تحلیلی پیرامون نهضت حسینی

روشن است که خلافکاری های ابوبکر و عمر، در همان محدوده و همان دوره، متوقّف نمی شد، بلکه در زمان های بعد نیز تداوم می یافت و در شیوه همه زمامداران مسلمان و در روحیّه همه افراد مسلمان، آثار فلاکت باری می گذاشت. اساسا، خلافکاری های آنان بود که دم به دم، اهل بیت را منزوی تر و تبهکاران را جری تر و روحانیّت اسلام را ضعیفتر ساخت. و بالاخره همان خلافکاری ها بود که با افزایش و گسترش طبیعی خود به مرحله وخیمی رسید و جامعه اسلامی را حتّی در زمان عثمان به سراشیبی بدبختی کشید. آری در جایی که عثمان، در خط همان خلافکاری ها، اهانت های شدیدی به اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و علی علیه السلام و یارانش بنماید و پُست های کلیدی خلافت اسلامی را، به خویشان امویش بسپارد و از باب نمونه برادرش، ولید تبهکار، را به حکومت عراق بگمارد و او در حال مستی، نماز صبح را چهار رکعت بگزارد و آنگاه به مأموم ها بگوید: «اگر بخواهید، باز هم بیشتر می خوانم»(23) در آن صورت کاملاً طبیعی است که جامعه اسلامی، به پرتگاه انحطاط واختلاف می افتاد و بدتر این که، روحیّه دینی اش را از دست می داد و مانند زمامداران فاسدش، گمراه و بزهکار می گشت؛ و این یک اصل اجتماعی است که علی علیه السلام درباره آن می فرماید:
اَلنّاسُ بِاُمَرائِهِمْ اَشْبَهُ مِنْهُمْ بِآبائِهِم.
شباهت مردم به زمامدارانشان، حتّی از شباهت آن ها به پدرانشان بیشتر می باشد.
ادامه مطلب
،
عاشورا و سقیفه
عاشورا و سقیفه

توطئه سقیفه ، تلاشی از سوی شرک شکست خورده در جبهه های بدر و احد و حنین بود ، تا دوباره به سیادت جاهلی خود برسند و سفیانیان کوشیدند انتقام کشته های خود را از آل پیامبر ، از طریق سلطه یافتن بر خلافت و تار و مار کردن بنی هاشم و عترت رسول بگیرند . طرح شورا و بیعت ساختگی سقیفه ، ظاهری فریبنده برای اعمال آن سیاست بود .
ادامه مطلب
،
عوامل و زمینه های نهضت عاشورا
عوامل و زمینه های نهضت عاشورا
هر چه یک قیام و حرکت اصیل تر، بزرگتر، عظیم تر و ماندگار تر باشد نیاز به زمینه ها و زیر ساخت های عمیق تر و محکم تری دارد. در هیچ کجای تاریخ بشریت نهضتی عظیم تر و ماندگار تر نهضت عاشورا به رهبری حضرت سید الشهداء امام حسین(ع) وجود ندارد. این نهضت عظیم که به شهادت حجت خدا و با ارزش ترین انسان روی زمین در زمان خود انجامید، دارای عوامل و زمینه های زیادی است از جمله:
1- تخدیر شدید دینی جامعه اسلامی و از بین رفتن تصمیم به مبارزه در بین افراد این جامعه.
2- آگاهی مردم از دور بودن خلیفه اموی از اسلام و شناخت امام حسین(ع) به عنوان رهبری حقیقی امت اسلام، و متأسفانه عدم اراده ی آنان برای یاری کردن آن حضرت(ع) و به قول معروف: «دلهاشان با حسین اما شمشیرهاشان بر او بود.[1]
3- کراهت مسلمانان از بنی امیه به عنوان سمبل اشرافیت جاهلی مبغوض رسول خدا(ص).
4-انجام وظیفه الهی و اجرای فرمان باریتعالی.
5- دعوت مردم کوفه و تمام شدن حجت شرعی برای قیام در برابر انحرافات بنی امیه.
6- شیوع خرافات در جامعه به قصد امحای اصل دین.
