وقف پنجره ای رو به روشنایی
 
  وقف عشق ،وقف مردم بی کس
 

 

دعاي ديگران سرنوشت را بر مي گرداند...

«الان ببين اين عمه ربابم، پاش لبه گوره، تمام پولشو ريخته تو بانك نشسته تو يه خونه فكستني تو دهات، عين خيالش نيست بميره مردشو بايد كجا بشورن...»

«آخه مرد تو به اون پير زن چكار داري، خب ويلاي ما هم اونجاست، بگو نمي خوام كمك كنم، اصلا مگه تو كمتر داري؟ بعدشم مگه قراره تمام دارايي تو بدي؟»

«من فرق مي كنم سرمايم تو بازار خوابيده، كلي چك دارم دست مردم، آپارتمان‌هارو تحويل گرفتيم تو پاسشون مي كني؟»

«هيچي حاج خانم ديشب كلي باهاش بحث كردم. به حاج آقا بگو شرمنده،بهروز انگار نه انگار روستاي پدريشه. از وقتي افتاده تو كار برج سازي ديگه وقت نمي كنه به ما هم سر بزنه. باور كنيد الان دو ماهه نرفتم مادرمو ببينم پير زن معلوم نيست چكار مي كنه.»

«دشمنت شرمنده سوسن خانوم خدا بزرگه، حاجي مي گه مسجد يه بودجه اي داره، كلنگشو بزنن خدا نمي‌ذاره گلنگش رو زمين بمونه. تو هم زياد حرص نخور، خب خودت با بچه ها برو، مردهاي اين دوره زمونن ديگه، هميشه غرق كارن.»

«چه مي‌دونم والا... بايد سوخت و ساخت. خب از بچه هاتون بگين، خوبن؟»

بهروز بعد فوت پدرش تمام ارثيشو مي فروشه و مي‌زنه تو كار ساخت و ساز. فقط يه ويلا تو همون روستا مي‌سازه كه هر چندماه به چند ماه، واسه تفريح يه چند روزي با زن و بچش مي‌رفتن اونجا خوش مي‌گزروندن. بگذريم... سوسن كه رفت دو ساعت نشد كه حاج آقا باز، تسبيح به دست وارد شد. اصولا هر وقت يه چيزي فكرشو مشغول مي كرد غرق تسبيحش مي‌شد.

«سلام حاج آقا زود اومدي؟»

«عليك سلام، خسته نباشيد»

«سلامت باشيد، چرا زود اومديد؟چيزي شده گرفته‌اي حاج آقا؟»

حاج آقا به پشتي تكيه دادو بعد مكث كوتاهي نگاهشو از تسبيحش گرفت و به حاج خانم داد و گفت:

«ديگه بودجه ي اوليه هم واسش نداريم.»

«چرا! مگه نگفتيد عمه رباب يه مقداري پرداخت كرده؟»

«چرا ولي مدرسه به بازسازي نياز داره، بارون پريشب سقفشو آورده پايين، ديوارهاشم پوسيده، دو ماه ديگه بچه ها مدرسه مي خوان، مدرسه واجب‌تره. قراره با كمك مردم محل يه مدرسه نو بسازيم.»

حاج خانم بعد مكثي كوتاه با لبخندي آروم گفت:

«نگران نباش حاجي خدابزرگه، خودتون گفتيد نمي‌ذاره كلنگش رو زمين بمونه. ولي اينم خراب شده اگه خداي نكرده يكي...»

«چاره‌اي نداريم. مشت حسين مي گفت: فعلا از مرده شورخانه بالا محله استفاده مي‌كنيم تا ببينيم خدا چي مي خواد. انشاا..كه...»

«من برم براتون چاي بيارم گلوتون تازه شه.»

پنجاه روز بعد مدرسه افتتاح شد. حاجي، محمود و فرستاد پي عمه رباب.

«سلام عمه رباب، حاجي مي گه فردا افتتاح مدرسه است. گفت:بگم حتما بياين.»

«خدا بهش عوض بده، سلام برسون بگو عمه رباب حال نداره انشاا...بهتر شدم ميام مسجد پيشش.»

«اگه حالتون زياد خوش نيست ببرمتون درمانگاه؟»

«خير از جوونيت ببيني، پيريه و هزار درد و مرض، خوب مي شم عمه، تو برو به كارت برس.»

«باشه ولي اگه حالتون بد شد حتما يكي رو بفرستيد دنبالم. فعلا بااجازه.»

محمود رفت و عمه رباب سرفه كنان داخل شد. از اون طرف خونه حاجي...

«چه عجب اين‌ورا سوسن جون، بچه ها خوبن، امشب ويلاييد؟»

«آره گفتيم تا مدرسه بچه ها شروع نشده يه دو هفته‌اي بيايم ويلا، حاجي كجاست؟»

«قرار بود بعد افتتاح مدرسه برن مسجد واسه مردشورخونه پول جمع كنن...»

«راستش منم يخورده پس انداز دارم مي دونم زياد نيست،ولي مي‌خوام اگه قابل باشم بديد به حاجي، فقط نمي خوام بهروز بفهمه.»

«دستت درد نكنه، اين چه حرفيه همين هم قنيمته، خدا بچه‌هاتو نگه داره. ولي اگه شوهرت ناراضي باشه...»

سوسن حرفشو قطع كرد و ادامه داد:

«نگران نباشين، از ارث بابام پس انداز كردم.»

«خدا بيامرزتش...»

«خدا رفتگان شمارو هم بيامرزه، خب من برم بچه ها خونه تنهان بهروز امشب دير مياد.»

