کمی که در آن روزهای جنگ و محاصره داشت. شهر، اشغالشده بود و اهالی شهر پراکندهشده بودند؛ اما علی هاشمی از همان سوسنگرد چند واحد از نیروی بومی راهاندازی کرد. این نیروها در منطقه مرزی میماندند و با کمترین امکانات مقاومت میکردند. یک گونی آرد به آنها میرساندیم و برای مدتها ارتباطمان قطع میشد. آنها با همان یک کیسه آرد نان میپختند و از هور ماهی میگرفتند و از شیر گاومیشهایشان ماست، کره، پنیر و دوغ درست میکردند. شاید هیچ پارتیزانی این مقاومت را نداشته باشد اما علی از کشاورزان ساده نیروهای حفاظت مرزی با این استقامت میساخت و این از افتخارات جنگ است. هور نقش بسزایی در جنگ آبی داشت.
ادامه مطلب
حضرت خضر علیه السلام؛ راهی برای تقرب به امام زمان علیه السلام
خواندن ادعیه مربوط به امام زمان
دورهی مخفی شدنِ امام زمان علیهالسلام
پنج گناه بزرگ شیخ نمر!
عمود چهلم !!
من، با خودِ امام رضا کار دارم!
بهار نیکان! فدای صداقتتان
سوال تأمّل برانگیز تاریخ از دوستداران پیامبری محبوب
نقشه ی گنج گمشده در دستان پیشوای صادق
شاه کلید امام صادق علیه السلام برای استفاده بهتر از دنیا 