7- «امر به معروف و نهی از منکر» یا به اصطلاح سیاسی آن «اصلاحات اجتماعی » در مقابله با غفلت و انکار حقوق انسانی در جامعه عصر آن حضرت و رژیم سیاسی دوران ایشان. و...
[1] طبری ج 4 ص 290 و کامل ابن اثیر ج 3 ص 286.
ادامه مطلب
،
حماسه حسینی در یک نگاه
ادامه مطلب
،
روضه وداع
شجاعت و قوت قلبی که ابا عبد الله در روز عاشورا از خود نشان داد،همه[شجاعان] را فراموشاند.این،سخن راویان دشمن است.راوی گفت:«و الله ما رایت مکثورا قط قد قتل اهل بیته و ولده و اصحابه اربط جاشا منه »به خدا قسم در شگفت بودم که این چه دلی بود،چه قوت قلبی بود؟!یک آدمی که اینچنین دل شکسته باشد که در جلوی چشمش تمام اصحاب و اهل بیت و فرزندانش را قلم قلم کرده باشند و اینچنین قوی القلب باشد! من که نظیری برایش سراغ ندارم.
در روز عاشورا ابا عبد الله نقطه ای را به عنوان مرکز انتخاب کرده بود،یعنی وجود مقدس ابا عبد الله ابتدا آنجا می ایستاد و بعد حمله می کرد.به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواریخ،کسی جرات نکرد تن به تن با ابا عبد الله بجنگد.البته ابتدا چند نفر آمدند،جنگیدند،ولی آمدن همان و از بین رفتن همان.پسر سعد فریاد کرد:چه می کنید؟!«ان نفس ابیه بین جنبیه »(یا«ان نفسا ابیة بین جنبیه »)این،پسر علی است، روح علی در پیکر اوست،شما با چه کسی دارید می جنگید؟!با او تن به تن نجنگید.دیگر جنگ تن به تن تمام شد.

آن وقت جنگی که از طرف آنها نامردی بود شروع شد،سنگ پرانی،تیر اندازی.جمعیتی در حدود سی هزار نفر می خواهند یک نفر را بکشند.از دور ایستاده اند،تیر اندازی می کنند یا سنگ می پرانند.همینها وقتی که ابا عبد الله حمله می کرد،درست مثل یک گله روباه که از جلوی شیر فرار می کند،فرار می کردند.ولی حضرت حمله را خیلی ادامه نمی داد یعنی نمی خواست فاصله اش با خیام حرمش زیاد شود.غیرت حسین اجازه نمی داد که تا زنده است کسی به اهل بیتش اهانت کند.مقداری که حمله می کرد و آنها را دور می ساخت، بر می گشت،می آمد در آن نقطه ای که آن را مرکز قرار داده بود.آن نقطه،نقطه ای بود که صدا رس به حرم بود،یعنی اهل بیت اگر چه حسین را نمی دیدند ولی صدایش را می شنیدند. برای اینکه زینبش مطمئن باشد،برای اینکه سکینه اش مطمئن باشد،برای اینکه بچه هایش مطمئن باشند که هنوز جان در بدن حسین هست،وقتی که می آمد در آن نقطه می ایستاد،آن زبان خشک در آن دهان خشک به حرکت می آمد و می گفت:«لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم »یعنی این نیرو از حسین نیست،این خداست که به حسین نیرو داده است،هم شعار توحید می داد و هم به زینبش خبر می داد که زینب جان!هنوز حسین تو زنده است.به خاندانش دستور داده بود که تا من زنده هستم کسی حق ندارد بیرون بیاید.لذا همه در داخل خیمه ها بودند.
