صقر بن ابى دلف گفت هنگامى كه متوكل عباسى آقا امام على النقى (عليه السلام) را زندانى كرد من نگران شدم، رفتم تا خبرى از حال آنجناب بگيرم. رزاقى كه زندانبان متوكل بود همين كه چشمش به من افتاد اشاره كرد پيش او بروم. رفتم، گفت حالت چطور است. جواب دادم خوب. گفت بنشين. از اين پيش آمد متوحش شدم با خود گفتم اگر اين مرد بفهمد منظورم از آمدن به اينجا چيست چه خواهد لذا به او گفتم راه را اشتباه نموده ام.
وقتى مردم از گردش پراكنده شدند، پرسيد براى چه آمده اى؟ گفتم مايل بودم خبرى بگيرم. گفت شايد آمده اى از آقايت خبرى گيرى كنى؟
يا تعجب سوال كردم آقايم كيست؟! آقاى من امير المؤ منين است ((اشاره به متوكل)). گفت ساكت باش آقاى حقيقى تو همان آقاى تو است از من مترس با تو هم مذهب هستم. گفتم الحمد لله پرسيد ميل دارى آقايت را ملاقات كنى؟ جواب دادم آرى. گفت بنشين تا متصدى اخبار و نامه ها از خدمتش خارج شود.
همين كه آن مرد بيرون شد. به غلامى گفت دست صقر را بگير ببر در همان اطاقى كه آن مرد علوى زندانى است آندو را با يكديگر تنها بگذار. مرا نزديك اطاقى برد، اشاره كرد همين جا است داخل شو. وارد شدم. ديدم امام (عليه السلام) بر روى حصيرى نشسته در جلوش قبرى كنده اند، سلام كردم. دستور داد بنشينم . آنگاه پرسيد براى چه آمدى؟! عرض كردم آمدم از شما خبر بگيرم. در اين خلال باز چشمم به قبر افتاد، گريه ام گرفت. آنجناب متوجه شده فرمود صقر ناراحت نباش اينها نمى توانند مرا آزارى برسانندخدايا سپاسگزارى كردم .
عرض كردم آقاى من ، حديثى از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل شده معنى آنرا نمى فهمم. پرسيد كدام حديث گفتم اين فرمايش پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) (( لاتعادو الايام فتعاديكم)) روزها را دشمن نداريد كه با شما دشمنى مى ورزند.
فرمود:
ايام ، ما خانواده هستيم تا آسمانها و زمين پايدار باشد شنبه اسم پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) است يكشنبه امير المؤ منين (عليه السلام) دوشنبه امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) سه شنبه على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد (عليهم السلام) است چهارشنبه موسى بن جعفر و محمد بن على و من هستم پنج شنبه امام حسن عسكرى و جمعه پسر پسرم (حضرت صاحب الزمان عجل الله فرجه) بسوى او اجتماع مى كنند. جمعيت حق اوست كه زمين را پر از عدل و داد مى كند همانطور كه از ظلم و جور پر شده . اين است معنى ايام ، مبادا با آنها در دنيا دشمنى كنيد كه آنها نيز در آخرت با شما دشمنى خواهند كرد.
آنگاه فرمود وداع كن و خارج شو كه بر تو اطمينانى ندارم.(1)
1- معانى الاخبار، ص 123.
منبع: آگاه شویم،حسن امیدوار،جلد اول.
داستانهای آموزنده
,داستانهای آموزنده امام هادی علیه السلام
,آگاه شویم
,روزگار
,حدیث درباره روزگار
::

کتاب " چهل داستان و چهل حدیث از امام هادی علیه السلام "نوشته عبدالله صالحی توسط انتشارات مهدی یار به چاپ رسیده است.
