پيرامون زنان در حادثه كربلا در دو محور سخن مىتوان گفت:يكى آنكه آنان چند نفر و چه كسانى بودند،ديگر آنكه چه نقشى داشتند.
زنانى كه در كربلا حضور داشتند،برخى از اولاد على«ع»بودند،و برخى جز آنان،چه از بنى هاشم يا ديگران.
زينب،ام كلثوم، فاطمه،صفيه،رقيه و ام هانى،از اولاد«ع»بودند،فاطمه و سكينه،دختران سيد الشهدا«ع» بودند،رباب،عاتكه،مادر محسن بن حسن،دختر مسلم بن عقيل،فضه نوبيه،كنيز خاص امام حسين«ع»و مادر وهب بن عبد الله نيز از زنان حاضر در كربلا بودند.(1)

پنج نفر زنی كه از خيام حسينى به طرف دشمن بيرون آمدند،عبارت بودند از:كنيز مسلم بن عوسجه،ام وهب زن عبد الله كلبى،مادر عبد الله كلبى،مادر عمر بن جناده،زينب كبرى«ع».
زنى كه در عاشورا شهيد شد،مادر وهب بود،بانوى نميريه قاسطيه،زن عبد الله بن عمير كلبى كه بر بالين شوهر آمد و از خدا آرزوى شهادت كرد و همانجا با عمود غلام شمر كه بر سرش فرود آورد،كشته شد.
در عاشورا دو زن از فرط عصبيت و احساس،به حمايت از امام برخاستند و جنگيدند:
يكى مادر عبد الله بن عمر كه پس از شهادت فرزند،با عمود خيمه به طرف دشمن روى كرد و امام او را برگرداند.ديگرى مادر عمرو بن جناده كه پس از شهادت پسرش،سر او را گرفت و مردى را به وسيله آن كشت،سپس شمشيرى گرفت و با رجزخوانى به ميدان رفت،كه امام حسين«ع»او را به خيمهها برگرداند.(2) دلهم،دختر عمر(همسر زهير بن قين) نيز در راه كربلا به اتفاق شوهرش به كاروان حسينى پيوست.
زهير بيشتر تحت تأثير سخنان همسرش حسينى شد و به امام پيوست.رباب،دختر امرء القيس كلبى،همسر امام حسين«ع»نيز در كربلا حضور داشت،مادر سكينه و عبد الله.زنى از قبيله بكر بن وائل نيز حضور داشت،كه ابتدا با شوهرش در سپاه ابن سعد بود،ولى هنگام حمله سپاهيان كوفه به خيمههاى اهل بيت،شمشيرى برداشت و رو به خيمهها آمد و آل بكر بن وائل را به يارى طلبيد.
زينب كبرى و ام كلثوم،دختران امير المؤمنين«ع»،همچنين فاطمه دختر امام حسين«ع» نيز جزو اسيران بودند و در كوفه و...سخنرانيهاى افشاگر داشتند.
مجموعه اين بانوان، همراه كودكان خردسال،كاروان اسراى اهل بيت را تشكيل مىدادند كه پس از شهادت امام و حمله سپاه كوفه به خيمهها،ابتدا در صحرا متفرق شدند،سپس بصورت گروهى و اسير به كوفه و از آنجا به شام فرستاده شدند.
پى نوشتها
1ـ زندگانى سيد الشهدا،عمادزاده،ج 2،ص 124،به نقل از لهوف،كبريت احمر و انساب الأشراف .
2ـ همان،ص .236
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
كارواني خسته و دل نگران، به سرزمين مقدس نينوا قدم ميگذارد، زمان، سوم محرم الحرام سال 61 هجري است. در ورود به دشت غم و غصه، امام شخصي را جهت شناخت سرزمين ميفرستد. امام، غيبت و شهادت در نظري هر لحظه حضور دارد، ولي به جهت همراهان خويش امر ميكند كه: «برويد نام اين سرزمين را سؤال كنيد.»
نام هاي مختلفي را براي آن سرزمين ميگويند: «غاضريه، شاطي الفرات، نينوا.» تا اينكه نام اصلي او را ميگويند: «كربلا.»
امام دست هاي خويش را به آسمان بر ميدارد و نجوا مينمايد: «اللهم اني اعوذبك من كرب و البلاء!» ياد كلام جد و باب خويش ميكند كه او را از كربلا خبر ميدادند.
پس، بر خيل فداييان خويش بانگ برآورد: «خيمهها را همين مكان بر پا نماييد. اينجا قرارگاه ماست. اينجا محل ريختن خونهاي ماست.» درميان جمعيت، خواهر خود را ميبيند كه غمگين نشسته و خيره خيره اطراف را زير بال نگاه خود گرفته است. چهرهاش از غم موج ميزند. حسين به سوي او ميآيد و او را تسلي ميدهد. صداي زينب حاكي از درد درون است كه ميفرمايد: «برادرم! بيا از اين مكان برويم. از لحظهاي كه وارد اين سرزمين شدهايم و نام كربلا را شيندهام، تمام غم هاي عالم روي سينهام جمع شدهاند ....!»