ابا عبد الله دو بار برای وداع آمدند.یک بار آمدند،وداع کردند و رفتند.بار دوم به این ترتیب بود که ایشان رفتند به طرف شریعه فرات و خودشان را به آن رساندند.در این هنگام شخصی صدا زد:حسین!تو می خواهی آب بنوشی؟!ریختند به خیام حرمت.دیگر آب نخورد و برگشت.آمد برای بار دوم با اهل بیتش وداع کرد(ثم ودع اهل بیته ثانیا).چه جمله های نورانی ای دارد!رو می کند به آنها که:اهل بیت من!مطمئن باشید که بعد از من شما اسیر می شوید،ولی کوشش کنید که در مدت اسارتتان یک وقت کوچکترین تخلفی از وظیفه شرعی تان نکنید.مبادا کلمه ای به زبان بیاورید که از اجر شما بکاهد. ولی مطمئن باشید که این،پایان کار دشمن است،این کار،دشمن را از پا در آورد«و اعلموا ان الله منجیکم »بدانید که خدا شما را نجات می دهد و از ذلت حفظ می کند.این خیلی حرف است:اهل بیت من!شما اسیر خواهید شد ولی حقیر و ذلیل نخواهید شد،اسارت شما هم اسارت عزت است.به همین جهت بود که وقتی در کوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان می دادند،زینب نمی گذاشت قبول کنند.اسیر بودند ولی هرگز حاضر نشدند خواری را تحمل کنند.شیر را هم در زنجیر می کنند ولی شیر در زنجیر هم که باشد شیر است،روباه آزاد هم که باشد روباه است.
بار دوم که امام آمد،اهل بیت خوشحال شدند،دوباره با ابا عبد الله خداحافظی کردند.باز به امر ابا عبد الله از خیمه ها بیرون نیامدند.
بعد از مدتی یکدفعه باز صدای شیهه اسب ابا عبد الله را شنیدند،خیال کردند حسین برای بار سوم آمده است تا با اهل بیتش خدا حافظی کند(گریه استاد)ولی وقتی بیرون آمدند اسب بی صاحب ابا عبد الله را دیدند(گریه شدید استاد).دور اسب ابا عبد الله را گرفتند.هر کدام سخنی با این اسب می گوید.طفل عزیز ابا عبد الله می گوید:ای اسب! «هل سقی ابی ام قتل عطشانا؟»من از تو یک سؤال می کنم:پدرم که می رفت،با لب تشنه رفت(گریه استاد)،من می خواهم بدانم که آیا پدرم را با لب تشنه شهید کردند یا در دم آخر به او یک جرعه آب دادند؟(گریه استاد).اینجاست که یک منظره دیگری رخ می دهد که قلب مقدس امام زمان را آتش می زند:«و اسرع فرسک شاردا محمحما باکیا، فلما راین النساء جوادک مخزیا و ابصرن سرجک ملویا خرجن من الخدور ناشرات الشعور علی الخدور لاطمات » (1) روضه امام زمان است،می گوید:جد بزرگوار!اهل بیت تو به امر تو از خانه بیرون نیامدند اما وقتی که اسب بی صاحبت را دیدند موها را پریشان کردند،همه به طرف قتلگاه تو آمدند(گریه استاد).
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم،و صلی الله علی محمد و اله الطاهرین.
نسالک اللهم و ندعوک باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله...اللهم ارزقنا توفیق الطاعة و بعد المعصیة و صدق النیة و عرفان الحرمة و اکرمنا بالهدی و الاستقامة و سدد السنتنا بالصواب و الحکمة و املا قلوبنا بالعلم و المعرفة.
خدایا!ما را حسینی واقعی قرار بده،ما را آشنا به روح نهضت حسینی قرار بده،پرتوی از آن روح مقدس بر دلهای همه ما بتابان،ما را به روح حسینی زنده بگردان.
خدایا!انوار معرفت خودت را بر قلبهای ما بتابان،دلهای ما را محل محبت خود قرار بده.
خدایا!ما را از افراد واقعی پیغمبر خودت قرار بده،دست ما را از دامان ولای واقعی علی مرتضی و اولاد طاهرینش کوتاه مفرما،قلب مقدس امام زمان را از همه ما راضی بگردان.
و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان.
پی نوشت:
1) بحار الانوار،ج 101/ص 204.
ادامه مطلب
،
بازنمایی دقایقی از ظهر روز عاشورا
السلام علیک یا ابا عبداللّه الحسین(ع)

تابستان سال 61 هجری قمری است. بیابانی به نام کربلا. روز از نیمه گذشته است. از صبح جنگی نابرابر بین سپاه حق با سپاه باطل در جریان بوده است. دیگر صدای چکاچک شمشیرها به گوش نمی رسد. اما اسبهای بی صاحب با شیهه سوزناک خود ولوله ای برپا کرده اند.
