فطرس
فطرس
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام

از نظر تاريخ، خصوصاً تاريخ تشيع، مسلّم است كه مسبّب اصلي در شهادت امام حسين (عليه السلام) و يارانش يزيد بن معاويه بوده است؛ ولي گاه از طرف علماي اهل سنّت اين شبهه القا مي شود كه يزيد در قتل حسين (عليه السلام) و يارانش نقشي نداشت؛ بلكه ابن زياد و كوفيان بودند كه هم به عنوان سبب و هم به عنوان مباشر، دست به اين جنايت فجيع زدند و برخورد پاياني يزيد با اسيران را در شام، و اظهار نارضايتي او را شاهد گرفته اند كه يزيد به اين مسئله رضايت نداشته و نقش سببي نيز نداشته است؛ خصوصاً وهابيون بيشتر به اين شبهه دامن مي زنند و مي گويند كه اين جنايات بدون آگاهي و اطلاع يزيد بوده است و يا حداقل در قاتل بودن يزيد ترديد داريم. در اين باره مي توان به ابن تيميّه و پيروانش و غزالي در «احياء العلوم» اشاره كرد كه به اين شبهه دامن زده اند.[1]

در ابتداء به دلايل و شواهدي مي پردازيم كه نقش اصلي و مستقيم يزيد را در شهادت حضرت حسين بن علي (عليه السلام) و يارانش اثبات مي كند؛ آن گاه عوامل رسوايي و پشيماني يزيد را (به ظاهر) از اين ماجرا با توجّه به منابع فريقين بررسي مي كنيم.

نقش يزيد در قتل امام حسين (عليه السلام)

دلايل و شواهد فراواني بر اين امر وجود دارد كه به اهم آنها اشاره مي شود:

1 ـ نامه اي به ابن زياد

وضع كوفه آشفته بود؛ به گونه اي كه شهر در معرض سقوط قرار داشت. در اين هنگام يزيد به «سرجون نصراني» ـ كه مشاور مَحرم اسرار پدرش معاويه بود ـ مراجعه و با او مشورت كرد.

سرجون به يزيد گفت: «اگر هم اكنون پدر تو زنده شود و به تو امري كند، اطاعت مي كني؟» گفت: «آري!» سرجون بي درنگ حكم ولايت و سرپرستي عبيد الله بن زياد را بر كوفه بيرون آورد. مفاد حكم چنين بود. «عبيد الله بن زياد با حفظ سِمَت قبلي كه ولايت بصره است به ولايت كوفه نيز منصوب شود.»

معاويه، اين حكم را به خط خود نوشته و به سرجون سپرده بود تا در وقت مناسب، آن را به يزيد ارائه كند. يزيد نيز ابن زياد را حاكم كوفه قرار داد و در نامه اي به او نوشت: «... قَدْ بَلَغنِي أنّ اهل الكوفة قد كتبوا إلي الحسين في القدوم عليهم و أنّه قد خرج من مكّة متوجّهاً نحوَهم و قد بلي به بلدك من بين البُلدان و أيّامُك من بين الايام، فإن قتلته و إلا رجعت إلي نسبك عبيد، فاحذر أن يفوتك»[2]؛ به من خبر رسيده كه اهل كوفه به حسين [عليه السلام]، نامه نوشته اند [مبني بر دعوت و] براي اينكه نزد آنان آيد، و او نيز به قصد اجابت دعوت از مكه به سوي آنان [و مردم كوفه] حركت كرده است و به راستي شهر و (محل حكومت) تو از بين شهرها و ايام تو از بين ايام، به اين امتحان مبتلا شده است. اگر او را كشتي (كه مقصود حاصل است) وگرنه [اعلام مي كنم كه تو پدر و مادر درستي نداري و] نسبت را به پدرت عبيد برمي گردانم (و نسب سابقت را كه ولدالزنا هستي به گوش همگان مي رسانم). بترس از اينكه فرصت را از دست دهي [و حسين [عليه السلام]، جان سالم به در برد].[3]

بلاذري نيز شبيه اين نامه را نقل كرده است.[4] طبراني هم با سند خود روايت كرده است كه يزيد در نامه اي به ابن زياد نوشت: «... اگر حسين را نكشي به نسب سابق خود برخواهي گشت.» از اين رو، عبيد الله بن زياد امام حسين (عليه السلام) را به قتل رساند و سر مبارك آن جناب را براي يزيد فرستاد. وقتي يزيد، سر آن حضرت را ديد، آن اشعار معروف كفر آميز «... ولا وحيٌ نزل» را به زبان جاري كرد.

هيثمي با تصريح به صحّت سند اين نامه روايت مي كند، ابن عساكر در «تاريخ مدينه دمشق»، ذهبي در «سير اعلام النبلاء»، ابوالفرج ابن جوزي حنبلي در «الرد علي المتعصّب العنيد» و سيوطي در «تاريخ الخلفاء»، همه مي نويسند يزيد در نامه اش به ابن زياد دستور داد كه امام حسين (عليه السلام) را به قتل برساند.[5]

2 ـ نامه ابن عباس به يزيد

شاهد ديگر اين است كه بعد از خروج حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) از مكّه، عبدالله بن زبير در مكه اعلام خلافت كرد؛ ولي ابن عباس و علویين با او بيعت نكردند. يزيد در نامه اي از ابن عباس به سبب بيعت نكردنش تشكر كرد و نوشت: «ابن عباس! تو با بيعت نكردنت رابطه خودت را با من حفظ كردي... و اين لطف تو را فراموش نمي كنيم و به زودي محبّت تو را جبران مي كنيم... و از تو مي خواهم حقيقت را به مردم بگويي و نگذاري كه با ابن زبير بيعت كنند؛ چرا كه تو نزد مردم، فردي مورد قبول هستي...».

ابن عباس در جواب او نوشت: «أمّا بعد فقد جاءني كتابك فأمّا تركي بيعة ابن الزبير فو الله ما أرجو بذلك برّك و لا حمدك و لكنّ الله بالّذي انوي عليهم و زعمت أنك لست بناس بري فاحبس ايّها الانسان! برّك عنّي فانّي حابس عنك برّي.

و سألت أن احبب الناس اليك... كيف؟ و قد قتلت حسيناً و فتيان عبد المطلب مصابيح الهدي و نجوم الاعلام ... فما انسي من الأشياء فلست بناس اطّرادك حسينا من حرم رسول الله (صلّي الله عليه و آله و سلّم) إلي حرم الله و شبيرك الخيول إليه. فمازلت بذلك حتي امتحنته إلي العراق فخرج خائفاً يترقب فنزلت به خيلك عداوة منك لله و لرسوله و لأهل بيته الذين أذهب إليه عنهم الرجس و طهّرهم تطهيراً فاغتنمتم قلّة أنصاره و استئصال أهل بيته و تعاونتم عليه كأنّكم قتلتم أهل بيت من الشرك و الكفر...؛

و قد قتلت ولد أبي و سيفك يقطر من دمي و أنت أحد ثاري...»[6]؛

امّا بعد نامه ات به من رسيد (اي يزيد!) اينكه من با ابن زبير بيعت نكردم، به خدا سوگند به جهت محبت به تو و انتظار ستايش تو نبوده و خداوند از نيّت من آگاه است و گمان برده اي كه نيكي به من را فراموش نمي كني. پس اي انسان، دست نگه دار (و به من خوبي نكن)؛ چرا كه من به تو نيكي نكرده ام

و از من خواسته اي كه مردم را به سوي تو دعوت [و از تو حمايت كنم] چگونه اين كار را انجام دهم و حال آنكه، تو حسين (عليه السلام) و فرزندان خاندان عبدالمطلب را كه چراغ هاي هدايت و ستارگان دانش بودند به قتل رساندي (و همه در عراق به دستور تو به قتل رسيدند). پس اگر همه چيز را فراموش كنم اين را فراموش نمي كنم كه حسين (عليه السلام) را تحت تعقيب قرار دادي تا آن بزرگوار، از حرم رسول خدا (صلّي الله عليه و آله و سلّم) خارج شد و به مكّه پناه برد. اين كار ادامه يافت تا آنجا كه مجبورش كردي با خوف و نگراني به سوي عراق خارج شود. سربازان تو در آنجا به جهت دشمني با رسول خدا (صلّي الله عليه و آله و سلّم) و اهل بيت او (عليهم السلام) آنهايي كه خداوند، پليدي را از آنان دور ساخته و پاكيزه شان نموده است از فرصت كمي ياران و تنگناهي اهل بيت استفاده كرديد و همديگر را ياري داديد، همانند كشتار اهل شرك و كفر، آنان را به قتل رسانديد.

و (اي يزيد از من توقع محبت داري) در حالي كه فرزند پدرم را كشتي و از شمشير تو خون [خاندان] من مي چكد و در حالي كه تو يكي از كساني هستي كه بايد از او انتقام بگيرم.»

در اين سخنان به صراحت بيان شده كه يزيد، قاتل اصلي حضرت امام حسين (عليه السلام) و يارانش بوده است.

3 ـ اقرار ابن زياد

خود ابن زياد به صراحت گفت كه قتل امام حسين (عليه السلام) به دستور يزيد بوده است:

«وَ أمّا قتلي الحسين، فإنّه أشار إليٌ يزيد بقتله أو قتلي فاخترت قتله؛[7] اما كشتن حسين به دست من، براي اشاره يزيد بود كه به من دستور داد [و مرا مخير گذاشت بين] به كشتن او (حسين) و يا كشته شدن خودم. پس من قتل حسين (عليه السلام) را برگزيدم.»

3 ـ سخنان معاوية بن يزيد

وقتي يزيد از دنيا رفت، معاوية بن يزيد كه در توصيف او مي گويند: جوان صالحي بود، در نخستين سخنراني خود به غصب خلافت به دست جد و پدرش و همين طور قاتل حسين (عليه السلام) بودن پدرش اعتراف كرد و گفت: «إنّ هذه الخلافة حبل الله و أن جدّي معاوية نازع الأمر أهل هو من هو أحقّ به منه علي بن ابي طالب، و ركبت بكم ما تعلمون... ثمّ قلّد أبي الأمر و كان غير أهل له و نازع ابن بنت رسول الله (صلّي الله عليه و آله و سلّم)»؛ براستي خلافت ريسماني الهي است و جدّم معاويه، آن را به ناحق از علي بن ابي طالب كه سزاوار آن بود گرفت و به منازعه با او پرداخت و آنچه را نسبت به شما انجام داد كه مي دانيد... سپس پدرم امر (خلافت) را به گردن انداخت؛ در حالي كه اهليت تصدّي خلافت را نداشت و با فرزند رسول خدا (صلّي الله عليه و آله و سلّم) به دشمني پرداخت.»

او در حالي كه گريه مي كرد، افزود: «إنّ من أعظم الامور علينا علمنا بسوء مصرعه و بئس منقلبه و قد قتل عترة رسول الله (صلّي الله عليه و آله و سلّم) و أباح الخمر و خرّب الكعبة .... فشأنكم أمركم. والله لئن كانت الدنيا خيرا... و لكن كانت شرّاً فكفي ذُرية أبي سفيان ما أصابوا منها»[8]؛

از بزرگترين امور (و مصائب) بر ما اين است كه مي دانيم جايگاه بد و محل رجوع بدي (در جهنم) در انتظار اوست و او عترت پيامبر را كشت و خمر را مباح و كعبه را تخريب كرد. پس خودتان مي دانيد و حكومت (من به شما كاري ندارم) اگر دنيا خير بود... و اگر شر است فرزندان ابو سفيان را آنچه بدان رسيده اند كافي است.

در كلمات معاويه بن يزيد به صراحت پدرش يزيد را قاتل امام حسين (عليه السلام) و يارانش شمرده شده است.

4 ـ فرستادن سرها نزد يزيد

شاهد ديگر اين است كه ابن زياد پس از شهادت امام حسين (عليه السلام) و يارانش سرها را با سرعت، نزد يزيد فرستاد.

بلاذري در اين باره مي نويسد: «نصب ابن زياد رأس الحسين بالكوفة و جعل بدار به فيها، ثم دعا زحر بن قيس[9] الجعفي فسرّح معه برأس الحسين و رؤوس أصحابه و أهل بيته إلي يزيد بن معاوية»[10]؛

ابن زياد سر [مبارك] حسين (عليه السلام) را در كوفه نصب كرد و در آن دور گرداند. سپس زحر بن قيس را خواست و سر حسين (عليه السلام) و سرهاي اصحاب او را همراه با اهل بيتش توسط او به سوي (شام نزد) يزيد بن معاويه فرستاد.

ابن كثير از شاگردان ابن تيميه ـ كه سعي دارند مسايل مربوط به اهل بيت (عليه السلام) را بپوشانند ـ در اين باره مي گويد: «ثمّ امر ابن زياد برأس الحسين فنصب بالكوفه و طيف به في ازقٌتها ثم سيّره مع زحر بن قيس... فخرجوا حتي قدموا بالرؤوس كلها علي يزيد بن معاوية»[11]؛

ابن زياد امر كرد سر [مبارك] امام حسين (عليه السلام) را در كوفه نصب كردند و در كوچه هاي آن دور كرداندند. سپس به همراه زحر بن قيس با ساير سرهاي اصحاب به سوي يزيد فرستادند و آنها از كوفه خارج شدند و همراه تمام سرها بر يزيد بن معاويه وارد شدند.

فرستادن سرها و اسرا از دو جهت مؤيد است كه يزيد به اين قتل راضي بوده و فرمان داده است: يكي از اين جهت كه اگر يزيد فرمان نداده بود و راضي نبود ابن زياد جرأت نمي كرد يك چنين جناياتي انجام دهد و سرها و اسيران را با وضع زننده اي به شام بفرستد. جهت دوم اين است كه شواهدي در منابع اهل سنّت وجود دارد كه خود يزيد دستور داد سر حسين (عليه السلام) و اسيران را نزد او بفرستيد.

طبري مي نويسد: «از جانب يزيد نامه اي رسيد كه اسيران را به سوي او بفرستند؛ از اين رو عبيد الله بن زياد مخفر بن ثعلبه و شمر بن ذي الجوشن را همراه زنان و كودكان و سر حسين به سوي امير المؤمنين (يزيد بن معاويه) فرستاد. آنان نيز از كوفه به سمت شام حركت كردند. وقتي يزيد نگاهش به سر امام حسين (عليه السلام) افتاد، اين شعر را خواند:

يفلّقن هاماً من رجالٍ اعزّهٍ     علينا و هم كانوا اعق و اظلما[12]

سرهايي از (بزرگان) و عزيزان بر ما جدا شدند كه آنان نافرمان (و از امر ما سرپيچي كردند) و ستم پيشه بودند.

ابن سعد مي نويسد: «قدم رسول من قبل يزيد بن معاوية يأمر عبيد الله ان يرسل اليه بثقل(براس) الحسين و من بقي من ولده و اهل بيته و نسائه؛ فرستاده اي از جانب يزيد به عبيد الله امر كرد كه سر [مبارك] حسين (عليه السلام) و خانواده اي را كه از او باقي مانده اند به سوي يزيد بن معاويه بفرستد.»

و همين طور تاريخ نگاران از جمله طبري نوشته اند كه وقتي سر مطهر امام حسين (عليه السلام) همراه اسيران اهل بيت (عليهم السلام) به شام فرستاده شد، ابتدا خيلي خوشحال شد و از ابن زيادي كه محبتي به او نداشت، بسيار راضي و خوشنود شد؛ ولي مدّت كمي نگذشت كه از اين قتل پشيمان شد.[13]

يزيد در ابتدا به اندازه اي خوشحال شد كه حقوق ابن زياد را افزايش داد! ابن اثير در اين باره مي نويسد: «وقتي سر [مبارك] امام حسين (عليه السلام) را نزد يزيد آوردند، مقام و جايگاه ابن زياد به حدّي نزد او نيكو شد كه از روي خوشحالي، حقوق ابن زياد را افزود و پاداشي به وي داد.»

عوامل رسوايي و پشيماني يزيد

اكنون بايد ديد كه چرا يزيد با اينكه دستور شهادت امام حسين (عليه السلام) و ياران او را داد و از شهادت وي و اسارت اهل بيتش به شدّت خوشحال شد و از آن استقبال، و ابن زياد را تشويق و ترغيب كرد، چرا بعدها اظهار پشيماني كرد؟ چه عاملي زمينه رسوايي و پشيماني يزيد را فراهم كرد؟ در اين بخش به اين مسئله مي پردازيم و عوامل آن را بررسي مي كنيم.

1. بردن اهل و عيال

بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غيب     ور نه اين بي حرمتي را كي روا دارد حسين (ع)[14]

بسياري از عقلاي زمان همچون محمد حنفيّه، عبد الله بن عباس و ... با بردن اهل بيت همراه حسين (عليه السلام) مخالفت مي كردند و به ظاهر، حق با آنها مي نمود؛ ولي امام حسين (عليه السلام) بر اين مسئله اصرار داشت كه حتماً بايد اهل و عيال را همراه خود ببرد؛ از اين رو در پاسخ اين مسئله كه چرا اهل و عيال را مي بري، فرمود: «ما أري إلا الخروج بالأهل و الولد»[15]؛ من راهي جز خروج با اهل و فرزندانم در پيش رو ندارم.

در جاي ديگر فرمود: «إنّ الله قد شاء أن يراهنّ سبايا»[16]؛ به راستي خداوند خواسته است آنها را اسير ببيند. سرّ اصرار امام حسين (عليه السلام) بر اين امر بعدها روشن شد؛ زيرا اسارت اهل بيت در رسوايي يزيد، نقش مهم و اساسي بازي كرد.

شايد اگر اسرا نبودند به نوعي قضيه كربلا فراموش مي شد، در واقع بردن اهل بيت (عليهم السلام) يكي از نقشه هاي الهي و سرّ غيبي بود تا يزيديان رسوا و داستان كربلا ماندگار شود.

هر چند يزيد، خود به اسارت خاندان امام حسين (عليه السلام) و فرستادن آنها به شام دستور داد، ولي همين اسارت اهل بيت (عليهم السلام) از عمده ترين عوامل رسوايي يزيد شد.

در واقع مي توان گفت همراه كردن اهل بيت براي اهداف ذيل انجام گرفت:

1. مظلوم و غريب بودن اهل بيت (عليهم السلام) در شهر پيامبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم)؛

2. جلوگيري از برنامه ايزايي امويان عليه اهل بيت (عليهم السلام) با هدف تحت فشار گذاشتن امام؛

3. ارائه اهل بيت (عليهم السلام) به عنوان الگوهاي تربيتي ـ حماسي حسيني در تمام مراحل قيام به جهانيان؛

4. ارائه الگو به جامعه آن روز مبني بر لزوم سهيم بودن تمام اعضاي خانواده در قيام؛

5. رعايت اعتدال بين خود و دعوت گران و ياران، و خانواده هاي آنها؛

6. معرفي الگوي عملي و ديني و مقاومت و حفظ مسايل شرعي به جامعه بشري؛

7. نقش آفريني تك تك افراد خانواده در هر مرحله سنّي.

8. مجموع اين اهداف باعث شد كه با رفتن اهل بيت (عليهم السلام) در شهرهاي مخلتف، زمينه پيام رساني عاشورا و بيداري مردم و در نتيجه، رسوايي يزيد و پيروان او فراهم شود تا آنجا كه يزيد مجبور شد از اين جريان، اظهار پشيماني كند و مسئوليت آن را به عهده ابن زياد بيندازد.[17]

9. در واقع يزيد با بردن اهل بيت (عليهم السلام) به سوي شهرها، خصوصاً شام، زمينه رسوايي خود را فراهم كرد؛ چنان كه فرعون با گرفتن كودك نيل يعني موسي از آب، عامل نابودي خويش را در كاخ خود پرورش داد.

2. قرآن خواندن سر مبارك

يزيديان، اهلي بيت را به عنوان خارجي معرّفي كرده بودند و به اين دليل در شهرهاي مختلف به آنها اهانت مي شد؛ ولي به اعجاز الهي، سر بريده امام حسين (عليه السلام) در جاي جاي مسير راه كوفه تا شام، قرآن تلاوت كرد و به اين وسيله، نقشه تبليغي آنها را خنثي و زمينه رسوايي و پشيماني يزيديان را فراهم ساخت.

شوريده سري كه شرح ايمان مي كرد     هفتاد و دو فصل سرخ عنوان مي كرد

با ناي بريده نيز بر سر ني     تفسير خجسته اي ز قرآن مي كرد

در كوفه

زيد بن ارقم مي گويد: وقتي سر مبارك امام حسين (عليه السلام) را از مقابل منزل ما عبور دادند در حالي كه بالاي نيزه بود، با كمال حيرت ديدم كه امام حسين (عليه السلام) اين آيه را تلاوت كرد: «اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً»[18]؛ آيا گمان مي كني كه اصحاب كهف و رقيم از آيات و نشانه هاي عجيب ما بودند؟! به خدا سوگند! موي بدنم راست شد و بر خود لرزيدم. در آن حال گفتم اي فرزند رسول خدا! تلاوت قرآن تو در بالاي نيزه از اصحاب كهف و رقيم خيلي شگفت انگيزتر و عجيب تر است.»[19]

در روايت ديگر آماده است: «لمّا صلبوا رأسه علي الشجر سمع منه «وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا اَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون»[20] و سمع ايضاً صوته بدمشق يقول: «لا قُوٌة الا بالله» و سمع ايضاً يقرأ «ام حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً»[21] فقال زيد بن ارقم: أمرك أعجب يا ابن رسول الله»[22]؛ هنگامي كه سر حسين را بر چوبه دار يا درختي زدند اين صدا از سر شنيده شد: «و آنها كه ستم كردند به زودي مي دانند بازگشتشان به كجاست!» و در دمشق شنيده كه مي فرمود: «قدرت و ياري جز از طرف خدا نيست.» و شنيده شد كه مي خواند: «براستي (داستان) اصحاب كهف و رقيم از نشانه هاي عجيب ما بودند.» زيد بن ارقم گفت: اي پسر رسول خدا! امر تو (و قرائت قرآن از سر بريده) عجيب تر است.»

در شام

ابن عساكر كه خود از اهل شام است، مي گويد: «سه روز سر مطهر امام حسين (عليه السلام) را در شهر شام بر محلّي نصب كردند و از آن سر مطهّر، آيه شريفه شنيده مي شد «اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً»[23]؛ آيا گمان بردي كه اصحاب كهف و رقيم از آيات عجيب ما بودند؟![24]

منهال بن عمرو مي گويد: «أنا والله رأيت رأس الحسين حين حمل و أنا بدمشق و بين يديه رجل يقرأ الكهف حتي بلغ قوله «اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً»؛ فانطلق الله الرأس بلسان ذرب ذرلق فقال: اعجب من اصحاب الكهف قتلي و حملي»[25]؛ به خدا سوگند! سر حسين را بر نيزه در دمشق ديدم، در حالي كه مردي در پيش او سوره كهف را مي خواند تا به آيه ام حسبت ... رسيد. ناگهان خداوند سر بريده را به زبان آورد كه با زبان روان و سريع فرمود كه قتل من و به نيزه زدن سرم عجيب تر از اصحاب كهف است.»

