ازکرخه تاراین
درباره وبلاگ

خط خطی هایی از کرخه تا راین
آمار سایت
كل بازديدها : 125560 نفر
كل مطالب : 621 عدد
کل نظرات : 0 عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 23 مرداد 1397  تاریخ ایجاد بلاگ :یک شنبه 14 خرداد 1396 

#رفاقتانه

زمین گرد است یا زمان

در ٤ سالگى موفقیت یعنی: کثیف نکردن شلوار
در ٦ سالگى موفقیت یعنی: پیدا کردن راه خانه از مدرسه
در ١٢ سالگى موفقیت یعنی: داشتنِ دوست
در ١٨ سالگى موفقیت یعنی: گرفتن گواهى نامه رانندگى
در ٣٥ سالگى موفقیت یعنی: پول داشتن
در ٤٥ سالگى موفقیت یعنی: پول داشتن
در ٥٥ سالگى موفقیت یعنی: پول داشتن
در ٧٠ سالگى موفقیت یعنی: داشتنِ دوستان خوب
در ٧٥ سالگى موفقیت یعنی: پیدا کردن راه خانه
در ٨٠ سالگى موفقیت یعنی: کثیف نکردن شلوار
حالافکر میکنید زمین گرده  یا زمان ؟



[ یک شنبه 15 مرداد 1396  ] [ 8:58 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#طنزتلخ
خسیس
شخصی به مهمانی دوست خسیس رفت.
به محض این که مهمان وارد شد. میزبان پسرش‌ را صدا زد و گفت: پسرم امروز مهمان عزیزی داریم، برو و نیم کیلو از بهترین گوشتی که در بازار است برای او بخر. پسر رفت و بعد از ساعتی دست خالی بازگشت. پدر از او پرسید: پس گوشت چه شد؟!

پسر گفت: به نزد قصاب رفتم وبه او گفتم از بهترین گوشتی که در مغازه داری به ما بده، قصاب گفت: گوشتی به تو خواهم داد که مانند کره باشد.

 با خودم گفتم اگر این طور است پس چرا به جای گوشت کره نخرم، پس به نزد بقال رفتم و به او گفتم: از بهترین کره ای که داری به ما بده.

او گفت: کره ای به تو خواهم داد که مثل شیره ی انگور باشد، با خود گفتم اگر این طور است چرا به جای کره شیره ی انگور نخرم پس به قصد خرید آن وارد دکان شدم، و گفتم از بهترین شیره ی انگورت به ما بده، او گفت: شیره ای به تو خواهم داد که چون آب صاف و زلال باشد، با خود گفتم اگر این طور است چرا به خانه نروم، زیرا که ما در خانه به قدر کفایت آب داریم

 این گونه بود که دست خالی برگشتم.
پدر گفت: چه پسر زرنگ و باهوشی هستی؛ اما یک چیز را از دست دادی، آنقدر از این مغازه به آن مغازه رفتی که کفشت مستهلک شد. پسر گفت: نه پدر، کفش های مهمان را پوشیده بودم



[ یک شنبه 15 مرداد 1396  ] [ 8:57 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#دانش
🌹یادبودی برای پروفسور مریم میرزاخانی 🌹
بخوانید حتما
زیبایی ریاضیات !

 

1 x 8 + 1 = 9
12 x 8 + 2 = 98
123 x 8 + 3 = 987
1234 x 8 + 4 = 9876
12345 x 8 + 5 = 98765
123456 x 8 + 6 = 987654
1234567 x 8 + 7 = 9876543
12345678 x 8 + 8 = 98765432
123456789 x 8 + 9 = 987654321

1 x 9 + 2 = 11
12 x 9 + 3 = 111
123 x 9 + 4 = 1111
1234 x 9 + 5 = 11111
12345 x 9 + 6 = 111111
123456 x 9 + 7 = 1111111
1234567 x 9 + 8 = 11111111
12345678 x 9 + 9 = 111111111
123456789 x 9 +10= 1111111111

9 x 9 + 7 = 88
98 x 9 + 6 = 888
987 x 9 + 5 = 8888
9876 x 9 + 4 = 88888
98765 x 9 + 3 = 888888
987654 x 9 + 2 = 8888888
9876543 x 9 + 1 = 88888888
98765432 x 9 + 0 = 888888888

جالب بود ، نه ؟

حالا به این تناسب نگاه کنید :

1 x 1 = 1
11 x 11 = 121
111 x 111 = 12321
1111 x 1111 = 1234321
11111 x 11111 = 123454321
111111 x 111111 = 12345654321
1111111 x 1111111 = 1234567654321
11111111 x 11111111 = 123456787654321
111111111 x 111111111=123456789 87654321

 

 یه مطلب فوق العاده که شاید ساعتی بهش فکر کردن ارزشش رو داشته باشه:

اگر:
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر باشد با:

1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25 , 26
باشد
آیا برای خوشبختی و موفقیت، تنها تلاش سخت کافیست؟
Hard work=تلاش سخت
H+a+r+d+w+o+r+k=8+1+18+4+23+15+18+11= 98%