امام بر او آيه اميد و اطمينان ميخواند: «خواهرم! بر خداي متعال توكل بنما. هر چه هست، به دست اوست.»
امام ميفرمايد: «خواهرم! آن موقع، درجنگ ها فتح و پيروزي وجود داشت، اما ما ميدانيم كه اين جنگ در نهايت به كشته شدن ما و اسيري رفتن اهل بيت پيغمبر خدا ميانجامد. خواهرم! اگر قدري صبر نمايي، قضايا را خواهي فهميد، ولي بايد تحمل و صبر نمايي.» زينب با شنيدن اين جملات، پي به عمق واقعيت ميبرد و ميداند كه روزگار وصل با حسين سررسيده و زماني ديگر شروع محنت و مصايب است.
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
آسمان ابر غم گرفته و آرام آرام اشك ميريزد. درّدانه ي رسول خدا در خيمه خويش و در اوج طمأنينه مشغول به ذكر است و درحالي كه اسلحة خود را مرتب مينمايد ابياتي را زمزمه ميكند:
ياد هر، اًفٍ لك من خليلي
كم لك بالاشراق و قد قتيلي
اي روزگار! اف بر تو باد، كه با هيچ كس سر دوستي نداري ..... ! درخيمة كنار خيمه حسين، عقيلة بين هاشم كنار بستر سيّدالساجدين نشسته و بر شعر خواندن برادرش گوش جان سپرده است كه طاقت او سر ميرود و سراسميه بر برادرش وارد ميشود: «يا اخاه! هدا كلام من ايقن بالموت.»؛ اين كلام كسي است كه به مرگ خويش يقين كرده است. حسين (ع) درد خواهرش را حس كرد و لذا تمام مسايل را برايش به تصوير كشيد: «در كشتن من، هيچ شكي وجود ندارد. فردا من و همة اصحابم و مردان بني هاشم كشته خواهيم شد و سر از بدنمان جدا خواهند نمود؛
فردا روز اسارت رفتن شما ميباشد؛
فردا روز سيلي و تازيانه خوردن تو و كودكان است؛
فردا روز به آتش كشيدن خيام رسول الله است؛
فردا روز زير سم اسبان نهادن جنازهها است؛
فردا......
خواهرم! يادت نرود درنماز شب خودت، مرا دعا كني!
زينب با دل شكسته ميپرسد:" آيا هيچ چارهاي براي تو نمانده است؟" اين را ميگويد و در محضر حجت خدا، گريبان خويش چاك زده و آه و فغان مينمايد: «الان، داغ جدم تازه شد: الان، داغ پدر و مادرم زنده شد و ....» حسين او را تسلي ميدهد: «خواهرم! جدم رسول خدا از اين دنيا رفت، پدرم و مادرم و حسن از اين دنيا رفتند؛ همه بايد از اين جهان رخت سفر بربنديم، صبر كن.»
سپس، زينب بر ميخيزد و به تك تك خيام سر ميزند و طفلان تشنه را در آغوش ميگيرد و نوازش ميدهد. گاهي در خيمه قاسم و گاهي در جوار علي اكبر و لحظاتي كنار قنداقه علي اصغر و گاهي ميانديشد كه فردا بر او چه خواهد گذشت؟
از ميان خيمهاي صداي تسبيح و قرآن و دعا را ميشنود. صحنه آن قدر دلرباست كه دشمن را جذب خويش مينمايد. سي نفر ازسپاه ظلمت خود را به محضر امام رسانده و اظهار ندامت ميكنند. به خيمه ي اصحاب سر ميزند كه صداي حبيب بن مظاهر را ميشنود كه ميگويد: «دختر علي، دل نگران فردا ميباشد، فردا بايد تا احدي از اصحاب زنده هست، نگذاريم كسي از بني هاشم راهي ميدان گردد، بايد فردا ايثار و ارادت خويش را به فرزند رسول خدا نشان دهيم، فردا ....» آرام آرام بر اين خلوص و ارادت و وفاي لشكر خدا اشك ميريزد و بر آن ها دعا ميكند؛ ولي باز عمق فاجعة فردا او را رها نميسازد.
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
تمام حالات حسين نشان ميدهد كه او آماده ي رفتن است: چهرهاش نشانگر عزم او بر لقاء حق ميباشد، با دلي شكسته و سر و پاي برهنه در حالي كه لباسش بر زمين كشيده ميشود، به سوي عزيز خدا راهي ميگردد و در محضر او با ادب و با چشم خونين ميگويد:
- اي يادگار گذشتگان و پناه باقيماندگان! پدر و مادرم و برادرم رفتند، آيا تو هم قصد رفتن داري و ميخواهي خواهرت را تنها در ميان بگذاري؟ حسين (ع) رو به خواهرش نموده با لسان خدايي ميفرمايد: «خواهرم! مبادا شيطان تو را بيطاقت كرده و حلم تو را از دستت ببرد، مبادا ......» اشك در ديدگان حسين جمع ميگردد و ادامه ميدهد: «خواهرم! بدان كه حسين تو چارهاي دگر ندارد.» زينب اين كلام را كه شنيد، رو به برادرش كرد و فرمود: «برادر! خودت را مثل اسيران ميداني؟ من آمدهام تا تو مرا تسلي بدهي، ولي كلام تو جگرم را بيشتر سوزاند و مصيبت غم من، افزون گشت.»
