عقیق
حالم بد می شود .داد می زند :نرو عمو ، تورو خدا
شانه هایش را تکان می دهم .داداش ،داداش داری کابوس می بینی پاشو...
نفس نفس زنان به من خیره میشود.
می ترسم .می گوید: عمو و سنگ قبرش از دستم فرار می کردند
.پشت دستی به پیشانی اش می کشد می خواستم روی قبر عمو فاتحه بخوانم ،آب دهانش را از گوشه ی
لبش با انگشت اشاره ی خم شده اش پاک می کند در حالی که پشتش به من بود گفت :انگشتر عقیق
حرمت داره.چرا، چرا حرمتشو شکستی؟
بغض صدایش را خفه می کند ،به من خیره می شود از ترس هول می کنم . حتما عمو از همه چیز خبر
دارد ،نفسم می گیرد ودلم هری می ریزد.
مثل آن روز که از پیچ کوچه گذشتم و دلم هری ریخت .
صدای قرآن فضای کوچه را در خودش حل کرده بود ومردم دسته دسته وارد خانه می شدند وعده ای
بیرون می آمدند .
خانمی گفت : خدا بکشدم! مادرشه دیدی ؟انگار نه انگار جوان دومتریش شهید شده !
خانمی دیگرگفت : بیچاره شوکه شده! بیاد خودش ،می فهمه چه گلی به سرش رفته !
قدمهایم را تند تر کردم به انتهای کوچه که رسیدم .چند رزمنده با لباسهای فرم خاکی و پوتین و صورت
ریش دار پلاکاردنصب می کردند .
1
بادتندی ییچید زیر پلاکارد.لحظه ای مکث کردم هوا که آرام شد .چند
قدم جلوتر رفتم .پاهایم سست وچشمهایم تار و فضا برایم نامفهوم شد؛ صدای خانمها توی گوشم
پیچید.انگار نه انگار جوان دو متریش شهید شده .
با زحمت خودم را کشاندم توی خانه .مادر بزرگ بی رمق سینه می زد وبا صدای خفه وخش دار می
گفت :روله براگم شیرم حلالت روله .میخ کوب شدم جمعیت را نگاه می کرد.
اگه یک ساعت عمو دیر می کرد. مادر بزرگ تند و تند می رفت دم در و چشم می دوخت به انتهای
کوچه تنها دیدن قدوبالای بلند عمو وچشمهای عسلی خندانش آرامش می کرد .
هرروز فکر می کردم، ساعتی بعد، روز بعدشاید هفته ای بعد دادو بیداد می کند.
چهلم که تمام شدوصیت نامه اش را داخل قرآن گذاشت .وسایل عمو را وسط .نفس عمقی کشید و همه اش
را بیرون داد گفت :اگه چیزی می خواید برای یادگاری بردارید.
ساعت مچی ،انگشتر عقیق ،مهر کربلاو....
همه بغض کردند و عمه شروع کرد به حسن و حسین گفتن: مادر سرشو توی سینه اش گذاشت و شروع
کرد به دلداریش.
بابا نگاهش روی کوله عمو ماند وبا بغض گفت :مادر اگه اجازه بدهی وسایل را ببریم موزه ی شهدا
تحویل بدهیم .آنجا .... نتوانست حرفش را تمام کند اشکش سرازیرشد .
مادر بزرگ گفت :روله خیر به رات بیاد خودت زحمتشه بکش .
صادق تکانی خوردو گفت : م ... می... میشه من انگشتر عقیق را بردارم ؟
همه نگاه ها به سمت صادق چرخید.
مادر بزرگ گفت :آره روله چرا نمیشه مال عموته فقط بدان انگشتر عقیق حرمت داره همه جا نپوشیش
ها! حرمتشه نگه داری.
2
اشکهای صادق پخش شد لای محاسن تازه سبزشده اش وبا سر جواب داد باشه وبا صدای خفه گفت
:میشه مهر کربلا را هم بردارم ؟
برایم عجیب بود .صادق را چه به انگشتر عقیق ، خواستم حرفی بزنم که ترسیدم .توی دلم گفتم :چه غلط
ها !پسره ی پررو؛ آخه توکه هر روز توی قهوه خوانه ها پلاسی وتوی عمرت دو رکعت نماز نخواندی
چه به انگشتر عقیق ومهر کربلا...