آیا دانش ما را 100% به موفقیت می رساند؟
Knowledge=دانش
K+n+o+w+l+e+d+g+e=11+14+15+23+12+5+4+7+5= 96%


عشق چطور؟؟؟
Love=عشق
L+o+v+e=12+15+22+5= 54%

خیلی از ما فکر میکردیم که اینها مهمترین باشند؛
اما نه...!!!
پس چه چیز 100% را میسازد ؟؟؟
پول
Money=پول
M+o+n+e+y=13+15+14+5+25= 72%

اینها کافی نیستند؛
پس برای رسیدن به اوج چه باید کرد؟؟؟
...
...
...
...
...
نگرش...!!!
Attitude=نگرش
A+t+t+I+t+u+d+e=1+20+20+9+20+21+4+5= 100%

آری...
اگر نگرشمان را به زندگی، کارمان و ... عوض کنیم، زندکی 100% زیباتر میشود .



[ یک شنبه 15 مرداد 1396  ] [ 8:56 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
پدربزرگم عاشق عروسی بود؛ نه عروسی دیگران، عروسی خودش! هر چیزی هم می‌دید فورا نشانه‌ای می‌دانست بر اینکه برود زرتی ازدواج کند. در واقع او عروسی نمی‌کرد که زندگی کند بلکه زندگی می‌کرد تا هی عروسی کند.

 مثلا مادربزرگ اولم می‌گفت یک روز صبح که صبحانه را دیر آماده کرد، پدربزرگم شاکی شد، رفت ازدواج کرد.

یا مادربزرگم دومم می‌گفت یک روز صبح وقتی صبحانه را زود آماده کرد، پدربزرگم کیفور شد و رفت ازدواج کرد.
مادربزرگ سومم هم می‌گفت یک شب خواب دیده صدایی از آسمان طنین‌انداز شده مبنی بر اینکه پدربزرگم شورش را درآورده و باید ترمز دستی را بکشد.
چون بالاخره آن دنیا هم جا برای ازدواج هست و نباید همه را یک‌جا در این دنیا بگیرد!
 از مادربزرگم پرسیدم: «خب وقتی خواب رو براش تعریف کردید چی کار کرد؟» و مادربزرگ سومم گفت: «هیچی. رفت ازدواج کرد!»

 در واقع اینطور تعریف کرد که پدربزرگم در ابتدا اندکی به فکر فرو رفته بود اما غروب که از مزرعه آمده بود، همسران و لشکر فرزندان را جمع کرده بود و شاد و خوشحال تعریف کرده بود که تعبیر خواب را فهمیده و این ندایی آسمانی‌ست مبنی بر اینکه باید قبل از مرگ تا می‌تواند ازدواج کند!

این اواخر که دیگر هیچ‌کس جرأت نداشت با او حرف بزند.
چون هر چیزی برایش تعریف می‌کردیم، یک‌هو می‌دیدی بلند شده شال و کلاه کرده دوباره برود ازدواج کند!
عطسه می‌کردیم می‌گفت: «صبر اومد!»
و نشانه‌ای نمی‌دانست از اینکه نباید برود تجدید فراش کند بلکه نشانه‌ای می‌دانست از اینکه بعد از چند دقیقه باید برود باز تجدید کند!

در عروسی‌های مختلف هم حتی‌المقدور خبرش نمی‌کردند تا دوباره فیلش یاد هندوستان نکند.
 برای همین جمعیت ما طبیعتا انقدر زیاد شد که هر وقت می‌روم دهکده آبااجدادی، مطمئنم هر کسی با موتور گازی هم از آنجا رد شود، بالاخره از یک‌وری تخم و ترکه‌ایم و فامیل درمی‌آییم.

 در واقع الان برای هر کس آنجا دست تکان بدهم و سلام علیک کنم، به غریبه نمی‌خورد و به هدف می‌خورد.

 اما همه این‌ها به خودش و همسرانش مربوط است و به من چه؟

مهم برایم این بود یک روز بروم رک و پوست‌کنده از او بپرسم:‌ «وات د فاز؟ واقعا چرا؟» بالاخره هم پرسیدم.

 او را یادم می‌آید که عصازنان می‌رفت زیر درخت انگور آلاچیق بنشیند. پست سرش رفتم و دیدم که تک‌دانه‌ای انگور یاقوتی چید و گذاشت در دهان. بعد آهسته و لخ‌لخ‌کنان و برگشت و نشست روی تخته‌های چوبی،‌ زیر سایه.

 مرا که دید گفت: «ها! بیا اینجا! بیا!» مطمئن بودم یادش نمی‌آید کدام نوه‌اش هستم از کدام فرزندش و اصلاً آیا هستم یا نه!‌

منتها وقتی کنارش می‌نشستم زد روی شانه‌ام و گفت: «تو چند سالته؟» گفتم: «بیست و سه» خیره نگاهم می‌کرد.
گفت: «بچه داری؟» گفتم: «نه» گفت:‌ «زن داری؟» گفتم: «نه» بعد این‌طرف آن‌طرف را نگاه کرد و انگار بخواهد راز مگویی را فاش کند، ادامه داد: «پس یه نصیحت از من بشنو؛ هیچ‌وقت ازدواج نکن!»

