عمربن سعد، بعد از اينكه از خيمه هاى زنان برگشت، در بين همراهانش فرياد زد: «چه كسانى دستور ما را در مورد حسين انجام مى دهند و با اسبان خود سينه و پشت او را لگدكوب مى كنند؟!» بى درنگ ده نفر به نامهاى: «اسحاق بن حيوة»، «اَخْنَس بن مرثد»، «حَكيم بن طُفَيْل»، «عمروبن صَبيح صَداوى»، «رجاءبن مُنْقِذِ عَبْدى»، «سالم بن خيثمه جعفى»، «واخط بن ناعم»، «صالِح بن وَهَب جُعْفى»، «هانى بن ثُبيت حضرمى»، «اسيدبن مالك» بر اسبهاى خود سوار شدند و بر بدن مقدّس امام تاختند.
تاريخ نويسان و محقّقان ريشه هاى خانوادگى اين ده نفر را بررسى كرده اند و به اين نتيجه قطعى رسيده اند كه همه آنها حرام زاده بودند.
به علاوه، اين ده نفر وقتى به كوفه برگشتند، جايزه كوچكى از عبيدالله بن زياد گرفتند؛ اما وقتى مختار قيام كرد آنان را گرفت و دست و پايشان را با زنجيرهاى آهنى بست و دستور داد بدن آنها را با اسب لگدكوب كنند تا به هلاكت برسند.
عزادارى استثنايى براى امام حسين (عليه السلام)
وقتى كه امام حسين (عليه السلام) در خون غلتيد و كافران سرش را از بدن جدا كردند و بر بالاى نيزه زدند، ناگهان دنيا به لرزه درآمد و عرش خدا لرزيد.
زمين سرد شد و خورشيد از حركت ايستاد.
جنّ و انسان به گريه آمدند.
فرشته ها و ملائك، شيوَنشان عرش را به لرزه درآورد.
جمادات، نباتات و حيوانات به سوگ نشستند.
از آسمان خون باريد.
به اين ترتيب، عالم عزادار شد و خداوند متعال، خود صاحب عزا شد.
گرد و غبار شديدى آسمان كربلا را فرا گرفت و روز مثل شب تاريك شد. باد سرخى با شدت تمام ميوزيد و از هيچ كس اثرى به چشم ديده نمى شد. مردم گمان كردند كه عذاب الهى بر آنها فرود آمده، اما ساعتى چنين بود و آن گاه هوا روشن شد.
در روايتى حضرت على (عليه السلام) فرمود: «هر چيزى براى مظلوميّت حسين گريه خواهد كرد، حتّى حيوانات وحشى صحراها، ماهيان درياها، پرندگان آسمان، آفتاب، ماه، ستارگان، آسمان، زمين، مؤمنين، جِنّ و اِنس و جميع فرشتگان آسمان ها و زمين ها و بهشت و مالك و حاملينِ عرش، از آسمان خون و خاكستر مى بارد.» سپس فرمود: «پس لعنت خدا بر قاتلينِ حسين واجب شد.»
رساندن آب به خيمه هاى امام حسين
عبيدالله بن زياد دستور داده بود كه به هيچ وجه نگذارند امام و يارانش آب بنوشند و به هر شكل كه امكان دارد بين امام و آب جدايى بيندازند. عمربن سعد همين كار را كرد و در حالى كه حيوانات از آب «رود فرات» مى نوشيدند، اجازه نداد خاندان پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) به آب دسترسى پيدا كنند.
تشنگى بر ياران و همراهان امام فشار مى آورد، «حضرت عباس (عليه السلام)»، برادر امام حسين و «نافِع بن هِلال» شبانه به همراه سى نفر اسب سوار و بيست نفر پياده، در حالى كه بيست مَشك در دست داشتند، به دستور امام براى آوردن آب به طرف رود فرات رفتند.