تعدادی از بدنهای پاره پاره و خون آلود شهیدان در نزدیک خیمه گاه ردیف شده اند در حالی که قطعاتی از اعضای بدن آنها هنوز در میدان برجای مانده است. گروهی دیگر هنوز در میدان و روی خاکهایی که با سم اسبان شخم زده شده اند، افتاده اند. نه فرصت و مجالی فراهم شده و نه کسی باقی مانده است که جسد پاره پاره یا نیمه جان یاران اباعبداللّه الحسین(ع) را به خارج از محوطه معرکه انتقال دهد. اجسادی نیز به دلیل از هم پاشیدگی قابل انتقال نیستند. گاهگاهی صدای خرخر گلوهای بریده و ناله های دردناک از دور و نزدیک شنیده می شود.
اما دیگر اللّه اکبرهای عباس بگوش نمی رسد. از هم آورد طلبیها و رجزخوانیهای علی اکبر خبری نیست. علی اصغر از بی شیری و تشنگی بی تابی نمی کند. قاسم آرام گرفته است. عبداللّه چشم و دم فرو بسته است. حسین، خسته، داغ دیده، تنها و بی یاور مانده است. کودکان حرم، دیگر طلب آب نمی کنند. با شنیدن هر خبر مرگی، تاب و توان خویش را بیشتر از کف داده اند. هر یک به گوشه ای از چادر خزیده و زانوی غم در بغل گرفته اند. همچون بید بدنشان می لرزد، گویا در آن بیابان سوزان، سرما بر آنان مستولی گشته است.
با آن خداحافظی دردناک حسین(ع) از همه اهل حرم، امیدی به بازگشت پیر و مرادشان ندارند اضطراب و نگرانی لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می شود.
آیا حسین(ع) زنده باز خواهد گشت؟ آیا دوباره لطافت و صفای دست مولایشان بر سر یتیمی خویش احساس خواهند کرد؟ همه اهل حرم، داغ از دست دادن پدر و برادر و فرزند خویش را فراموش کرده اند. همه به حسین(ع) می اندیشند. زمین و زمان برای سلامتی او، دست به دعا برداشته اند.
ای شمشیرها چه می شود که شما نیز مثل کارد حضرت ابراهیم بر گلوی اسماعیل کند شوید و رگهای گلوی حسین را نبرید؟
ای ابرها، همچنان که در مسجد غمامه بر سر رسول خدا(ص) سایه گستراندید، بیائید و بربالای ابدان شهدا و بدن خسته حسین و کودکانش سایه افکنید و کمی از سوز تشنگی اطفال بکاهید.
ای خورشید، چرا همچون آتشی که بر ابراهیم سرد شد، از داغی تابش خود نمی کاهی؟
ای مرغان آسمان، چرا ابابیل نمی شوید و پیل سواران یزیدی را از پای در نمی آورید؟
ای بادها چرا طوفان نمی شوید و بنای کاخ ستم را ویران نمی کنید؟
ای زمین چرا به لرزه در نمی آیی؟
ای کوهها چرا فرو نمی ریزید؟
ای آسمان چرا دکاً دکا نمی گردید؟
ای ابرها چرا نمی گریید و با اشک خویش زمین تفتیده کربلا را برای اطفال، نمناک نمی کنید؟
ای ملائکة المسومین، چرا همانطوری که رسول خدا(ص) را در جنگ بدر یاری کردید به یاری پسر رسول خدا(ص) نمی شتابید؟
ای کشته ها، آهای یاران حسین، ای عباس، ای علی اکبر، قاسم، جعفر، عون، حر، عوسجه چرا مثل اصحاب کهف دوباره زنده نمی شوید و سید پیر و دلشکسته را یاری نمی کنید؟
آخر حسین وارث آدم است، حسین وارث ابراهیم خلیل و موسای کلیم است.