هر چند مردم شام در جهالت عجيبي به سر مي بردند؛ ولي به اين اندازه مي فهميدند كه اين چگونه خارجي است كه براي مردم قرآن مي خواند؟ اين حادثه كم كم عامل بيداري و آگاهي مردم شام شد و زمينه رسوايي و پشيماني يزيد را در كنار عوامل ديگر فراهم كرد.

3. خطبه و سخنان امام سجاد (عليه السلام)

يكي ديگر از عوامل رسوايي يزدي و پشيمان شدن يزيد، خطبه غراي امام سجاد (عليه السلام) در مسجد دمشق بود. يزيد كه سر مست غرور و پيروزي خود بود با دعوت سفراي كشورهاي خارجي و فراهم كردن بزم شراب خواري خواست لذت پيروزي خويش را دو چندان كند؛ ولي خطبه حضرت سجاد (عليه السلام) تمام نقشه هاي او را بر آب كرد و پيروزي را در كام او تلخ ساخت و وي را نزد خاص و عام رسوا كرد.

اكنون به نمونه از بازتاب هاي اين سخنراني اشاره مي كنيم:

يك: يكي از علماي بزرگ يهود كه در مجلس يزيد حضور داشت، از يزيد پرسيد: «اين نوجوان كيست؟» يزيد گفت: «علي بن الحسين [عليهما السلام] است.» پرسيد: «حسين كيست؟» يزيد گفت: «فرزند علي بن ابي طالب [عليه السلام] است.» پرسيد: «مادر او كيست؟» يزيد گفت: «دختر محمّد [صلوات الله عليهما]» يهودي گفت: «سبحان الله!! اين فرزند دختر پيامبر شماست كه او را كشته ايد؟! شما چه جانشين بدي براي فرزندان رسول خدا بوديد؟! به خدا سوگند كه اگر پيامبر ما موسي بن عمران [عليه السلام] در ميان ما فرزندي مي گذاشت، ما گمان مي كرديم كه او را تا سرحدّ پرستش بايد احترام كنيم، و شما ديروز پيامبرتان از دنيا رفت و امروز بر فرزند او شوريده و او را از دم شمشير گذرانديد؟! واي بر شما امّت!!»

يزيد به خشم آمد و فرمان داد او را بزنند. آن عالم برخاست و فرياد زد: «اگر مي خواهيد مرا بكشيد، باكي ندارم! من در تورات يافته ام كسي كه فرزند پيامبر را مي كشد او هميشه ملعون خواهد بود و جايگاه او در آتش جهنّم است.»[26]

دو: همسر يزيد

هند دختر عبد الله بن عامر همسر يزيد چون شنيد كه يزيد سر امام حسين (عليه السلام) را بر سر در خانه اش آويخته است، پرده اي كه يزيد را از حرمسراي او جدا مي كرد دريد و بدون روسري به سوي يزيد دويد؛ در حالي كه در مجلس عمومي نشسته بود و فرياد زد: «اي يزيد! سر فرزند فاطمه دختر رسول خدا [صلوات الله عليهما] بر سر در خانه من آويخته شود؟» يزيد از جاي خود برخاست و او را پوشاند و گفت: «آري براي حسين ناله كن! و بر فرزند فاطمه دختر پيامبر اشك بريز! كه همه قبيله قريش بر او گريه مي كنند! عبيد الله بن زياد در كشتن او شتاب كرد كه خدا او را بكشد.»[27]

سخنان حضرت سجاد (عليه السلام)

سخنان آن حضرت، نقش مهمّي در روشنگري مردم و رسوايي يزيد داشت. وقتي اسيران را وارد مجلس يزيد كرد، كه حضرت سجاد (عليه السلام) در زنجير بود و يزيد، مستانه شعر مي خواند. آن گاه امام سجاد (عليه السلام) اين آيه را تلاوت كرد: «مَا اَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الاَرْضِ وَلَا فِي اَنْفُسِكُمْ اِلَّا فِي كِتَابٍ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرَاًهَا»[28]؛ هيچ مصيبتي (ناخواسته) در زمين و نه در وجود شما روي نمي دهد، مگر اينكه قبل از آنكه زمين را بيافرينيم در لوح محفوظ ثبت است.

اين مسئله بر يزيد گران آمد كه حضرت سجاد (عليه السلام) به آيه تمثل كند؛ ولي يزيد به شعر، پس يزيد اين آيه را خواند: «وَمَا اَصَابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ اَيْدِيكُمْ وَيَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ»[29]؛ هر مصيبتي به شما رسد به سبب اعمالي است كه انجام داده ايد، و بسياري را عفو مي كند.[30] حضرت فرمود: «اي پسر معاويه و هند! نبوت و پيشوايي، هميشه در اختيار پدران و نياكان من بوده قبل از آن كه تو زاده شوي، در جنگ بدر و اُحُد پرچم رسول خدا در دست علي (عليه السلام) بود و پرچم كافران در دست پدر و جدّ تو بود.»

همچنين حضرت سجاد (عليه السلام) در جواب مرد شامي كه گفت: خداي را سپاس كه شما را از بين برد و فتنه را نابود كرد، فرمود: «أقرأت القرآن؟»؛ آيا قرآن خوانده اي؟ گفت: «آري.» فرمود: «اين آيه را خوانده اي «قُلْ لاَ اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي»[31] «بگو از شما مزد و اجري جز دوستي نزديكانم (اهل بيتم) در برابر رسالتم نمي خواهم.» گفت: «شما مصداق اين آيه هستيد؟» فرمود: «آري.»[32] آن مرد بعد از شنيدن اين سخنان، پشيمان شد.

سخنان حضرت با منهال

منهال بن عمرو صائبي، آن حضرت را در بازار دمشق ديد، پرسيد: «اي فرزند رسول خدا! ايّام را چگونه سپري مي كني؟» حضرت فرمود: «اَمسينا كبني اسرائيل في آل فرعون، يذبّحون أبناءهم و يستحيون نساءهم، يا منهال! امست العرب تفتخر علي العجم لان محمد (ص) منهم و امست قريش تفخر علي سائر العرب بانّ محمداً منها، و امسينا اهل بيت محمد و نحن مبغوضون مظلومون مقهورون مقتلون منبتورون مطرودون، فانّا لِلّه و انّا اليه راجعون علي اسينا فيه»[33]؛ اي منهال! روزگار ما همانند بني اسرائيل نزد آل فرعون سپري مي شود؛ فرزندان ما را كشتند و بانوان ما را زنده گذاردند (و اسير كردند) اي منهال! افتخار عرب بر غير عرب، آن است كه محمد رسول خدا (صلّي الله عليه و آله و سلّم) عرب است و فخر قريش بر ديگر عربها به وجود پيامبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) است و ما (نيز) اهل بيت محمديم؛ در حالي كه ما مورد بغض، ظلم، قهر، قتل، خواري و طرد قرار گرفتيم. و انّا لله... [و كلمه استرجاع را بايد جاري كرد] بر آنچه در اين ايام بر ما سپري مي شود اي منهال.[34]

4. سخنراني حضرت زينب (عليه السلام)

دين حق در انزوا مي ماند اگر زينب نبود *** پرچم ناحق به پا مي ماند اگر زينب نبود

برد پيغام حسين از كربلا تا شام شوم *** كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود

از گلستان حسيني از هجوم زاغها *** صد چمن گل زير پا مي ماند اگر زينب نبود

با نوايش نينوا را زنده و جاويد كرد *** نينوا هم بي نوا مي ماند اگر زينب نبود

گر چه تاريخ از صداي كربلا بيدار شد *** كربلا هم بي صدا مي ماند اگر زينب نبود

زينت اشعار سائل نام نيك زينب است *** شعر او بي محتوا مي ماند اگر زينب نبود[35]

خطبه غرٌاي حضرت زينب (سلام الله عليها) در كوفه، آن چنان مردم را منقلب و يزيديان را رسوا كرد كه تا چند لحظه ديگر ادامه مي يافت مردم عليه ابن زياد قيام مي كردند. اين گزارشي است كه مأموران اطلاعات ابن زياد داده اند.

راوي گويد: بعد از خطبه حضرت زينب (سلام الله عليها) مردم كوفه را ديدم كه حيرت زده دستان خود را به دندان مي گزند. پيرمرد سالخورده اي چنان مي گريست كه محاسن سفيدش از اشك تر شده بود و دست به آسمان برداشته بود و مي گفت: «پدر و مادرم فداي شما باد...»[36]

مجموع اين امور باعث شد كه يزيد از داستان كربلا به ظاهر اظهار ندامت كند و تقصير را به گردن ابن زياد و امثال آن بيندازد، با اينكه بعد از قضيه عاشورا ابن زياد وقتي به شام آمد يزيد، مال فراوان به او بخشيد و وي را نزد خود نشانيد و به حرمسراي خود برد و با هم شراب خوردند. وي در حال مستي، اين اشعار را مي خواند:

اسقني شربة تروي مشاشي ***** ثم مل فاسق مثلها ابن زياد

صاحب السرّ و الامانة عندي ***** و لشديد مغنمي و جهادي

قاتل الخارجي اعني حسيناً ***** و مبيد الاعداء و الاضداد<="" font="" face="Tahoma">
<="" font="" face="Tahoma">

به من شراب بنوشان تا درونم را سيراب كند. آن گاه روي گردان و مانند آن به ابن زياد بنوشان

ابن زيادي كه صاحب اسرار و امانت من است، براي اين كه پيروزي و جهادم كامل شود.

كشنده مرد خارجي يعني حسين [عليه السلام] و نابود كننده دشمنان و مخالفان من.

ولي عوامل پيش گفته، يزيد را وادار كرد كه برعكس حالت مستي خويش اظهار پشيماني كند و لعن و نفرين نثار ابن زياد كند. اكنون به نمونه هايي در اين باره توجه شود::

1. طبري مي نويسد: «فسرّ بقتلهم أوّلاً و حسنت بذلك منزلة عبيد الله عنده ثمّ لم يثبت إلاّ قليلاً حتي ندم علي قتل الحسين»؛ در مرحله اول، يزيد از كشته شدن حسين [عليه السلام] و يارانش خوشحال شد و منزلت و مقام عبيد الله نزد او بالا رفت؛ ولي مدّت كمي نگذشت كه از قتل حسين [عليه السلام] پشيمان شد و آه و نفرين را متوجه ابن زياد كرد: «لعن الله ابن مرجانة فبغّضني إلي المسلمين و زرع لي في قلوبهم العداوة فبغضني البَرّ و الفاجر بما استعظم الناس من قتلي حسيناً»ُ[[38؛ خدا لعنت كند فرزند مرجانه (ابن زياد) را كه من را نزد مسلمانان مبغوض كرد و دشمني با من را در دلهاي آنها كاشت تا آنجا كه نيك و بد، من را به علت بزرگ شمردن (گناه) قتل حسين [عليه السلام] مبغوض (و دشمن) مي دارند.

2. سيوطي مي نويسد: «فسرّ بقتلهم اوّلاً ثمّ ندمّ لمّا مقته المسلمون علي ذلك و ابغضه الناس و حقّ لهم أن يبغضوه»[39]؛ اوّلاً (يزيد) با كشتن حسين [عليه السلام] و يارانش خوشحال شد، ولي وقتي مسلمانان به سبب اين قتل با او بد شدند و از وي نفرت پيدا كردند پشيمان شد، البته حق مسلمانان بود كه به دليل اين جنايت بزرگ او را مبغوض و منفور بدانند.»

3. فرهاد ميرزا مي نويسد: «چون سر امام حسين (عليه السلام) را به شام آوردند نخست يزيد شاد شد و از كار ابن زياد اظهار خشنودي كرد و براي وي جوايز و هدايايي فرستاد. اندكي كه از ماجرا گذشت. نفرت و خشم مردم را از اين عمل زشت احساس كرد و ديد كه مردم به او دشنام مي دهند؛ در نتيجه از كرده و گفته خود پشيمان شد و مي گفت: «خداوند پسر مرجانه را لعنت كند كه كار را آن چنان بر حسين [عليه السلام] سخت گرفت كه راه مرگ را آسان تر شمرد و شهيد شد.»[40]

و مي گفت: «مگر در ميانه من و ابن زياد چه بود كه مرا چنين مورد خشم مردم قرار داد و تخم دشمني مرا در دل نيكوكار و بزهكار كاشت؟!»

از نمونه هاي فوق، اين نكات به دست مي آيد:

1. يزيد به قتل حسين و ياران او كاملاً راضي بوده است؛ از اين رو به ابن زياد جوايز فراوان داد و وي را تشويق كرد.

2. عواملي در كار بود كه مردم را آگاه كرد و نفرت يزيد و يزيديان را در قلب آنان كاشت.

3. يزيد بعد از اين تحول، اظهار پشيماني كرد، آن هم نه واقعاً و از ته دل بلكه در واقع، اظهار ندامت، جنبه سياسي داشت؛ يعني تلاش كرد جلو نفرت مردم و رسوايي خود را بگيرد.

جمع بندي

<="" font="" face="Tahoma">
<="" font="" face="Tahoma">


پي نوشت ها:

[1]. ر.ك: ناگفته هايي از حقايق عاشورا، سيد علي حسيني ميلاني، نشر حقايق اسلامي، 1428 ق، جاپ دوم، ص 133 و 134.

[2]. شرح منهاج الكلامة في الامامة، سيد علي ميلاني، مؤسسة دار الهجرة، قم، 1418 ق، چاپ اول، ج 1، ص 493.

[3]. تاريخ يعقوبي، احمد بن ابي يعقوب، شريف رضي، 1414 ق. چاپ اول، ج 2، ص 241.

[4]. انساب الاشراف، احمد بلاذري، مجمع احياء الثقافة الاسلامية، ج 3، ص 160.

[5]. المعجم الكبير، ابو القاسم طبراني، مكتبة ابن تيميّه، مصر، 1404 ق، ج 3، ص 115 و ص 116، حديث 2846.

[6]. تاريخ يعقوبي، همان، ج 2، ص 247، 249؛ الكامل في التاريخ، علي بن محمد بن اثير جزري، دار صادر، بيروت، 1385 ق، ج 4، ص 127 و 128.

[7]. الكامل في التاريخ، همان، ج 4، ص 140.

[8]. الصواعق المحرقه، احمد بن حجر هيثمي مكّي، تحقيق عبد الرحمان تركي، مؤسسه الرساله بيروت، 1417 ق، چاپ يكم، ص.؟

[9]. ابن زحر همان است كه طبق غلط مشهور زجر بن قيس ياد مي شود.

[10]. انساب الاشراف، همان، ص 217، ح 214.

[11]. البداية والنهاية، ابن كثير، مكتبة المعارف، بيروت، 1405 ق، چاپ ششم، ج 8، ص 191.

[12]. تاريخ طبري، محمد بن جرير طبري، مؤسسه اعلمي، بيروت، 1403 ق، چاپ چهارم، ج 5، ص 463.

[13]. تاريخ طبري، همان، ج 5، ص 506.

[14]. شهريار.

[15]. الاخبار الطوال، احمد بن داوود دينوري، مكتبة حيدريّة، 1379 ق، چ دوم، ص 244.

[16]. الكامل في التاريخ، همان، ج 4، ص 40.

[17]. جريان پشيماني يزيد و متهم كردن ابن زياد در پايان بيان مي شود.

[18]. كهف / 9.

[19]. ارشاد مفيد، نشر كنگره مفيد، 1413 ق، ج 2، ص 116؛ بحار الانوار، محمد باقر مجلسي، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1404 ق، ج 45، ص 121.

[20]. شعراء / 227.

[21]. كهف / 9.

[22]. بحار الانوار، همان، ج 45، ص 304 باب 46.

[23]. كهف / 9.

[24]. مختصر تاريخ مدينه دمشق، ابن منظور محمد بن مكرم، دار الفكر، 1404 ق، ج 25، ص 274.

[25]. بحار الانوار، همان، ج 45، ص 188، باب 39، ح 32.

[26]. حياة الامام الحسين، باقر شريف القرشي، دار الكتب العلمية، قم، ج 3، ص 395.

[27]. بحار الانوار، ج 45، ص 142.

[28]. حديد / 22.

[29]. شوري / 30.

[30]. مختصر تاريخ دمشق، همان، ج 20، ص 353 و ارشاد مفيد، ج 2، ص 120.

[31]. شوري / 23.

[32]. تفسير طبري، ج 25، ص 16؛ بحر المحيط، ج 7، ص 516 و الدر المنثور، ج 6، ص 6.

[33].

[34]. الفتوح، ابن اعثم، دار الندوه، بيروت، ج 5، ص 155 و 156.

[35]. شاه رجبيان.

[36]. الاحتجاج، طبرسي، انتشارات اسوه، قم، ج 2، ص 109.

[37]. تذكره الخواص، سبط بن الجوزي، مؤسسه آل البيت، ص 146.

[38]. تاريخ طبري، همان، ج 5، ص 255.

[39]. تاريخ الخلفاء، همان، ص 208.

[40]. قمقام زخّار، فرهاد ميرزا، انتشارات اسلامية، تهران، ص 577.

نويسنده : سيد جواد حسيني





نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

حسین (ع) از مستضعفان می گوید:
امام بلافاصله بعد از این که از تحقیر شدن میثاق رسول الله(ص) سخن می گویند،بحث محرومین را پیش می کشند که چگونه در شهرها رها شده اند.پس معلوم می شود که این بحث،از مفاد اصلی پیمان رسول الله است.

فرمود:«لا فی منزلتکم تَعملون ولا من عمل فیها تعتبون»؛نه در آن منزلت الهی که دارید،به تکلیف خود عمل می کنیدیعنی نه خودتان اهل عملید و نه از کسی که عمل می کند و اهل عمل است،حمایت می کنید.این همه احترام و حرمت را برای چه می خواهید؟ برای چه وقت می خواهید؟! کجا می خواهید خرجش کنید؟ «بالادهانِ و المصانعةِ عند الظّلمةِ تعملون».(دُهن به معنی روغن است،ادهان،روغن مالی یا همین ماست مالی کردن است که ما در زبان فارسی،به کنایه از سازشکاری و سهل انگاری می گوییم).شما همه چیز را ماست مالی می کنید.

مصانعه همان سازشکاری است.می فرماید که شما با ستمگران سازش کردید برای آنکه خودتان امنیت داشته باشید.به خاطر امنیت خود،همه ی ارزش ها را فدا کردید.جانتان و منافعتان از دین خدا نزد شما عزیزتر است.اینها همه،محرّمات الهی بود که می بایست ترک می شد و شما می بایست نهی می کردید و نکردید.

شما از بقیه ی مردم وضعتان در آخرت،بدتر است.مصیبت شما بیشتر است؛زیرا مجرای حکومت باید در دست علمای الهی باشد،حکومت باید در دست علمای دین باشد و همین عبارت سیّدالشهداء(ع) یکی از اسناد ولایت فقیه است که امام (رضوان الله علیه) به آن استناد کرده اند- «مجاری الامور و الاحکام بایدی العلماء بالله»؛یعنی مجرای حکومت و مدیریت و رهبری جامعه باید به دست علمای الهی باشد که امین بر حلال و حرام خداوند هستند؛اما این مقام را از شما گرفتند و امروز حکومت در اختیار علمای نیست.«انتم المسلوبون تلک المنزله»؛می دانید چرا از شما گرفتند و موفق شدند حکومت را منحرف کنند و شما علمای صالح را از قدرت،بیرون کنند؟! زیرا شما زیر پرچم حقّ،متّحد نشدید،پراکنده و متفرق شدید و در سنّت الهی،اختلاف کردید با اینکه همه چیز روشن بود.«ما سُلبتم ذلک اِلّا بتفرُّقِکم عن الحقّ بعدَ البیّنةِ الواضحه.لو صبرتم علی الاذی و تحمّلتم المئونة فی ذات الله…»؛اگر حاضر بودید که زیر شکنجه و توهین و اذیت،مقاومت کنید و در راه خدا رنج ببرید،حکومت در دست شما می بود؛اما شما حاضر نیستید رنج ببرید.

«ولکنّکم مکّنتم»؛شما در برابر بی عدالتی و ستمگران،تمکین و امور الهی و حکومت را به اینان تسلیم کردید؛حال آنکه آنان به شُبهات،عمل می کنند و طبق شهوات خود حکومت می کنند و دین را از حکومت تفکیک کرده اند.

چه چیزی اینان را بر جامعه ی اسلامی مسلّط کرده است؟! «سلّطهم علی ذلک فرارکم من الموت»؛فرار شما از مرگ،اینان را بر جامعه مسلط کرده است.شما از مرگ می ترسید.از شهادت می گریزید و همین فرار شما از کشته شدن باعث شد که آنها بر جامعه مسلط بشوند.شما به زندگی دنیایی چسبیده اید حال آنکه این زندگی از شما جدا می شود؛ولی شما نمی خواهید از آن جدا شوید؛اما بدانید که هر کس در راه خدا کشته نشود،عاقبت می میرد.آیا گمان می کنید که اگر شهید نشوید،تا ابد می مانید؟! اگر شهید نشوید،مدتی بعد باید با ذلّت بمیرید.شما دست از دنیا بر نمی دارید؛اما دنیا دست از شما بر خواهد داشت.پس تا دیر نشده،شما علمای الهی،جانتان را در خطر بیندازید،از حیثیت تان در راه دین و ارزشها مایه بگذارید و فداکاری کنید».
سیدالشهداء رو به بزرگان اسلامی می گویند:
«اَسلمتُم الضُّعفاءَ فی ایدیهم»؛شما این ضعفا،مستضعفین،فقرا و محرومین را دست بسته و کَت بسته تحویل دستگاه ظلم داده اید و تسلیم اینان کرده اید.«فمن بین مستعبَد مقهور»؛گروههایی از مردم،برده ی اینان شده اند و مثل برده های مقهور و شکست خورده،در زیر دست و پای آنان له می شوند.«و بین مستضعف علی معیشته مغلوب»؛عده ای هم مستضعف و فقیر و بیچاره اند و نان شبشان را هم نمی توانند تهیه کنند.