نافع بن هلال جلو رفت و با عمروبن حَجّاج گفتگو كرد. عمروبن حَجّاج فقط به نافع اجازه داد كه آب بنوشد. ولى او گفت: «تا حسين و اصحاب او تشنه باشند، به خدا سوگند آب نمى نوشم.» عمروبن حجاج گفت: «نمى گذاريم آب ببريد.» سربازان دشمن آنها را محاصره كردند، حضرت عبّاس و نافع با آنان درگير شدند و از حمله نيروهاى دشمن به نيروهاى امام جلوگيرى كردند. نيروهاى پياده امام، مَشكها را پُر كردند و از صحنه دور شدند، سى اسب سوار محافظ آنها بودند و تا رسيدن به خيمه ها از آنها مراقبت مى كردند.
«حَبيب بن مَظاهِر» يكى از ياران باوفاى امام حسين (عليه السلام) كه مى ديد هر روز گروه هاى مختلف به كربلا مى آيند و بر نيروهاى دشمن افزوده مى شود و ياران امام هم چنان اندك هستند. نزد امام حسين (عليه السلام) آمد و گفت: «در اين نزديكى قبيله هايى از بنى اسد زندگى مى كنند و يك شب راهِ ما با آنها فاصله دارد، اگر اجازه دهيد به سراغشان بروم و به يارى شما دعوتشان كنم، شايد بيايند.»
امام اجازه دادند و حبيب بن مظاهر راه افتاد.
حبيب آنها را به يارى فرزند رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) دعوت كرد و حدود هفتاد يا نود نفر دعوت او را پذيرفتند و به سوى كربلا راه افتادند.
يكى از كسانى كه نان را به قيمت روز مى خورد، ماجرا را به اطلاع عبيدالله بن زياد رساند و او نيز چهارصد نفر را به جنگ بنى اسد فرستاد. پيش از رسيدن آنان به كربلا، نيروهاى عبيدالله بن زياد با آن افراد درگير شدند و تعدادى از بنى اسد را كشتند و بقيه را مجبور كردند به قبيله هاى خود بازگردند.
حبيب بن مظاهر نيز مأيوسانه نزد امام برگشت و موضوع را به امام اطلاع داد
همزمان با كربلا در كوفه
عبيدالله بن زياد بعد از اينكه عمربن سعد را به كربلا فرستاد، مردم را در مسجد كوفه جمع كرد و آنها را براى رفتن به جنگ با امام حسين (عليه السلام) تشويق كرد. او در سخنرانى اش درباره خوبى هاى(!) يزيد و معاويه صحبت كرد و در پايان هم «حُصَيْن بن نُمَيْر»، «حجّاربن اَبْجَر» و «شمربن ذى الجَوْشن» را به فرماندهى چند هزار جنگجو برگزيد و دستور داد به طرف كربلا بروند.
عده اى از افرادِ خودفروخته، مردم را براى رفتن به جنگ؛ با امام حسين تشويق مى كردند و بعضى هم بر سر دوراهى بودند؛ به همين جهت خود را به بيمارى زدند و يا از كوفه فرار كردند. اما وسوسه عبيدالله بن زياد آنقدر زياد بود كه بيشتر مردم را راضى كرد.
البته عبيدالله براى نظارت بيشتر بر كارها و ترساندن مردم، «عَمْرِوبن حريث» را در كوفه جانشين خود كرد و خود به منطقه «نُخَيْلَه» رفت تا از نزديك آماده شدن نيروها را ببيند. عبيدالله دستور داد: «هر كس قدرتِ حمل سلاح دارد، نبايد در كوفه بماند و اگر كسى بماند خونش حلال است و كشته خواهد شد.»
عبيدالله دستور داد از رساندن كمك به امام حسين (عليه السلام) جلوگيرى كنند. به همين علّت، «عبدالله بن يَسار» را كه مردم را به رفتن و كمك به امام و يارى نكردن عبيدالله بن زياد تشويق مى كرد دستگير كردند و به دستور عبيدالله او را كشتند.
به اين ترتيب، همه راه هاى خشكى و آبى را كه به كربلا مى رسيد شديداً زير نظر گرفتند.