«به آقا بهروز سلام برسون، بگو واسه خودت مرد شدي يادت رفته هر روز موقع مدرسه رفتن كي تو جيبات نخود چي مي‌ريخت. بچه‌ها رو هم حتما بيار ببينمشون دلم براشون تنگ شده.»

«چشم، تو اولين فرصت ميارم دست بوستون. به بهروزم مي‌گم، شايد حرف شما روش تاثير بزاره.»

حاجي با چهره بشاش وارد منزل شد.

«سلام خسته نباشيد. خوش خبر باشيد خبر خيره.؟»

«سلامت باشيد. خدا رو شكر فردا كلنگشو مي‌زنيم.»

«الهي شكر. راستي حاجي امروز سوسن خانم هم اومده بود اينجا يخورده پولم آورد داد بدم به شما...»

«خدا حفظشون كنه، مثل اينكه هنوز كلنگ نزده پولش داره جمع مي شه. راستي حاج خانوم از فردا كه كلنگ زديم نهار دو تا از كارگرا ميان اينجا، ديگه زحمتش مي افته پاي شما...»

«زحمت چيه، خوشحال مي‌شم منم يه سهم كوچيك داشته باشم.»

بعد يك ماه. جواد، پسر كبلايي مراد دوان دوان رفت دم خونه حاجي و چند دفعه سنگو كوبيد به در. حاج خانم هم سراسيمه جلدي اومد بيرون و پرسيد:

«چرا اينقدر عجله، امان بده بيام ديگه...»

«سلام حاج خانم، ببخشيد حاجي نيست؟»

«تو كه بهتر مي دوني، الان يك ماهه نهار نمياد خونه، چيزي شده؟»

«ماشين آقا بهروز چپ كرده تو دره.»

«خدا مرگم بده، اذيت شدن؟»

«زن و بچه اش تو ماشين نبودن، ميگن بيرون كه آوردن بيهوش بوده...»

«صبركن پسرم منو سر راهت يه جا برسون...»

حاج خانم همينطور كه دستاشو به هم مي ماليد زير لب دعا مي‌خوند. به مسجد كه رسيدن.

«سلام حاجي خبرداري چي شده؟»

«آره محمود و فرستاده بودم پيشون، مي گفت: بيمارستان كوثر جوابش كردن بردن بيمارستان خصوصي، تو هم برو خونه اينجا وايستادنت فايده نداره خبري شد بهت مي گم...»

«من كه دلم طاقت نداره، يه سر ميرم ويلاشون شايد كسي اونجا باشه خبر بگيرم.»

«باشه، منم چند دقيقه ديگه مي‌رم بيمارستان.»‌

حاجي رفت بيمارستان و سوسن با ديدنش جلو اومد و اشك ريزان گفت:

«حاجي ببين بدبخت شديم. پنچ ساعته بردن تو اتاق عمل معلوم نيست دارن چه بلايي سرش ميارن، حاجي تو رو خدا دعا كن.»

«آروم باش دختر، با گريه و زاري كه كاري درست نمي‌شه. مرگ و زندگي دست خداست. دكترا هم وسيله هستن. برو بشين دعا بخون انشاا... كه خدا جوابتو مي‌ده.»

يك ماهي حاجي يه پاش بيمارستان بود و يه پاش تو مسجد. بهروز تو اين مدت حتي چند درصد هم بيماريش نه پيشرفت كرد، نه بهتر شد. ديگه همه خسته شده بودن، دكترا هم اميدي نداشتن.

«خدا قوت اوستا كريم دستت درد نكنه، اينم بقيه مواجبت. انشاا..خير خرج كني.»

«دست شما درد نكنه كه هميشه حساب كتابتون درسته.»

«ما فقط يه واسطه ايم خدا باعث و باني شو خير بده... پناه بر خدا اين محمود باز كه سراسيمست.»

«سلام حاجي،عجله كن، عمه رباب حالش بهم خورده بردن بيمارستان.»

«خدا به خير كنه، تو برو دنبال حاج خانم ما هم الان ميايم.»

جواد ماشينشو جلوي بيمارستان پارك كرد و همه پياده شدن.

«از كدوم در بايد بريم داخل؟»

«نمي دونم. الان از نگهباني مي پرسم. سلام خسته نباشيد، از كدوم ور مي رن اوژانس؟»

«بريد داخل، سمت چپ.»

«حاجي، محمود داره مياد.»

محمود با چشماي قرمز و لباس خاكي نزديك شد.

«عليك سلام. چرا بغض كردي؟ د ياال..حرف بزن ببينم چي شده.»

«تسليت حاجي. تو راه تموم كرده بود.»

حاجي آهسته گفت: «انا لله و انا اليه راجعون...»

«حاجي گفتن واسه ترخيص بايد بستگانش فرم پر كنن.»

«خيله خوب ما مي ريم داخل، تو هم برو روستا مسجد و آماده كن.»

«راستي آقا محمود به رقيه خانم هم خبر بديد بره از خونشون كفنشونو بياره، مثل اينكه قبلا بهش جاشو گفته...»

«چشم، با اجازه...»

حاج حسين چند قدمي برنداشته بود كه محمود از نو صداش زد و گفت:

«راستي حاجي، آقا بهروز به هوش اومده.»

حاجي بعد مكثي خدا رو شكر كرد و داخل شد.

از اول تا آخر نماز ميت سوسن اسم عمه رباب و رو سنگ وقف مرده شورخونه به خاطر مي آورد و از حرف بهروز شرمنده مي شد. الله اعلم...


[چهارشنبه 22 آبان 1392 ]  [11:33 AM]  [حسین عرب جعفری]