«یَتَقلَّبونَ فی المُلکِ بَآرائهم»؛آنها هم هرگونه می خواهند،حکومت می کنند و این محرومین بیچاره در این جامعه،بی پناهند.«فی کلّ بلدِ منهم علی منبره خطیبٌ یصقع»؛در هر شهری عدّه ای را گماشته اند که افکار عمومی را بسازند و به مردم دروغ بگویند.«فَایدیهم فیها مبسوطة و النّاسُ لهم خَوَل»؛دستشان کاملاً باز است و مردم هم زیردست و پای اینها دست بسته افتاده اند و نمی توانند از خود دفاع کنند.«لایدفعونَ یَدَ لامس»؛مردم نمی توانند دستی را که به سمتشان می آید تا به آنها زور بگوید،عقب بزنند و قدرت دفاع از خود ندارند.شما همه ی این صحنه ها را می نگرید و برنمی آشوبید که چرا فقرا و محرومین در شهرها بی پناه و گرسنه افتاده اند؟ «جبّار عنیدٍ علی الضَّعفةِ شدید»؛اینان عدّه ای آدمهای ستمگر و معاندند.صاحبان قدرتی هستند که علیه ضعفا و محرومین بسیار خشن عمل می کنند و به روش غیر اسلامی حکومت می کنند و متأسفانه بی چون و چرا هم اطاعت می شوند؛در حالی که نه خدا را می شناسند و نه آخرت را قبول دارند:«مُطاعٌ لایَعرفُ المُبدیٌ و المُعید فیها عجباً»؛واقعاً عجیب است.چرا من تعجّب نکنم؟ تعجّب می کنم از شما که این زمین زیر پای ظالمان،صاف و پهن و رام است و حتی یک پستی و بلندی پیش پایشان نمی بینند که لااقل یک بار زمین بخورند و جامعه ی اسلامی،بی دفاع زیرگام آنان افتاده است.یک عدّه غاش و خائن،حکومت می کنند،عده ای باج بگیر ستمگر حکم می رانند «و عامل علی المؤمنین بهم غیرٌ رحیم»؛و کارگزاران حکومت هم بویی از عاطفه و مهربانی و انسانیت نبرده اند و شما باز هم ساکتید.»

امام در پایان همین منبر می گویند:
«خدایا،تو می دانی که این قیام ما،لَه لَه زدن برای سلطنت،تنافس در قدرت و گدایی دنیا و شهرت نیست؛بلکه تنها برای سر پا کردن نشانه های دین تو قیام کرده ایم.این علامت های راهنمایی و تابلوهای راه را انداخته اند و من می خواهم دوباره این تابلوها را – که راه دین را نشان می دهد – بر پا کنم.قیام من برای این است که مردم گیج و گمراه شده اند و باید آگاه شوند و باید خون مان را به صورت این خواب زده ها بپاشیم تا بیدار شوند».

در زیارت شهدای کربلا هم آمده است که «مردم اینک در حیرت و ضلالت اند و دیگر تحلیلی از اوضاع ندارند که چی به چی است و خون شما،تحلیل شفّافی از اوضاع به مردم،ارائه کرد و مردم از حیرت و ابهام خارج شدند».حسین(ع)می گوید:من می خواهم دوباره مردم بفهمند که چه خبر است؛ولو خون من ریخته شود.خدایا،من برای دوباره سر پا کردن نشانه های دین تو و اصلاح علنی در سرزمین تو قیام کرده ام.امام(ع) به «اصلاح علنی»،اشاره می کنند؛یعنی اصلاح یواشکی و قابل تحریف نه،بلکه اصلاح علنی و ظاهر،می کنیم تا بندگان مظلوم تو،امنیت پیدا کنند،مردم امنیت اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی بیابند و به حدود و احکام و قوانین تو و سنّت پیامبر تو در حکومت،عمل بشود که اکنون عمل نمی شود.

و خطاب به اصحاب فرمود:بعد از همه ی این حرفها اگر شما حضّار و هم پیمانان و هوادارانتان یاریمان نکنید،بدانید که این ستمگران بیش از این بر شما مسلط خواهند شد و آن قدر پیش می روند تا نور پیامبر(ص) را به کلی خاموش کنند.در هر صورت،اگر به ما نپیوندید،خدا ما را بس است(حسبنا الله و نعم الوکیل).من با شما اتمام حجت کردم؛حال آن که می  دانم که نمی آیید.گفتم و می دانم که شما جهاد نخواهید کرد.

منبع: حسین (علیه السّلام) عقل سرخ – گفتگو با حسن رحیم پور(ازغدی)- مجموعه مباحث طرحی برای فردا (۲).





نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

خطبه ی امام حسین(ع) در منی در چند منبع شیعی آمده و در تحف العقول هم ثبت شده و کلاً نشان می دهد که سیّد الشهدا(ع) از مدتها قبل می دیدند که شیب سیاسی و اجتماعی به سمت کربلاست و عِطر عاشورا در فضا هست و از این رو افکار عمومی را از مدتها قبل آماده می کردند و اخطارهای قبلی می دادند و زمینه را می ساختند برای اتّفاقی که قرار است چند ماه بعد بیفتد.

در آن خطبه ایشان به صراحت خطاب به علما و نخبگان،روشنفکران و مفسّران قرآن،اصحاب پیامبر(ص)،تابعین مؤثر و معتبر و در جمعی نزدیک به نهصد تن از بزرگان،سخنرانی تاریخی و بسیار مهمّی کردند که نوعی محاکمه و استیضاح بزرگان جهان اسلام و اصحاب و علما و قرّاء قرآن و مفسّران اسلام بود و نه فقط یک سند سیاسی- تاریخی  بلکه یک سند شرعی و عقیدتی است و به آنها فرمودند اتّفاقاتی که دارد می افتد،چیزهایی نیست که از چشم شما پنهان مانده باشد؛چرا سکوت می کنید؟ شما حقّ ندارید بی تفاوت باشید؛زیرا اکنون،یا من کلمه ی حقّ را می گویم که باید به من ملحق شوید و یا شعار باطل می دهم که باید مرا متقاعد کنید.در هر صورت،سخنان مرا باید بشنوید و اگر ما را سزاوار حقّ حاکمیت و حقّ مقاومت و حقّ انقلاب و شورش در برابر اینان می دانید،بروید و مردم شهرهایتان را برای مبارزه،بسیج و به سمت ما فراخوان کنید تا به ما ملحق شوند.

همه ی اینها نشان می دهد که سیّدالشهدا(ع) قیام را از مدتها قبل از عاشورا،آغاز کرده بود.فرمود:«من می ترسم که اگر دیر بجنبید،اسلام بیش از این کهنه شود و ارزش ها مُندرس گردد و از رواج بیفتد و همه ی آن شعارها و عظمت ها و اصولی که به خاطر آنها سالها قیام شد و شهید دادیم و مبارزات وسیعی صورت گرفت،همه،بیات شود و اصلاح امور،دیر بشود.می دانیم که گاهی یک اقدام اگر به موقع،انجام بشود،مؤثر است اما اگر پس از موقع و دیر هنگام انجام گردد،حتی اگر ده برابر،انرژی بگذارید،دیگر تأثیری ندارد؛چنان که نهضت انتقامی توّابین و نمونه های دیگر بعد از ماجرای کربلا،تأثیری در سرنوشت مسلمین نگذاشت.

یعنی کوفیان توبه کردند که چرا در همراهی با سیّدالشّهدا(ع) کوتاهی یا حتی خیانت کرده بودند و نهضت توّابین در کوفه برای جبران عاشورا پا گرفت و هزاران تن هم کشته شدند؛ولی دیگر این خونها فایده ای نداشت؛حال آن که همانان اگر دو سال – سه سال قبل یا در عاشورا حاضر بوده و همان جا شهید می شدند،بسیار مؤثر بود و شاید سرنوشت جهان اسلام تغییر می کرد.پس از عاشورا،همه ی قیامهای متعدد اما نابهنگامی که در انتقام فاجعه ی عاشورا انجام گرفت،همه بی ثمر بود و ذکر برخی از آنان حتی در تاریخ هم نمانده است.

این تجربه نشان می دهد که «درست بودنِ عمل »،کافی نیست؛بلکه «بهنگام بودن» آن نیز لازم است و عمل صحیح،در زمان خودش باید انجام بشود.این موضوع بسیار مهمّی در همه ی مبارزات اجتماعی،فرهنگی و سیاسی و تربیتی است و همه جا صدق می کند.عمل صحیح،قبل از وقت هم نباید باشد؛چون میوه ی نارسیده را نباید چید،بعد از وقتش هم دیر خواهد بود.

استدلال امام حسین(ع) هم همین بود که من می ترسم که عقاید و ارزش ها کهنه شود؛این زخم،کهنه شود و اصول کم کم از سکه بیفتد و گوش ها نشنوند و به تدریج همه،گوش ها را به روی حرف حساب ببندند و به روی حرف های ناحساب،باز کنند و این اتّفاقی بود که بعدها افتاد.امام فرمودند:خیانتی که روحانیون یهود و مسیح به توحید و عدالت – که شعار همه انبیا(ع) بوده – کردند،همان خیانت را شماها نسبت به اسلام دوباره مرتکب نشوید.

فرمود:خداوند مگر در خصوص احبار نگفت:«لَولا یَنهاهُمُ الرّبانیون»؛یعنی چرا مردان خدا وقتی فساد و بی عدالتی را در جامعه می دیدند،وقتی تبعیض و دروغ و خیانت را می دیدند،سکوت کردند و اعتراض نکردند؟ گفته ی سیدالشّهدا(ع) به این معناست که این آیات،منحصر به روحانیون یهودی و مسیحی نیست؛شما علمای اسلام نیز مخاصب همین آیات هستید.زیرا شما بر سر اسلام همان بلایی را می آورید که آنها بر سر ادیان الهی پیشین آوردند و با این سکوتتان و کوتاهی در همکاری با من ،اسلام را ضایع می کنید.

شما می ترسید و به ظلمی که پیش چشم شما اتّفاق می افتد،تنها نگاه می کنید و نهی نمی کنید؛زیرا به دنبال نام و نان و موقعیت هستید و می خواهید به هر قیمت زنده بمانید یا می ترسید که با شما برخورد کنند.این سازش،یا رغبةً و یا رهبةً صورت می گیرد.فرمود:از خدا بترسید،از مردم نترسید،از صاحبان قدرت نترسید.آیات قرآن را هم بر آنان خواندند.و عرض شد که در این سخنرانی،حضرت فرمودند که دعوت به اسلام باید همراه با «ردّ مظالم» باشد.ردّ مظالم به معنی عقب زدن ستم ها و جبران بی عدالتی هاست.همچنین فرمود که دعوت به اسلام باید توأم با «مخالفة الظّالم» باشد؛یعنی درگیر شدن با ستمگر هم لازم است و صرفاً نباید کلی گویی کنید که ما با ظلم مخالفیم؛بلکه باید ظالم را پیدا کنید و یقه اش را بگیرید.این فرمایش حضرت سیّدالشّهدا(ع) در خطبه منی است.چون همه ی بزرگان اصحاب می گفتند:آقا،ما به طور کلی قبول داریم،صحیح می فرمایید،ما فرموده های شما را قبول داریم.در کلّ،درست است! اما سیّدالشّهدا(ع) می فرمود که این «به طور کل»،فایده ای ندارد و باید به طور جزء و مشخص،درگیر بشوید.کلی گویی و تکرار واضحات،کافی نیست.باید درگیر شوید.دیگر با سخنرانی نمی شود و کلّی بافی،کافی نیست.

جالب است که حضرت از مواردِ اصلی امر به معروف ونهی از منکر که جزء فلسفه ی قیام عاشوراست،«قسمةُ الفیء و الغنائم» را ذکر می کنند که همان توزیع عادلانه ی ثروت های عمومی و بیت المال و نیز گرفتن مال از اغنیا و ثروتمندان و هزینه کردن آن به نفع فقرا و محرومین و کاهش فاصله های طبقاتی است.

سیدالشهدا(ع) می گویند:«اینها تکلیف شرعی شما بود و کوتاهی کردید و من برای همین حقوق و حدود ضایع شده،قیام می کنم.شماها در جامعه احترام دارید و این احترام شما هم ناشی از عملکرد خودتان نیست؛بلکه به خاطر پیامبر(ص) و به احترام دین و انتساب شما به دین و به خداست.مردم جلوی پایتان بلند می شوند و شما را بر خود ترجیح می دهند:«یؤثرکم من افضل لکم علیه و لا یَد لکم عنده»؛کسانی که هیچ خدمتی به ایشان نکرده اید و هیچ فضیلتی هم برایشان ندارید،باز شما را بر خود مقدم می دانند و می گویند:شما جلوتر بفرمایید.این احترام و اعتبار را از کجا آورده اید؟ از دین.ولی کجا خرجش می کنید؟ در راه خودتان خرج می کنید.

این اعتبار اجتماعی را خرج دین نمی کنید.مثل حاکمان و شاهان،با دبدبه و کبکبه رفت و آمد می کنید و به تکلیف شرعی خود عمل نمی کنید.آیا می دانید که همه ی این اعتبار و احترامی که در جامعه دارید ،بدان خاطر بوده است که مردم از شما توقع دارندکه به حقّ خدا قیام کنید؟! اما چنین نکردید و در بیشتر حقوق خدا کوتاهی کرده و به تکلیفتان عمل نکردید:«عن اکثر حقِّه تقصُرون».

سپس فرمود:«امّا حقّ الضعفا فضیَّعتُم و امّا حقُّکم بزعمکم فطَلَبتم»؛حقّ ضعفا را ضایع کردید و پیش چشم شما،مستضعفین و فقرا و محرومین پامال شدند و شما برنیاشفتید؛اما درباره ی حقوق و منافع خودتان مجامله نکردید و همه ی آن را مطالبه کردید.هر جا سخن از منافع خودتان است،محکم می ایستید و هر جا سخن از حقوق محرومین و ضعفاست،کوتاه می آیید.

امام حسین(ع)به اصحاب پیامبر فرمود:«فلا مالاً بذلتموه»؛نه مالی در راه دین،بذل کردید و نه در راه خدا و انقلاب و جهاد عدالت،انفاق کردید.«و لا نفساً خاطرتم لِلّذی خلقها و لاعشیرةً عادیتموها فی ذات الله»؛نه حتی جانتان را یک بار هم در راه خالق این جان،به خطر انداختید؛یک سیلی برای دین نخوردید و نه به خاطر خدا با قوم و خویشهایتان که فاسد بودند،در افتادید.

همه ی این کوتاهی ها را کردید؛اما با وجود این،آرزوی بهشت الهی و همنشینی پیامبر(ص) در آخرت را هم دارید! «انتم تَتَمَنّوُن علی الله جَنَّتَه و مجاورة رسوله»؛می خواهید در بهشت،همنشین پیامبران و انبیا هم باشید در حالی که من منتظر انقام الهی برای شما هستم.حال که نه شما خود،اهل اقدام هستید و نه وقتی ما اقدام می کنیم،حاضرید از ما طرفداری و حتی یک دفاع خشک و خالی کنید،چگونه امید بهشت دارید؟!».

فرمود:«شما،مردان الهی و مجاهد را اکرام نمی کنید.شما که به نام خدا و به خاطر خدا در میان مردم محترمید و مردم به احترام پیامبر به شما احترام می گذارند،چرا در راه پیامبر(ص)،فداکاری نمی کنید؟ «قد ترون عهودَ الله منقوضَه فلا تَفزَعون»؛می بینید که پیمانهای الهی همه نقض شده و زیر پا انداخته شده و فریاد نمی زنید.«امّا اَنتم لبعض ذِمَم آبائکم تَفزعون»؛امّا همین که به یکی از پیمانهای پدران خودتان ذره ای جسارت می شود،فریاد می زنید.میثاق رسول الله(ص) در این جامعه،تحقیر شده و کورها،لالها،زمین گیرها،بیچاره ها و محرومین در شهرها رها شده اند و کسی به فکر محرومین و بیچاره ها نیست.کسی به اینان رحم نمی کند».

حسین (علیه السّلام) عقل سرخ – گفتگو با حسن رحیم پور(ازغدی)-مجموعه مباحث طرحی برای فردا(۲).





نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 عاشورا در زمان جاهليت و ميان قريش‏:

در سنن دارمى روايت شده كه رسول خدا(ص) فرمود:

اين روز روز عاشوراست و قريش اين روز را در جاهليت روزه مى‏گرفتند پس هر كدام شما (مسلمين) دوست دارد روزه بگيرد، بگيرد و هر كدام دوست دارد روزه را ترك كند ترك كند.(1)

در كتاب موطأ مالك آمده:إن عائشة قالت: كان يوم عاشوراء يوما تصومه قريش فى الجاهلية و كان رسول الله(ص) يصومه فى الجاهلية...(2)

در صحيح بخارى نقل شده:إن قريشا كانت تصوم يوم عاشوراء فى الجاهلية ثم أمر رسول الله(ص) بصيامه حتى فرض رمضان ...(3)

در كتاب نيل الاوطار آمده:أن اهل الجاهلية كانوا يصومون يوم عاشوراء و إن رسول الله(ص) صامه و المسلمون قبل أن يفرض رمضان.(4)

 

عاشورا بعد از اسلام و قبل از وجوب روزه ماه رمضان‏

در صحيح بخارى از ابن عمر نقل شده: صام النبى(ص) عاشوراء و أمر بصيامه فلما فرض رمضان ترك(5)

و نيز در صحيح بخارى از عايشه نقل شده:

رسول خدا به روزه روز عاشورا امر كرد تا هنگامى كه روزه ماه رمضان واجب شد. آنگاه فرمود : هر كس مى‏خواهد، روز عاشورا را روزه بگيرد و هر كسى مى‏خواهد افطار كند.(6)

در كتاب جامع احاديث الشيعه از كتاب من لا يحضره الفقيه از امام باقر(ع) نقل شده: محمد بن مسلم و زراره از آن حضرت از روزه روز عاشورا سؤال كردند، فرمود: كان صومه قبل شهر رمضان فلما نزل شهر رمضان ترك.(7)

 

عاشورا پس از وجوب روزه ماه رمضان‏

در روايات شيعه آمده :

و أما الصوم الذى يكون صاحبه فيه بالخيار فصوم يوم الجمعة ـ الى أن قال ـ و صوم يوم عاشوراء فكل ذلك صاحبه بالخيار إن شاء صام و إن شاء أفطر.(8)و نيز از مام باقر(ع) روايت شده: إن عليا(ع)قال صوموا العاشوراء التاسع و العاشر فإنه يكفر ذنوب سنة.(9) و نيز از امام باقر(ع) روايت شده: «صيام يوم عاشوراء، كفارة(10) سنة»

در كنزل العمال روايت شده: لما فرض صوم رمضان سئل النبى(ص) عن صوم عاشوراء فقال: هو يوم من ايام الله تعالى فمن شاء صامه و من شاء تركه.(12)

و نيز در همان كتاب: عن عمار بن ياسر قال: امرنا بصيام عاشوراء قبل أن ينزل رمضان فلما نزل رمضان لم نؤمر به.(13)

و در همان كتاب: ظعن قيس بن سعد قال: كنا نصوم عاشوراء... قبل أن ينزل علينا صوم رمضان فلما نزل لم نؤمر به و لم ننه عنه و نحن نفعل.(14)

مستفاد از اين روايات و دهها روايت ديگر كه در كتابهاى حديثى سنى و شيعه نقل شده، (15) اين است كه عاشورا از زمان حضرت موسى تا بعثت رسول خدا(ص) و از بعثت تا هنگام وجوب روزه ماه رمضان و همچنين پس از آن مورد تعظيم و از ايام الله بوده است و همواره با انجام روزه در آن، بزرگ داشته مى‏شده است.

مستفاد از اين روايات و دهها روايت ديگر كه در كتابهاى حديثى سنى و شيعه نقل شده، (15) اين است كه عاشورا از زمان حضرت موسى تا بعثت رسول خدا(ص) و از بعثت تا هنگام وجوب روزه ماه رمضان و همچنين پس از آن مورد تعظيم و از ايام الله بوده است و همواره با انجام روزه در آن، بزرگ داشته مى‏شده است.

در اينجا اين پرسش پيش مى‏آيد كه علت عظمت اينروزه و از ايام الله بودن آن چيست؟ زيرا غالبا زمانها به واسطه حوادث مهمى كه در آن اتفاق مى‏افتد عظمت پيدا مى‏كنند مانند روز ميلاد رسول خدا(ص) روز بعثت و روز وفات آن بزرگوار و روز تولد اميرمؤمنان و روز غدير و روز شهادت آن گرامى.

در پاسخ اين سوال مطالبى در كتابها نقل شده و برخى از آنها مورد خدشه قرار گرفته است .(16) اما از يك نكته گويا غفلت شده كه علت عظمت اين روز حادثه كربلا باشد و بزرگداشت اين روز از همان زمان حضرت موسى نيز به همين علت بوده و شاهد آن روايتى است كه در پايان اين مقال نقل خواهيم كرد. و اگر همه حوادثى كه گفته شده در اين روز اتفاق افتاد مطابق با واقع باشد، باز از همه مهمتر و عظيمتر حادثه كربلاست.

 

روز عاشورا پس از واقعه كربلا

دشمنان اهل بيت و بنى‏اميه لعنة الله عليهم پس از حادثه كربلا با سوء استفاده از روايات مربوط به روزه بزرگداشت عاشورا مطلبى را عنوان و مطرح و تبليغ كردند كه با اساس دين و مكتب منافات داشت و آن اينكه چون در اين روز امام حسين كشته شده و كشتن امام حسين (ع) و اهل بيت و ياران او ـ نعوذ بالله ـ كار بسيار خوب و مستحسنى بوده پس اين روز روز با بركتى شده و به اين خاطر بايد اين روز را روزه گرفت.

متأسفانه اين مطلب صد در صد انحرافى، ميان گروهى از مسلمانان ظاهرى نفوذ كرد كه در زيارت عاشوراى امام حسين(ع) آمده: و هذا يوم تبركت به بنو امية.از اين تاريخ است كه روزه روز عاشورا به دو عنوان مى‏توانست انجام شود:

1) به عنوان اينكه از ايام الله است مانند اينكه قبل از حادثه كربلا روز عاشورا را روزه مى‏گرفتند يا به عنوان واجب و يا مستحب.

2) به عنوان اينكه چون يزيد امام حسين را ظاهرا از بين برده بايد روزه گرفت و از همين تاريخ است كه امامان معصوم ما با روشنگرى و احيانا نهى از روزه عاشورا و حتى با بيان اينكه تا نزديك غروب چيزى نخوريد و نياشاميد اما نزديك غروب قدرى چيزى بخوريد تا رزوه اصطلاحى نباشد، با اين فكر كفرى كه ريشه در دشمنى با اهل بيت(ع) دارد مبارزه و مخالفت كردند.