عبيدالله و وسوسه شمر
عبيدالله به پيشنهاد عمربن سعد فكر مى كرد؛ كه به هر شكلى كه ممكن است با امام حسين (عليه السلام) نجنگد. ولى شمر كه پيش او نشسته بود، بلند شد و گفت: «حسين در حال حاضر در سرزمين تو و كنار تو است، اگر او را رها كنى، قوى تر مى شود و تو ناتوان تر خواهى شد. سخن حسين را نپذير و او را مجبور كن به دستور تو عمل كند. تو حق دارى كه حسين و يارانش را مجازات كنى و اگر آنها را ببخشى آنها حقّ دارند تو را مجازات كنند.»
عبيدالله بن زياد با شنيدن سخنان وسوسه انگيز و شيطانى «شِمْربن ذِى الْجَوْشَن» به فكر فرو رفت و گفت: «پيشنهاد خوبى كردى، همان كارى را مى كنيم كه تو گفتى!»
خنده رضايت بخشى بر لبان شمر ظاهر شد و موذيانه، تصميم عبيدالله بن زياد را تأييد كرد.
مأموريت پيكهاى عمربن سعد
«قرة بن قَيْس» نزد امام حسين (عليه السلام) آمد و هدف امام را از آمدن به كربلا پرسيد. امام فرمود: «مردم شهر شما (كوفه) به من نوشتند به اين جا بيايم، پس (حالا) اگر از آمدن من راضى نيستيد، من باز مى گردم.»
قرة بن قيس بازگشت و پيام امام را به او رساند. عمربن سعد هم نامه اى به عبيدالله نوشت و سخنان امام را ذكر كرد.
وقتى نامه عمربن سعد به دست عبيدالله رسيد و آن را خواند گفت: «حالا كه در چنگال ماست مى خواهد فرار كند، ولى رهايى براى او نيست.» سپس نامه اى براى عمربن سعد نوشت و گفت: «نامه تو را خواندم، به حسين و همراهانش بگو با يزيد بيعت كنند. بعد از آن كه بيت كردند من درباره آنها فكرى خواهم كرد.»
به دنبال نامه قبلى، عبيدالله نامه ديگرى نوشت و براى عمربن سعد فرستاد: «راه رسيدن به آب را بر حسين و يارانش ببند، حتى يك قطره هم نبايد بچشند.»
وقتى كه امام حسين (عليه السلام) با همراهانش به كربلا رسيد، «حُرّ» نامه اى براى «عُبَيدالله بن زياد»، حاكم كوفه، نوشت و به او اطلاع داد كه امام وارد كربلا شده است. عُبيدالله در نامه اى كه متن آن بسيار شرم آور است به او دستور داد، به هر شكلى مى تواند امام را وادار به تسليم كند.
حرّ نامه عبيدالله را به امام داد. امام پس از آن كه نامه را خواند فرمود: «رستگار نشوند مردمى كه خشنودى مخلوق را به غضب خالق خريدند.» و در پاسخ نامه رسان فرمود: «اين نامه پاسخ ندارد؛ زيرا فرمان عذاب الهى براى نويسنده آن حتمى است.»
پيك مخصوص نزد عبيدالله برگشت و پاسخ امام را به اطلاع او رساند، عبيدالله خشمگين شد و به «عُمَربنِ سَعْد اَبى وَقّاص» دستور داد به كربلا برود.
البته عبيدالله قبل از اينكه امام حسين به كربلا برود، به عمربن سعد دستور داده بود به همراه چهار هزار جنگجو براى باز پس گيرى شهر «دشتبه» كه در دست «ديلميان» بود راهى آنجا شود. جايزه عمربن سعد هم «حكومت رِى» بود.
عمربن سعد، در اطراف كوفه اردو زده و آماده حركت بود، اما عبيدالله او را فراخواند و مأموريت قبلى را لغو كرد، سپس به عمربن سعد دستور داد با امام حسين (عليه السلام) بجنگد. عمربن سعد، ابتدا نپذيرفت؛ به همين جهت عبيدالله گفت: پس حُكم حكومت رى را به ما پس بده!