اين بگفت و از شدت درد، بيهوش بر زمين افتاد.
حسين (ع) درد خواهرش را ميفهميد و اورا به هوش آورده و موعظه و دلداريش داد.
اما در عصر عاشورا، هر چه زينب نگاه بر جسد حسين كرد تا برخيزد و دگر باره او را تسلي و دلداري دهد، خبري نشد.
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
حضرت سجاد ميفرمايد: «پدرم، اين اشعار را چند مرتبه تكرار كرد و وقتي مقصودش را دانستم، گريه گلويم را گرفت، ولي خود را نگه داشتم، و دانستم كه بلانازل خواهد شد. اما عمهام زينب چون اين ابيات را شنيد، طاقت نياورد و بياختيار برجست، و سر و پا برهنه نزد برادر آمد، و صدا زد: «اي كاش مرده بودم برادر! امروز پدر و مادر مردند، اي جانشين گذشتگان و پناه بازماندگان!»
حضرت نظري به او نمود و فرمود: «اي خواهر! تحمل تو را شيطان نبرد.» و اشك از چشمش سرازير شد. زينب از شدت غصّه، بيهوش گرديد. حضرت برخاست و آب به صورت خواهرش ريخت و او را به هوش آورد و فرمود: «اي خواهر! از خدا بترس و صبر را پيشه گير. بدان كه تمام اهل زمين خواهند مرد واهل آسمان ها باقي نخواهند ماند، به جز خدا ، كه تمام موجودات را به قدرت خود خلق نموده است. پدر و مادرم و برادرم، بهترين اهل زمين بودند، بلكه پيغمبر خدا (ص) از دنيا رفت و هر مسلمي را به او تأسي است. اي خواهر! تو را به خدا قسم ميدهم كه جامة خود را پاره منمايي و صورت مخراشي و واويلا مگويي.» پس او را آورد و به نزد خود نشانيد.
شام عشق
عقيلة بني هاشم ميفرمايد: «در شب عاشورا، ديدم برادرم از خيمه بيرون آمده وخارهاي بيابان را با غلاف شمشير از جاي ميكند. جلو رفتم و سؤال كردم: چرا چنين ميكني؟ فرمود: ميدانم فردا اطفال من بايد روي اين خارها با پاي برهنه، راه بروند.»
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
درآن ايام خوش، هرگاه زينبت ميخواست سوار بر محمل گردد، قمربني هاشم وعلي اكبر و سيدالشهدا او را كمك ميكردند تا به راحتي سوار بر محمل گردد. عباس كمك او ميكرد تا سوار گردد. علي اكبر طناب شتر را ميگرفت و سيد الشهداء كمر خواهر و دست هاي او را ميگرفت تا سوار محمل شود.
اما وقتي اسراء را خواستند ازكربلا به كوفه انتقال دهند، زينب تمام زنان و طفلان را سوار نمود و فقط خودش ماند كه سوار گردد. يادش به دوران خوش وصل تلاقي نمود. برگشت و رو به مقتل شهدا صدا زد: «برادرم عباس! علي اكبر! برخيزيد كه وقت سواري آمده، مرا سوار بر محمل نماييد. "حسينم برخيز...."
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
گل هاي خوشبوي زينب؛ محمد و عون، از امام تقاضاي اذن حضور در صحنه كارزار را ميطلبند. امام مخالفت خويش را اعلام مينمايد. زينت بي تحمل عرض ميكند: «برادر! به حق مادرم، اذن ميدان به فرزندان خواهرت بده.» پسران به كمك مادر آمده و ميگويند: «يا خال! به حق امّك فاطمه الزهرا الا اذنت لنا!»
امام چهرة خواهرزادههاي خود را ميبوسد و اجازه حضور ميدهد. آن ها از شوق حضور، پياده به ميدان رهسپار ميگردند. ابن سعد آن ها را ميشناسد كه كيستند. صداي او ناشي از تعجب اوست: «عجباً للرحم!»؛ .
محمد تعدادي از لشگر دشمن و عابربن نهشل را به شهادت ميرساند. عون وقتي متوجه شهادت محمد ميگردد، بر دشمن هجوم ميآورد و رجز ميخواند: «اگر مرا نميشناسيد، بدانيد من فرزند جعفر طيار هستم كه از روي صدق و صفا و ارادت جنگيد، تا به مقام رفيع شهادت رسيد و خداوند در عوض دستان بريده شدة او، دو بال از زمرّد سبز در بهشت به او داد. اين بزرگ ترين افتخار اوست كه در بهشت بدان مباهات و افتخار مينمايد.»