امام صادق(ع) به عبدالله بن سنان فرمود:

لا تجعله صوما كملا و ليكن إفطارك بعد صلاة العصر بساعة على شربة من ماء(17)

زراره از امام صادق و امام باقر(ع) نقل كرده كه به او فرمود: «لا تصم يوم عاشورا...» (18)

جعفر بن عيسى گويد:

سألت الرضا(ع) عن صوم يوم عاشوراء و ما يقول الناس فيه فقال(ع) عن صوم ابن مرجانة تسألنى؟ ذلك يوم صامه الادعياء من آل زياد بقتل الحسين صلوات الله عليه وهو يوم تشأم به آل محمد يتشأم به أهل الاسلام و اليوم المتشأم به الاسلام و أهله لا يصام فيه و لا يتبرك به ... و يوم عاشوراء قتل فيه الحسين و تبرك به ابن مرجانة و تشأم به آل محمد(ع) فمن صامهما أو تبرك بهما، لقى الله عزوجل ممسوخ القلب و كان محشره مع الذين سنوا صومهما و التبرك بهما.(19)

امام صادق(ع) فرمود:

من صامه كان حظه من صيام ذلك اليوم حظ ابن مرجانة و آل زياد. قال الراوى: قلت: و ما كان حظهم من ذلك اليوم؟ قال: النار أعاذنا الله من النار و من عمل يقرب من النار.(20)

امام صادق(ع) فرمود:

اما انه صيام يوم ما نزل به كتاب و لا جرت به سنة الا سنة آل زياد بقتل الحسين بن على (ع)(21)

ظاهرا مقصود روزه آن طور كه بنى‏اميه مى‏گفتند است و چند روايت ديگر نيز به همين مضمون در روايات باب صيام عاشورا در كتابهاى حديثى مانند جامع احاديث الشيعه نقل شده است. (22)

بنابراين جمع بين اين دو گروه روايت (يعنى رواياتى كه دلالت بر مطلوبيت صوم عاشورا و رواياتى كه دلالت بر عدم مطلوبيت آن دارد) بسيار روشن است.

مرحوم مقدس اردبيلى در كتاب شرح ارشاد در شرح فتواى علامه حلى به استحباب روزه عاشورا به شرط اينكه بخاطر محزون بودن از شهادت امام حسين(ع) باشد فرمود:

روايات در اينمورد مختلف است، برخى دلالت بر استحباب دارد و مى‏گويد: روزه عاشورا كفاره گناه يك سال است و روزه تاسوعا و عاشورا كفاره گناه يك سال است و رسول خدا اين روز را روزه گرفته است... برخى ديگر از روايات دلالت بر كراهت بلكه حرمت دارد مانند روايتى كه روزه اين روز سنت آل زياد و روزه ابن مرجانه است... گروه دوم مربوط به روزه عاشورا به عنوان تبرك شكر به خاطر شهادت امام حسين(ع) است كه روزه به اين منظور حرام است و اگر به اين منظور هم نباشد ممكن است به خاطر تشابه به سنت دشمنان اهل بيت است و روزه‏دار در اين روز به آنان شباهت پيدا مى‏كند مكروه باشد كما اينكه اتصاف يهود و نصارا مكروه است اما اينكه علامه حلى فرمود: «در صورتى كه به خاطر حزن باشد مستحب است» مقصود اين است كه هيچ شباهتى به كار بنى اميه كه به خاطر سرور و شكر روزه مى‏گرفتند نداشته باشد .(23)

صاحب جواهر هم در شرح قول محقق «يستحب صوم عاشوراء على وجه الحزن» فرموده است:

لا أن يكون على جهة التبرك و الشكر و بذلك جمع الشيخان و غيرهما بين الروايات الدالة على المطلوبية و النصوص المتضمنة للنهى عن صومه...(24)

مرحوم محدث قمى در ماده عشر سفينة البحار مطلب شگفت آورى را در اين زمينه از يكى از علماى اهل تسنن (شيخ عبدالقادر جيلانى) نقل كرده است كه خواندنى است.

 

چند يادآورى‏ در مورد شبهات

متأسفانه موضوع عيد دانستن روز عاشورا بعد از حادثه كربلا كه از شيطنتهاى بنى اميه بود در ميان گروههايى از مسلمانان نفوذ كرد و باقى و گويا هنوز هم در برخى از بلاد برخى ممالك اسلامى اين سنت سراسر بدعت و ضد ارزش برقرار است.و من عجيب امرهم دعواهم محبة أهل البيت(ع) مع ما يفعلون يوم المصاب بالحسين(ع) من المواظبة على البر و الصدقة و المحافظة على البذل و النفقة و التبرك بشراء ملح السنة و التفاخر بالملابس المنتخبة و المظاهرة بتطيب الابدان... من أسباب الافراح و المسرات و اعتذارهم فى ذلك بأنه يوم ليس كالايام و انه مخصوص بالمناقب العظام و يدعون ان الله عزوجل تاب فيه على آدم فكيف وجب أن يقضى فيه حق آدم فيتخذ عيدا و لم يجب أن يقضى حق سيد الاولين و الاخرين محمد خاتم النبيين (ع) فى مصابه بسبطه و ولده و ريحانته و قرة عينه و باهله الذين أصيبوا و حريمه الذين سبوا و هتكوا...(25)

تهذيب الاحكام از شيخ طوسى از امام باقر(ع)

لزقت السفينة يوم عاشوراء على الجودى فأمر نوح(ع) من معه من الجن و الانس أن يصوموا ذلك اليوم.

و قال ابوجعفر(ع) اتدرون ما هذا اليوم؟ هذا اليوم الذى تاب الله عزو جل فيه على آدم و حوا(ع) و هذا اليوم الذى فلق الله فيه البحر لبنى اسرائيل فاغرق فرعون و من معه و هذا اليوم الذى غلب موسى(ع) فرعون و هذا اليوم الذى ولد فيه ابراهيم(ع) و هذا اليوم الذى تاب الله فيه على قوم يونس و هذا اليوم الذى ولد فيه عيسى بن مريم(ع) و هذا اليوم الذى يقوم فيه القائم(ع)(26)

دعائم الاسلام از قاضى نعمان مصرى:

عن جعفر بن محمد(ع) انه قال استوت السفينة يوم عاشوراء على الجودى فأمر نوح(ع) من معه من الانس و الجن بصومه و هو اليوم الذى تاب الله فيه على آدم(ع) و هو اليوم الذى يقوم فيه قائمنا أهل البيت(ع)(27)

شفا الصدور از حاج ميرزا ابوالفضل طهرانى:

شيخ صدوق از جبله مكيه نقل كرده كه شنيدم از ميثم تمار رضى الله عنه كه فرمود: والله مى‏كشند اين امت پسر پيغمبر خود را در محرم در روز دهم. و هر آينه اعدا حق سبحانه و تعالى اين روز را روز بركت قرار دهند و همانا اين كار شدنى است و پيش گرفته است در علم خداى تعالى و من مى‏دانم او را به عهدى كه از مولايم اميرالمؤمنين(ع) به من رسيده ـ تا آنجا كه جبله مى‏گويد: ـ گفتم: چگونه مردم روز قتل حسين را روز بركت قرار دهند پس ميثم بگريست و فرمود: حديثى وضع كنند كه او روزى است كه خداى تعالى در او توبه آدم را قبول كرد ـ با اينكه خداى تعالى در ذيحجه توبه آدم را قبول كرد ـ و گمان مى‏كنند كه او روزى است كه خداى تعالى يونس را از شكم ماهى بيرون آورد ـ با اينكه خداى تعالى يونس را در ذيقعده از شكم ماهى برآورد ـ و گمان مى‏كنند كه او روزى است كه سفينه نوح بر جودى قرار گرفت ـ با اينكه استوارى سفينه در روز هجدهم ذيحجة بود ـ و گمان مى‏كنند كه او روزى است كه خدا دريا را براى موسى بشكافت ـ با اينكه اين كار در ربيع الاول بود. (28)

در مجله الهادى كه سالهاى قبل از پيروزى انقلاب در قم منتشر مى‏شد شماره دوم سال هفتم در مقاله‏اى پيرامون عاشورا و روزه يهود در اين روز بحث شده است. نويسنده آن مقاله معتقد است تمام رواياتى كه دلالت بر روزه گرفتن يهوديها در عاشورا دارد جعلى است و اين قبيل روايات در جهت كار بنى‏اميه بوده كه موضوع كربلا و حادثه عاشورا را لوث كنند، وى مى‏نويسد :

فى واقعنا الحاضر لانجد اىّ يهود يصوم فى العاشر من محرم او يعده عيدا و لم يوجد فى السجلات التاريخية ما يشير الى انهم صاموا فى العاشر من محرم او عدوه عيدا... بل اليهود يصومون يوم العاشر من شهر تشرين و هو الشهر الاول من سنتهم فى تقويمهم و تاريخهم الا أنهم لا يسمونه يوم عاشوراء بل يوم او عيد كيپور.(29)

براى بررسى اين مطالب لازم است به مصادر معتبرى كه درباره روزه يهود بحث كرده‏اند رجوع كنيم:

كتاب قاموس مقدس تأليف مستر هاكس آمريكايى:

روزه كفاره: روزه مهم ساليانه‏اى است كه با آرامى و استراحت و روزه در دهم ماه تشرين يعنى پنج روز قبل از عيد خيمه‏ها نگاه داشته مى‏شد... كه فعلا اين عيد در دهه اول اكتبر واقع مى‏شود...(30)

عاشورا اصلا نام روز دهم محرم نبوده است بلكه روز دهم ماه تشرين بوده است كه يهوديان از جمله يهوديان عرب در آن روز روزه كيپور مى‏گرفتند...

تشرين نام يكى از ماههاى تقويم يهود كه ماه اول سال عرفى و ماه هفتم سال دينى است و مطابق با قسمتى از سپتامبر و اكتبر فرنگى مى‏باشد... جشن سال نو در روزهاى اول و دوم تشرين برگزار مى‏شود يوم كيپور در روز دهم...(31)

التفهيم از ابوريحان بيرونى:

كبور چيست؟ (32) دهم روز است از تشرين وزين جهت گاه گاه او را عاشورا خوانند (33) فاما نام كبور اندر زبان عبرى كفاره گناهان است و اين يك روز است كه بر جهودان روزه داشتن فريضه كرده آمد ... تو اندازه اين روز بيست و پنج ساعت است و ابتدا كنند روز نهم پيش از آفتاب فرو شدن به نيم ساعت و تمام شود چون آفتاب فرو شود روز دهم و نيم ساعت بگذرد آنگه روزه بگشايند.(34)

در گنجينه‏اى از تلمود نيز راجع به روزه روز كيپور مفصل بحث شده است (35)

الآثار الباقية از ابوريحان بيرونى:

تشرين و هو ثلاثون يوما... و في اليوم العاشر منه صوم الكبور و يدعى العاشورا و هو الصوم المفروض من بين سائر الصيام فإنها نوافل و يصام هذا الكبور من قبل غروب الشمس من اليوم التاسع بنصف ساعة الى ما بعد غروبها في اليوم العاشر بنصف ساعة تمام خمس و عشرين ساعة ... و صومه كفارة لكل ذنب على وجه الغلط و يجب على من يصمه من اليهود القتل عندهم و فيه يصلى خمس صلوات و يسجد فيها ...(36)

سفر لاويان تورات شانزدهم:

و اين براى شما دائمى باشد كه در روز دهم ماه هفتم جانهاى خود را ذليل سازيد و هيچ كار مكنيد... زيرا كه در آن روز كفاره براى تطهير شما كرده خواهد شد و از جميع گناهان خود به حضور خداوند طاهر خواهيد شد...(37)

ظاهر عبارات اين كتابها مويد همان مطلبى است كه در مقاله مجله الهادى آمده زيرا دهم تشرين با دهم محرم هميشه يك روز نيست بله ممكن است گاهى در يك روز هر دو واقع شوند در صورتى كه ظاهر روايات و مطالبى كه قبلا در اين مقاله آورديم اين است كه يهود همواره در دهم ماه محرم روزه مى‏گرفتند.

اما با اين وصف نمى‏توان قضاوت قطعى كرد زيرا خلاف واقع بودن آن همه روايت و گفتارهاى اهل لغت هم بعيد به نظر مى‏رسد و شايد دو مطلبى كه در ذيل از دائرة المعارف فارسى و از مرحوم علامه حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى نقل مى‏كنيم بتواند اين شبهه را دفع و يا دست كم ضعيف كند.

در دائرة المعارف فارسى آمده:

تقويم يهود به سبب قواعد گوناگونى كه براى تنظيم اعياد دينى دارند پيچيده است سال دينى اول نيسان و سال عرفى از اول تشرين آغاز مى‏شود(38)

علامه شعرانى رحمة الله عليه:

ابوريحان بيرونى و بعضى از مفسران كه اهل فن (نجوم) بودند گويند: نسى‏ء آن بود كه هر سه سال يك بار ماه بر عدد ماههاى سال مى‏افزودند و آن سال را سيزده ماه مى‏گرفتند تا ماهها از فصل خود تغيير نكند و محرم كه آغاز سال است منطبق با اول بهار باشد تقريبا چنانكه اكنون رسم يهود است در هر سه سال يك سال را سيزده ماه مى‏گيرند و ماههاى آنها قمرى است از محل خود در فصول شمسى تغيير نمى‏كند وعرب تقليد يهود مى‏كردند و بدين عمل قهرا ماهها از جاى حقيقى خود تغيير مى‏كردند آنكه عمدا حج را از ماهى به ماهى تغيير دهند بلكه اين نتيجه افزودن يك ماه است و گرنه خود آنها همه ماهى را كه در آن حج مى‏كردند ذوالحجه نبود و اختلاف راويان در آن است كه آيا آن ماه زائد را چه ناميدند صفر يا محرم يا غير آن و آن چندان مهم نيست....(39)

قال العلامة الشعرانى رحمة الله عليه في حاشية الوافي:

اعلم ان يوم عاشورا كان يوم صوم اليهود و لا يزالون يصومون إلى الآن و هو الصوم الكبير (40) و وقته اليوم العاشر من الشهر الاول من السنة و لما قدم رسول الله (صلى الله عليه و آله) المدينة كان أول سنة اليهود مطابقا لأول المحرم و كذلك بعده إلى أن حرم النسي و ترك في الاسلام و بقى عليه اليهود إلى زماننا هذا فتخلف اول سنة المسلمين عن أول سنتهم و افترق يوم عاشورا عن يوم صومهم و ذلك لأنهم ينسئون إلى زماننا فيجعلون في كل ثلاث سنين سنة واحدة ثلاثة عشر اشهر كماكان يفعله العرب في الجاهلية فصام رسول الله (صلى الله عليه و آله) و المسلمون يوم عاشورا كما كانوا يصومون و قال نحن أولى بموسى منهم الى ان نسخ وجوب صومه بصوم رمضان و بقى الجواز.

و قال في الروض الانف انهم يعنى العرب كانوا ينقلونه يعنى اول المحرم على حسب الشهور الشمسية.(41)

 

يك حديث بسيار جالب‏

روايتى در مجمع البحرين از طريحى ومستدرك سفينة البحار از نمازى نقل شده است و مستفاد از ان اين است كه يوم الله بودن عاشورا به خاطر وقوع حادثه بسيار عظيم شهادت حضرت سيدالشهدا (عليه السلام) در اين روز است و اين مطلب را خداى متعال به حضرت موسى (عليه السلام) فرموده است و بنابراين مى‏توان گفت اگر روز عاشورا در ميان يهود و ديگران كه پس از آنها بوده‏اند احترامى داشته با جهت اين بوده كه حضرت موسى (عليه السلام) آنان را به اين كار امر كرده و امر او به خاطر اين بوده كه از راه وحى به عظمت اين روز پى برده بوده است و البته اين حديث با وقوع حوادث مهم ديگر در اين روزمنافات ندارد.

اينك متن روايت:

في حديث مناجاة موسى(42) و قد قال يا رب لم فضلت امة محمد (صلى الله عليه و آله) على سائر الامم؟ فقال الله تعالى: فضلتهم لعشر خصال. قال موسى و ما تلك الخصال التى يعملونها؟ حتى آمر بني اسرائيل يعملونها.(43)

قال الله تعالى: الصلاة و الزكاة والصوم (44) و الحج و الجهاد، و الجمعة (45) و الجماعة و القرآن و العلم (46) و العاشوراء.قال موسى (عليه السلام) يا رب و ما العاشوراء؟ قال: البكاء و التباكي(47) على سبط محمد (صلى الله عليه و آله) و المرثيه و العزاء على مصيبة ولد المصطفى.

يا موسى ما من عبد من عبيدي في ذلك الزمان بكى او تباكى و تعزى على ولد المصطفى الا و كانت له الجنة ثابتا فيها. و ما من عبد أنفق من ماله في محبة ابن بنت نبيه طعاما وغير ذلك درهما او دينارا إلا و باركت له في دار الدنيا الدرهم بسبعين درهما و كان معافا في الجنة و غفرت له ذنوبه.(48)

و عزتى و جلالى ما من رجل او امرأة سال دمع عينيه في يوم عاشوراء...(49)

مصادر مقاله:

1) الآثار الباقية، چاپ افست. 2). الاعلام، زركلى چاپ هشت جلدى. 3). اقرب الموارد، چاپ سه جلدى افست. 4). بغية الوعاة،سيوطى، چاپ دار المعرفة. 5) تاج العروس، زيبدى ـ شرح قاموس اللغة. 6) ترجمه قاموس اللغة، چاپ سنگى. 7) التعجب، كراجكى، چاپ سنگى. 8) التفهيم، چاپ دوم. 9) تهذيب الاحكام، چاپ نجف. 10) تهذيب اللغة، ازهرى، چاپ مصر. 11) تورات فارسى، عهدين. 12) جامع احاديث الشيعة. 13) جمهرة اللغة، چاپ چهار جلدى. 14) جواهر الكلام، چاپ جديد. 15) حاشيه تفسير ابى الفتوح، چاپ اسلاميه. 16)حاسبه وافي، استاد شعرانى رحمة الله، ضميمه، چاپ اسلاميه. 17) دائرة المعارف فارسى، مصاحب. 18) دستور العلماء، چاپ دوم در چهار جلد. 19) دعائم الاسلام، چاپ مصر. 20) روضة المتقين، ملا محمد تقى مجلسى ج 21 .3) السامي في الأسامي، ميدانى، چاپ مصر. 22) سفينة البحار، محدث قمى. 23) سنن ابن ماجه، در دو جلد. 24) سنن الدرامي، در دو جلد. 25) شرح باب حاديعشر، چاپ عبد الرحيم . 26) شرح فقيه فارسى، تأليف ملا محمد تقى مجلسى، چاپ سنگى. 27) شفاء الصدور، چاپ سنگى . 28) صحاح اللغة، چاپ هفت جلدى. 29) صحيح البخاري، چاپ سه جلدى. 30) صحيح مسلم، چاپ دو جلدى. 31) عمدة القاري في‏شرح البخاري. 32) كتاب العين، خليل ابن احمد، چاپ هشت جلدى . 33) الغريبين، هروى چاپ قاهره، 34 1390) القاموس المحيط، چاپ آخوندى. 37) كتاب من لا يحضره الفقيه، چاپ غفارى. 38) الكنى والالقاب، محدث قمى چاپ نجف. 39) كنز العمال. ملا على قارى. 40) گنجينه‏اى از تلمود، چاپ 1350 ش. 41) لسان العرب، چاپ لبنان 42) مجله الهادي، چاپ قم 43) مجمع البحرين، چاپ سنگى و چاپ جديد. 44) مجمع الفائده، ملا احمد اردبيلى 45) المحلى، چاپ هشت جلدى. 46)مختار الصحاح، ابوبكر رازى 47) مرآت العقول، علامه مجلسى. 48) مستدرك سفينة البحار. 49) مصباح المنير، فيومى، چاپ جديد، قم. 50) معجم البلدان، ياقوت حموى. 51) معيار اللغة چاپ سنگى در دو جلد. 52) مفاتيج الجنان، محدث قمى. 53) مقائيس اللغة، چاپ قم (افست). 54) منتخب اللغة، چاپ سنگى. 55) منهى الإرب، چاپ افست 56) الموطا، چاپ 57 .1370) النهاية، چاپ پنج جلدى. 58) نيل الاوطار، شوكانى، چاپ 1973 م. 59) وافى، ملا محسن فيض رحمة الله چاپ اسلاميه. 60) هدية الأحباب، محدث قمى، چاپ سنگى.

 

پی نوشتها :

1-      سنن دارمي، ج 2، ص 22

2-      موطا مالك، ج 1 ص 219 و سنن دارمي، ج 2، ص .23

3-      صحيح بخاري، ج 3، ص 31

4-      نيل الأوطار، ج 4، ص .326

5-      صحيح بخاري، ج 3، ص 31

6-      صحيح بخاري، ج 3، ص 31

7-      جامع احاديث الشيعه، ج 9، ص 479 و كتاب من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 85، چاپ غفارى و به روضة المتقين ملا محمد تقى مجلسى رحمة الله، ج 3 رجوع شود.

8-      جامع احاديث الشيعه، ج 9، ص .480

9-      جامع احاديث الشيعه، ج 9، ص 475 به نقل از تهذيب شيخ طوسى واقبال ابن‏طاووس.

10-   كبور يا كپيور كه در مورد روزه عاشورا يهوديان آمده است با همين واژه كفاره ارتباط دارد وشايد آن واژه عبرى همين واژه باشد.

11-   جامع احاديث الشيعه، ج 9، ص 475 به نقل از تهذيب و استبصار شيخ طوسى.

12-   كنز العمال، ج 8، ص 658

13-   كنز العمال، ج 8، ص 656

14-   كنز العمال، ج 8، ص 656

15-   مثلا در صحيح بخارى حدود ده روايت و در صحيح مسلم حدود سى روايت آمده است.

16-   در همين مقاله از كتاب دستور العلماء نقل شده ودر ذيل عنوان «چند ياد آورى» در پايان مقاله هم مى‏آيد.

17-   جامع احاديث الشيعة، ج 9، ص 477 به نقل از كافى.

18-   جامع احاديث الشيعة، ج 9، ص 477 به نقل از كافى و تهذيب و استبصار

19-   جامع احاديث الشيعة، ج 9، ص 477 به نقل از كافى و تهذيب.

20-   جامع احاديث الشيعة، ج 9، ص 477

21-   جامع احاديث الشيعة، ج 9، ص 477 به نقل از كافى و تهذيب و استبصار.

22-   جامع احاديث الشيعة، باب 18 صيام رجوع شود.

23-   مجمع الفائده، ج 5، ص .188

24-   جواهر الكلام، ج 17، ص 105

25-   التعجب، كراجكى، چاپ سنگى ضميمه كنز الفوائد، ص .45

26-   تهذيب الاحكام، ج 4، ص 300

27-   دعائم الاسلام، ج 1، ص 284

28-   شفاء الصدور، طهرانى، چاپ سنگى، ص 259، وافى، جزء7، ص 14 به نقل از امالي صدوق و علل الشرايع صدوق.

29-   مقاله نگارش استاد حسن توفيق سقاف است.

30-   قاموس مقدس، 427، چاپ 1928 ميلادى.

31-   دائرة المعارف فارسى، ج 2، ص 1651 و ج 2، ص .643

32-   مرحوم همائى در حاشيه التفهيم گويد: تلفظ اصليش كپور وبا لفظ كفاره عربى يك ريشه دارد.

33-   مرحوم همائى گويد: تلفظ اصليش به طورى كه نگارنده از علماى يهود تحقيق كرد عاسور به سين مهمله است و با عاشور و عاشورا و عشره عربى يك ريشه دارد.