عمربن سعد كه نمى خواست حكومت رى را از دست بدهد، از عبيدالله مهلت خواست تا شب را در مورد پيشنهاد جديد فكر كند. او با هر كس كه مشورت مى كرد، او را از رفتن به كربلا باز مى داشت.
عمربن سعد تا صبح در ترديد و دودلى بود. اما سرانجام «علاقه به دنيا» بر او پيروز شد و نزد عبيدالله آمد و آمادگى خود را براى جنگ با امام حسين (عليه السلام) اعلان كرد.
عمربن سعد با چهار هزار جنگجو وارد كربلا شد. اولين كارش اين بود كه به شخصى كه «عَرزَة بن قَيْس» نام داشت گفت: «نزد امام برو و هدف آن حضرت را از آمدن به كربلا بپرس.» اما عرزه شرم داشت كه نزد امام بيايد، چون او يكى از دعوت كنندگان امام بود. عمربن سعد به هر كس كه اين پيشنهاد را كرد، نپذيرفت، چون همه سران لشكر او از امام حسين دعوت كرده بودند!
اولين سخنرانى امام حسين (عليه السلام) در كربلا
وقتى امام حسين (عليه السلام) در روز دوم محرم سال 61 هجرى با همراهانش به سرزمين كربلا رسيدند. امام، فرزندان، خانواده، برادران و ياران خويش را جمع كرد، آن گاه نگاهى به آنها كرد و فرمود: «بار خدايا، ما خاندان پيامبر تو، محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم هستيم، كه ما را بيرون راندند، از حرم جدّمان آواره ساختند و بنى اُميّه بر ما ستم كردند. بار خدايا، حقّ ما را بگير و ما را بر گروه ستمگران يارى ده.»
لحظاتى بعد، امام رو به ياران خود كرد و فرمود: «مَردم، بردگان دنيا هستند و دين ) مثل چيزى ( ليسيدنى است بر روى زبانشان، تا مزّه از آن مى تراود آن را نگه مى دارند و چون هنگام آزمايش شود دينداران اندك هستند.»
همه سراپا گوش بودند. كمى بعد، امام بعد از حمد و ستايش خداوند بزرگ و درود بر پيامبر اكرم (صلّى الله عليه وآله وسلّم) فرمود: «كارى بر ما پيش آمد كه خود مى بينيد و به راستى كه دنيا دگرگون و وارونه گشته و خوبى هايش پشت كرده و چيزى از آن باقى نمانده جز ته مانده اى، مانند آن آبى كه در تَه ظرف بماند و آن را دور ريزند و مانند چراگاهِ ناگوار و خطرناكى. مگر نمى بينيد به حقّ كه غريب مانده عمل نمى شود و از باطل جلوگيرى نمى شود، در اين جا است كه مؤمن بايد دوستدار ديدار خداى سبحان باشد و به راستى كه من مرگ را جز سعادت نمى بينيم و زندگى با ستمگران را جز رنج دل و ستوه....»
وضعيت جغرافيايى كربلا
كربلا در جنوب غربى رود فرات قرار دارد و فاصله اش تا بغداد 105 كيلومتر است. در زمان يكى از خلفا، مسلمان ها عراق را فتح كردند و ابتدا «كربلا» را مركز سپاه قرار دادند، اما به علت هواى بد و نامناسب آن، كوفه، اردوگاه سپاه شد.
بعد از آن كه مسلمان ها، منطقه كربلا را خالى كردند در اين زمين ها كسى زندگى نكرد و متروك بود. تا آن كه در سال 36 يا 37 هجرى، هنگامى كه حضرت على (عليه السلام) با لشكريانش به طرف صفِّين حركت مى كرد، يك شب در زمين كربلا توقف كرد. در آن شب حضرت على (عليه السلام) به برخى از حوادث آينده اشاره فرمود و براى ياران آن حضرت روشن شد كه اين سرزمين در انتظار حادثه بسيار سختى است.