عون پس از نبردي دليرانه به شهادت ميرسد.
حسين بر جسد ايشان حضور مييابد و آن ها را به سينه چسبانده و به خيام شهدا ميرساند، درحالي كه پاهايشان بر زمين كشيده ميشود. تمام اهل حرم به استقبال ميآيند؛ الا مادرشان عقيله بنيهاشم كه در درون خيمه نشسته و دليل ماندن خود را فاش ميسازد:«ميترسم كه از بيطاقتي زجهاي بركشم و برادرم از من شرم كند و ناراحت گردد!».
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
صداي" يا اخاك ادرك اخاك العباس! در صحنه كارزار و غربت، بر گوش حسين مينشيند. سراسيمه خود را به سوي صدا روانه ميسازد. دوست و دشمن نظارهگر حركات حسين ميگردند در مسير راه احدي جرأت حضور در مقابل چهره، خشمگين حسين را ندارد و هر كس به سويي فرار را برقرار ترجيح ميدهد.
در كنار نهر علقمه، قامت رشيدي در خون خويش نشسته و منتظر آمدن سرور و مولا و امام خويش ميباشد. صداي سم اسبان دشمن جهت آزار او تداعي ميشود. صداي عباس برميخيزد: «اگر باز قصد اذيت و آزارم را داريد، مرا مهلتي دهيد تا امام و مولايم را براي آخرين بار ببينم.» صداي تكيدة حسين برق اميدي در دل علمدارش مينهد. اين، امام زمان اوست كه بر بالينش حاضر گشته است. در حالي كه دست خويش بر كمر گذاشته است، مرثيه ميخواند: «الان انكسر ظهري وقلت حيلتي و شمت بي عدوي»؛ الان كمرم شكست.
خون از چهرة عباس ميزدايد و او را تسلي ميدهد و از غربت خويش ترانة مظلوميت ميخواند: «ديدي آخر مرا بيعلمدار كردند! ديدي آخر مرا بي برادر كردند! عباسم بوي فاطمه مادرم را استشمام ميكنم.» دشمن ميبيند كه حسين براي دومين بار شروع به گريه كرده و از عباس ميطلبد براي او قصة خويش را باز بگويد: «بگو چه كسي دست هايت را از بدنت جدا نموده؟ بگو چه كسي تير به چشمانت زده است؟» عباس ميگويد: «مرا تا جان به تن دارم، رها مكن و به حرم مبر. ميدانم دختران هنوز چشم انتظار مشك آبند.»
آتش شرم، بر جان عباس زبانه ميكشد و او چهرة كودكان را در نظر ميآورد.
چشمان حسين شاهد عروج روح پرچمدارش ميگردد و درحالي كه غم عالمي بر شانهاش سنگيني ميكند، به سوي حرم برميگردد؛ ولي چشمان اشكبار خويش را با آستين پيراهنش پاك مينمايد؛ تا اهل خيام متوجه مصيبت نگردند.
زينب و دختران ميبينند كه حسن سواره راهي ميدان بود؛ ولي اكنون پياده برميگردد. او به سرعت راهي شده، ولي اكنون آرام آرام ميآيد و دست بر كمرش دارد.
سكينه جلو آمده و به پدر عرض ميكند: «عمويم عباس كجاست؟» او به ما وعده آب داده، ولي ما ديگر آب نميخواهيم. ما عموي خود را ميخواهيم.»
امام وارد خيمة عباس ميشود و خيمه را ميكشد. سپس رو به سكينه نموده و ميفرمايد: «قتل العباس.»؛ عمويت كشته شد.
زينب چون خبر شهادت برادرش را ميشنود، فغان برميآورد: «واي برادرم! واي عباسم! آخ كه بعد از تو ديگر ما بيياور شديم!»
زنان خيام به همراهي زينب مشغول به ندبه و عزاداري ميشوند و حسين هم در غم عباس همراه آن ها شروع به گريه مينمايد و بانگ برميآورد: «بعد از تو اي ابوالفضل، بيياور شديم وتباهي به ما روي آورد!»
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
اجساد شهدا در گوشه و كنار صحنه نبرد در خاك وخون افتاده و خيمهها درحال سوختن است. بيش تر از سوختن خيمهها، دل زينب ميسوزد كه سرماية خويش را در برابر چشمان خويش بي سر و عريان مشاهده ميكند.
عمر سعد دستور داده است تا احدي از اهل بيت را نگذارند بر بالين شهدا گريه كرده و مجلس عزايي برپا نمايند.
زينب برمي خيزد و به نيابت از پرچمدار خيمهها، دور خيمهها را ميگردد و حمايت از حريم خدا مينمايد. او تمام زنان و كودكان را سفارش نموده است كه گريه بلند نكنند تا دشمن شاد گردد.