از جمله سرفصل های این کتاب الکترونیک می توان به عناوین :خلاصه حالات دوازدهمین معصوم ، دهمین اختر امامت؛ مدح در طلعت نور دهمین اختر امامت؛ طلعت نور بین مکّه و مدینه؛ فراهم شدن آب برای نماز؛ آگاهی از درون اشخاص؛ خبر از دگرگونی رؤ سای حکومت؛ نان در سفره و بلعیدن جادوگر؛ پیدایش دو درخت بزرگ؛ نمایش لشکر امام در مقابل خلیفه؛ دریافت اموال در موقع مناسب؛ پیش گوئی از مرگ فرمانده گارد؛ درمان مریض و مسلمان شدن پزشک نصرانی؛ اهمیّت عقیق و فیروزه در نجات از درندگان؛ تبلیغ دین و زنده کردن پنجاه غلام؛ جزای خیانت احسان !؛ هدایت شخص منحرف ؛ و مریض؛ استجابت بعد از سه روز؛ ریگ بیابان یا طلای سرخ؛ تقسیم گوسفند و طیّالارض؛ خداوند بهترین یار و نگهبان؛ شفای خلیفه با دعای امام؛ تعیین و خریداری همسر در بغداد؛ خبر از مرگ دشمن و اختصاص ایّام؛ دو جریان تکان دهنده دیگر؛ پوشش و پیش بینی باران؛ پیامبران ، و منصب امامت؛ دعای امام در حقّ اصفهانی؛ بالا رفتن پرده با قدوم مبارک امام علیه السلام؛ شانس در شکستگی نگین انگشتر؛ وضعیّت وجوهات و اموال ارسالی از قم؛ هیچ زمینی خالی از قبر نیست؛ الاغ نصرانی و شیعه شدن پسرش؛ تصرّف و اظهار مافوق بشر؛ وساطت غیرمستقیم در رفع مشکل؛ پیدایش آب و نجات همراهان؛ پیش بینی مهمّ در آزادی از زندان؛ هدایت گمراه با سخنی کوتاه؛ تواضع ، نشانه عظمت و حقانیّت؛ آشنائی به زبان ها و تعلیم به دیگران؛ مرگ خلیفه ظالم بعد از سه روز؛ توکّل بر خداوند و نجات از مرگ؛ تسلیم ودیعه های امامت به وصیّ خود؛ در رثای دهمین ستاره فروزنده؛ پنج درس ارزشمند و آموزنده؛ منقبت دهمین ستاره هدایت؛ چهل حدیث گهربار منتخب اشاره کرد.
::
سرگذشتى، با امام هادى عليه السّلام دارم كه موجب شيعه شدن من شده است، و آن اينكه: من فقير بودم، ولى در سخن گفتن و جرئت، قوى بودم، در آن سالى كه جمعى از مردم اصفهان براى دادخواهى نزد متوكّل (دهمين خليفه عبّاسى) عازم شهر سامرّاء شدند، و مرا با خود بردند، سرانجام به در خانه متوكّل رسيديم، روزى در كنار در قلعه متوكّل بوديم، ناگاه شنيدم متوكّل فرمان احضار امام هادى عليه السّلام را داده است، از بعضى از حاضران پرسيدم: «اين شخصى را كه متوكّل، فرمان احضارش را داده كيست؟».او گفت: «اين شخص، مردى از آل على عليه السّلام است، رافضيان به امامت او اعتقاد دارند، سپس گفت: «ممكن است متوكّل او را احضار كرده تا بكشد».من تصميم گرفتم در آنجا بمانم تا ببينم كار به كجا می کشد، و اين (امام هادى عليه السّلام) كيست؟ ناگاه ديدم امام هادى عليه السّلام سوار بر اسب وارد شد، همه حاضران به احترام او، در جانب راست و چپ او به راه افتادند و آن حضرت در ميان دو صف قرار گرفت، و مردم به تماشاى سيماى او پرداختند، همين كه چشمم به چهره او افتاد، محبّتش در قلبم جاى گرفت، پيش خود دعا مى كردم تا خداوند وجود او را از گزند متوكّل حفظ كند، او كم كم در ميان مردم آمد، در حالى كه به يال اسبش نگاه مى كرد، و به طرف راست و چپ نمى نگريست، و من همچنان پيش خود دعا مى كردم، وقتى كه آن بزرگوار به مقابل من رسيد به من رو كرد و فرمود: «خداوند دعاى تو را به استجابت رسانيد، بدان كه عمر تو طولانى می شود و اموال و فرزندانت زياد می گردند».از هيبت و شكوه او، لرزه بر اندام شدم و با اين حال به ميان دوستانم رفتم، آنها گفتند: «چه شده، چرا مضطرب هستى؟». گفتم: خير است، و ماجراى خود را به هيچ كس نگفتم، تا به اصفهان بازگشتيم، خداوند در پرتو دعاى آن حضرت، به قدرى ثروت به من داد كه اكنون قيمت اموالى كه در خانه دارم- غير از اموالم در بيرون خانه- معادل هزار هزار درهم است، و داراى ده فرزند شده ام، و اكنون عمرم به هفتاد و چند سال رسيده است، من به امامت او اعتقاد يافتم به دليل آنكه او بر افكار پنهان خاطرم، آگاهى داشت، و دعايش در مورد من به استجابت رسيد.