| کاش آن زمان سرداق گردون نگون شدی | وین خرگه بلند ستون بی ستون شدی |
| کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه | سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی |
معجزه عاشورایی
اما گویا این بار خداوند می خواهد معجزه اش را به گونه ای دیگر به رخ جهانیان بکشد. این بار حفظ دینش نه با گلستان شدن آتش، اژدها شدن عصا، دو شقه شدن رود نیل، تکلم آتش در کوی طور و شکافته شدن خانه کعبه نشان دهد، بلکه می خواهد، با نمایش ایثار، ارث و فداکاری همه انبیاء و صبر و استقامت عصاره خلقت، معجزه کند. تأثیر معجزه همه انبیاء و اولیاء محدود به همان زمان و مکان بوده است و تعداد افرادی که تحت تأثیر آن آیت الهی قرار گرفته اند بسیار اندک بوده اند و چه بسا پس از مدتی همانها نیز منکر گشته اند. اما معجزه عاشورایی خداوند، از آدم تا خاتم نقش آفرین بوده و هست، معجزه عاشورایی از سنخ نبوت خاتم(ص) است و باید تا قیام قائم (عج) گرمابخش حیات بشر باشد.
اینک امر الهی بر این قرار گرفته است که، فتبارک اللّه احسن الخالقین را به عینه، به جن و انس بنمایاند. آن دست مریزادی که خداوند به خویش گفت، برای منکرین اثبات نماید. خداوند می خواهد، معجزه ولایت پذیری بنی آدم را بر ملائک نمایان سازد.تأثیر خون، این درّه نادره را بر سرنوشت بشر به رخ جهانیان بکشد و حسین به نمایندگی از انسان، این بار امانت را بر دوش گرفته است...
اما ناگهان صدای شیهه ذوالجناح، همه را متوجه خود می کند و از جا بر می خیزند. زانوانشان توان و رمقی دیگر می یابند. نور امید به خیمه ها تابیدن می گیرد. داغ عزیزان فراموش می شود.
خدایا شکر، خدا شکر... حسین سالم برگشته است، دوباره می توانیم چهره آرام و مهربان او را ببینیم. دوباره زینب را در حال ایستاده مقابل برادر خواهیم دید، آخر بعد از وداع با برادر، زینب دست به زانو راه می رود، نماز نشسته می خواند. همه حتی زینب از حرم بیرون می روند و به طرف ذوالجناح خیز برمی دارند.
اما...اما خدایا چه می بینند؟ ذوالجناح بی حسین برگشته است. ذوالجناح تنهاست، ذوالجناح خونین است، ذوالجناح شرمگین است.
ذوالجناح...ذوالجناح؟...نکند؟...نکند؟...زبانم لال...
نحر خورشید
اضطراب و نگرانی و دلشوره همه اهل حرم را فرا گرفته است. برای اطلاع از سرنوشت سالار شهیدان به بالای تل زینبیه می روند آن مکان به خوبی بر قتلگاه مشرف است. فاصله تل تا قتلگاه به حدی است که همه حوادث قابل مشاهده و غالب سخنان قابل شنیدن است.
آنچه در برابر دیدگانشان در حال وقوع هست، باور کردنی نیست. زاده رسول خدا(ص)، نیم خیز در گودالی نشسته است. کتفش بر اثر ضربت شمشیر زرعه بن شریک، شکافته شده و دهان باز کرده است.
بیش از سیصد زخم عمیق بر بدنش وارد شده است تمام لباس عین شیله سرخ سرخ است. تعداد بی شماری نیزه و تیر در بدن مبارکش فرو رفته است.
عبداللّه، این کودک امام حسن(ع) که روی تل ایستاده است تاب دیدن حال عمو را ندارد. به طرف قتلگاه خیز برمی دارد. زینب تلاش می کند مانع رفتن او به میدان شود. حسین(ع) از خواهر می خواهد جلو عبداللّه را بگیرد. اما او خود را از دست عمه می رهاند و خود را به عمو می رساند. دست در گردن مجروح و خونین عمو می اندازد. می بیند ابجز بن کعب شمشیر به دست به قصد وارد کردن ضربه ای دیگر به حسین(ع) نزدیک می شود. به هنگام فرود آمدن ضربه، دست خود را حایل می کند. دست کوچکش از شدت ضربه قطع می شود و از پوست آویزان می گردد. حسین(ع) برادر زاده را در آغوش می گیرد. خون از دست قلم شده اش فوران می کند. تیرها پشت سر هم بر بدن عمو و برادر زاده اصابت می کند و عبداللّه پس از لختی در آغوش عمو آرام می گیرد. حسین(ع) او را بر روی خاک پا به قبله می خواباند...