در خاطرات خويش سير ميكند كه ديشب، عباس برگرد خيمهها ميچرخيد و بچه ها در آرامش خيال، به خواب ناز رفته بودند، ديشب... صداي جانسوزي، زينب را ازخاطرات خوش خويش جدا ميسازد. خدايا! اين صداي ناله ي كيست؟ آري دل گرفتهاي را كه ميخواند: «اصغرم! كودكم!»
با عجله راهي خيمة نيمه سوخته ميگردد و پردة خيمه را بالا ميزند كه ناگهان رباب را ميبيند كه زانوان خويش را در بغل گرفته و گريه ميكند. با متانت خاص خود ميفرمايد: «همسر برادرم! چه شده؟ مگر قرار ما بر سكوت نبود؟!»
رباب به گرية خويش با خواهر همسرش تكلم ميكند: «امروز قدري آب خوردم، سينهام قدري شير پيدا كرده و ياد علي اصغر و لب تشنة او افتادم كه در اثر عطش بر سينة من چنگ ميزد وتقاضاي آب داشت.»
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
عمر سعد مغرورانه به سوي خيمهها آمده و اهل حرم را مورد خطاب قرار ميدهد: «اي اهل بيت حسين! از خيمه بيرون آييد.»
زينب در مقابل صداي عمر سعد پاسخ داد: «عمر سعد! دست از ما بردار.» عمر سعد مجدداً ندا ميدهد: «اهل بيت رسول خدا برون آييد تا شما را به اسارت راهي سازم.»
زينب در جواب او ميفرمايد: «اي عمر سعد! از خدا بترس و اين قدر به ما ستم و ظلم روا مدار.»
عمر سعد صحنه را به نفع خويش ديده و بانگ برميآورد: «چارهاي جز اسارت نداريد.»
دختر علي وقتي اين سخن را ميشنود، ميگويد، «ما به اختيار خود از خيمهها بيرون نميآييم.»
عمر سعد، كينهها در برابرش ظاهر شده و براي تصاحب ملك ري دستور ميدهد تا خيمههاي اهل بيت را آتش بزنند.
شعلههاي آتش، بر پيكر لرزان خيمهها بوسه ميزند. زينب به خدمت سيد الساجدين امام علي بن الحسين (ع) رسيده و عرضه ميدارد: «اي يادگار گذشتگان و پناه باقيماندگان! خيمههاي اهل حرم را آتش زدهاند. ما چه كنيم؟»
امام سجاد ميفرمايد: «از خيمهها بيرون رويد و به سوي بيابان ها فرار كنيد.»
به فرمان امام، تمام زنان و كودكان درحالي كه گريه و فرياد مينمايند، سر به بيابان ها مينهند؛ ولي عقيلة بنيهاشم دركنار بستر امام سجاد (ع) ايستاده و خيره خيره به شعلههاي آتش مينگرد و گاهي نيز به امام مينگرد كه در اثر بيماري، قادر به حركت نميباشد.
در بيرون خيمه، لشكر مشاهده ميكنند زني هر لحظه از خيمه بيرون ميآيد و دست هاي خويش را بر سرش نهاده و مينشيند و بر ميخيزد. در مقابل اين سؤال كه چه شده است كه چنين آشفته حال هستيد؟ با اشك و آه ميفرمايد: «در ميان خيام آتش گرفته. مريضي دارم كه قادر به حركت نميباشد او حجت بالغة خداست».
از لشكر عمر سعد سربازي ميگويد: «بانوي بلند قامتي را در كنار خيمهاي ديدم. در حالي كه آتش در اطراف آن خيمه شعله ميكشيد. آن بانو گاهي به طرف راست و گاهي به طرف چپ و گاهي به آسمان نگاه ميكرد و دست هايش را بر اثر شدت ناراحتي به هم ميزد. گاهي وارد آن خيمه ميشد و بيرون ميآمد. با سرعت به نزد آن بانوي مضطرب كه هر لحظه به دنبال اميدي ميگشت، آمدم و گفتم: اي بانو! مگر شعلة آتش را نميبيني؟ چرا مانند ساير بانوان فرار نميكني؟ صداي حزين او برآمد كه: درميان خيمه بيماري دارم كه قدرت نشستن و برخاستن ندارد. چگونه او را تنها بگدارم و بروم، با اينكه آتش از هر سو به طرف او شعله ميكشد؟
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
علامه مجلسي مينويسد: در بعض ارباب مقاتل خواندم كه فاطمة صغري، دختر امام حسين (ع) ميگفت: «من در روز عاشورا در كنار خيمه ايستاده بودم و به اجساد پاره پاره شهدا نگاه ميكردم و پدرم را ميديدم كه در خون و خاك غلتيده و بدنش پر از تير و نيزه و شمشير است و سواران بر آن اجساد با اسبان خويش اسب سواري مينمايند. در اين فكر بودم كه قساوت قلب لشكر با ما چه خواهد نمود؟ آيا ما را هم به قتل ميرسانند يا به اسارت خواهند برد؟
از پهنة ميدان، سواري را مشاهده نمودم كه به سوي بانوان حرم راهي شد و بر خيل بيپناهان حرم هجوم آورد و با سر نيزه آن ها را ميزد و چادر و روسري از سرشان ميكشيد و آن ها بيپناه و ياور فرياد ميزدند كه آيا فريادرسي نيست كه به فرياد ما برسد؟ آيا كسي نيست كه اين دشمنان را از ما دور سازد؟ ظالمي را ديدم كه با عجله به سوي من ره ميسپرد. به محض نزديك شدن، با كعب نيزه بر بين دو شانهام زد كه با صورت بر زمين افتادم و گوشوارهام را كشيد كه ناگهان لالة گوشم را همراه گوشواره از جاي كند. خون از ناحية گوش بر صورتم جاري شد و من بيهوش بر زمين افتادم. مدتي بعد كه به هوش آمدم، سر خود را بر دامن عمهام يافتم كه او در حال گريه كردن بود و ميفرمود: برخيز تا به خيمه برويم و ببينيم بر بانوان حرم و برادرت چه گذشته است؟
همراه عمهام، راهي خيمه شديم و به عمهام گفتم: آيا پارچهاي هست تا با آن سرم را از نگاه ناظران پوشانم.