منبع: نگاهی بر زندگی چهارده معصوم, شیخ عباس قمی , ص433
هیبت امام هادی علیه السلام
,هیبت ائمه علیهم السلام
,داستان درباره امام هادی علیه السلام
::
سرگذشتى، با امام هادى عليه السّلام دارم كه موجب شيعه شدن من شده است، و آن اينكه: من فقير بودم، ولى در سخن گفتن و جرئت، قوى بودم، در آن سالى كه جمعى از مردم اصفهان براى دادخواهى نزد متوكّل (دهمين خليفه عبّاسى) عازم شهر سامرّاء شدند، و مرا با خود بردند، سرانجام به در خانه متوكّل رسيديم، روزى در كنار در قلعه متوكّل بوديم، ناگاه شنيدم متوكّل فرمان احضار امام هادى عليه السّلام را داده است، از بعضى از حاضران پرسيدم: «اين شخصى را كه متوكّل، فرمان احضارش را داده كيست؟».او گفت: «اين شخص، مردى از آل على عليه السّلام است، رافضيان به امامت او اعتقاد دارند، سپس گفت: «ممكن است متوكّل او را احضار كرده تا بكشد».من تصميم گرفتم در آنجا بمانم تا ببينم كار به كجا می کشد، و اين (امام هادى عليه السّلام) كيست؟ ناگاه ديدم امام هادى عليه السّلام سوار بر اسب وارد شد، همه حاضران به احترام او، در جانب راست و چپ او به راه افتادند و آن حضرت در ميان دو صف قرار گرفت، و مردم به تماشاى سيماى او پرداختند، همين كه چشمم به چهره او افتاد، محبّتش در قلبم جاى گرفت، پيش خود دعا مى كردم تا خداوند وجود او را از گزند متوكّل حفظ كند، او كم كم در ميان مردم آمد، در حالى كه به يال اسبش نگاه مى كرد، و به طرف راست و چپ نمى نگريست، و من همچنان پيش خود دعا مى كردم، وقتى كه آن بزرگوار به مقابل من رسيد به من رو كرد و فرمود: «خداوند دعاى تو را به استجابت رسانيد، بدان كه عمر تو طولانى می شود و اموال و فرزندانت زياد می گردند».از هيبت و شكوه او، لرزه بر اندام شدم و با اين حال به ميان دوستانم رفتم، آنها گفتند: «چه شده، چرا مضطرب هستى؟». گفتم: خير است، و ماجراى خود را به هيچ كس نگفتم، تا به اصفهان بازگشتيم، خداوند در پرتو دعاى آن حضرت، به قدرى ثروت به من داد كه اكنون قيمت اموالى كه در خانه دارم- غير از اموالم در بيرون خانه- معادل هزار هزار درهم است، و داراى ده فرزند شده ام، و اكنون عمرم به هفتاد و چند سال رسيده است، من به امامت او اعتقاد يافتم به دليل آنكه او بر افكار پنهان خاطرم، آگاهى داشت، و دعايش در مورد من به استجابت رسيد.
منبع: نگاهی بر زندگی چهارده معصوم, شیخ عباس قمی , ص433
هیبت امام هادی علیه السلام
,هیبت ائمه علیهم السلام
,داستان درباره امام هادی علیه السلام
::
موقعى كه امام جواد عليه السّلام تصميم گرفت از مدينه بعراق بيايد امام على النقى عليه السّلام را در حجره اى جا داد، به آن حضرت فرمود: چه چيزى از تحفه هاى عراق دوست دارى كه براى تو فرستاده شود، گفت: شمشيرى كه چون شعله آتش باشد. بفرزند ديگرش موسى فرمود: تو از تحفه هاى عراق چه مي خواهى؟ گفت: فرش يك اطاق.
امام جواد فرمود: امام على النقى شبيه من و موسى شبيه مادرش خواهد بود.
منبع: ترجمه إثبات الوصية لعليّ بن أبي طالب عليه السلام، على بن حسين،مسعودى، محمد جواد نجفى، تهران:1362 ،صص428،429
داستانهای آموزنده
,داستانهای آموزنده امام جواد علیه السلام
,هدیه دادن
,جهاد در راه خدا
::
روزى حضرت امام على النقى (عليه السلام) به مجلس متوكل وارد شد، پهلوى او نشست. متوكل در عمامه آنجناب دقت كرده ديد قماش و پارچه آن بسيار نفيس است. از روى اعتراض گفت هادى (عليه السلام) اين دستار كه بر سر شما است چند خريده اى ؟
فرمود: كسى براى من آورده پانصد درهم نقره خريده .