در اطراف كربلا، «قبيله بنى اسد» زندگى مى كردند، اما خودِ كربلا جاى زندگى كردن و ماندن نبود، تا آن كه امام حسين (عليه السلام) با خاندان و اصحابش، در روز دوّم ماه محرّم وارد اين سرزمين خشك و سوزان شدند.
وضعيت جغرافيايى كربلا، بعد از شهادت امام حسين (عليه السلام) تغيير كرد و كربلا به شهرى تاريخى تبديل شد. از آن به بعد، كربلا مورد توجّه جهانيان به خصوص شيعيان قرار گرفت و كعبه آرزوها شد.
«كربلا» يكى از شهرهاى كشور عراق است. در مورد لغت «كربلا» و ريشه آن، بحث هاى مُفصّلى صورت گرفته است. طبق بعضى از نَقل ها، اين نام از «كرب» و «اِل» تركيب شده است. يعنى حرم الله، يا مقدّس الله، «كرب» در لغت سامى به معناى «قُرْب» (نزديكى) در عربى است. اگر «اِل» هم به معناى «اللّه» باشد، كربلا به معناى محلّى است كه نزد خدا، مُقَدّس و مُقَرَّب، يا «حَرَم خدا» است.
البته بعد از شهادت امام حسين (عليه السلام)، از كربلا با نام هاى ديگرى ياد شده است: «مَشْهَدُالحسين»، «مَدينَةُ الحسين»، «مَوْضِعُ البَلاءُ»، «مَحَلُّ الوَفاء».
محرم الحرام يعني چه؟
قبل از بعثت پيامبر اكرم (صلّى الله عليه وآله وسلّم) قبيله هاى مختلف عرب، همواره با هم مى جنگيدند به طورى كه سراسر زندگى آنان جنگ و خون ريزى بود. بنابراين، براى كم كردن از جنگ و هم چنين براى به وجود آوردن وقت مناسبى براى همه قبيله ها كه به مسائل شخصى و قبيله اى خود رسيدگى كنند در سال، چهار ماه را «ماه حرام» نامگذارى كردند كه هرگونه جنگ و ستيز در آنها حرام بوده است. اين ماه ها عبارت است از: ذوالقعده، ذوالحجّه، محرّم، رجب .
حديث لوح چيست؟
روزى كه امام حسين (عليه السلام) متولّد شد، جابِرِبن عبداللهِ اَنْصارى براى عرض تبريك به خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) رفت.در آنجا لوحِ سبز رنگى ديد و از فاطمه زهرا (عليها السلام) پرسيد: «اين چيست؟» حضرت فاطمه فرمود: «هديه الهى است، كه نام پدر و شوهر و فرزندانم، يعنى جانشينان رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) از نسل من، در آن است.» جابر اجازه گرفته و نسخه اى از روى آن نوشت.
در اين لوحِ الهى از قدرت و عظمت خداوند متعال سخن گفته شده و دستورهاى بسيار مهمّى براى زندگى ذكر شده است. سپس مقام و درجه معنوى چهارده معصوم (عليهم السلام) آمده و به قيامت و روز حساب پرداخته است.
امام حسين (عليه السلام) در اين لوح شريف اين گونه توصيف شده است: «... حسين را مخزن وحى خود قرار دادم و او را شهادت بزرگى بخشيدم و زندگى اش را با سعادت پايان دادم كه او برترين شهيدان است و بالاترين مقام در بين شهدا را دارد....»