حسین(ع) همچنان مقاومت می کند. در حال نشسته نیز با شمشیر از خود دفاع می کند. ظالمی به ناگاه از دور سنگی بر پیشانی مبارکش می کوبد. خون جستن می کند و بر چهره مبارک جاری می شود. جلو چشمانش پرده می شود. پیراهن را بالا می زند تا خون از چهره پاک کند. حرمله، که منتظر فرصت است تیری سه شعبه و زهرآلود به سینه مبارک می زند. تیر سینه را می شکافد و از پشت شانه خارج می شود. حسین تلاش می کند تیر را از سینه بیرون بکشد. اما پره های تیر مانع خروج می شود. خم می شود و با زحمت تیر را از پشت خارج می سازد. خون فواره می زند و صدای حزین در فضا می پیچد، بسم اللّه و باللّه و علی ملة رسول اللّه، دیگر تاب نشستن نیز ندارد. به زمین می افتد. روبه قبله می خوابد. برجستگی های سطح زمین مانع دید او می شوند، دیگر نمی تواند خیمه گاه را ببیند. دلشوره تمام وجودش را فرا می گیرد، در حال احتضار نیز نگران اهل حرم است، با دستان لرزانش مقداری خاک را جمع می کند تا سرش در موضعی بالاتر قرار دهد. با یکی از دو چشم، شبحی از خیمه را می تواند ببیند، خیالش راحت تر می شود. لختی نمی گذرد که سواران عمر سعد به سوی خیمه هجوم می برند. ناگهان غیرت اللّه تمام نیروی باقیمانده خویش را در توان و صدای خویش جمع می کند، نیم خیز می شود و بر سر مهاجمان فریاد می زند.
مهاجمان به خیال اینکه امام هنوز زنده است، سراسیمه از خیمه ها دور می شوند و پا به فرار می گذارند. حسین بی حال بر زمین می افتد، اما میزان خونی که در هر بازدم به بیرون فوران می کند کم و کمتر می شود و فاصله بین نفس ها نیز طولانی تر می شود. شمر بن ذی الجوشن، لشکریان خویش را نهیب می زند که «چرا کار حسین را یکسره نمی کنید؟» سپاهیان از همدیگر سبقت می گیرند و به طرف بدن نیمه جان و بی رمق حسین خیز بر می دارند.
حصین بن تمین، تیر به دهان مبارکش می زند. ابو ایوب غنوی، سر نیزه بر حلقوم شریفش می کوبد. زرعة بن شریک با ضربت شمشیر مچ دست او را قطع می کند. سنان بن انس، با سنگدلی بالای سر حسین می آید و نیزه خود را چندین بار در سینه و گردن او فرو کرده و بیرون می آورد.
عمر سعد،به مردی که در کنارش ایستاده دستور می دهد که، «از اسب پیاده شو و برو و حسین را راحت کن».
اما خولی بن یزید، بر او سبقت می گیرد و با شتاب به سوی حسین می رود. همین که می خواهد سر حسین را جدا کند، رعشه ای بر بدنش می افتد و پا به فرار می گذارد. سنان بن انس، می خواهد کار خولی را پی بگیرد. با قساوت تمام روی سینه امام می نشیند تا سر از بدن جدا کند. اما چشمان نافذ امام، جرئت این کار را از او می گیرد، هراسان بر می خیزد و از صحنه خارج می شود.
این بار شمر خود به قتلگاه می آید. برای درامان ماندن از تأثیر شرم و حیاء و یا ترس و دلهره ناشی از چشمان امام، بدن بی رمق حسین(ع) را به پشت برمی گرداند. شمشیر را از قفا بر گردن فرزند زهرا(س) می گذارد و مثل اره بر گردن می کشد. لایه اولیه پوست گردن را می شکافد. ولی هرچه بر گردن می کشد، نمی برد. روی زانوها می نشیندو با دو دست، دو طرف شمشیر را می گیرد و فشار می دهد از شدت فشار استخوان گردن را می شکند و با کشیدن سر، پوست و گوشت باقی مانده را از بدن جدا می کند.