عمهام جوابم فرمود كه: دخترم! عمة تو هم، مثل تو ميباشد.....»
روایت دردهای زینب (س) - تسلي دل امام سجاد (ع)
خيل اسيران را از ميان كشتگان به قصد سوزانيدن دل آن ها عبور ميدهند. برگردن سيّد الساجدين غل و زنجير، سنگيني ميكند. پاهاي او را از زير شكم شتر به هم بستهاند؛ تا از شدت ضعف از شتر به زمين واژگون نگردد. چشمان حجت خدا در گودال قتلگاه بر بدن مطهر پدرش نظارهگر است. شدت درد به قدري است كه نزديك است روح از بدن او مفارقت نمايد.
عقيلة بني هاشم ناگهان سراسيمه به محضر امام خود رسيده و صدا ميزند: «اي يادگار جدم و پدر و برادرانم! اين چه حالي است كه از تو ميبينم كه اين گونه به خود ميپيچي؟ گويي ميخواهي جان به جانان بسپاري.»
امام سجاد با دل سوختة خود درجواب عمهاش ميفرمايد: «چگونه بيتابي ننمايم و صبر كنم؛ در حالي كه پيكر پدرم، برادرانم و عموها و پسر عموهايم و بستگانم را مينگرم كه در اين بيابان پهناور در خون خود غوطهور، عريان و بيكفن ميباشند و كسي آن ها را دفن نمينمايد، و هيچ كس به نزد آن ها نميرود و مهرباني به آن ها نمينمايد. گويا آن ها از خاندان ترك و ديلم ميباشند؛ ولي جسدهاي خود را دفن كردهاند!» عقيلة بني هاشم در مقابل غصة دل پسر برادر خويش، بر او آيات صبر و توكل ميخواند: «كساني هستند و ميآيند و اين بدن هاي پاره پاره را جمعآورده و ميپوشانند و بر قبر مطهر پدرت علامتي و بارگاهي نصب ميشود كه به مرور سال ها و قرن ها از بين نخواهد رفت و هرچه سلاطين كفر براي محو آن كوشش نمايند، نتيجه معكوس ميگيرند و روز به روز بر رونق اين مكان شريف افزوده خواهد شد....»
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
اسراء به قصد مدينه از شام بيرون ميآيند.
حضرت زينب از دروازة شام كه ميخواهد بيرون رود، سرش را از محمل خود بيرون آورده و خطاب به مردم شام ميگويد: «اي مردم! اگر ما را خارجي خوانديد، و اگر ما را در خرابه جاي داديد، ما رفتيم. اما جان شما و جان امانتي كه در خرابه شام نهادهايم. هر وقت توانستيد بر سر مزار او برويد و شمعي روشن نماييد و آبي بر مزار او بپاشيد. او امانت برادرم حسين (ع) است.»

نماز شب
كاروان اسراء به دروازه شام ميرسد و مشغول استراحت ميگردد. امام سجاد (ع) ميفرمايد: «عمهام را ديدم كه نماز شب خود را نشسته ميخواند. وقتي از او سؤال كردم، فرمود: «خواستم سرپا نماز بخوانم، ديدم پاهايم توان ايستادن را ندارد. چون امروز سهمية نان خودم را به اطفال دادم؛ تا بلكه سير شوند و لذا خودم دچار ضعف و كاستي شدهام و نميتوانم ايستاده نماز شب را به جا آورم.منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
اهل بيت رسول خدا را به ريسمان بسته و برمحفل شرك وعصيان، دربار طاغوت زمان، يزيد، وارد نمودند. امام سجاد (ع) از جسارت دشمن خدا بر اهل بيت بر آشفت و فرمود: اي يزيد! چه فكر ميكني؟ اگر جدمان رسول خدا در اين وضع و حال ما را مشاهده نمايد، چه ميكني؟
كلام حجت خدا، يزيد را خجلت زده نمود و دستور برداشتن ريسمان ها را داد. آرامش، لحظهاي بر اهل حرم بارش گرفت كه زينب متوجة سر بريدة سيدالشهداء گشت. از شدت و درد و مصيبت، دست در گريبان خويش برآورد و با نالهاي جگر سوز فرياد برآورد:
"اي حسين جان! اي حبيب رسول خدا! اي فرزند مكّه و مني! اي پسر فاطمه زهرا ، سرور زنان! اي پسر دختر مصطفي (ص)!"