كتاب شناسي امام حسين ع (21 كتاب)
1- آتشكده
كريمى، حسين؛ مراغه، تركى، نظم، مصائب
2- آتشكده
نيّر تبريزى، محمدتقى؛ قم مركز نشر كتاب، چ4، 276 ص، فارسى و تركى، نظم، مصائب
3- آثار الاحزان رياض البكاء
شيرازى محمد بن محمدرفيعخان؛ بمبئى، 1322 ق، 144 ص، فارسى، نظم
4- آثار الحسينى
حسينى سعدى زمان، سيّد رضا؛ تهران چ1، 1363 ش، ج1، 336 ص و ج2، 320 ص، تركى، نظم، مدح و مرثيه
6- آثار الشعراء
على موجودى؛ تركى، نظم
7- آثار جاويد
زينالى، داود؛ تركى، نظم، نوحه
8- آثار جاويد
آذرى اردبيلى، سيفالله؛ تهران، 1364 ش، تركى، نظم، مصائب
9- آثار جاويد
آذرى، سيفالله؛ تهران، 1364 ش، ج1، تركى، نظم، نوحه
10- آثار جاويدان
كياور، حسين؛ تبريز فردوسى، 1334 ق، 103 ص، تركى، نظم، نوحه
11- آثار منزوى
منزوى اردبيلى، عبدالرحيم؛ اردبيل، 1340 ش، 586 ص، تركى، نظم، نوحه
12- آثار منزوى با ملحقات جديد
منزوى اردبيلى، رحيم؛ زنجان ستاره، چ3، 1365 ش، ج3، 548 ص، تركى، نظم، مصائب امام حسينع
13- آثار مهدى
امينى، سيّد مهدى؛ تركى، نظم، نوحه
14- آثار نوحهسرايان اباعبدالله الحسين
تابع، محمدعلى؛ تهران اسلاميه، چ2، 1367 ش، 128 ص، فارسى، نظم، مصائب امام حسينع
15- آثار و بركات سيّد الشهداءع در دنيا و آخرت
رجائى تهرانى، علىرضا؛ قم نبوغ، چ1، 1375 ش، 128 ص، فارسى، نثر، شخصيت، آثار و بركات امام حسين در دنيا و آخرت
16- آثام
ناصرى، عبدالقادر؛ تأليف قرن14 ق، عربى، نظم، امام حسينع
17- آخرين آثار يحيوى
يحيوى اردبيلى، عبّاسقلى؛ تهران انتشارات پيرى، 1375 ش، 348 ص، تركى، نظم، مصائب امام حسينع
19- آذركده حسينى
اشكورى، حسن؛ تهران، 1334 ش، 112 ص، فارسى، نظم، نوحه و مرثيه
20- آرزوى كربلا
دهبزرگى، احمد؛ تهران پيام آزادى، چ2، 1375 ش، 256 ص، فارسى، نظم، واقعه عاشورا
21- آشناى محبت
كلامى زنجانى كلامى فرد، ولىالله؛ زنجان1375 ش، ج3، 413 ص، تركى، نظم، امام حسينع و اصحاب
چراغ راه هدایت

با استناد به حدیث ثقلین کلام اهل بیت علیهم السلام همتای کلام الهی است از این رو هیچگاه گرد کهنگی و واماندگی بر روی آن نمی نشیند و تا زندگی هست این کلام زنده هست و جاویدان خواهد بود.
بر این اساس، آنچه آن ذوات مقدس گفتند و نوشتند و با عمل و رفتار خود به ما آموختند منحصر به آن عصر و زمان نبوده بلکه تا ابد بر گستره تاریخ پرتو افشانی می کند؛ سخنان و رفتاری که تا همیشه تاریخ چراغ راه رهپویان راه حق و کشتی امن دورماندگان از ساحل نجات بوده و هست و خواهد بود.
آنچه در ادامه می آید فرازهایی از سخنان و نوشته هایی است که امام حسین علیه السلام در جریان قیام عاشورا در قالب سخنرانی و گفتگو و یا نامه از خود به یادگار گذاشتند و امروز چراغ راه و کشتی نجات ما برای رسیدن به کمال انسانی است. به شرط آنکه با دانش و آگاهی از نورش بهره گیریم و با عمل بر کشتی اش سوار شویم.
« إِنَّ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ ... مِصْبَاحُ هُدًى وَ سَفِینَةُ نَجَاةٍ» [1]
ادامه مطلب