توی این فکرها بودم که بابا پیشانیشو بوسیدو گفت :دست راست عمو روی سرت .صادق جلدی بلند شدو
رفت وضو گرفت و به نمازایستاد .
مادر بزرگ گفت :اینم از برکت خون عموشه ، حسابی لجم گرفت.
بابا بقیه وسایل را توی ساک گذاشت .
مادر بزرگ گفت :می مانه حقوقش که امانت دست مه ،او مادر مرده راضی نبود پول داشته باشه
وکسی محتاج باشه هر کدام احتیاج داشتید بگید.ماهانه کمی کنار می زارم البته قسمتی از حقوقشه خودش
وقف کرده که باید دینشه اداکنم .
از مه به شما وصیت بعد از مرگ مه که حقوق شهید قطع میشه نمخام ثواب وقف قطع بشه یه سوم
اموالم وقف فقیر فقرا...
هرروز با صادق می رفتیم قهوه خانه وصادق قبل از کشیدن قلیان انگشتر عقیق را از انگشتش در می
آوردوکارش که تمام می شد می پوشیدش .
توی شلوغی آن روز جوانرود. رفت دستشوی و انگشتر رالبه روشویی گذاشت .
خدا خدا می کردم که گم بشود یا کسی برش دارد و روی صادق را با طعنه کم کنم.
عمدا" از کنار روشوی انداختمش پایین صادق فکر می کرد پیش منه بعد از چند ساعت که فهمید
نیست رفت وآوردش . عجیب بود عقیق روشن با حلقه نقره ای اصل براق توجه کسی را جلب نمی کرد،
3
انگار از دید قیب می شد. جاهای مختلفی جا ماند و گم نشد.
انگشتر روی اوپن آشپزخانه بود .نگاهش کردم ، حرصم در آمد. باید پرتش کنم جای که دیگر پیدا نشود
.حرفهای مادر بزرگ توی سرم پیچید روله انگشتر عقیق حرمت داره !
دستهایم شروع به لرزیدن کرد . صادق داشت نماز مغرب و عشا ء می خواند .انگشتر را انداختم داخل
سطل آشغال ونفس راحتی کشیدم .
آخرهای شب محسن دنبال انگشتر می گشت و من ته دلم می خندیدم وبا خودم گفتم :به عقل جن هم
نمیرسه بره سراغ سطل آشغال مامان یک ساعت دیگه می زاردش دم در .
نیمه های شب صادق داد می زد : عمو ،عمو...
می ترسم با خودم می گویم :اگه عمو گفته باشد صادق حتما"همه جا جار میزند و آبرویم را می برد در
حالی که به من خیره شده می گه :محسن عموگفت :چرا حرمتشو شکستی ؟چرا اسم دختر نامحرم پشتش
حک کردی ؟
گفتم :عمو می خواهم یک ماه دیگه بچسبم به کارم وبعد باهاش ازدواج کنم .
عصبانی داد زد :هنوز که به تو نامحرمه !
ملتمسانه نگاهم می کند ،محسن دعا کن پیدا بشه ،اسم دختره رو پاک می کنم .
از خودم بدم می یاد توی دلم می گویم : بی فایده است .آشغالی حتما آشغال ها را برداشته .میروم توی
آشپزخانه یک لیوان آب برایش بیاورم سرم سر می ماند وسوت می کشد آشغال هاگوشه ی آشپزخانه
است .
می خواهم دست ببرم توی سطل آشغال از خر و خر نایلون و آشغالها می ترسم که صادق متوجه
بشود.
4
نگاهش می کنم کلافه است و این شانه به آن شانه می شود.
صدای اذان می پیچد برای نمازبلند می شود.
به خودم می گویم: بی خیال دست می برم توی سطل انگار یک نفر انگشتر را می گذارد کف دستم
انگشتر را می گیرم زیر آب...