متوكل گفت :اسراف كرده اى دستارى به پانصد درهم نقره بر سر بسته اى . حضرت فرمود شنيده ام در همين روزها كنيز زيبائى به هزار دينار زر سرخ خريده اى . متوكل جواب داد صحيح است فرمود من به پانصد درهم عمامه اى گرفته ام براى شريفترين عضو بدنم تو به هزار دينار زر سرخ كنيزى خريده اى براى پست ترين اعضايت انصاف ده اسراف كدامست ؟
متوكل بسيار خجل و شرمنده گرديده . گفت انصاف آن است كه ما را در اعتراض نسبت به بنى هاشم صرفه اى نيست . دستور داد صدهزار درهم صله اين جواب را براى حضرت آوردند و به خدام ايشان تسليم كرد.(1)
1- لطائف الطوائف .
منبع: آگاه شویم،حسن امیدوار،جلد نهم
::

علّامه طبرسى (ره) از محمّد بن حسن اشتر علوى نقل می كند كه گفت:
من با پدرم در كنار در خانه متوكّل (دهمين خليفه عبّاسى) بوديم، من در ميان مردم، نوجوان بودم، جمعى از آل ابو طالب و بنى عبّاس، و شيعه جعفرى، در آنجا بودند، در اين هنگام ناگاه امام هادى عليه السّلام وارد شد، همه مردم آنجا، در برابر شكوه آن حضرت، از مركبها پياده شدند، و آن حضرت به خانه متوكّل، وارد گرديد. بعضى از حاضران به همديگر گفتند: چرا ما براى اين جوان، پياده شديم، با اينكه او شريفتر و بزرگتر از ما نيست، سوگند به خدا ديگر براى او پياده نخواهيم شد.
«سوگند به خدا همه شما با ديدن امام هادى عليه السّلام با كمال خوارى و فروتنى در برابر او پياده خواهيد شد».
منبع: نگاهی بر زندگی چهارده معصوم, شیخ عباس قمی, ص 431
داستانهای زندگی امام هادی علیه السلام
,احترام به امام هادی علیه السلام
,هیبت امام هادی علیه السلام
,هیبت ائمه علیهم السلام
,داستان درباره امام هادی علیه السلام
::
امام هادى عليه السلام:
كسى كه قدر خود نداند از شر او آسوده نباش . (1)
شومى روزگار
حسن بن مسعود گويد: خدمت امام هادى عليه السلام رسيدم در حالى كه انگشتم خراشيده است و شانه ام با مركب سوارى تصادف كرده و آسيب ديده بود و جامه هايم را عده اى از مردم پاره كرده بودند گفتم : اى روز! تو چه شوم هستى خداوند شر را از من بگرداند.
امام عليه السلام فرمود: اى حسن تو هم كه با ما رفت و آمد دارى گناه خود را به گردان بى گناه مى گذارى .
حسن گويد: حيرت زده شدم و فهميدم كه خطا كرده ام . عرض كردم : اى آقاى من از خداوند آمرزش مى خواهم .
حضرت فرمود:اى حسن ! روزگار چه گناهى دارد كه وقتى شما به سزاى اعمال خود مى رسيد آن را شوم مى شماريد؟
گفتم : استغفراللّه ابدا، اين توبه من باشد يابن رسول اللّه ... (2)
اعدام بدعت گذار
فارس بن حاتم مردى منحرف و بدعتگزار بود كه مردم كه را فريب مى داد و آنها را در ديندارى خود تضعیف مى كرد. اين خبر به امام هادى عليه السلام رسيد.
جنيد گويد: امام هادى عليه السلام به من دستور داد تا فارس بن حاتم را
:: ادامه مطلب
[1]. باتوا علی قلل الاجبال تحرسهم غلب الرجال فلم تنفعهم القلل
::
منبع: نگاهی بر زندگی چهارده معصوم, شیخ عباس قمی, ص 428
:: ادامه مطلب
» کل نظرات : 0
» بازديد کل : 26797
» تاریخ ایجاد وبلاگ :
شنبه 5 فروردین 1396
» آخرين بروز رساني :
چهارشنبه 23 فروردین 1396