34-   التفهيم، چاپ دوم، ص .244

35-   گنجينه‏اى از تلمود، چاپ 1350 شمسى، ص 122 ـ .125

36-   الآثار الباقية، چاپ افست، ص 277

37-   تورات فارسى‏

38-   دائرة المعارف فارسى، مصاحب ج 1، ص 10659 از برادر فاضل و گرامى حضرت آقاى توفيقى كه با معرفى اين چند مصدر در اين بخش مقاله ما را يارى كردند سپاسگذاريم.

39-   تفسير ابى الفتوح رازى، ج‏6، ص 29 در پاورقى.

40-   احتمالا كبير غلط چاپى است زيرا در كتابهاى ديگر كبور و كپور و كيپور آمده است.

41-   كتاب من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 85 در پاورقى و وافى فيض، چاپ سه جلدى شامل 14 جزء جزء7، ص 14 در حاشيه.

42-   متأسفانه مرحوم طريحى مدرك و سند اين حديث را ياد نكرده است.

43-   واضح است كه حضرت موسى مى‏خواهد موجبات افضليت امت اسلام مثلا عظمت عاشورا را بداند تا به بنى اسرائيل بگويد كه آن را تعظيم كنند.

44-   بنى اسرائيل هم اين عبادات را داشته‏اند پس يا مقصود اين است كه به كيفى كه در اسلام هست نداشته‏اند ويا منظور اين است كه اين مجموعه ده‏تايى ازمختصات امت اسلامى است.

45-   در زمان ما براى همه روشن شده است كه نماز جمعه و جماعت عبادت بسيار مبارك ودشمن شكنى است مانند جهاد.

46-   شايد مقصود علوم رسول خدا وائمه هدى و فاطمه زهرا عليهم السلام باشد كه از غير طريق قرآن در اختيار امت قرار گرفته است.

47-   عاشورا به لازمه آن معرفى شده است.

48-   اين ثوابها وبركات براى عزادارن حضرت سيد الشهدا براى كسانى كه روايت اين باب را درست ببينند جاى ترديد و شك ندارد البته بشرطها و يا بشروطها.

49-   مجمع البحرين ماده عشر، مستدرك سفينة البحار، ماده عشر. نگارنده اين حديث شريف را اولين بار در ملحقات كتاب شرح باب حاديعشر فاضل مقداد چاپ سنگى خط عبد الرحيم ديده بود كه ظاهرا آنجا هم از مجمع البحرين نقل شده باشد.


ايت الله رضا استادى‏

مجله پيام حوزه ش 6ص 96





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

با توجه به مفهوم پيروزى و شكست ، به اين نتيجه مى رسيم كه پيروزى آن نيست كه انسان از ميدان نبرد سالم به در آيد و يا دشمن خود را به خاك هلاكت افكند، بلكه پيروزى آن است كه هدف خود را پيش ببرد و دشمن را از رسيدن به مقصود خود باز دارد. اميرالمؤمنين (ع) در اين خصوص فرموده است : «ما ظفر من ظفر الاثم به ، و الغالب بالشر مغلوب» (1) كسى كه گناه بر او پيروز شد، شكست مى خورد و كسى كه از راه بدى بر دشمن ظفر يافت در واقع مغلوب است ». از اين رو اگر چه امام حسين (ع) و يارانش پس از يك نبرد خونبار و قهرمانانه به نور عظيم شهادت رسيدند، اما آنها هدف مقدس خود را به تمام معنى از آن شهادت پر افتخار گرفتند. و هدف اين بود كه به تكليف عمل شده و ماهيت حكومت ارتجاعى و ضد اسلامى اموى آشكار شود و افكار عمومى مسلمين بيدار گردد، كه اين هدف به خوبى انجام گرفت . 

 

رسوايى سران اموى و قاتلان امام حسين (ع) به حدى بالا گرفت كه سرانجام پس از گذشت چند سال نه تنها هيچ كس از آل اميه جرأت نداشت نسبت خود را آشكار سازد بلكه بدنهاى مردگان آنها را هم از قبر بيرون كشيدند و با آتش سوزاندند . آرى، راه پيشرفت و پيروزى كه داشت با سرعت فراوان براى آن دودمان كثيف در بين امت هموار مى شد، بعد از واقعه كربلا يكباره درهم ريخت و با رسوايى بسيار، بساط ابوسفيانيان برچيده گشت.

«استادنيكلسون » گويد: «حادثه كربلا، حتى مايه پشيمانى و تأسف امويان شد، زيرا اين واقعه، شيعيان را متحد كرد و براى انتقام امام حسين، هم صدا شدند و صداى آنان در همه جا و مخصوصاً عراق و ايرانيانى كه مى‏خواستند از نفوذ عربها آزاد شوند انعكاس يافت».(2)

يكى ديگر از شواهد شكست يزيديان و بنى اميه ، زمانى است كه امام سجاد (ع) در كوفه خطبه خواند و ماهيت پليد دشمنان خدا را براى مردم خفته و فريب خورده آشكار كرد. لذا مردم يك زبان عرض كردند:

«اى فرزند رسول خدا (ص) ، همه ما شنوا و مطيع و حافظ عهد و پيمان تو هستيم ، از تو روى بر نگردانده و تو را ترك نخواهيم كرد، پس خدا تو را رحمت كند، به ما دستور بده كه همانا با دشمن تو دشمن و با دوست تو دوستيم ، تا يزيد را بگيريم و از كسانى كه به تو و ما ظلم نمودند، دورى بجوييم » .(3)

آرى ، امام حسين را كشتند، اما حسين كه فقط جسم نيست، امام حسين يك مكتب است كه بعد از مرگش زنده‏تر شد. و اگر چه در كربلا قيام قامت امام حسين (ع) را در خون كشيدند ، و ناى حقيقت گوى او را بريدند، اما در حقيقت امام حسين زنده‏تر شد، او بزرگ مردى است كه با شهادتش حركتى عظيم و تحولى بزرگ در تاريخ ايجاد كرد و يزيد و يزيديان را رسوا نمود.

 

پی نوشتها :

1-      نهج البلاغه , صبحى صالح , حكمت 333

2-      ترجمه تاريخ سياسى اسلام , ج 1 ص 352. به نقل از كتاب ماهيت قيام مختار , ص 201

3-      بحارالانوار , علامه مجلسى , ج 45 ص 112

 





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی
نقش آمار در ارائه سيماى روشن‏تر از هر موضوع و حادثه،غير قابل انكار است.ليكن‏در حادثهكربلا و مسائل قبل و بعد از آن،با توجه به اختلاف نقلها و منابع،نمى‏توان در بسيارى از جهات،آمار دقيق و مورد اتفاق ذكر كرد و آنچه نقل شده،گاهى تفاوتهاى‏بسيارى با هم دارد.در عينحال بعضى از مطالب آمارى،حادثه كربلا را گوياتر مى‏سازد. 
به همين دليل به ذكر نمونه‏هايى از ارقام و آمار مى‏پردازيم: مدت قيام امام حسين‏«ع‏»ازروز امتناع از بيعت با يزيد،تا روز عاشورا 175 روزطول كشيد :12 روز در مدينه ،4 ماه و 10 روزدر مكه،23 روز بين راه مكه تا كربلا و8 روز در كربلا (2 تا 10 محرم) .
منزلهايى كه بين مكه تا كوفه بود و امام حسين آنها را پيمود تا به كربلا رسيد18 منزلبود(معجم البلدان).
فاصله منزلها با هم سه فرسخ و گاهى پنج فرسخ بود.
منزلهاى ميان كوفه تا شام 14 منزل بود كه اهل بيت را در حال اسارت از آنها عبوردادند.
نامه‏هايى كه از كوفه به امام حسين‏ «ع‏» در مكه رسيد و او را دعوت به آمدن كرده‏بودند 12000نامه بود (طبق نقل شيخ مفيد).
بيعت كنندگان با مسلم بن عقيل در كوفه 18000 نفر،يا 25000 نفر و يا 40000 نفرگفته شدهاست.
شهداى كربلا از اولاد ابى طالب كه نامشان در زيارت ناحيه آمده است 17 نفر .
شهداى كربلا از اولاد ابى طالب كه نامشان در زيارت ناحيه نيامده 13 نفر .سه نفر هم‏كودكان بنى هاشم شهيد شدند،جمعا 33 نفر .اين افراد به اين صورت‏اند :
امام حسين‏«ع‏» 1 نفر ، اولاد امام حسين 3 نفر ، اولاد على‏«ع‏» 9 نفر ،اولاد امام حسن 4 نفر ، اولاد عقيل ‏12 نفر ،اولاد جعفر 4 نفر.

 


غير از امام حسين ‏«ع‏» و بنى هاشم ،شهدايى كه نامشان در زيارت ناحيه مقدسه وبرخى منابع ديگر آمده است 82 نفرند .غير از آنان ،نام 29 نفر ديگر در منابع متاخرتر آمده‏است .
  جمع شهداى كوفه از ياران امام 138 نفر .تعداد 14 نفر از جمع اين جناح حسينى ،غلام بوده‏اند .
شهدايى كه سرهايشان بين قبايل تقسيم شد و از كربلا به كوفه بردند 78 نفر بودند . 
تقسيم سرها به اين صورت بود : قيس بن اشعث،رئيس بنى كنده 13 سر ،شمر رئيس‏هوازن 12سر ،قبيله بنى تميم 17 سر، قبيله بنى اسد 16 سر، قبيله مذحج 6 سر ،افرادمتفرقه از قبايلديگر 13 سر .
سيد الشهدا هنگام شهادت 57 سال داشت.
پس از شهادت حسين‏«ع‏»33 زخم نيزه و 34 ضربه شمشير،غير از زخمهاى تير بربدن آنحضرت بود.
شركت كنندگان در اسب تاختن بر بدن امام حسين 10 نفر بودند.
تعداد سپاه كوفه 33 هزار نفر بودند كه به جنگ امام حسين آمدند .آنچه در نوبت‏اول آمدتعداد 22 هزار بودند به اين صورت :عمر سعد با 6000، سنان با 4000، عروة بن‏قيس با 4000، شمر با 4000، شبث بن ربعى با 4000.آنچه بعدا اضافه شدند : يزيد بن‏ركاب كلبى با 2000، حصينبن نمير با 4000، مازنى با 3000، نصر مازنى با 2000 نفر .
سيد الشهداء روز عاشورا براى 10 نفر مرثيه خواند و در شهادتشان سخنانى فرمودو آنان را دعا ، يا دشمنان آنان را نفرين كرد .اينان عبارتند از : على اكبر،عباس ،قاسم ،عبد الله بن حسن ،عبد الله طفل شير خوار، مسلم بن عوسجه ، حبيب بن مظاهر، حر بن يزيدرياحى ،زهير بنقين و جون .و در شهادت دو نفر بر آنان درود و رحمت فرستاد : مسلم و هانى.
امام حسين‏ «ع‏» بر بالين 7 نفر از شهدا پياده رفت : مسلم بن عوسجه،حر، واضح‏رومى ، جون ، عباس ، على اكبر ، قاسم.
سر سه شهيد را روز عاشورا به جانب امام حسين ‏«ع‏» انداختند:عبد الله بن عميركلبى ،عمروبن جناده ،عابس بن ابى شبيب شاكرى .
سه نفر را روز عاشورا قطعه قطعه كردند : على اكبر ، عباس ، عبد الرحمن بن عمير .
مادر 9 نفر از شهداى كربلا در روز عاشورا حضور داشتند و شاهد شهادت پسربودند: عبد اللهبن حسين كه مادرش رباب بود ، عون بن عبد الله جعفر ، مادرش زينب ، قاسم بن حسن مادرشرمله ،عبد الله بن حسن مادرش بنت‏شليل جيليه ،عبد الله بن مسلم‏مادرش رقيه دخترعلى‏«ع‏» ، محمد بن ابى سعيد بن عقيل ،عمرو بن جناده ،عبد الله بن وهب‏كلبى مادرش اموهب ،على اكبر (بنا به نقلى مادرش ليلى،كه ثابت نيست) .
5 كودك نابالغ در كربلا شهيد شدند : عبد الله رضيع شير خوار امام حسين ،عبد الله بن‏حسن ، محمد بن ابى سعيد بن عقيل ، قاسم بن حسن ، عمرو بن جناده انصارى .
5 نفر از شهداى كربلا ،از اصحاب رسول خدا بودند : انس بن حرث كاهلى ، حبيب بن مظاهر ، مسلم بن عوسجه ، هانى بن عروه ، عبد الله بن بقطر عميرى .
در ركاب سيد الشهداء،تعداد 15 غلام شهيد شدند : نصر و سعد (از غلامان‏على‏«ع‏») ،منحج (غلام امام مجتبى‏«ع‏») ،اسلم و قارب (غلامان امام حسين‏«ع‏») حرث‏غلام حمزه ، جونغلام ابوذر ،رافع غلام مسلم ازدى ،سعد غلام عمر صيداوى ، سالم غلام‏بنى المدينه ، سالم غلامعبدى ، شوذب غلام شاكر ، شيب غلام حرث جابرى ، واضح غلام‏حرث سلمانى .اين 14 نفر دركربلا شهيد شدند . سلمان غلام امام حسين‏«ع‏» ، كه آن‏حضرت او را به بصره فرستاد و آنجاشهيد شد .
2 نفر از ياران امام حسين ‏«ع‏» روز عاشورا اسير و شهيد شدند : سوار بن منعم وموقع بن ثمامهصيداوى .
4 نفر از ياران امام در كربلا پس از شهادت آن حضرت به شهادت رسيدند : سعد بن‏حرث وبرادرش ابو الحتوف ، سويد بن ابى مطاع كه مجروح بود و محمد بن ابى سعيد بن‏عقيل.
7 نفر در حضور پدرشان شهيد شدند :على اكبر،عبد الله بن حسين ،عمرو بن جناده،عبد اللهبن يزيد ،عبيد الله بن يزيد ، مجمع بن عائذ،عبد الرحمن بن مسعود .  
5 نفر از زنان از خيام حسينى به طرف دشمن بيرون آمده و حمله يا اعتراض كردند :
كنيز مسلم بن عوسجه ، ام وهب زن عبد الله كلبى ، مادر عبد الله كلبى ، زينب كبرى ، مادرعمروبن جناده.
زنى كه در كربلا شهيد شد مادر وهب (همسر عبد الله بن عمير كلبى) بود .
زنانى كه در كربلا بودند:زينب،ام كلثوم،فاطمه،صفيه،رقيه،ام هانى(اين 6 نفر ازاولاد اميرالمؤمنين بودند)فاطمه و سكينه(دختران سيد الشهدا)رباب،عاتكه،مادر محسن بن حسن،دختر مسلم بن عقيل،فضه نوبيه،كنيز خاص حسين،مادر وهب بن عبد الله.





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

ثمره نهضت کربلا چه بود

شهادت مظلومانه سيد الشهدا و يارانش در كربلا،تأثير بيدارگر و حركت آفرين داشت و خونى تازه در رگهاى جامعه اسلامى دواند و جو نامطلوب را شكست و امتدادهاى آن حماسه،در طول تاريخ،جاودانه ماند.حتى در همان سفر اسارت اهل بيت نيز تأثيرات سياسى اين حادثه در انديشه‏هاى مردم آشكار شد.گروهى از اسرا را كه به شام مى‏بردند، چون به تكريت رسيدند،مسيحيان آنجا در كليساها جمع شدند و به نشان اندوه بر كشته شدن حسين«ع»،ناقوس نواختند و نگذاشتند آن سربازان وارد آنجا شوند.به شهر«لينا»نيز رسيدند.مردم آنجا همگى گرد آمدند و بر حسين و دودمانش سلام و درود فرستادند و امويان را لعن كردند و سربازان را از آنجا بيرون كردند.چون خبر يافتند كه مردم«جهينه»هم جمع شدند تا با سربازان بجنگند وارد آن نشدند.به قلعه«كفر طاب»رفتند،به آنجا نيز راهشان ندادند.به حمس كه وارد شدند،مردم تظاهرات كردند و شعار دادند:«اكفرا بعد ايمان و ضلالا بعد هدى؟»و با آنان درگير شدند و تعدادى را كشتند.(1)

 

برخى از تأثيرات حماسه عاشورا از اين قرار است:

1ـ قطع نفوذ دينى بنى اميه بر افكار مردم‏

2ـ احساس گناه و شرمسارى در جامعه،بخاطر يارى نكردن حق و كوتاهى در اداى تكليف‏

 

3ـ فرو ريختن ترسها و رعبها از اقدام و قيام بر ضد ستم‏

4ـ رسوايى يزيديان و حزب حاكم اموى‏

5ـ بيدارى روح مبارزه در مردم‏

6ـ تقويت و رشد انگيزه‏هاى مبارزاتى انقلابيون‏

7ـ پديد آمدن مكتب جديد اخلاقى و انسانى(ارزشهاى نوين عاشورايى و حسينى)

8ـ پديد آمدن انقلابهاى متعدد با الهام از حماسه كربلا

9ـ الهام بخشى عاشورا به همه نهضتهاى رهايى بخش و حركتهاى انقلابى تاريخ‏

10ـ تبديل شدن«كربلا»به دانشگاه عشق و ايمان و جهاد و شهادت،براى نسلهاى انقلابى شيعه‏

11ـبه وجود آمدن پايگاه نيرومند و عميق و گسترده تبليغى و سازندگى در طول تاريخ،بر محور شخصيت و شهادت سيد الشهدا«ع»

از نهضتهاى شيعى پس از عاشورا،مى‏توان«انقلاب توابين»،«انقلاب مدينه»،«قيام مختار»،«قيام زيد»،و...حركتهاى ديگر را نام برد. تأثير حماسه عاشورا را در انقلابهاى بزرگى كه در طول تاريخ،بر ضد ستم انجام گرفته،چه در عراق و ايران و چه در كشورهاى ديگر،نبايد از ياد برد.

«فرهنگ شهادت»و انگيزه جهاد و جانبازى كه در انقلاب اسلامى ايران و هشت سال دفاع مقدس در جبهه‏ها جلوه‏گر بود،گوشه‏اى از اين تأثير پذيرى است.شعار«نهضت ما حسينيه،رهبر ما خمينيه»كه در مبارزات ملت مسلمان ايران بر ضد طاغوت طنين افكن بود و نيز شور حسينى جبهه‏هاى رزم ايران،گواه روشن تأثير گذارى كربلا در قرنها پس از آن حماسه مقدس است.

 

يكى از نويسندگان محقق، نتايج نهضت كربلا را عبارت مى‏داند از:

1ـ پيروزى مسأله اسلام و حفظ آن از نابودى‏

2ـ هزيمت امويان از عرصه فكرى مسلمين‏

3ـ شناخت اهل بيت بعنوان نمونه‏هاى پيشوايى امت‏

4ـ تمركز شيعه از بعد اعتقادى بر محور امامت‏

5ـ وحدت صفوف شيعه در جبهه مبارزه‏

6ـ ايجاد حس اجتماعى در مردم‏

7ـ شكوفايى موهبتهاى ادبى و پديد آمدن ادبيات عاشورايى

8ـ منابر وعظ و ارشاد،به عنوان وسيله آگاهانيدن مردم‏

9ـ تداوم انقلاب بصورت زمينه سازى نهضتهاى پس از عاشورا(2) حادثه كربلا،گشاينده جبهه اعتراض عليه حكومت امويان و سپس عباسيان شد،چه به صورت فردى كه روحهاى بزرگ را به عصيان و افشاگرى واداشت،و چه به شكل مبارزه‏هاى گروهى و قيامهاى عمومى در شهرى خاص يا منطقه‏اى وسيع.(3)

خون او تفسير اين اسرار كرد                  ملت خوابيده را بيدار كرد(4)

 پى‏نوشتها

1-      عاشورا فى الأدب العاملى المعاصر،ص 54 به نقل از منتخب طريحى و مقتل ابى مخنف.

2-      براى تفصيل آن ر.ك:«حياة الامام الحسين»،باقر شريف القرشى،ج 3،ص 436،(معطيات الثورة) .

3-      در اين زمينه‏ها ر.ك:«الانتفاضات الشيعيه»،هاشم معروف الحسنى،«امامان و جنبشهاى مكتبى»،محمد تقى مدرسى.

4-      كليات اقبال لاهورى،ص .75





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 بقاى شريعت اسلام 

او كشته شد كه دين خدا جاودان شود     جان جهان فداش كه بى مثل و گوهر است

اوضاع عمومى اسلام و مسلمين بسيار ناراحت كننده بود . فعاليت‏ها و تبليغات مسموم بنى اميه عليه حضرت على (ع) و خاندانش ، و نيز تحريفات و بدعتهايى كه زيركانه در اسلام داخل كرده بودند، شرايط را جهت نابودى اسلام و محو نام حضرت محمد (ص) آماده كرده بود. خلافت الهى به حكمت سلطنتى و ديكتاتورى تبديل شده بود . روح شريعت اسلام يعنى پرهيزگارى و عدالت، در اجتماع ديده نمى‏شد و از احكام اجتماعى دين فقط جمعه و جماعت، آن هم به صورت تشريفات وجود داشت؛ و گاهى همين صورت تشريفاتى نيز به بدعت و بلكه فسق و فجور مى‏گراييد . اكثر قريب به اتفاق نسل مسلمان كه آن روزها در شبه جزيره عربستان زندگى مى‏كرد، در پايان خلافت عمر متولد و در عصر عثمان پرورش يافته و در آغاز حكومت معاويه وارد اجتماع شده بودند، لذا پيامبر اكرم (ص) را زيارت نكرده و شايد بتوان گفت مقام و منزلت خاندان وحى را درك نكرده بودند.

 

در رأس جامعه‏اى كه دچار بى‏ارادگى و ضعف نفس شده بود، حاكمى فاسق و فاجر چون يزيد لقب شريف اميرالمؤمنين و خليفه مسلمين را به ناحق با خود يدك مى كشيد. يك جوان قمار باز و شرابخوار، بى‏بند و بار و صد در صد اهل دنيا و خوشگذرانيهاى آن بر مردم حكومت مى كرد يك مغز الكلى كه از نظر افكار ، نسبت به اسلام و مقدسات اسلام كمترين عقيده‏اى نداشت، و ميمون بازى و هوسبازى از كارها و تفريحات روزانه‏اش بود . انسانهاى خطرناك و دنيا طلب به فرمان او در تمام استانها و شهرستانها بر اوضاع مسلط و بر دوش مسلمانان سوار بودند.

 

  در چنين وضع خطرناك و دردناكى ، امام حسين (ع) پاى فشرد و عزم جهاد راسخ كرد و با تعداد معدودى از ياران ، همراه با زنان و كودكان به استقامت برخاست، و چنين فرياد كرد: «آيا نمى‏بينيد كه به حق عمل نمى‏شود و از باطل نهى نمى‏شود؟ در اين هنگام بايد شخص مؤمن حقا و واقعاً طالب لقاى پروردگارش باشد» (1).

