تاريخ : چهارشنبه 1 آبان 1392 | 10:29 AM | نویسنده : محمد ب
(يك درخت چندبچه دورآن بازى مى كنند )
"چندلحظه بعد"
(كسی به عنوان عمو ى بچه ها وارد صحنه مى شودبچه ها به طرفش مى دوندو ازعمو مى خواهند برايشان داستانى از معصومين تعريف كند)
فاطمه :عمو ميشه يه داستان بگى
عمو:بله عزيزم ،حالا آيا مى دانيد امروز چه روزى هست؟
محدثه می پرسد:امروز ،روز تولد من است؟
(همه ىبچه ها به او می خندندوياسر ناراحت می شود)
عمو: ياسر ناراحت نباش آرى امروز تولد تو است ولى غير از آن چى؟
زهرا:امروز روز غديرخم است؟
عمو:آفرين درست است، اما معنى آن چيست؟
زهرا:فقط نامش را امروز از بزرگتر ها شنيدم .اما نمی دانم به چه معناست .!
بچه ها هم زمان:ما هم نمی دانيم.
عمو : "غدير خم" مكانى است كه حضرت على(ع) به عنوان جانشين پيامبر معرّفى شد.
محدثه :عمو ميشه بيشتر توضيح بدهيد.
عمو :آرى عزيزم ،آن روز بود كه ............
(صحنه عوض ميشه وصحنه اى ازغديرخم مى آيد)
(كسى به عنوان پيامبر وارد صحنه مى شود و بعد از آن كسى به عنوان فرشته وارد مى شود تا پيام خدا را به اوبرساند)
فرشته :اى پيامبر،آن چه به سوى تو از طرف پروردگار فرود آمده است به مردم ابلاغ كن واگر كوتاهى كنى رسالت اورا به پايان نرسانده اى وخدا تورا از شرّ مردم نگهدارى مى كند.
(فرشته از صحنه بيرون مى آيد،عده اى از مردم به صحنه مى آيند پيامبر خطاب به آنها ........)
پيامبر:اى مردم بياستيد،به كسانى كه جلو تر هستند بگوييد برگردند و به كسانى كه عقب تر هستند بگوييد زودتر حركت كنند وبا جهاز شترها منبرى درست كنيد.
(پس از چند لحظه مردم جمع مى شوند همه از يكد يگر مى پرسند:چه خبر شده است ؟)پس از چند لحظه پيامبر دست حضرت على را بالا مى برد ومی گوید:اى مردم ،خداوندمولاى من است ومن مولاى مؤمنانستم .هر كه من مولا ى اويم اين على مولاى اوست.
صداى عمو :بله بچه ها اين جو رى بود كه حضرت على(ع) جانشين پيامبر(ص) شد.
ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1 آبان 1392 | 10:28 AM | نویسنده : محمد ب
(صحنه :چنددرخت كهنه سال در گوشه اىوكنار صحنه وجود دارند، بركه و گنجشك آهسته باهم صحبت مى كنند. )
بركه :(دستهايش راباز مى كند و كنار تخته سنگى مى نشيند )سلام .من يك بركه تنها بودم .فقط چنددرخت همسايه ى من بودند.هيچ كس اسم من را نمى دانست.مدتى گذشت تا با يك گنجشك دوست شدم .
گنجشك:(جلو مى آيد)من و بركه از قديم باهم دوست بوديم .هميشه با هم صحبت مى كرديم تا اينكه يك روز ...
(صداى زنگ كاروان به گوش مى رسد)
بركه: )بلند مى شود)آن روز مسلمانان از سفرحج برمى گشتندو قرار بود از اينجا به سرزمين هايشان بروند.
گنجشك :(دوربركه مى چرخد)جمعيت زيادى اطراف بركه جمع شدند. يكى گفت:(چه اتفاقى افتاده كه پيامبر دستور توقف داده اند ؟)
بركه :(حركت مى كنند) پيامبر(ص) فرمودند: (بگوييد آنها كه جلوتر رفته اند برگرد ند.)
گنجشك:(نزديك درخت ) پيامبر(ص) فرمودند:سنگهاى زير درختان را بردارند تا زمين براى نماز جماعت صاف و هموارشود.
بركه:هوا خيلى گرم بود ،با اين حال ياران پيامبر (ص) با استفاده آزجهازشتر ها تپه ى بلند ى درست كردند تا ايشان بالاى آن پيام خداوند رابه مسلمانان برسانند
گنجشك:پيامبر (ص) براى مسلمانان حرف ها ى قشنگى زد ند.بعد حضرت على(ع)را صدا كردند ودست ايشان را بالا گرفتند و فرمودند:
بركه :(دستش را بالا مى برد) هر كس من مولاى او هستم ،على هم مولاى او است.
گنجشك:(مردم جلو آمدند و به حضرت على عليه السلام تبريك گفتند. پيامبر صلى الله عليه و اله نيزاز همه خواستند تا اين پيام الهى را به كسانى كه آن جا نبودند برسانند.
(بركه آهسته گريه مى كند)
گنجشك:بركۀ مهربان چرا گريه مى كنى؟!
بركه:براى اينكه من از آن به بعد بزرگ و آسمانى شدم و هنوز هم به خاطر آن پيام و ولايت حضرت على عليه السلام زنده و دوست داشتنى هستم.
kanoon-ansar.ir
ادامه مطلب