اللهم ...

ادامه مطلب
،
به حق مادرت زهرا، از شمر شفاعت نکن!
به حق مادرت زهرا، از شمر شفاعت نکن!

میگویند: مرحوم دربندی با آن فضلش در بالاسر حرم سیدالشهدا، داد میزد: «یا حسین، به حق مادرت زهرا شمر را شفاعت نکن!». سه دفعه بلند این را میگفت. به او میگفتند: آیا شفاعت شمر ممکن است؟ میگفت: «چرا ممکن نیست؟! چرا محال است؟! مظهر رحمت واسعۀ خدا هستند. ما چه میدانیم؟ ما قسمش میدهیم که این کار را نکند».
ادامه مطلب
،
میدان رفتن علی اکبر (ع) به روایت لهوف (ابن طاووس)
میدان رفتن علی اکبر (ع) به روایت لهوف (ابن طاووس)

«... و چون با آن حضرت، به جز خاندانش کسی نماند، علی بن الحسین(ع) که از زیبا صورتان و نیکوسیرتان روزگار بود، بیرون شد و از پدرش اجازهی جنگ خواست، حضرت اجازه اش داد و سپس نگاهی مأیوسانه به او کرد و چشمان خود را به زیر افکند و اشک فرو ریخت سپس فرمود:
«بار الها! گواه باش جوانی که در صورت و سیرت و گفتار، شبیه ترین مردم به پیغمبرت بود به جنگ این مردم رفت. ما هر گاه به دیدن پیغمبرت مشتاق می شدیم به این جوان نگاه می کردیم».
پس به فریاد بلند، صدا زد: «ای پسر سعد! خدا رحِم تو را قطع کند هم چنان که رحم مرا قطع کردی!» علی به جانب لشگر رفت و جنگ سختی نمود و عده ای را کشت و به نزد پدرش بازگشت و عرض کرد: «پدر جان! تشنگی به جانم آورد، واز سنگینی اسلحه ی آهنین، سخت ناراحتم! آیا جرعه ی آبی فراهم می شود؟»
حسین(ع) به گریه افتاد و فرمود: «ای امان! پسر جانم! کمی به جنگ ادامه بده! ساعتی نمانده است که جدّت محمّد را ملاقات کنی، او با کاسه ای لبریز از آب، تو را سیراب خواهد کرد، آبی که پس از آشامیدن آن، هرگز تشنه نخواهی شد. پس آن جوان به میدان بازگشت و کارزار عظیمی نمود. تا آن که منقذ بن مرة عبدی (لع) تیری به سوی او پرتاب نموده و او را از پای درآورد.
صدا زد: «پدرم! سلام بر تو! اینک جدّم است که بر تو سلام می رساند ومی فرماید هر چه زودتر نزد ما بیا»
پس نعره ای برآورد و مرغ روحش از قفس تن پرواز نمود».
اللّهوف علی قتلی الطفوف (آهی سوزان بر مزار شهیدان) ص 4.
ادامه مطلب
،
حضرت علی اکبر از مدینه تا کربلا
حضرت علی اکبر از مدینه تا کربلا

ادامه مطلب
،
در آفتاب نباشی رُباب حداقل-حضرت رباب سلام الله علیها

در آفتاب نباشی رُباب حداقل
نمی خورد به لبت آفتاب حداقل
دو روزی است که نانی نخورده ای اصلاً
کمی بزن لب خود را به آب حداقل
چقدر گریه و گریه، بس است خسته شدی
عروس فاطمه قدری بخواب حداقل
تو یک تنه همه را تا فرات می بردی
اگر نبود به دستت طناب حداقل
تو را مجال ندادند قرص ماهت را
به صورتش بزنی یک نقاب حداقل
لب حسین خودش می کشد تو را در طشت
مکن نگاه به ظرف شراب حداقل
چقدر آب شدی و چقدر پیر شدی
در آفتاب مشین ای رباب حداقل
علی اکبر لطیفیان-حضرت رباب سلام الله علیها
ادامه مطلب
،
نگاهی به زندگانی علی اکبر علیه السلام