هلال بن نافع، از سپاهیان عمرسعد می گوید:
دلم از تشنگی و مظلومیت فرزند رسول خدا(ص) به رحم آمد. رفتم تا در دم آخر جرعه ای آب برای حسین بیاورم. هنگام بازگشت دیدم شمر هراسان و لرزان در حالی که تلو تلو می خورد پنجه در موهای سر بریده ای کرده که هنوز از رگهای گلوی او خون می چکد و به طرف ابن سعد در حرکت است. رو به من کرد و گفت: هلال دیگر به آب نیازی نیست، من او را سیراب کردم....(1)
| خاموش محتشم که دل سنگ آب شد | بنیاد صبر و خانه طاقت خراب شد |
| خاموش محتشم که از این حرف سوزناک | مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد |
| خاموش محتشم که از این شعر خونچکان | در دیده اشک مستمعان خون ناب شد |
| خاموش محتشم که از این نظم گریه خیز | روی زمین به اشک جگرگون کباب شد(2) |
و سیلعم الذین ظلموا ایّ منقلب ینقلبون
پی نوشت ها:ـــــــــــــــــــــــ
1. در جنوب ایران به مراسم عزاداری و شیون و زاری گفته می شود.
4. در نگارش متن فوق از منابع زیر استفاده شده است:
مقتل ابن مخنف، ترجمه جواد سلیمانی، لهوف (الملهوف علی قتلی الطفوف) سید بن طاووس. ترجمه سید ابوالحسن میرابوطالبی.
3. اشعار از محتشم کاشانی.
ادامه مطلب
،
طلب عفو و ببخشش برای زائرین امام حسین علیه السلام
امام صادق علیه السلام
ادامه مطلب
،
توجه پیامبران به سیدالشّهدا علیه السلام
توجه پیامبران به سیدالشّهدا علیه السلام

ادامه مطلب
،
حسینٌ منی و انا من حسین (ع)
حسینٌ منی و انا من حسین (ع)
حسین (ع) از من است و من از حسینم . حدیثی که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است و در کتب حدیثی شیعه و اهل سنت آمده است ، متن کامل آن چنین است : « حُسَینٌ مِنی وَ اَنَا مِن حُسَین اَحَب اللهُ مَن اَحَب حُسَینا وَ اَبْغَضَ اللهُ مَن اَبغَضَ حُسَینا ، حُسَینٌ سِبطٌ مِنَ الا سباطِ ، لَعَنَ اللهُ قاتِلَهُ »(1) اینگونه تعبیر ( من از اویم و او از من است ) نشانه وحدت کامل فکری ، روحی ، مرامی ، جسمی و خط مشی است و رسول خدا صلی الله علیه و آله نیم قرن پیش از حادثه کربلا ، خواسته قیام و نهضت حسینی را تداوم راه خویش بداند و دشمنان سیدالشهداء را که دست خود را به خون او آلودند ، دشمنان و قاتلان خود به حساب آورد ، چرا که خشم و رضا و جنگ و صلح و یاری یا جفا بر حسین (ع) ، همسان با خشم و رضا و جنگ و صلح و یاری و جفا بر پیامبر خداست ، چرا که این دو ، یک جان در دو بدن و یک فکر و مرام ، در دو زمانند . (2) این گونه بیان همبستگی کامل ، ترسیم کننده خط صحیح حرکت اجتماعی و دینی و مبارزاتی و سیاسی در طول تاریخ است . چنین نیست که از هم بودن این دو حجت الهی ، تنها پیوند جسمی و از نسل پیامبر بود حسین (ع) را بگوید ، بلکه عمده ترین مفهوم ، هم خطی آن دوست .
مفهوم بلند دیگری که در این حدیث نهفته ، آن است که وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و آیین و مکتب او در وجود اباعبدالله (ع) تداوم یافته است ، آن هم نه تنها تداوم جسمی ، بلکه نگهبان دین پیامبر صلی الله علیه و آله ، امام حسین است و قیام و شهادت او سبب بقای دین رسول خداست . سخن ، تنها بار عاطفی ندارد ، بلکه بیانگر یک حقیقت اجتماعی و تاریخی است .