بارى، مقاومت و پايدارى سيدالشهدا (ع) بود كه شريعت اسلام را بعد از اينكه در اثر طغيان معاويه و جور و بيداد او رو به اضمحلال گذارده بود، و تغيير و تبديلى كه او و پسر ناخلفش يزيد در اين دين بنا گذاشته و اساس ديانت را متزلزل بلكه مشرف به انهدام نموده بودند نجات بخشيد. نهضت اين بزرگوار و قيام نيرومندانه‏اش، بقاى دين را باعث گرديده، و با خون خود و اصحاب و يارانش ،گلستان دين را آبيارى و نهال گلستان شريعت را سرسبز و شاداب نمودند . اگر نهضت مقدس حسين نبود از اسلام به غير از اسلام اموى و از دين جز دين يزيدى و دين تشريفاتى چيزى باقى نمانده بود .

 

«مقرم» در كتاب مقتل خود مى‏نويسد: نهضت حسين (ع) جزء اخير از علت تامه جهت استحكام مبانى دين بوده، به طورى كه اين نهضت ، بين دعوت حق و حملات باطل، تفرقه و جدايى انداخته ، حق و باطل را از يكديگر جدا نمود . لذا گفته شده است : دين را وجود مقدس محمد ى شروع نموده و بقاى آن به واسطه وجود مبارك امام حسين (ع)تداوم يافت . «الاسلام نبوى الحدوث و حسينى البقاء» (2)

اين بركت بزرگ كه به خاطر وجود شريف حضرت سيدالشهدا (ع) است، از تفسير بعضى احاديث نبوى نيز به دست مى‏آيد، از جمله اين حديث معروف شريف كه فرمود: «حسين منى و انا من حسين» (3). حسين از من است و من نيز از حسينم .

بدين معنى كه امام حسين (ع) سبط آن رسول گرامى بوده و از زبان مبارك نبوت و انگشت ابهام مقام رسالت تغذيه نموده و رشد و نماى او از شيره جان نبى اكرم (ص) بوده است ، و از طرفى پيامبر از امام حسين است زيرا دين آن رسول خاتم ، به واسطه امام حسين و فداكارى و جان نثارى او به جهان و جهانيان نفوذ كرده و تجليات و نورافشانى و گيتى شناسى خود را بعد از وفات پيغمبر معظم، به وسيله شهادت و جانبازى و از مال و عيال گذاشتن اين بزرگوار به عالميان جلوه و ظهور داده است .

«واشنگتن ايروينك» مورخ آمريكايى گويد: «براى امام حسين (ع) ممكن بود كه زندگى خود را با تسليم شدن به اراده يزيد نجات بخشد، ليكن مسئوليت پيشوا و نهضت بخش اسلام اجازه نمى داد كه او يزيد را به عنوان خلافت بشناسد . او بزودى خود را براى قبول هر ناراحتى و فشارى به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنى اميه آماده ساخت. در زير آفتاب سوزان سرزمين خشك و در روى ريگهاى تفتيده عربستان روح حسين فنا ناپذير است . اى پهلوان و اى نمونه شجاعت و اى شهسوار من، اى حسين ». (4)

پی نوشتها :

1-      بحارالانوار , علامهء مجلسى , ج 44 ص 381

2-      نقل از كتاب «زندگانى حضرت ابى عبدالله الحسين»ابوالقاسم سحاب , ص 22

3-      كشف الغمة , علامه اربلى , ج 2 ص 6

به نقل از كتاب «درسى كه حسين (ع ) به انسانها آموخت» شهيد هاشمى نژاد, ص 4 





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

علل به وقوع پیوستن قیام عاشورا

مسؤوليت ديني 

اسلام، مسؤوليت بزرگي را در مورد آنچه در کشور مسلمين اتفاق مي افتد، حوادث و بحرانهايي که با دين آنان منافات دارد و با منافعشان سازگار نيست، برعهده هر مسلمان گذاشته است؛ زيرا هيچ پذيرفته نيست در اسلام که مسلمان، در برابر حوادث تکان دهنده اي که بر امّت يورش مي آورد و منافع آن را نابود مي سازد، موضعي غير مسؤولانه و لا اباليگرانه داشته باشد، در حالي که پيامبر صلي الله عليه و آله اين مسؤوليت را اعلام کرده و فرموده است: «کلکم راع و کلّکم مسؤول عن رعيّته» «هرکدام از شما در مورد اجتماع و مردمش مسؤوليت دارد»، پس مسلمان در برابر خداوند مسؤول است که اجتماعش را مورد توجه خود قرار دهد و براي حفظ منافع کشور و دفاع از امتش، بيدار بماند.
در پرتو اين مسؤوليت بزرگ است که امام با ستم امويان مبارزه نمود و بابرنامه هاي آنان که هدفشان به بردگي کشيدن امّت و خوار نمودن آن و به يغما بردن ثروتهايش مي باشد، نبرد کرد، آن حضرت عليه السلام در مورد آنچه اسلام بر او واجب کرده مبني بر اين که با حکومت طاغوتي يزيد جهاد کند، در برابر حرّ و يارانش سخن گفته است. آن حضرت عليه السلام فرمود:
«اي مردم! رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده است: هر کس سلطان ستمگري را ببينيد که حرام خدا را حلال مي شمارد و فرمان خدا را ناديده مي گيرد و با سنّت رسول خدا صلي الله عليه و آله مخالفت مي کند و با بندگان خدا به گناه و تعدّي رفتار مي نمايد، ولي به سخن يا به عمل بر او اعتراض نکند، بر خداوند حق است که او را به جايگاهش وارد سازد».


alt 


وظيفه ديني بر امام واجب مي ساخت که در برابر حکومت اموي قيام کند، حکومتي که حرامهاي خدا را حلال شمرده و فرمانهايش را ناديده گرفته و با سنّت رسول خدا صلي الله عليه و آله مخالفت نموده بود، جمعي از علماي مسلمين به صراحت بيان کرده اند که وظيفه ديني بر امام واجب مي ساخت که در صحنه هاي جهاد، در دفاع از اسلام، دست به عمل بزند. که بعضي از آنان عبارتند از:

 

الف - امام محمد عبده: «امام محمد عبده» در بيان حکومت عادل و ظالم در اسلام به قيام امام بر ضد حکومت يزيد اشاره نمود و قيام امام را وظيفه اي شرعي دانست و گفت: «اگر در دنيا حکومتي عادل يافت شود که شريعت را به پاي دارد و حکومت ستمگر ديگري که آن را برپاي ندارد، بر هر مسلماني واجب است که اولي را ياري دهد و دومي را فرو گذارد... و از اين گونه است قيام امام حسين عليه السلام سبط پيامبر صلي الله عليه و آله بر امام جور و ستم که به زور و منکر امور مسلمين را در دست گرفته بود، يزيد بن معاويه که خداوند هم او را خوار بدارد و هم حاميانش يعني «کراميه» و «نواصب» را خوار نمايد» (1) .

ب - محمد عبدالباقي: «استاد محمد عبد الباقي سرور»، درباره مسؤوليت ديني و اجتماعي که بر امام واجب مي ساخت تا در برابر حکومت يزيد به مبارزه بر خيزد، گفته است: «اگر حسين عليه السلام، با يزيد فاسق بي بند و بار بيعت مي نمود که شراب و زنا را مباح ساخته و کرامت خلافت را به همنشيني با زنان آوازخوان، منحط نموده و جلسات شرابخواري را در مجلس حکومت برپا نموده و سگان و بوزينگان را خلخالهايي از طلا پوشانده بود در حالي که صدها هزار مسلمان گرسنه و محروم برجاي مانده بودند.
اگر حسين عليه السلام با يزيد بيعت مي کرد که با اين وضع، خليفه رسول خدا صلي الله عليه و آله باشد، اين، فتوايي از حسين عليه السلام بر مباح شمردن اين کار براي مسلمين مي بود و سکوت وي نيز نشانه رضايت در اين موارد بود و رضايت به ارتکاب منکرات، اگر چه به سکوت باشد، به حکم شريعت اسلام، گناه و جرم شمرده مي شود... حسين با وضعي که در روزگار يزيد داشت، در شبه جزيره عرب و بلکه در همه
سرزمينهاي اسلامي، به خاطر جايگاهش نزد مسلمين و قرابتش از رسول پروردگان جهانيان و به خاطر اينکه پس از مرگ بزرگان مسلمين، عظيم ترين فرد مسلمان آن روزگار از جهت علم، زهد، نسب و موقعيّت بود، لذا وي آن شخصيتي بود که براي حمايت از ميراث اسلامي، مسؤوليت داشت، بنابراين، احساس مسؤوليتي نمود که او را ندا مي داد و از او مي خواست تا منکرات را متوقف سازد، خصوصاً اينکه آن کس که اين منکرات را انجام مي داد و ديگران را به ارتکاب آنها تشويق مي نمود، همان کسي بود که در جايگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله نشسته بود، اين يک.
دوّم اينکه: آن حضرت براي خلافت، بيعتهايي از جزيرة العرب و سي هزار پيام از سي هزار نفر عراقي از ساکنان بصره و کوفه دريافت نمود که از او مي خواستند براي مشارکت با آنان در جنگ با يزيد بن معاويه حرکت کند و با تکرار اين پيامها بر او اصرار ورزيدند تا آنجا که رئيس آنان، عبداللَّه بن حصين، گفت: اي حسين! در روز قيامت، از تو نزد خداوند متعال، شکايت خواهيم کرد، اين چگونه ممکن است در حالي که حسين، حميّتي ديني و غيرتي اسلامي داشت و مفاسد را در برابر چشمان خود مي ديد؟! چگونه ممکن است به نداي آنان پاسخ ندهد؟! بنابراين، ندايشان را آن گونه که شريعت اسلامي دستور مي دهد، پاسخ مثبت داد و به سوي عراق حرکت نمود» (2) .
اين، نظر به غايت محکم است، زيرا همراه با دلايل شرعي است که مسؤوليت جهاد و قيام بر ضد حکومت طاغوتِ زمان را بر عهده امام قرار مي دهد.

ج - عبدالحفيظ ابوالسعود: «استاد عبد الحفيظ ابوالسعود» مي گويد: «امام حسين عليه السلام ملاحظه کرد که اينک - يعني پس از هلاکت معاويه - عدم پذيرش خود را نسبت به اين بيعت اعلام کند و براي خود از مسلمين بيعت بگيرد اين کار براي محافظت از اسلام و رفع ظلم و دور کردن آن تبهکار (يزيد) از آن جايگاه با ارزش، کمترين وظيفه به شمار مي آمد» (3) .

د - دکتر احمد محمود صبحي: و از جمله کساني که از اين مسؤوليت ديني سخن گفته اند، «دکتر احمد محمود صبحي»است. وي مي گويد: «در اقدام حسين عليه السلام به بيعت با يزيد، انحراف از اصول دين مي بود؛ زيرا سياست ديني مسلمين، وراثت سلطنت به صورت ولايت عهدي را چيزي جز بدعتي هرقلي نمي دانست که بر اسلام داخل گردانيده شده بود و از آنجا که انتخاب شخص يزيد، با آن زشتکاري که از وي شناخته شده و تمايلي که به لهو و شرابخواري و همنشيني با بوزينگان داشت، براي اينکه منصب خلافت رسول خدا صلي الله عليه و آله را عهده دار شود، بزرگترين گناه سياسي در اسلام بود که هر کس در آن مشارکت مي داشت و به آن راضي مي بود، متحمل گناه آن مي گشت، چه رسد به اينکه اقدام کننده به اين کار، فرزند دخت رسول اللَّه باشد. در اين صورت، قيام حسين عليه السلام، مسأله اي بود که به دعوت و عقيده بيش از سياست و جنگ متّصل مي شد» (4) .

ه علائلي: «علائلي» مي گويد: «وظيفه اي براي خليفه وجود دارد که اگر انجام ندهد، بر امّت واجب مي شود او را سرنگون سازند و بر مردم واجب مي گردد که بر ضد وي قيام کنند و آن تلاش در عمل به قانوني است که همه مردم در برابر آن خاضع هستند، در غير اين صورت، هرگونه تظاهري بر خلاف آن، خودسري و تبهکاري خواهد بود. نيز بر شخص مجري قانون، واجب است که بيش از هر شخص ديگري به احترام قانون تظاهر نمايد و مسؤوليتش از اين جهت، بزرگتر است، پس هرگاه پادشاه، فاسق شود و فسق خود را آشکار نمايد و خداوند و پيامبرش و مؤمنان را ناديده گيرد، خضوع در برابر وي، چيزي جز خضوع براي فسق فحشا و منکر نخواهد بود و اعتماد بروي چيزي جز اعتماد بر خودسري و فسق آشکار نيست. اين همان معناي تحليلي گفتار آن حضرت عليه السلام است که فرمود: يزيد مردي فاسق، شرابخوار و آدمکش است که فسق را آشکارا انجام مي دهد» (5) .
اينها برخي از نظرياتي است که جمعي از علما در مورد الزام شرعي امام به قيام بر ضد يزيد طاغوتي ابراز نموده اند آن حضرت حق نداشته است در برابر ظلم و ستمي که يزيد مرتکب مي شد، موضعي بي تفاوت اتخاذ نمايد.

 alt 


مسؤوليت اجتماعي

امام عليه السلام به جهت موقعيّت اجتماعي اش، در برابر امت، به خاطر ظلم و ستمي که امويان بر آن وارد کرده بودند، مسؤوليت داشت، چه کسي از آن حضرت به حمايت امّت و دور کردن تعدي از آن شايسته تر بود، وي سبط رسول اللَّه صلي الله عليه و آله و ريحانه او بوده و دين، دين جدش و امّت، امّت جدش بوده است، او در درجه نخست، مسؤول سرپرستي امت را داشت.
امام حسين عليه السلام معتقد بود در برابر اين امّت، مسؤوليت دارد و انتخاب سکوت و خاموشي و عدم قيام در برابر حکومت اموي آکنده از ستم و گناه، به هيچ روي در تغيير اوضاع اجتماعي تأثيري نداشته است، لذا آن حضرت عليه السلام بار اين مسؤوليت بزرگ را به دوش کشيد و رسالت خود را با امانت و اخلاص، ادا کرد و جان خود و اهل بيت و يارانش را فدا نمود تا عدالت اسلام و حکم قرآن را به صحنه زندگي بازگرداند.

 اقامه حجت بر امام حسين

براي اعلام جهاد و مبارزه بانيروهاي ستم و الحاد، حجّت بر امام اقامه گرديد، زيرا نامه ها و هيأتها از مهمترين پايگاه نظامي در اسلام يعني کوفه، پي در پي به آن حضرت مي رسيد، نامه هاي مردم آن مسؤوليت خدايي را برعهده آن حضرت مي گذاشتند اگر به درخواستهاي مصرانه آنان جهت رهايي دادنشان از ستمکاري و تعدّي امويان، پاسخ مثبت نمي داد و طبيعي است که اگر آن حضرت به آنان پاسخ مثبت نمي داد، در برابر خداوند و در برابر امّت در طول تاريخ، مسؤول و حجّت بر آن حضرت برقرار مي بود.

 حمايت اسلام

از محکمترين عواملي که فرزند پيامبر صلي الله عليه و آله به خاطر آنها دست به قيام زد، حمايت اسلام از خطر حکومت اموي بود، آن حکومتي که مي کوشيد تا اسلام را محکوم کند و ريشه کن سازد و ارزشهايش را به خاک سپارد، زيرا يزيد، در حالي که بر مسند خلافت اسلامي قرار داشت، کفر و الحاد خود را با اين گفته اش اعلام نمود:
لعبت هاشم بالملک فلا     خبر جاء و لا وحي نزل
«بني هاشم در مملکت بازي نمودند؛ زيرا نه خبري آمده و نه وحيي نازل شده است».
اين شعر، از عقيده جاهلي که يزيد به آن پايبند بود، پرده برداشت؛ زيرا يزيد به وحي، کتاب، بهشت و جهنم، اعتقادي نداشت و سبط پيامبر، ملاحظه کرد که اگر براي حمايت دين، قيام نکند، نوه ابوسفيان بر آن يورش خواهد برد و ديگر تنها نامي از آن خواهد ماند، بنابراين، آن حضرت عليه السلام انقلاب بزرگش را آغاز کرد که در آن، خود را قرباني دين خدا ساخت و خون پاکش که معطر به عطر رسالت بود، مرهم اين دين گرديد و مسلّم است که اگر فداکاري آن حضرت نبود، از اسلام نه اسمي مي ماند و نه رسمي، دين، دين جاهليت و دين فحشا و فسق مي شد و همه زحمات پيامبر صلي الله عليه و آله و تلاشهاي آن حضرت براي خير و هدايت مردم، برباد مي رفت؛ چنانچه پيامبر صلي الله عليه و آله از پس غيب، آينده امّتش را نگريست و با چشم يقين مشاهده کرد که چگونه امّتش به انحراف از دين دچار مي گردند و چه فتنه ها و مصيبتهايي به دست فرومايگاني از قريش بر آنان وارد مي شود و مشاهده فرمود اين حسين عليه السلام است که به حمايت اسلام بر مي خيزد، آنگاه آن سخن جاويدانش را بر زبان آورد که: «حسينٌ مني و انا من حسين؛ حسين از من است و من از حسينم» و به حق، پيامبر صلي الله عليه و آله از حسين بود؛ زيرا فداکاري وي حمايت از قرآن بود و خون پاکش باگذشت قرون و اعصار، همچنان درخت اسلام را آبياري خواهد نمود.

 نگهداري اسلام

از درخشنده ترين عللي که امام حسين عليه السلام به خاطر آنها قيام کرد،
پاکسازي خلافت اسلامي از پليديهاي امويان بود که به ناحق بر آن جسته بودند...؛ زيرا خلافت در روزگار آنان، آن گونه که اسلام مي خواست، وسيله اي براي تحقق عدالت اجتماعي ميان مردم و از بين بردن همه عوامل عقب ماندگي و فساد در زمين، نبوده است.
اسلام، مسأله خلافت را به اعتبار اينکه پايه محکمي براي گسترش حق و عدالت ميان مردم است، بسيار مهم دانسته است، زيرا اگر خلافت صالح باشد، همه امّت به صلاح خواهند بود و اگر از و ظايف آن منحرف شود، امّت، دچار نابساماني شديدي در همه امور فکري و اجتماعيش مي گردند... لذا اسلام به صورتي مؤکد به مسأله خلافت اهتمام ورزيده، متصدي آن را ملزم ساخته است که سرشتهاي نيک وصفات والاي عدالت و امانت و آگاهي از نيازهاي امّت در زمينه هاي اقتصادي، اداري و سياسي داشته باشد و برکسي که فاقد اين صفات باشد، حرام گردانيده است که خود را نامزد خلافت سازد... امام عليه السلام در نخستين نامه هايش به اهل کوفه، از اين صفات سخن گفته است که بايد در وجود کسي که خود را نامزد امامت مسلمين و اداره امور آنان مي نمايد، به و فور موجود باشد. آن حضرت عليه السلام فرمود: «سوگند به دينم که امام نيست جز آنکه به کتاب خدا عمل کند و به قسط رفتار نمايد و به حق معتقد باشد و نفس خود را براي خدا نگهدارد» (6) .
پس هرکس به اين صفات، آراسته باشد، حق دارد که خودرا براي امامت مسلمين و خلافت آنان، عرضه بدارد و هرکس به آنها متصف نباشد، حقي براي تصدي اين منصب مهم که پيامبر صلي الله عليه و آله در آن قرار داشت، ندارد...
خلافت اسلامي تنها تسلطي زماني بر امّت نيست، بلکه نيابتي از پيامبر صلي الله عليه و آله و ادامه ذاتي حکومت درخشان آن حضرت است. امام حسين عليه السلام ديد که منصب جدش به دست شرابخواري افتاده است که جز شهوات و خواسته هايش چيزي را نمي شناسد، بنابراين، آن حضرت عليه السلام به پا خاست تا وجود تابان و گذشته درخشان را به خلافت اسلامي بازگرداند.

 

آزاد سازي اراده امت

در روزگار معاويه و يزيد، امّت، اراده و اختياري از خود نداشت و کالبدي بي جان بود که نه احساسي داشت و نه اختياري؛ زيرا قيد و بندهاي گراني بر آن بسته بودند و روزنه هاي نور و بينش را به رويش مسدود کرده و ميان آن و ميان اراده اش حايل ساخته بودند.
حکومت اموي، به تخدير مسلمين و فلج ساختن انديشه آنان همّت گماشت، مسلمين، دلهايشان همراه امام حسين عليه السلام بود، اما آنان نمي توانستند از قلبها و ضميرهايشان پيروي کنند، از آن جهت که حکومت امويان، به زور بر آنها تسلط يافته بودند و چيزي از کارهاي خود را مالک نبودند؛ نه اراده اي بر ايشان بود و نه اختياري، نه عزمي و نه تصميمي، همچون مجسمه هايي شده بودند که در آنها نه احساسي بود و نه حرکتي، جامه خواري برآنها پوشانيده شده و در زير تازيانه هاي امويان و تجاوز آنان، فرومايه و بي مقدار گشته بودند.
امام، به سوي صحنه هاي جهاد و فداکاري رهسپار گشت تا در مسلمانان، روح عزّت و کرامت بدمد، شهادت آن حضرت، نقطه تحولي در تاريخ مسلمين و حيات آنان بود، آنگاه آنان به يکباره دگرگون گشتند و به سلاح نيروي عزم
وتصميم، مسلح شدند و از همه منفي بافيهايي که بر آنها دست يافته بود، رها گشتند و مفاهيم ترس و تسليم که بر آنان پنجه زده بود، به اصول انقلاب و مبارزه مبدّل شدند، آنان دست دردست، انقلابهاي فراواني را به پا کردند که شعارشان اين بود: «يالثارات الحسين؛ انتقام حسين را بگيريم» و اين شعار، همان فرياد رعد آسايي بود که تختهاي سلطنت امويان را درهم کوبيد و قدرتشان را به نابودي کشيد.

 آزاد سازي اقتصاد امت

اقتصاد امّت که شريان زندگي اجتماعي و فردي آن بود، دچار فروپاشيدگي شده بود؛ زيرا امويان به صورتي آشکار، به غارت خزانه مرکزي و اختصاص غنايم و ديگر نتايج جنگها و غنيمتها به خويشتن پرداختند و به ثروتي عظيم دست يافتند و اموال فراواني در خانه هايشان انباشته گرديد که در مصرف آنها سرگردان شدند، معاويه در برابر مسلمين اعلام نمود که مال، مال خداست و مال مسلمين نيست و او به آن شايسته تراست. «سعيد بن عاص» مي گويد: «شهرها و آباديها، باغ قريش است!».
امويان به صرف اموال در راه مقاصد سياسي شان پرداختند که هيچ ارتباطي به منافع امّت نداشت. موارد برجسته صرف آن اموال، عبارت بودند از:

الف - خريد وجدانها و دينها .