ادامه مطلب
،
فردا دیر است، همین امروز...
فردا دیر است، همین امروز...
سید محمود طاهری
فردا دیر است؛ همین امروز. امروز نیز دیر است، همین اکنون. همین الآن برخیز و قیام کن و تصمیمی بزرگ در زندگی ات بگیر. شاید اگر برای برخاستن و عزم کردن، به ساعتی بعد، خود را وعده دهی، در این فاصله ابلیسی رهزن، از راه برسد؛ وسوسه ات کند و بازت دارد و بگویدت فرصت زیاد است، هنوز وقت داری و دیر نشده است و تو مطمئن باش که او که اکنون چنین با تو سخن گفت، روز بعد نیز همین حرف را به تو خواهد زد. ماه بعد نیز همین سخن را به تو خواهد گفت و سال بعد و سال ها بعد نیز، تو را به فرداها و سال های بعد وعده می دهد و تو آن گاه به خود می آیی که بهار زیبای جوانی را از دست داده ای و با هزار مشکل و ضعف و سستی و ناتوانی دست به گریبان شدی و هنوز کاری نکردی و تصمیمی نگرفتی. پس اگر می خواهی توبه کنی؛ همین الان. اگر می خواهی به جنگ مشکلات بروی، همین حالا و اگر تصمیم به جبران گذشته ها داری همین اکنون.

... و برای تو که جوانی و ارزش لحظه لحظه جوانی ات، با هیچ گوهری قابل مبادله نیست، حتی دقیقه بعد نیز دیر است. همین الآن اقدام کن! هم اکنون برخیز و همین حالا به نیوشیدن لحظه لحظه جوانی ات همت بگمار و همیشه به یاد داشته باش که فردا دیر است. همین امروز؛ نه، امروز نیز دیر است. همین الآن و همین لحظه و هم اکنون.
ادامه مطلب
،
علی اکبر علیه السلام چهره دوباره پیامبر
چهره دوباره پیامبر
تازه نفس ترین حماسه ها در توست. بُرناترین حادثه های دلیری را تو بر پا خواهی داشت. همه جوانی غیرت های مؤمن در توست. سلام بر نام رشید تو که سرفرازترین فرزند عاشوراست. سلام بر دلاوری طنین کلامت که بی واهمه ترین ستیزه رو در روست. بهاری سرسبز و تنومندی که هیچ طوفان نابسامانی، لرزه بر اندامت نمی اندازد و رگ های شاخسارانت را به هراس فرو ریختن، وا نمی دارد. بهشتی تو، که هیچ تهدید و طعنه خداشناسی، چهار فصل زیبایی تو را دست خوش رنگ پریدگی نمی کند. تو چشمه سر برآورده از کوهساران ایمان و قدرتی که این گونه زلال و بی زوال به سمت دریای یقین رهسپاری و در مسیر خویش تمام ناروایی مردمان را نادیده می گیری و می گذری. تو نسبت از پاکی وحی داری که این چنین قامتت گلدسته بی شک ابلاغ حقیقت است.

وقوع تولد را پدر، عاشقانه یقین داشت که تو آینده ای غرورآفرین برای پدر خواهی بود. تو پیامبر دوباره این روزها، قرار است خصم بی وجدان بعد از این را به حیرتِ تماشا بیندازی و به زانو در آمدن عناد و الحاد را پیش روی سیمای خویش لبخند بزنی. لبخندی از سر یقین و عشق به سوی پدر، به سوی رخسار معصوم و مهربانی که امروز قدوم نورسیده تو را شاهانه در آغوش دارد و فردا قامت برافراشته ات را چون پرچم رستگاری اسلام در چشمان پر از اشک خویش مدام تحسین می کند.
چهره دوباره رسول! سرباز سرزنده فردای کربلا! چه غوغایی در پس نامت نهفته است. چه بی رقیب و بی همتایی تو برای پدر که دلداده توست و دل بردن از تو را خوب می داند. بهار پر شاخ و برگ! سرو سر در فلک! بخند! بخند و اضطراب مبادای آتیه را از جان حسین دور کن! بخند و نافرسودگی روح خسته پدر را رقم بزن! تو که می خندی، اذان هزار گلدسته از صدای خنده هایت در شهر می پیچید. تو که می خندی محمد امین، از پلک های عاشقانه ات وحی دوباره زمانه می شود. کی این گهواره تازه قدم با قامتی افراشته پیش روی پدر گام بر می دارد؟ تا تمام شادی های عالم را در دلش به رستخیز وا دارد؟ زودتر قامت برافراز، زودتر به لحظه های زیبای آینده برس.
زودتر جوانی رعنای خویش را در آغوش بگیر که روزگار چشم انتظار است. چشم انتظار زاده لیلا که تمام لیلاهای عالم را مجنون خویش خواهد کرد. چشم انتظار دلاور پیروزی که مصطفای دوباره است و در تمام ستیزه ها و صعب های روزگار پشت و پناه پدر خواهد بود که پدر هرگاه دلتنگ رسول دردانه خاتم می شود، به رخسار او چشم می دوزد و هرگاه مردم را در آستان فراموشی حقیقت می بیند، او را به رخ نسیانشان می کشد.
ادامه مطلب
،
من در کجای زندگی ایستاده ام