از نالههاي جانسوز زينب، اهل مجلس يكپارچه بر اين مصيبت دردناك و جگر سوز گريستند. انقلابي عليه دربار ظلم صورت گرفت. يزيد از ديدن صحنه، حساب كار خود را كرد كه اندكي دگر همه چيز ويران خواهد گشت، لذا دستور داد چوب خيزران را بياورند و در برابر اهل بيت عصمت و طهارت شروع كرد به هتك حرمت وجسارت بر لب و دندان سيد الشهداء و ميگفت:
- اي كاش پيران قبيلة من كه در جنگ بدر كشته گشتند، زاري كردن قبيل خزرج را بر اثر زدن نيزه در جنگ احد ميديدند و پس از شادي فرياد ميزدند: «اي يزيد! دستت شل مباد.»
تشت اندوه و بلا
دوبار، تشتي را مقابل زينب قرار دادند، كه او را غمگين كرد: يكبار وقتي برادرش حسن، لختههاي جگرش را در ميان تشت ميريخت و چهرهاش به سبزي ميگراييد.
بار دوم وقتي بود كه سر بريده و غرق به خون برادرش را درمجلس يزيد در تشت ديد كه يزيد با چوب خيزران بر لب و دندان ميزد و جسارت ميكرد. زينب خطاب به سر فرمود: «واحبيباه! يابن مكه و مني! يا بن بنت المصطفي!
مجلس يزيد
در مجلس مشغول خواندن خطبه ميباشد:
«چگونه سخن بگويم؛ درحالي كه بدن هاي طيب و طاهر و بدون سر، روي خاك هاي گرم كربلا چند شبانه روز است افتاده و كسي جز حيوانات به آن ها سر نميزند.»
يزيد از زينب ميخواهد هر چه ميل دارد، طلب نمايد.
زينب فرمود: «بگذاريد براي شهدايمان عزاداري كنيم»
يزيد وقتي موافقت نمود، تمام زنان و كودكان به مدت يك هفته در عزاي عزيز خدا عزاداري نمودند.
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
ابن زياد درميان اعوان و انصار خود با كمال كبر وغرور بر دنياي خويش تكيه زده و منتظر ورود اسراء ميباشد.
به امر او اسراء و سرهاي بريده را وارد و در برابر او قرار دادند و او مستانه قهقهه ميزد.
در وقت ورود اسرا، عقيلة هاشم بني هاشم به طور ناشناس وارد مجلس گشت و درگوشهاي روي زمين نشست. ابن زياد از اطرافيان سؤال نمود: «اين زن كيست؟» به او گفتند: «او زينب، دختر علي ميباشد.» ابن زياد همچو كسي كه منتظر اين لحظات باشد، براي طعنه زدن بر آل رسول الله، با تمسخر گفت: «الحمدالله الذي فضحكم.»؛ خدا را سپاس كه شما را رسوا و مفتضح نمود و دروغ شما در گفتارتان آشكار نمود. عقيلة بني هاشم از اين جسارت ابن زياد بر آشفت و فرمود: «خدا، شخص فاسق را رسوا ميكند و بدكار دروغ ميگويد و او ديگري است، نه ما.»

ابن زياد درمقابل شكست ابتدايي خود ندا داد كه: «ديدي خدا با برادرانت و خاندانت چه كرد؟.»
زينب كبري (س) با آرامش خاص خود فرمود: «و ما رايت لاّ جميلا.» ما كه به جز خوبي چيزي نديديم.
اينان افرادي بودند كه خداوند مقام شهادت را سرنوشتشان ساخت، از اين رو داوطلبانه به خوابگاه هاي خود شتافتند. به زودي خداوند تو و آنان را جمع كند؛ تا تو را به محاكمه بكشند. اكنون بنگر در آن محاكمه چه كسي مغلوب و درمانده است؟ مادرت به عزايت بنشيند اي پسر مرجانه!» گفتار آتشين دختر علي (ع) چنان غوغايي درمجلس بر پا نمود كه شخصيت ابن زياد رايكباره فرو ريخت و او غضبناك شد و قصد قتل دختر فاطمه زهرا را نمود، كه عمر بن حريث گفت: «به حرف زن نبايد اهميت داد.»