ب - صرف اموال براي کميته هاي جعل براي جعل اخباري که وجود امويان را پشتيباني مي کرد و از ارزش اهل بيت مي کاست .
ج - بخششهاي فراوان و عطاياي بسيار به بزرگان و اشراف براي بستن دهانهاي آنان در برابر ظلمي که حکومت در حق مردم مرتکب مي شد.
د - صرف اموال در راه لهو و لعب و فحشا؛ زيرا خانه هاي آنان از زنان و مردان آواز خوان و وسايل موسيقي و ديگر منکرات پر شده بود.
اينها برخي از مواردي بود که براي آنها اموال، صرف مي شد در حالي که گرسنگي تن امّت را در کام خود فرو مي برد و بينوايي گسترش يافته و شبح فقر در همه سرزمينهاي اسلامي، به چشم مي خورد، به غير از شام که در رفاه به سر مي برد؛ زيرا قلعه محکمي بود که ستم و ظلم امويان آنها را حمايت مي کرد.
امام حسين عليه السلام به پاخاست تا اقتصاد امّت را حمايت کند و توازن زندگي معيشتي را به آنان باز گرداند.
آن حضرت، اموالي از خراج را که براي معاويه فرستاده مي شد، مصادره نمود و اموال ديگري را نيز که در زمان يزيد، از يمن به خزانه دمشق فرستاده مي شد، در اختيار گرفته آنها را ميان فقرا و نيازمندان تقسيم نمود. آن حضرت عليه السلام بيش از هر چيزي، از اين درد رنج مي برد که مي ديد، فقر گريبان مردم را گرفته است و چيزي از بيت المال براي سامان دادن به زندگي آنان مصرف نمي شد.

 ستمكاريهاي اجتماعي

ستمکاريهاي اجتماعي در سرتاسر سرزمينهاي اسلامي گسترش يافته هيچ سرزميني يافت نمي شد مگر اينکه دستخوش ظلم و ستم امويان شده بود که از نمونه هاي ستم آنان، موارد ذيل است:

الف - فقدان امنيت: «امنيت»، در سرتاسر کشور از بين رفته ترس و وحشت، بر همه شهروندان دست يافته بود؛ زيرا حکومت اموي در ستم پيش رفته بي گناه را به جاي گناهکار و روي آورنده را به جرم روي برگرداند، مي گرفت و از روي گمان و تهمت، کيفر مي داد، بي گناهان را بي حساب به زندانها و گورها روانه مي ساخت، مردم در روزگار زياد، مي گفتند: «سعد را نجات ده که سعيد هلاک شده است» هيچ کس يافت نمي شد مگر اينکه بر جان و مال خويش، هراسان بود، بنابراين، امام حسين عليه السلام قيام کرد تا مردم را از اين ستم هولناک، نجات بخشد.

ب - حقير شمردن امّت: خط سياسي مورد توجه امويان، اقدام به ذليل ساختن امّت و حقير شمردن آنان بود که از نشانه هاي آن حقير شمردن، اين بود که آنان گردن مسلمين را مهر مي زدند آن گونه که اسبان را داغ مي کردند و اين علامتِ به بردگي کشاندن آنان بود. همچنين، آنها برکف دست مسلمين علامتي را نقش مي زدند تا آنها را برده معرفي کنند همان گونه که با بردگان روم و حبشه عمل مي کردند (7) امام عليه السلام به ميدانهاي جهاد شتافت تا درهاي عزّت و کرامت را به روي مسلمين بگشايد و آن کابوس تاريکي را که زندگيشان را به تاريکي محضي که کورسويي از روشنايي در آن ديده نمي شد، درهم شکند.

 ستمهاي هولناك نسبت به شيعيان

امام، از رنجهايي که شيعيان در زمان معاويه تحمل کردند و محنتها و بلاهاي فراواني که کشيدند، سخت در رنج بود؛ زيرا معاويه در ظلم، ستم، و شکنجه و کشتار بي رحمانه آنان تلاشها کرد، تا آنجا که به امام حسين عليه السلام مي گفت: «اي ابا عبداللَّه! دانستي که ما شيعيان پدرت را کشتيم و آنان را غسل و کفن داديم و بر آنان نماز گزارديم و به خاکشان سپرديم» (8) .
معاويه بسيار کوشيد تا با شيعيان، تصفيه حساب بنمايد که خلاصه آن بدين شرح است:
الف - اعدام بزرگان آنان، همچون «حجر بن عدي، عمرو بن حمق خزاعي، صيفي بن فسيل» و ديگران.
ب - به دار کشيدن آنان بر روي تنه هاي درختان خرما.
ج - زنده به گور ساختن آنان.
د - و يران ساختن منازل آنها.
ه - نپذيرفتن شهادت آنان.
و - محروم ساختن آنان از مقرري بيت المال.
ز - ترساندن و به هراس افکندن بانوان آنان.
ح - گسترش جوّ ترور و وحشت در ميان همه طبقاتشان.
و ديگر انواع ستمکاري که شيعيان با آن دست به گريبان بودند، امام حسين عليه السلام از آنچه بر سر آنها آمده بود، به شدت نگران گرديد و يادداشت مهم خود را براي معاويه فرستاد و در آن جرايمي را که معاويه در حق شيعيان مرتکب شده بود، بر شمرد .

اقدامات بي رحمانه اي که حکومت اموي بر ضد شيعيان انجام داده بود، از عوامل انقلاب آن حضرت، براي رهايي آنان از آن وضعيت تلخ و دردناک و حمايت آنها از ظلم و ستم بوده است.

 محو كردن نام اهل بيت

از برجسته ترين عواملي که سرور شهيدان عليه السلام به خاطر آنها قيام کرد، اين بود که حکومت اموي، کوشيد تا ياد اهل بيت عليهم السلام را محو کند و فضايل و مناقبشان را از يادها ببرد، معاويه در اين راه، از پليدترين وسايل استفاده نمود، که عبارت بودند از:

الف - جعل اخبار براي کم کردن ارزش آنان.
ب - به کارگيري دستگاههاي تعليم و تربيت، براي پرورش کودکان با دشمني آنان.
ج - کيفر دادن هر کسي که از فضايل آنان ياد مي کرد به شديدترين مجازاتها.
د - ناسزاگويي به آنان بر منبرها، مناره ها و در خطبه هاي نماز جمعه.
امام حسين عليه السلام کنگره سياسي بزرگي در مکه مکرمه منعقد ساخت و مسلمين را از اقدامات خطرناکي که معاويه براي از بين بردن اهل بيت از صحنه اسلام انجام داده بود، آگاه کرد... آن حضرت عليه السلام با بي صبري در شوق جهاد، مي گداخت و دوست مي داشت اي کاش! مرگش فرا مي رسيد ولي دشنام به پدرش را بر منبرها و گلدسته ها نمي شنيد.

نابود كردن ارزشهاي اسلامي 

امويان به نابود کردن ارزشهاي اسلامي همّت گماشتند به نحوي که ديگر نشاني از آنها در متن زندگي مسلمانان ديده نمي شد، برخي از آنها عبارتند از:

الف - وحدت اسلامي: امويان، تفرقه و اختلاف را ميان مسلمانان گسترش دادند و تعصبهاي قبيله اي را زنده ساختند و بدگويي ميان خاندانها و قبايل عرب را تشويق نمودند تا وحدتي ميان مسلمين پديد نيايد.
يزيد، «اخطل» را تشويق کرد تا انصار را بد بگويد، آنان که پيامبر صلي الله عليه و آله را پناه دادند و در روزهاي غربت و محنت اسلام، از دين وي حمايت کردند.
پديده آشکار در شعر آن روزگار، بدگويي بي شرمانه بود که شاعران، شايستگيهاي ادبي خود را تنها به بدگويي و هنرنمايي در شيوه هاي نسبت ناروا و ناسزاگويي خاندانهايي که با قبايلشان رقابت مي کرد، اختصاص دادند، شعر اموي از هر نوع سرشت انساني يا هدفي اجتماعي، خالي بود و تنها پديده بدگويي را در برداشت و بدين ترتيب با وحدت فراگيري که اسلام براي فرزندانش مي خواست، مخالفت گرديد.

ب - مساوات: امويان مساوات عادلانه اي را که اسلام اعلام فرمود، نابود ساختند؛ زيرا عربها را بر غير عرب مقدم شمردند و جوّ هراسناکي از تشنج و دسته بندي سياسي ميان مسلمين به وجود آوردند که نتيجه آن، اين بود که موالي (مسلمانان غير عرب) مجموعه اي از کتابها را در نقص عربها و نکوهش آنان تأليف نمودند همچنانکه عربها نيز کتابهايي در نقص موالي و حقير شمردن آنان نوشتند که در رأس کساني که اين گونه تشنج را ميان مسلمين به وجود آورد، زياد بن ابيه بود. او نسبت به عربها کينه توز بود و به نويسندگان فرمان داد تا از عربها بدگويي کنند.
اين سياست زشت، با روح اسلام مخالفت داشت که در همه حقوق و تکاليف ميان مسلمين با اختلاف قوميتهايشان، مساوات را برقرار ساخت.

ج - آزادي: در طول مدّت حکومت اموي، هيچ مفهومي از آزادي در صحنه زندگي وجود نداشت، زيرا نظام حاکم، مردم را در مورد هر اقدامي که با خواستهايش موافقت نداشت، به مجازاتي سخت و شديد مي گرفت تا هيچ کس نتواند حقوق خود را مطالبه نمايد و يا در مورد يکي از منافع مردم سخن بگويد، از آنجا که حکومت نَطع (9) و شمشير، در آن روزگار برقرار بود.
سرور آزادگان، به پاخاست تا انسان مسلمان و ديگر انسانها را از ستم همگاني برهاند و حقوق مردم را که در روزگار معاويه تضييع شده بود، به آنان بازگرداند.

فروپاشي اجتماع

اجتماع در روزگار امويان منحط شد وفاقد همه ارزشهاي اسلامي گرديد، مهمترين عواملي که به انحطاط آن انجاميد، عبارتند از:
1 - محروم ساختن اجتماع از تربيت معنوي که هيچ يک از خلفا به جز حضرت امام امير المؤمنين عليه السلام اهميتي بدان نمي دادند، آن حضرت به اين کار، توجهي خاص داشت ولي حوادث هولناک، وي را از ادامه راهش در اصلاح مردم و بهبودي اخلاقشان بازداشت.
2 - تلاش حکومت اموي در فاسد ساختن اجتماع و گمراه نمودنش هر چيزي که از حقيقت اسلام، و هدايت اسلامي دور بود را به خوراک اجتماع دادند اين دو عامل، بنا به اعتقاد ما، از مهمترين عواملي هستند که به انحطاط آن اجتماع منجر شد... نشانه هاي آن از هم پاشيدگي و انحطاط عبارت بودند از:

الف - پيمان شکني: بيشتر فرزندان آن اجتماع، شکستن عهد و پيمان را گناه نمي دانستند؛ زيرا وفا نکردن آن را امري عادي و معمول ميان مردم مي شمردند که «کسراي عرب» آنان را بر اين کار تشويق نمود؛ زيرا در سخنراني اش در «نخيله» اعلام کرده بود به هيچ تعهدي که براي امام حسن، بر خود لازم کرده، وفا نخواهد کرد و عمداً همه وعده هايي را که به آن حضرت داده بود، برهم زد و وفا ننمود... اين پديده از آشکارترين خصايص کوفيان بود؛ زيرا عظيم ترين عهد و پيمانها را با امام حسين عليه السلام جهت ياري رساندن به آن حضرت و مبارزه با دشمنش بستند، اما آنچه را با خداوند عهد و پيمان منعقد کرده بودند، شکستند و آن حضرت را ياري ننمودند و به قتل رساندند.

ب - عدم خودداري از دروغ گويي: از بيماريهايي که آن اجتماع بدانها دچار شده بود، خود داري نکردن از دروغگويي است، مخصوصاً کوفيان که بدان گرفتار گشته بودند؛ زيرا آنان هنگامي که امام حسين عليه السلام را، محاصره کرده بودند تا آن حضرت را بکشند، حضرت عليه السلام سؤالي را بر فرماندهان لشکرياني که با وي براي حرکت به سوي آنان مکاتبه کرده بودند، مطرح فرمود و گفت:
«اي شبث بن ربعي! اي حجار بن ابجر! اي قيس بن اشعث! و اي زيد بن حرث! آيا به من ننوشتيد که ميوه ها رسيده و باغها سبز و خرم گشته و تو به سوي سربازاني که براي تو آماده هستند، و ارد مي شوي...».
آن جانهاي پليد از تعمد در دروغگويي شرمي نداشتند و همگي به وي پاسخ دادند: ما چنين نکرده ايم!!
امام در عجب شد و به آنان فرمود: «سبحان اللَّه! آري به خدا که شما چنين کرده ايد...».
در حالي که آنان با گناهاني که مرتکب شده بودند، گرفتاريها و مصايب بسياري را متوجه اجتماع ساختند و پيشوايان ظلم و جور براي ستم به مسلمين و اجبار آنان به آنچه نمي خواستند، همان افراد را سلاح خود قرار دادند.

ج - عرضه کردن وجدانها براي فروش: از فرومايه ترين حالتهايي که آن اجتماع در انحراف و انحطاط بدانها رسيده بود، عرضه نمودن وجدانها و دينها براي فروشي آشکار به قدرت حاکمه بود.

د - روي آوردن به خوشگذراني: اجتماع، حريصانه به لهو و لعب و فحشا روي آورد، امويان به صورت مستقيم، زندگي غير مسؤولانه را براي متزلزل نمودن عقيده ديني در نفوس مردم و دور کردن آنها از آنچه اسلام در مورد توازن در رفتار فرد دستور مي دهد، تشويق مي نمودند.
اينها برخي از بيماريهايي است که اجتماع اسلامي بدانها دچار گرديده بود و به بي بند و باري و انحطاط ارزشهاي آن منجر شد، امام حسين عليه السلام براي پايان دادن به انحطاط و انحرافي که امّت بدان مبتلا شده بودند، دست به قيام زد.

 دفاع از حقوق خود

امام حسين عليه السلام براي دفاع از حقوق خود که امويان آنها را غارت و غصب نموده بودند، قيام کرد که مهمترين آنها به اعتقاد ما عبارتند از:

الف - خلافت: امام حسين عليه السلام همچون پدرش، ايمان داشت که عترتپاک، به مقام رسول اللَّه صلي الله عليه و آله سزاوارتر و به جايگاه وي از ديگران شايسته ترند؛ زيرا آنان اهل بيت نبوت، معدن رسالت و محل آمد و شد ملائکه هستند، خداوند به خاطر آنان، آغاز و به خاطر آنان پايان داد، - بنابه تعبير حضرتش - او با اين عقيده از دوران کودکي رشد يافته بود؛ زيرا در آن دوران بود که به سوي عمر، - در حالي که بر منبر رسول خدا صلي الله عليه و آله نشسته بود - شتافت و بر او فرياد زد: «از منبر پدرم پايين بيا و به سوي منبر پدرت برو».
تنها امام حسين عليه السلام چنين احساسي نداشت بلکه اين مسأله نزد ائمه اهل بيت عليهم السلام همگي وجود داشت، زيرا آنان معتقد بوده اند که خلافت از حقوق آنان است؛ زيرا آنها نزديکترين مردم به رسول خدا و آگاهترين افراد نسبت اهداف آن حضرت بوده اند...
مطلب قابل توجه ديگري نيز وجود دارد و آن اين است که حضرت حسين عليه السلام خود، به موجب معاهده صلح مورد اتفاق، خليفه شرعي بوده است؛ زيرا در بندهاي آن معاهده آمده بود معاويه حق ندارد امر خلافت بعد از خود را به کسي واگذار کند و امر خلافت بعد از او براي حضرت حسن خواهد بود که اگر اتفاقي برايش پيش بيايد، به حضرت حسين عليه السلام برمي گردد (10) .
بنابراين، بيعت يزيد، شرعي نبوده و امام حسين عليه السلام بر ضد امامي از ائمّه مسلمين، آن گونه که بعضي افراد داراي طرز تفکر اموي معتقد هستند، قيام ننموده است، بلکه آن حضرت عليه السلام بر ضد ظالمي که حقش را غصب کرده بود، قيام کرده است.

ب - خمس: «خمس» حق واجب شده اي براي اهل بيت عليهم السلام است که
قرآن بر آن تصريح نموده و سنّت در مورد آن متواتر شده است، ولي حکومتهاي قبلي آن را غارت نمودند و چيزي از آن را ادا نکردند تا حرکت مقاومت را نزد علويان فلج نمايند، امام حسين عليه السلام در سخنش با «ابوهره»، که او را از خروج بر ضد بني اميه نهي کرده بود، به اين مطلب اشاره نمود و فرمود: «واي بر تو اي ابوهره! بني اميه مال مرا گرفتند و من صبر کردم».
گمان غالب اين است مالي که بني اميه از آن حضرت گرفته بودند، همان «خمس» باشد. «دعبل خزاعي» در قصيده درخشانش که آن را در خراسان در حضور امام رضا عليه السلام خوانده، به اين مطلب اشاره نمود و گفته بود:

اري فيئهم في غيرهم متقسما       وايديهم من فيئهم صفرات
«مي بينم که حقشان ميان ديگران تقسيم شده و دستشان از حقشان خالي است».
امام رضا عليه السلام از اين بابت، متأثر شد و دستهاي خود را زيرو رو کرد و فرمود: «به خدا که خالي هستند».
منع علويان از دستيابي به خمس به عنوان يکي از منابع اصلي زندگيشان سبب تأثّر و گرفتاري فراواني براي آنان گرديد. شايد امام حسين عليه السلام، با قيام خود، بازگرداندن اين حق سلب شده به اهل بيت را در نظر داشته است.

 امر به معروف

از قوي ترين عواملي که سرور آزادگان عليه السلام به خاطر آنها قيام کرد، برپا داشتن «امر به معروف و نهي از منکر» بود که از پايه هاي اساسي اين دين مي باشد و در درجه اول، امام درباره آن مسؤوليت دارد.
امام عليه السلام در وصيت به برادرش «ابن حنفيه» که علل قيامش بر ضد يزيد را در آن توضيح داده، اين مطلب را بيان کرده است، آن حضرت عليه السلام فرمود: «من نه خود سرانه و بيهوده خارج شده ام، نه ستمکار و نه مفسد، بلکه براي طلب اصلاح در امّت جدّم خارج شده ام، مي خواهم امر به معروف و نهي از منکر کنم».
امام عليه السلام به ميدانهاي جهاد شتافت تا اين بناي بلند را که زندگي شرافتمندانه در اسلام، بر آن بنا شده است، به پاي دارد؛ بنايي که پايه هايش در روزگار حکومت اموي و يران گشته بود؛ زيرا در زمان آنان، معروف، منکر شده بود و منکر، معروف و امام در بسياري از مواضع بر آنان اعتراض نمود که از جمله آنها سخنراني درخشان آن حضرت در برابر مهاجرين و انصار بوده است که بازماندن آنان از نصرت حق و بر اندازي باطل و ترجيح دادن آسودگي را محکوم کرد .
از آنچه آن حضرت عليه السلام در روز عاشورا در برابر ياران و اهل بيتش در اين زمينه فرموده است، اين بود که: «آيا نمي بينيد به حق عمل نمي شود و از باطل دوري نمي گردد تا مؤمن به لقاي پروردگارش راغب گردد».
آن حضرت، مرگ را بر زندگي ترجيح داد؛ زيرا حق را ديد که متلاشي گشته و باطل گسترش يافته بود.

 ريشه كن ساختن بدعتها

حکومت اموي به گسترش بدعتها ميان مسلمين، همت گماشت که هدفي جز نابودي اسلام و شکست آن نداشته است، امام عليه السلام در نامه اي که براي اهل بصره فرستاد، به اين موضوع اشاره کرده، فرمود: «سنّت، از بين برده شده
و بدعت، زنده گشته است» (11) .
امام عليه السلام به پاخاست تا بدعتهاي جاهلي را که امويون ايجاد کرده بودند، نابود سازد و سنّت جدّش را که آنان از بين برده بودند، زنده نمايد، بنابراين، نهضت جاويدانش، براي نابودي جاهليت و بر افراشتن پرچم اسلام بوده است.

 فرمان نبوي

پيامبر صلي الله عليه و آله از پس غيب، آنچه را که از خطرهاي هولناک به دست امويان به سراغ اسلام خواهد آمد، مشاهده فرمود، تجديد رسالت و جاويدان ساختن اصول آن جز با فداکاري فرزندش امام حسين عليه السلام به هيچ صورت، ممکن نبوده است؛ زيرا آن حضرت بود که بايد زره بازدارنده براي نگهداري اسلام باشد، لذا به وي دستور جانبازي و فداکاري داد چنانچه حضرت حسين عليه السلام اين مطلب را در پاسخ دلسوزاني که او را از خروج به سوي عراق باز مي داشتند، بيان فرمود. آن حضرت عليه السلام به آنان چنين گفت: «رسول خدا صلي الله عليه و آله مرا دستوري داده است و من براي انجام آن مي روم...».
مورخان مي گويند: پيامبر صلي الله عليه و آله خبر کشته شدن حضرت حسين عليه السلام را به مسلمين گفته و آنان را از شهادت آن حضرت و مصيبتهاي عظيمي که بروي وارد خواهند شد آگاه ساخت و پيوسته براي آن حضرت، اظهار تألّم مي نمود و قاتلش را لعنت مي کرد.
همچنين حضرت امام امير المؤمنين عليه السلام نيز از شهادت آن حضرت و آنچه بر او خواهد گذشت خبر داده بود. امام حسين عليه السلام اطلاع کاملي از آنچه بر او خواهد گذشت داشته است؛ زيرا آن را از جدّ و پدرش شنيده و به شهادت يقين حاصل کرده بود و هيچ اميدي به زندگي نداشته، با عزم و تصميم در امتثال فرمان جدّش در اين مورد، به سوي مرگ رفت.

 عزت و كرامت

از مهمترين عواملي که سرور آزادگان به خاطر آنها قيام کرد، «عزت و کرامت» بود؛ زيرا امويان مي خواستند وي را مجبور به خواري و ذلّت کنند و آن حضرت نپذيرفت جز اينکه با عزّت، در زير سايه شمشيرها و نيزه ها زندگي کند، خود آن حضرت در روز عاشورا اين مطلب را چنين بيان فرمود:
«همانا اين بد نسب فرزند بدنسب، دو چيز را معرفي کرده است؛ شمشيرکشيدن و يا خوار گشتن، هيهات که ما خواري را بپذيريم، خداوند و رسولش و جانهاي بزرگ منش و همتهاي بلند آن را براي ما نمي پذيرند که اطاعت از فرومايگان را بر شهادت همچون بزرگان، ترجيح دهيم...».
و باز آن حضرت عليه السلام فرمود: «مرگ را چيزي جز سعادت نمي بينم و زندگي با ستمکاران را جز فريبي نمي شناسم...».
آن حضرت، با لباني پرخنده، در راه بزرگ منشي و عزت خويش، مرگ را در آغوش کشيد و همه چيز را به خاطر آزادي و کرامت خود، قرباني نمود.