نشسته بودم و به جوانی انگشت های قلم به دستم خیره شده بودم. تقویم، انگشت اشاره ا ش را به سمت علامت سؤال چشمان من گرفته بود و زیر چشمی صفحه ی ششم مهرماه را برانداز می کرد. علامت سؤال چشمانم روی عدد شش میخکوب شده بود. وقتی پاسخم را در آن نیافتم، در جهت حرکت عقربه های ساعت، اطراف صفحه ی تقویم را چشمانم کاویدم. ناگهان علامت سؤال با جرقه ای به هیجان نمای شادی تبدیل شد: «پس تقویم هم مثل مردم آن سال های مدینه، به تماشای قد و بالای رعنای محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) ایستاده بود!»
یازدهم شعبان روی صفحه ی تقویم، یک بار دیگر مرا به جوانی انگشت های قلم به دستم کشانید و به آن اندیشه ی شور آفرین هر روز، که: «من در کجای زندگی ایستاده ام؟»
* علی کودک شش ساله، مقابل علی امام شصت و سه ساله نشسته است و آیه به آیه بعد از او تکرار می کند. (1) و گویی این، تنها، آموزش تلاوت قرآن نیست؛ قطره قطره زلالی و معرفت است که از آسمان سینه ی علی (علیه السلام) در جان کودکانه ی علی ریخته می شود و فرصت چه اندک است!
* بودن در دامان پرورش عمو نیز هر روز او را آماده تر می کرد. (2) مظلومیت جان سوز عمو، خدعه های پی در پی و بی شرمانه ی معاویه، فضای خفقان آور دشمنی با علی، هر یک کتابی بود که برگ برگش، روح شجاعت را در جام نوجوانی پاک علی اکبر می ریخت و شاید او، هر روز، در خلوتی کربلایی، شمشیر ظلم ستیزی اش را از غلاف بیرون می کشید و از بی تابی هایش با او سخن می گفت و تمرین جانفشانی می کرد.
* غریبی برادر؟ در مدینه کسی را نداری؟ نکند آواره ی کوچه ها بمانی! در مهمان سرای علی بن الحسین (علیه السلام)(3) به روی همه باز است. هر غریبی به مدینه می آید، از خوان مهربانی و مردم داری بهر ه ای می برد.
ـ همان که می گویند خلق و خلقش محمدی دیگر را به زمینیان هدیه کرده است؟(4)
ـ کرم او زبان زد است. مهمان سرای او را در مدینه همه می شناسند؛ بارها دیده ام وقتی قامت دلربای او در کوچه ای طلوع می کند، زن و مرد به تماشایش سرک می کشند. زیبایی و نجابتش یک طرف، آیینه ی محمد بودنش یک طرف!
* باید به آسمان بگویم؛ به کوه بگویم، به دریا بگویم، به هرچه در این دنیا تداعی عظمت است، مظهر صلابت است؛ باید به همه بگویم آن روز چه عظمتی بر گوشه ی ورقی از تاریخ حک شد.
آن روز که زمین زیر پای اسب ها و شتر ها به لرزه درآمده بود؛ زیر پای کاروانی که مقصدش آسمان بود، خورشید کاروان چشمان نورانی اش را از خواب کوتاه باز کرد و استرجاع خواند؛ وقتی فرزند نور و حماسه دلیل را پرسید، نوای دل انگیز پدر خبر از مکاشفه ای داد. هاتفی که فرموده بود: شما تند می روید؛ ولی مرگ شما را تندتر به بهشت می برد.
نمی دانم امید و آرزو که با نام «جوانی» عجین شده است، درباره ی اکبر چگونه معنا می شود. گویی منادی مرگ برای او از پایان زندگی نمی گوید. می پرسد: «یا ابه إذن لا بنالی بالموت!» (5) مرگی که در راه حق است، بشارت است، و شهادت منتهای آرزوهای جوانی اکبر.
* از ظهر گذشته بود. خاک تفتیده ی طف نمی دانست این حرارت خورشید است که بر دوش می کشد، یا سوز اذان علی جوان، که هنوز هروله ی عشق را در قطره قطره ی فرات برمی انگیخت.