اگر که دین مصطفی هنوز در جهان به پاست
از آن سر بریده تو هست و از نوای تو
احیاءگر دین پیامبر ، نهضت حسینی بود . خود اباعبدالله (ع) در خطبه ای که فلسفه و قیام خویش را بیان کرد ، اشاره فرمود که هدف ، حرکت در مسیر سیره پیامبر و علی (ع) و امر به معروف و نهی از منکر است و اینگونه است که انحرافها زدوده شده و دین استوار و پابرجا می ماند . اینکه گفته اند : « اِن الا سلامَ مُحَمدی الحُدُوثِ ، حُسَینی البَقاء » اشاره به همین
احیاءگری دین پیامبر در سایه قیام عاشوراست ، یعنی پیدایش اسلام ، محمدی است و بقای آن ، حسینی !
گر جز به کشتنم نشود دین حق بلند
ای تیغها ، بیایید بر فرق من فرود
این نکته در شعری که از زبان حسین بن علی علیهما السلام سروده شده است ( و حدیث و شعر امام نیست ) اینگونه مطرح شده است :
اِن کان دینُ مُحَمدٍ لَم یستَقِم
إ لا بِقَتلی یا سُیوفُ خُذینی (3)
اگر دین محمد صلی الله علیه و آله جز با کشته شدن من استوار نمی شود ، پس ای شمشیرها مرا دریابید ! به تعبیر امام خمینی « ره » : « با زنده نگه داشتن او اسلام زنده می شود . « انا من حسین » ، که روایت شده است که پیغمبر فرموده است ، این معنایش ، معنا این است که حسین مال من است ، و من هم از او زنده می شوم . » (4)
-1 احقاق الحق ، قاضی نورالله تستری ، ج 11 ص 265 ، بحارالانوار ، ج 43 ص 261 ؛ تاریخ الاسلام ، ذهبی ، ج 5 ، ص 97 .
-2 به مقاله ارزشمند « حسین منی و انا من حسین » از : محمد باقر بهبودی در « یادنامه علامه امینی » ، مقاله چهاردهم ، ص 305 مراجعه کنید .
-3 - این شعر ، بیتی از قصیده بلند شاعر و خطیب کربلایی ، مرحوم شیخ محسن ابوالحب ( م 1305 ) است و آنچه مشهور است که از سروده های سیدالشهداءست ، بی اصل است . ر . ک : « تراث کربلا » ، سلمان هادی طعمه ، ص 86 .
-4- صحیفه نور ، ج 13 ص 158 .
ادامه مطلب
،
شب دهم (شب عاشورا)
شب دهم (شب عاشورا)
نویسندگان بسیار معروف (عباس محمود عقاد) جمله ای در باره ابا عبد الله علیه السلام دارد، می گوید: در روز عاشورا مثل این بود که یک نوع مسابقه میان خصلتهای حسینی بر قرار شده بود، یعنی فضایل حسینی هر کدام با دیگری مسابقه می داد: صبر حسین می خواست از سایر صفاتش جلو بیفتد، رضای حسین به آنچه که رضای خداست می خواست از صبرش جلو بیفتد، اخلاص حسین می خواست از همه اینها پیشی بگیرد، شجاعت حسین می خواست گوی سبقت را از صفات دیگر او برباید. من عرض می کنم - البته من نمی توانم در باره اخلاص حسینی کوچکترین سخنی بگویم، کوچکتر از این هستم، ولی می توانم بگویم - چیزی که در روز عاشورا بیش از هر چیز دیگر جلوه گر و نمایان است طمانینه حسین، اطمینان حسین، آرامش و استقامت حسین است. این سخنی نیست که من می گویم، سخنی است که از همان روزها درک کردند. یک کسی که آنجا حاضر بوده است، جمله ای دارد. تعبیر او مطابق عصر و زمان و فهم خودش خیلی عالی است، می گوید: «و الله ما رایت مکثورا قط قد قتل ولده و اهل بیته و اصحابه اربط جاشا منه». این مرد در واقع یک خبرنگار بوده و قضایا را نقل کرده است. می گوید: به خدا قسم من سراغ ندارم مرد دلشکسته ای، مرد تحت فشار قرار گرفته ای را که فرزندانش (اهل بیتش) جلوی چشمش قلم قلم باشند، اصحابش را ببیند در حالی که سرهایشان از بدنهایشان جدا شده است، و این مقدار قوت قلب داشته باشد!
ادامه مطلب
،