 پررویی نکردم ازدواجاتش را به رخش بکشم.
خواستم ببینم چه می‌گوید.
گفتم: «چرا آقاجون؟» گفت: «واسه اینکه ته ته ته‌ش باز هم تنهایی!» و تکیه داد به تخته چوب پشت سر.
حرفی نزدم. ساکت ماندم. چند دقیقه‌ای او هم فقط دست دراز کرد و انگور چید.
 با دست‌های لرزان به من هم تعارف کرد. وقتی برمی‌داشتم گفت: «امان از این دنیا! ته‌ش حسرت یه چیز به دلم موند!»
زیرچشم نگاهش کردم. گفتم: «چی؟»
 گفت: «اینکه دوباره دلم نخواد ازدواج کنم!



[ شنبه 7 مرداد 1396  ] [ 4:30 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#عاشقانه
عکس مرا بردار روبرویت بگذار
این طور نه
خوب ِ خوب نگاهم کن
حین تماشای تصویرم ،
چشم چپ ات را آرام ببند
حالا چشم راست ات را ببند و آن یکی را باز کن
چند مرتبه پشت سر هم
این کار را تکرار کن
مرا این چشم و آن چشم ببین.
می بینی ؟
من هنوز هم همان آدم سابق هستم
وقتی که نگاهم می کنی ،
این پا و آن پا می کنم
بی تابم



[ شنبه 7 مرداد 1396  ] [ 4:29 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#طنز
* دفترچه تلفن یک اصفهانی:

▪️آقام
▪️ننِم
▪️آمو اسدُلای
▪️آمو کوچیکم
▪️آمیزَلی
▪️حچ خانوم
▪️حجاقا مَمِد
▪️محسنی دای۫م...
▪️همساده خاله بتول
▪️داریوشی دییونه
▪️هوشنگی خالِما اینا
▪️ممد یه کتی
▪️آجریه
▪️گچیه
▪️مصالح فروشه که یوخده میشله
▪️مصالح فروشه که نیمی شله
▪️در آلمییونیه تو دَس گِرد
▪️رضوانی عاموم
▪️مادری بِچا
▪️بوسورم
▪️خارسوم
▪️خار زن خیگه
▪️بردِرزنی حَ سِد جواد
▪️بانگیه سری خَلجا
▪️بانگیه روبروخونِمون
▪️حج آقا محضرداره
▪️گازیه
▪️رامینی مطرب
▪️ماس بنده تو جَده گودالی
▪️احمِد سلمونی
▪️خادمی شازده مَمِد برا کارا کفاره آ نُمازی مِیِت
▪️یخیه سری باغ دریاچه
^_^



[ شنبه 7 مرداد 1396  ] [ 4:28 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

همانطور كه داشتن یک پیانو
شما را به یک پیانیست قابل تبدیل نمی‌کند
خواندن هزاران جمله موفقیت هم،
شما‌را به یک انسان "موفق" تبدیل نمی‌کند !

"زمان اندک است عمل کن"



[ شنبه 7 مرداد 1396  ] [ 4:27 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
مستشار الملک
یک نفر صد سکه دارد یک نفر دیگه یک سکه
شما از کدام یک از اینها سکه میگیرید؟!

قبله ی عالم؛
خوب از اونی که یک سکه دارد!
چون اونی که صد سکه داره به هرحال قدرتی
برای خودش داره چهار تا آدم دور برش
جمع شدن نمیشه رفت طرفش که،
ولی اونی که یک سکه داره خوب کسی رو نداره،
تو سرشم میزنیم، سکشو میگیریم ،
دو تا اردنگی هم بهش می زنیم،
یه کم منطقی باش...!
😳چقدرآشناس این داستان برایم



[ شنبه 7 مرداد 1396  ] [ 4:25 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#رفاقتانه
توى کلاس بازیگری که مارلون براندو هم در اون بود،
ازکلاس خواسته شد نقش مرغ‌هایی رو بازی کنن که قراره یه بمب بیفته رو سرشون

 اکثر افراد کلاس با وحشت شروع کردن به قدقد کردن

 اما مارلون براندو سر جای خودش نشسته بود
 و وانمود می‌کرد که داره تخم می ذاره

وقتی استلا آدلر استادش دلیل این رفتارش رو پرسید،
براندو گفت :
"من یه مرغ‌ام !
بمب چه می دونم چیه ؟

تفاوت انسانها در نوع اندیشیدن آنها به قضایاست



[ شنبه 7 مرداد 1396  ] [ 4:25 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#تلنگر
بهلول هارون را در حمام دید
و گفت: به من یک دینار بدهکاری، طلب خود را می خواهم.​
هارون گفت: اجازه بده از حمام خارج شوم
من که این جا عریانم و چیزی ندارم بدهم.

​بهلول گفت: در روز قیامت هم این چنین عریان و بی چیز خواهی بود
پس طلب دنیا را تا زنده ای بده. که حمام آخرت گرم است و دستت خالی



[ شنبه 7 مرداد 1396  ] [ 4:24 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

آخرين مطالب
پیوندها