خیمه های کوچک و غم زده، انگار عمق حادثه ی پیش رو را می دانستند. سکوت حزن آور لحظاتی پیش به ولوله ای سوزناک تبدیل شده بود. «علی به میدان می رفت.» تمام اهل خیام به ضجه درآمده بودند. دل کندن از علی چه دردناک و جان سوز بود.
علی چون کشتی پرشکوهی درمیان دریای خروشان اشک و فریاد اهل خیام ایستاده بود و تلاطم امواج از هر سو، اجازه ی رفتن به او نمی داد. ناگهان نسیم گرمی از جگر سوزان پدر در بادبان اراده ی علی پیچید و خروش امواج را فرو نشانید: «بگذارید برود؛ فإنه محسوس فی الله و مقتول فی سبیل الله.»(6) علی غرق در خداست و کشته ی راه خدا، و همه را به یاد آن روزی انداخت که پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله و سلم) همین گوهر معرفت را در صدف وجود امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مردم علی نشناس معرفی کرده بود: «لا تسبوا علیاً فإنه محسوس فی الله»(7) پس قطره های معرفت ریخته در جان علی شش ساله، اکنون اقیانوس عرفان شده است! آری؛ «و این علی (علیه السلام) است که به میدان می رود!»
* «علی الدنیا بعدک الفنا». (8) آتش گر گرفته را دیده ای که چگونه می خروشد و زبانه می کشد و هر چه هست فرو می برد؟ نمی دانم مجمر قلب حسین (علیه السلام) را چه آتشی فرا گرفته بود که با این شراره ی آتشین جهان را به آتش کشید؛ نمی دانم آسمان مقام علی بر بلندای کدام ستون عرش استوار بود که ملکوت قلب حسین (علیه السلام) را چنین به لرزه درآورد؛ نمی دانم حسین (علیه السلام) در وجود نورانی علی چه می دید که دنیا بی او برایش تمام شد؛ نمی دانم اکبر در این 27 سال عمر، (9) از پیمانه های سرشاری که نوشیده بود، چه روحی در رگ های جوانی اش دمیده بود که امام زمین و زمان، او را ستون هستی می دید؛ ولی می دانم حسین (علیه السلام) یک بار هم کنار این قامت به خون نشسته، بر سجاد ه ی شهادت نشست.
* صدای همهمه ای در جهان هستی پیچیده است. سنگ و کوه و درخت، حیوان و نبات، همه به زمزمه ای عاشقانه درآمده اند.
تمام هستی با ارقام خویش به سلام ایستاده است و زیارت ناحیه می خواند: «السلام علیک یا اول قتیل من نسل خیر سلیل من سلاله ابراهیم»(10)
جهان، منتهای عظمت جوان عاشورا و اوج خدایی شدن و خدایی دیدن را با منتقم خون های به ناحق ریخته، این گونه فریاد می کند: «اشهد انک اولی بالله و برسوله، و خداوند ما را به زیارت تو و رفاقت جد و پدر و عمو و برادر و مادر مظلومه ات، موفق بدارد. من از دشمنان و کشندگان تو بیزارم و از خداوند می خواهم تا با تو در نعیم ابدی بوده، همیشه از دشمنانت دور باشم. سلام و رحمت خدا بر تو باد!»(11)
می ترسم: صدای ناله مانندی در من می خواند:
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را(12)
قلم را در انگشت های یخ زده از هراسم می فشارم. تقویم هنوز دارد کوچه های پر از عطر اکبر را برانداز می کند. به دو قامت رشید 11 شعبان خیره می شود که زیر بار هیچ هراسی قامت خم نکرده اند. جوانی ناب و سر زنده و شادابی که از کوچه های مدینه می وزد، گرد و غبار ترس را از فضای ذهنم دور و دورتر می کند. می توان کدام بود؟ و من در کجای زندگی ایستاده ام؟ نگاهی به پیش رو: جاده ی جوانی با یاد نورانیت اکبر روشن تر از همیشه است بسم الله!
پی نوشت ها:
1- خورشید جوانان، سید محمد حسینی، صفحه 38. به نقل از حدائق الوردیه، ج 1، ص 117.
2 - همان، ص 47.
3- همان، ص 41، به نقل از: ثمرات الاعواد، ص 229.
4- اللهم اشهد فقد برز الیهم غلام اشبه الناس خلقا و خلقا و منطقا برسولک: اللهوف، ترجمه سید محمد صحفه، ص 126.
5- همان، ص 78، به نقل از اللهوف، ص 91؛ ترجمه ی عقیقی بخشایشی و فرهنگ جامع سخنان امام حسین (علیه السلام) ، ترجمه ی کتاب «موسوعه کلمات الامام الحسین (علیه السلام)»، گروه حدیث پژوهشکده باقرالعلوم، علی مؤیدی.
6- همان، ص 51، به نقل از: شفاء الصدور، ج 2، ص 354.
7- همان، ص 57، به نقل از الغدیر، ج 10، ص 213.
8- اللهوف، سید بن طاووس، ترجمه سید محمد صحفی، ص 128.
9- همان.
10- فرازهایی از زیارت ناحیه مقدسه.
11- همان.
12- استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار).
ادامه مطلب
،
او مرا به یاد محمد می اندازد
... با شروع جنگ در بعد از ظهر، بارها پشت هستی لرزید و یاران، همه تشنه، اما با تمام نیرو می جنگیدند و هیچ کس نبود که از فرط تشنگی دنیا را وداع نکرده باشد، مگر خود تشنگی؛ همه به خاطر آمامج تیرهایی که بر قامت و فرق و سر و صورتشان فرو می آمد به شهادت می رسیدند.