ابن زياد وقتي ديد قدرت مقابله باكلام علي وار زينب را ندارد، جهت تشفّي دلِ چركين خودگفت: «خداوند دل مرا با كشتن حسين و افراد قانون شكن اهل بيت شفا بخشيد.»
حضرت زينب فرمود: «به جان خودم سوگند، بزرگ فاميل مرا كشتي و شاخههاي مرا بريدي و ريشههاي مرا كندي. اگر شفاي دل تو در اين است باشد.»
ابن زياد گفت: «اين زن با آهنگ و قافيه سخن ميگويد به خدا قسم پدرش نيز شاعري قافيهپرداز بود.»
زينب بار از كلام نايستاد و فرمود: «اي پسر زياد! زن را با قافيهپردازي چه كار؟ من تعجب ميكنم از كسي كه با قتل امامش دلش را شفا ميبخشد و ميداند فرداي قيامت آن ها از او انتقام خواهند گرفت.» زينب ميگفت و ابن زياد در شعلههايِ كلام دختر علي دست و پا ميزد تنها راه سكوت دختر علي را در اين ديد كه دلش را به درد آورد. ناگهان زينب ديد ابن زياد را چوب خيزران بر لب و دندان حسين ميزند.
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا
خانوادة رسول خدا را به عنوان اسراي خارجي وارد شهر كوفه مينمايند. كودكان از فرط گرسنگي چشم گود رفته و مردم به قصد ترحم، نان و خرما صدقه ميدهند. ام كلثوم از اين حركت مردم به ستوه ميآيد و به سرعت نان و صدقه را از دهانشان بيرون ميآورد و خطاب به مردم ميكند كه: «يا اهل الكوفه! انّ الصدقه علينا حرام.»؛ اي مردم كوفه صدقه بر ما حرام است.
ام حبيبه خادمه زينب در دوران حضور وي در كوفه، صداي ام كلثوم را كه ميشنود، ميگويد: «به غير از اهل بيت پيغمبر اكرم، صدقه بر احدي حرام نميباشد. اينان كه هستند؟»
زينب نگاهي به ام حبيبه ميكند و ميفرمايد: «من الان از سرزمين كربلا ميآيم. اين گرد و غبار، گرد و غبار رنج كربلاست.»
اما گويي ام حبيبه او را نميشناسند.
زينب با سوز دل ميفرمايد: «ام حبيبه! من زينب دختر علي (ع)! تو در اين كوفه كنيز من بودي. چگونه است كه مرا اينك نميشناسي؟ ام حبيبه نگران و مضطرب سؤال ميكند: «اگر تو زينب هستي، او هيچ گاه بدون برادرش حسين جايي نميرفت، بگو حسينت كجاست؟» دل زينب آتش ميگيرد و ميفرمايد: «نگاه بر نوك نيزه رو به رويت بنما. آن، سر بريده حسين ميباشد!»
تكلم با سر بريده در كوفه
درميان محمل، عقيله ي بني هاشم نشسته است، كه او را وارد كوفه مينمايند. كوفه محل خلافت پدر او؛ علي (ع) بوده است. اين شهر هنوز تفسير قرآن او را به ياد دارد. در راه بازار كوفه، مردم بيوفا جسارت را به حد تام ميرسانند، زينب امر ميكند اطراف او را بگيرند. لحظاتي بعد، زينب متوجه ميگردد تمام انگشتان آسمان را نشانه گرفتهاند. او هم به سوي اشاره انگشتها نگاه مياندازد كه ناگهان رأس منور خورشيد حيات بخش دين را مينگرد؛ آري رأس الحسين (ع).اي ماه نوي من كه چون به كمال رسيدي، خسوف تو را بگرفت و پنهان شدي! اي پارة دلم! چنين گمان نميكردم چنين روز و مصيبتي مقدّر شده باشد. تمام مصايب را ميدانستم، الاّ اينكه سر بريدة تو را بر رأس نميبينيم و سر زينب سالم باشد. برادرم! اگر ميتواني با دخترت فاطمه، قدري تكلم كن كه نزديك است دلش از غصه آب گردد.
برادرم! آن دل مهربان تو، چرا نسبت بما نامهربان گشته است؟ برادر جان! چه قدر براي يتيم سخت است كه پدرش را صدا بزند؛ ولي پدر پاسخ او را ندهد.
برادر جان كاش علي (امام سجاد (ع)) راهنگام اسير شدن ميديدي با يتيمان ديگر كه ياران سخن گفتن نداشت، هر وقت او را ميزدند و يا ميآزردند، تو را فرا ميخواند و اشك از ديده فرو ميريخت. اي برادر! او را در آغوش خود بگير و نزديك خود جاي ده و دل آشفته او را آرامش ببخش. برادر جان ....!
ناگهان سر خود را بر چوب محمل زد و خون از پيشاني او سرازير گشت.
منبع : پایگاه جامع عاشورا
* زنان و عاشورا