راستی که حیران مانده بودم در مفهوم انسانیت! ظهور قامت علی اکبر بر خیمه پدر بهانه ای بود برای آخرین دیدار؛ موج خواهش از نگاه پسر جان گرفته و مشتاقانه اوج می یافت و بر ساحل نگاه پدر سر ساییده و آرام می گرفت.
موجی که تنها در این ساحل آرامش می یافت. موجی که درس خروشیدن را نزد همین ساحل هجی کرده بود. ساحلی به وسعت همه تاریخ. ساحلی به نام حسین.
تشنگی، زمین و زمان را به هم پیوند داده بود. پیوندی که زمان را در تاریخ، جاودانه کرد. پدر با ریختن آب از کاسه چشم، پسر را بدرقه کرد و پسر رفت. این رفتن، جدا از مهر و محبتی بود که میان یک در و پسر قرار داشت؛ این رفتن و این مبارزه تنها در اطاعت از امام زمان خود معنی می گرفت و کربلا را مفهوم می بخشید.
با رفتن علی اکبر به طرف میدان در شریانهای به انجماد نشسته ی هستی، خونی دوباره دوید؛ اما هنوز به میدان نرسیده بود که سی هزار نفر محاصره اش کردند.

فرات با مشاهده این صحنه فریادی کشید و از هوش رفت؛ اما ندای زمین بلند شد که نترسید؛ حتی پایش نیز نلغزید و علی اکبر شمشیر بر کشید و گرم پیکار شد. باد دوان دوان آمد و ذوق زده و گریان گفت: چقدر مانند علی (ع) در جنگ بدر شمشیر می زدند!
خنده و گریه خورشید به هم آمیخته شده بود. لحظه ای گفت: « مرا به یاد محمد می اندازد» و بعد انگار حرفی را ستایش کند، گفت: « اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارید، محال است دست از دین خدا بردارم». راست می گفتند؛ پیغمبرزاده ی پیامبرسیما عجیب می جنگید؛ هنوز هم هستی نتوانسته است در اعماق پندارش بین شمشیر زدن و نماز خواندن علی اکبر تفاوتی قائل شود. تنها تفاوت در نحوه ی حرکات بود و بس. اما فرزندان ابوجهل که تاب مبارزه رو در رو با حمزه زمان را نداشتند، استفاده از مکر و حیله ی پدرانشان در هنگام درماندگی و در برابر حریف، تنها راه چاره ی آنان بود. ای کاش خون فرق مبارک علی، روی چشمان اسبش نمی ریخت تا اسب، او را به دل سپاه دشمن نبرد!
نمی دانم چند وقت از رفتن علی اکبر گذشت که بانگی در دشت پیچید و قلب هستی را فرو ریخت؛ حسین به سمت پسر دوید و تا به او رسید، چین بلندی برپیشانی اش نشست. هنوز هم یادم هست صدای فرشتگان را. ان شاء اصطفی آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریه بعضها من بعض و الله سمیع علیم.(1)
پی نوشت:
1- سوره آل عمران، ایه 34
ادامه مطلب
،