 

alt 


حيله و سفاكي امويان

امام حسين عليه السلام يقين داشت که امويان، وي را رها نخواهند کرد و از حيله و خيانت نسبت به آن حضرت، دست برنخواهند داشت، حتي اگر با آنها صلح کند و بيعت نمايد زيرا:

الف - امام، درخشان ترين شخصيت درجهان اسلام بود و مسلمانان در درون خويش، نسبت به وي دوستي و ارادتي خالص داشتند؛ زيرا آن حضرت، نوه پيامبرشان بود و سرور جوانان اهل بهشت و طبيعي بود که براي امويان، تحمل پذير نبود که شخصيتي با نفوذي قوي و جايگاهي بلند در همه زمينه ها وجود داشته باشد؛ زيرا اين امر، خطري بر قدرت و سطنتشان به حساب مي آمد.
ب - امويان نسبت به پيامبر صلي الله عليه و آله کينه داشتند؛ زيرا آن حضرت در واقعه بدر، آنان را به کشتن داد و شکست و ننگ را نصيب آنها کرد، يزيد منتظر فرصتي براي گرفتن انتقام از اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله بود تا انتقام بدر را از آنها بگيرد.
راويان مي گويند که وي مي گفت:
لست من خندف ان لم انتقم          من بني احمد ما کان فعل
«من از خندف نيستم اگر از فرزندان احمد، انتقام کارهايش را نگيرم».
هنگامي که انتقام خود را گرفت و کينه هايش را با قتل عام آنها فرونشاند، شروع به زمزمه کرد و مي گفت:

قد قتلنا القرم من ساداتهم             وعدلناه ببدر فاعتدل
«ما بزرگ بزرگانشان را کشتيم و با بدر، برابر نموديم و برابر شد».
ج - امويان به مکر و پيمان شکني شناخته شده بودند، زيرا امام حسن عليه السلام با معاويه مصالحه نمود و خلافت را به وي سپرد، با وجود اين، معاويه به وي خيانت کرد و او را مسموم ساخت و به قتل رساند و نيز آنان به مسلم بن عقيل، امان دادند و نسبت به وي خيانت کردند...

امام حسين عليه السلام اعلام کرد که بني اميه، او را رها نخواهند کرد. آن حضرت عليه السلام به برادرش «محمد بن حنفيه» مي گويد: «اگر وارد سوراخ خزنده اي از خزندگان شوم، مرا بيرون مي آوردند و مي کشند». نيز حضرتش عليه السلام به «جعفر بن سليمان ضيعي» فرمود: «به خدا! مرا رها نخواهند کرد تا اين علقه (يعني قلب مبارکش) را از درونم خارج کنند».
امام عليه السلام برگزيد که بر عليه آنان، اعلام جنگ کند و به مرگي شرافتمندانه بميرد که تخت سلطنت آنها را به لرزه آورد و جبروت و طغيانشان را نابود سازد.
اينها برخي از عواملي است که سرور آزادگان را و اداشت تا بر ضد حکومت يزيد، دست به انقلاب بزند.

  نظريه اي کینه توزانه و بي ارزش درباره علت قیام عاشورا

گروهي از متعصبان بني اميه، قيام امام عليه السلام بر عليه يزيد را قيامي به خاطر سلطنت و دستيابي به ثروتهاي کشور دانسته اند، اين نظريه بر کينه آنان نسبت به امام عليه السلام دلالت دارد به خاطر پيروزيهاي برجسته اي که آن حضرت در نهضت مبارکش به دست آورد که هيچ مصلح اجتماعي در روي زمين، چنين پيروزيهايي به دست نياورده است.
شايد بعضي از آنان به خاطر جهلشان نسبت به حقيقت نهضت حسيني و عدم آگاهي از علل آن معذور باشند؛ زيرا امام به يقين مي دانست که انقلابش در صحنه هاي نظامي شکست خواهد خورد؛ زيرا خصمش، از پشتيباني ارتشي فراوان با قدرت و نيرويي بسيار، برخوردار بود ولي آن حضرت هيچ نيروي نظامي نداشت تا سلطنت را به دست آورد و اگر آن گونه که مي گويند، هدفش سلطنت بود، هنگام شنيدن خبر کشته شدن سفيرش، «مسلم بن عقيل» و برگشتن کوفه بر ضد وي، به حجاز و يا جاي ديگري باز مي گشت و از نو براي رسيدن به هدفش شروع به فعاليّت مي کرد تا به مقصدش دست يابد.
امام مي دانست که اوضاع موجود، همه به نفع بني اميه بوده و هيچ چيزي از آنها در پشتيباني وي و يا به منفعت او نبوده است.
«ابن خلدون» مي گويد: «شکست حسين عليه السلام، امري حتمي بود؛ زيرا حسين، قدرتي نداشت که او را در شکست دادن امويان موفق سازد؛ چون طوايف «مضر» براي قريش تعصب داشتند و تعصب قريش براي خاندان عبد مناف و تعصب خاندان عبد مناف براي بني اميه بود و قريش اين را براي آنها مي دانستند و ديگر مردمان نيز منکر آن نيستند» (12) .
انقلاب امام، به خاطر هدفي بود که اين ظرفيت و اختيار از دست داده ها نمي توانند آن را بينديشند. زيرا قيام آن حضرت بر ضد حکومت يزيد، به خاطر حمايت از ارزشهاي اسلامي و ارزشهاي والا از دست امويان است که با تيشه به ريشه آنها حمله برده بودند...
يکي از نويسندگان معاصر مي گويد: «ما حق داريم بپرسيم که هدف حسين عليه السلام چه بوده و آن حضرت براي چه مطلبي فعاليت داشته است؟ اگر هدف آن حضرت، هدفي شخصي براي ساقط کردن يزيد بود تا خود، خلافتي را که مورد نظرش بود، در اختيار گيرد، اين اصرار را در حضرتش نمي ديديم که مي خواست به سوي کوفه برود علي رغم اينکه مردم از دور او پراکنده شده و به ابن زياد تسليم گشته و براي روبه رو شدن و از بين بردن وي، با تعداد بسيار، سلاح به دست گرفته بودند. کوتاه نظرترين مردم مي دانست که سرنوشت آن حضرت از آنچه کارش بدان انجاميد متفاوت نبود، اگر حسين تا اين درجه از کوته نظري بود، به مکه باز مي گشت تا از نو براي رسيدن به منصب خلافت تلاش کند... و اگر هدفش در آغاز کار رسيدن به منصب خلافت بود و هنگامي که خبر کشته شدن عموزاده اش به وي رسيد، سفر خود را براي گرفتن انتقام از قاتلانش به خاطر اجابت خواسته خانواده و نزديکانش ادامه داد، - آن گونه که بعضي از محققان ادعا کرده اند -، اگر هدفش اين مي بود، در مي يافت گروهي که همراه وي براي گرفتن انتقام خارج شده و تعدادشان از نود نفر مرد، زن و کودک تجاوز نمي نموده است، به چيزي از آن هدف نمي رسيدند و همه آنها از بين مي رفتند و خود حضرت نيز، جان خود را به صورت قرباني کم ارزشي در ميدان انتقام گرفتن، فدا مي کردند.
از اين گذشته، وظيفه او براي انتقام گرفتن اين بود که برگردد تا صفهاي ياران و خويشانش را جمع کند و با شمار عظيمي از افراد خشمگين و انتقامجو پيش آيد.
بنابراين، مسأله، مسأله انتقام جويي و هدف، هدفي شخصي نبوده، بلکه مطلب، مطلب امّت است و ماجرا براي حق بوده و اقدام، اقدامي فداکارانه بود که مي خواست از خويشتن مثالي براي جانبازي و فداکاري ارائه نمايد، اصرار حسين عليه السلام براي رفتن به سوي کوفه، پس از آگاه شدن از عقب رفتن مردم آنجا و دست کشيدن آنان از جهاد، تنها براي اين بود که با شهادت خود، پرچمي
برافرازد که آن اندک مردماني که همچنان به ارزشها ايمان داشتند و از ميان رهبران، کسي را مي جستند که راه تلاش در مبارزه را به آنان نشان دهد... و نيز براي تحريک وجدان انسانهاي و امانده اي که برجاي نشسته و از نگهداري حقوق و رعايت منافعشان، بازمانده بودند».
اين سخن، واقعيت درخشاني را که امام حسين عليه السلام به خاطر آن مبارزه کرده بود، در بر مي گيرد؛ زيرا آن حضرت، هيچگونه منفعت شخصي را مد نظر نداشت، بلکه هدفش صلاح امّت و نگهداري آنان از دست امويان بوده است.

 پاورقي:

(1) تفسير المنار 183/12.
(2) الثائر الاول في الاسلام، ص79.
(3) سبط الرسول، ص 133.
(4) نظريه امامت نزد شيعه اثنا عشري، ص334.
(5) امام حسين عليه السلام، ص94.

(6) طبري، تاريخ 353 / 5.

(7) تاريخ تمدّن اسلامي.

(8) يعقوبي، تاريخ 231/2.

(9) نَطْع»، سفره اي چرمي بود که انسانها را بر روي آن سر مي بريدند (مترجم).

(10) حياة الامام الحسن عليه السلام 298/2، الإصابة 333 / 1.

(11) طبري، تاريخ 357 / 5.

(12) مقدمه، ص171، قاعده 30.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

قيام مقدس و پرشكوه امام حسين(ع)ريشه در انحراف هاى بـنيادى و اساسى در جـامعه اسلامى داشت. اين انحراف ها زائيده انحراف حكومت اسلامى از مسير اصلى خود از سقيفه به بـعد بـود. كه پس از شهادت على(ع)كلا بـه دست سلسله سفيانى و حزب ضد اسلامى اموى افتاد. بـه گواهى اسناد تاريخى, سران اين حزب هيچ اعتقادى بـه اسلام و اصول آن نداشتند(1). و ظهور اسلام و به قدرت رسيدن پيامبر اسلام(ص)را, جلوه اى از پيروزى تـيره بـنى هاشم بـر تـيره بـنى اميه, در جريان كشمكش قبيلگى در درون طايفه بـزرگ قريش مى دانستند(2).

 

و بـا يك حـركت خـزنده, بـه تـدريج در پـوشش اسـلام بـه مناصب كليدى دسـت يافتند و سرانجـام از سال چهلم هجـرى, حكومت اسلامى و سرنوشت و مقدرات امت اسلامى به دست اين حزب افتاد و پس از بيست سال حكومت معاويه, و بـه دنبـال مرگ وى, پـسرش يزيد بـه قدرت رسيد كه اوج انحراف بـنيادى, و جلوه اى آشكار از ظهور ((جاهليت نو)) در پوشش ظاهرى اسلام بود(3).امام حـسـين(ع)نمى تـوانسـت در بـرابـر چـنين فاجـعه اى سكوت كند و احساس وظيفه مى كرد كه در بـرابـر اين وضع, اعتـراض و مخالفت كند. سخنان, نامه ها و ساير اسنادى كه از امام حسين(ع)به دسـت ما رسـيده, بـه روشنى گوياى اين مطلب اسـت. اين اسناد بـيانگر آن است كه از نظر امام, پـيشوا و رهبـر مسلمانان شـرائط و ويژگى هايى دارد كه امويان فـاقـد آنها بـودند و اسـاس انحراف ها و گمراهيها اين بود كه عناصر فاسد و غير لايق, تكيه بر مسند خلافت اسلامى و جايگاه والاى پـيامبـر زده بـودند و حاكميت و زمامدارى آنها, آثار و نتائج بـسيار تلخ و ويرانگرى بـه دنبـال آورده بود.
چـند نمونه از تـاكيدهاى امام در اين بـاره يادآورى مى شـود:
 

ويژگى هاى پيشواى مسلمانان

1 - در نخستين روزهايى كه امام حسين(ع)در مدينه, بـراى بـيعت جهت يزيد, در فشار بود, در پاسخ وليد كه پيشنهاد
بيعت بـا يزيد را مطرح كرد, فـرمود: اينك كه مسـلمانان بـه فـرمانروايى مانند يزيد گرفتار شده اند, بايد فاتحه اسلام را خواند(4).
2 - امام ضمن پاسخ نامه هاى كوفيان نوشت:
... امام و پيشواى مسلمانان كسـى اسـت كه بـه كتـاب خـدا عمل نموده راه قسط و عدل را در پـيش گيرد و از حـق پـيروى كرده بـا تمام وجود خويش مطيع فرمان خدا باشد(5).
3 - امام حـسـين(ع)هنگام عزيمت بـه سـوى عراق در منزلى بـنام «بيضه» خطاب به «حر» خطبه اى ايراد كرد و طى آن انگيزه قيام خود را چنين شرح داد:
«مردم! پـيامبـر خدا(ص)فرمود: هر مسلمانى بـا حكومت ستـمگرى مواجـه گردد كه حـرام خدا را حـلال شمرده و پـيمان الهى را درهم مى شكند, بـا سنت و قانون پـيامبـر از در مخالفت درآمده در ميان بـندگان خـدا راه گناه و معصـيت و تـجـاوزگرى و دشـمنى در پـيش مى گيرد, ولى او در مقابـل چنين حكومتى, بـا عمل و يا بـا گفتار اظهار مخالفت نكند, بـرخـداوند است كه آن فرد(ساكت)را بـه كيفر همان ستمگر(آتش جهنم)محكوم سازد.
مردم! آگاه باشيد اينان(بنى اميه)اطاعت خدا را ترك و پيروى از شيطان را بـر خود فرض نموده اند, فساد را تـرويج و حدود الهى را تعطيل نموده فى را(كه مخصوص بـه خـاندان پـيامبـر است)بـه خـود اختصاص داده اند و من بـه هدايت و رهبـرى جامعه مسلمانان و قيام بـر ضد اين همه فساد و مفسدين كه دين جدم را تغيير داده اند, از ديگران شايسته ترم ...» (6).
حاكميت بـنى اميه كه امام در اين سخنان بـه گوشه هايى از آثـار سوء آن اشاره نموده, در شوون مختـلف جامعه اسلامى اثر گذاشتـه و فساد و آلودگى و گمراهى را گستـرده و عمومى ساخـتـه بـود. امام حسين(ع)در موارد متعددى انگشت روى اين عواقب سوء گذاشتـه و بـه مردم هشـدار داده اسـت كـه بـه چـند نمـونه آن اشـاره مـى شـود:

محو سنتها و رواج بدعتها

آن حـضرت پـس از ورود بـه مكه, نامه اى بـه سران قبـائل بـصره فرستاد و طى آن چنين نوشت:
«...اينك پيك خود را بـا اين نامه بـه سوى شما مى فرستم, شما را به كتاب خدا و سنت پيامبـر دعوت مى كنم, زيرا در شرائطى قرار گرفته ايم كه سنت پيامبر به كلى از بين رفته و بـدعتها زنده شده است, اگر سخـن مرا بـشنويد, شما را بـه راه راسـت هدايت خـواهم كرد...» (7). ديگر به حق عمل نمى شود.
حسين بـن على(ع)در راه عراق در منزلى بـه نام «ذى حـسم» در ميان ياران خود بـه پـا خـاست و خـطبـه اى بـدين شرح ايراد نمود:
«پـيشامدها همين است كه مى بـينيد, جـدا اوضاع زمان دگرگون شده زشتيها آشكار و نيكيها و فضيلتها از محيط ما رخت بر بسته است و از فضيلتها جز اندكى مانند قطرات تـه مانده ظرف آب بـاقى نمانده است. مردم در زندگى پست و ذلتبارى به سر مى بـرند و صحنه زندگى, همچون چراگاهى سنگلاخ, و كم علف, به جايگاه سخت و دشوارى تبـديل شده است.
آيا نمى بينيد كه ديگر بـه حق عمل نمى شود, و از بـاطل خوددارى نمى شود؟! در چـنين وضعى جـا دارد كه شخص بـا ايمان(از جـان خود گذشتـه)مشتـاق ديدار پـروردگار بـاشد. در چنين محيط ذلتـبـار و آلوده اى, مرگ را جـز سعادت; و زندگى بـا ستـمگران را جـز رنج و آزردگى و ملال نمى دانم...» (8).
 

مسخ هويت دينى مردم

حاكميت زمامداران اموى و اجراى سياست هاى ضد اسلامى توسط آنان, هويت دينى مردم را مسخ كرده ارزشهاى معنوى را در جامعه از بـين برده بود. امام در دنباله سخنان خود در منزل ((ذى حسم)) فرمود:
((...مردم بندگان دنيايند, دين بـه صورت ظاهرى و در حد حرف و سخن در زبـانشان مطرح مى شود, تا زمانى كه معاش و زندگى ماديشان رونق دارد, در اطراف دين گـرد مىآيند, اما زمانى كـه بـا بـلا و گرفتارى آزمايش شوند, دينداران در اقليت هستند.
 

پيام جاويد قيام امام حسين(ع)

پيام قيام با شكوه سيدالشهداء(ع)منحصر به آن زمان نيست, بلكه اين پـيام پـيامى جاويد و ابـدى است و فراتـر از محدوده زمان و مكان است, هرجا و در هر جامعه اى كه به حق عمل نشود, و از بـاطل خوددارى نشود, بدعتها زنده, و سنتها نابـود شود, هرجا كه احكام خدا تغيير و تحريف يابد و حاكمان و زمامداران بـا زور و ستمگرى بـا مردم رفتـار كنند, در هر جـامعـه اى كه ويژگى هاى جـاهليت را داشته باشد آن جامعه, جامعه اى يزيدى بـوده, و مبـارزه و مخالفت بـا مفاسد و آلودگى ها و آمران و عاملان آنها, كارى حـسينى خواهد بود.

 

پاورقی ها :
1 - سـيدعـليخـان مدنى, الدرجـات الرفيعـه, ص 243, ابـن ابـى الحديد, شرح نهج البلاغه, ج8, ص 257 - مسعودى, مروج الذهب, ج3, ص 454 ضمن شرح حال ماءمون عباسى.
2 - ابن ابى الحديد, همان كتاب, ج9, ص 53(خطبه 139) و نيز ج2, ص 44 - 45 - ابن عبـدالبـر, الاستيعاب فى معرفه الاصحاب(در حاشيه الاصابه)ج4, ص 87.
3 - نگاه كنيد به: امام حسين(ع) و جـاهليت نو, جـواد سليمانى, قم, انتشارات يمين.
4 - سيد بن طاووس, اللهوف فى قتلى الطفوف, ص 11.
5 - طبرى, تاريخ الامـم والـمـلـوك, ج6, ص 196 - شـيخ مـفـيد, الارشاد, ص 204.
6 - طبرى, همان كتاب, ص 229 - ابـن اثير, الكامل فى التاريخ, ج4, ص 48.
7 - طبرى, همان كتاب, ص 200.
8 - حسن بـن على بـن شعبـه, تحف العقول, ص 245 - طبـرى, همان كتاب, ص 239.





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

به دنبال طرح موضوع آگاهی حضرت امام‏حسین (ع) از سرنوشت‏حرکت و نهضت‏خویش و شبهه‏ای که یکی از نویسندگان در تحلیل حرکت‏حضرت و علم ایشان به سرانجام شهادت ایجاد کرده بود و پیرو پرسشهایی که برخی روحانیون در این خصوص از محضر علامه سید محمد حسین طباطبایی «قدس سره‏» کردند، ایشان رساله‏ای کوتاه را در باره علم امام نوشتند و در آن زمان منتشر شد. این رساله همان گونه که آیة‏الله رضا استادی در مجموعه «بیست مقاله‏» که به همت ایشان منتشر شده، آورده‏اند، «در عین اختصار و کوتاهی از اتقان و استحکام فوق‏العاده‏ای برخوردار است.» البته همان نویسنده همان زمان بر این رساله خرده‏گیری کرده و نقد نوشت ولی علامه طباطبایی قدس‏سره با پاسخهای خویش، بر مطالب رساله تاکید ورزیدند. نقد و پاسخ نیز در همین مجموعه، پس از اصل رساله آمده است.
بخش اول این رساله در موضوع علم امام (ع) است که علاقه‏مندان می‏توانند برای مطالعه آن به این مجموعه مراجعه کنند. مرحوم علامه عالی‏مقام، در ادامه رساله با عنوان «نهضت‏سیدالشهدا (ع) و هدف آن‏» به تحلیل کوتاه قیام حضرت (ع) پرداخته‏اند. شخصیت علمی و استحکام تحلیل ایشان که در عین اختصار، نگاشته شده، ما را بر آن داشت که در سرآغاز مقاله‏های این دفتر ویژه نامه متن آن را عینا از مجموعه یاد شده، برای خوانندگان ارجمند بازگو کنیم.

 

با یک سیر اجمالی در وضع عمومی آن روز، می‏توان نسبت‏به تصمیم و اقدام سیدالشهدا (ع) روشن شد. تیره‏ترین و تاریک‏ترین روزگاری که در جریان تاریخ اسلام به خانواده رسالت و شیعیانشان گذشته، دوره حکومت‏بیست‏ساله معاویه بود.
معاویه پس از آنکه خلافت اسلامی را - با هر نیرنگ بود - به دست آورد و فرمانروای بی‏قید و شرط کشور پهناور اسلامی شد، همه نیروی شگرف خود را صرف تحکیم و تقویت فرمانروایی خود و نابود ساختن اهل بیت رسالت می‏نمود، نه تنها در اینکه آنان را نابود کند بلکه می‏خواست نام آنان را از زبان مردم و نشان آنان را از یاد مردم محو کند.

جماعتی از صحابه پیغمبر (ص) را که مورد احترام و اعتماد مردم بودند از هر راه بود با خود همراه و با ساختن احادیث‏به نفع صحابه و ضرر اهل بیت‏به کار انداخت و به دستور او در منابر اسلامی در سرتاسر بلاد اسلامی به امیرالمؤمنین (ع) - مانند یک فریضه دینی - سب و لعن می‏شد.
به وسیله ایادی خود مانند زیاد بن ابیه و سمرة بن جندب و بسر بن ارطاة و امثال ایشان، هر جا از دوستان اهل بیت‏سراغ می‏کرد به زندگیش خاتمه می‏داد و در این راهها از زر، از زور، از تطمیع، از ترغیب و از تهدید تا آخرین حد توانایی استفاده می‏کرد.
در چنین محیطی طبعا کار به اینجا می‏کشد که عامه مردم از بردن نام علی (ع) و آل علی نفرت کنند و کسانی که از دوستی اهل بیت، رگی در دل دارند از ترس جان و مال و عرض خود، هرگونه رابطه خود را با اهل بیت قطع کنند.
واقع امر را از اینجا می‏توان به دست آورد که امامت‏سیدالشهدا (ع) تقریبا ده سال طول کشید که در همه این مدت - جز چند ماه اخیر - معاصر معاویه بود. در طول این مدت از آن حضرت که امام وقت و مبین معارف و احکام دین بود، در تمام فقه اسلامی حتی یک حدیث نقل نشده است; منظور روایتی است که مردم از آن حضرت نقل کرده باشند که شاهد مراجعه و اقبال مردم است نه روایتی که از داخل خاندان آن حضرت مانند ائمه بعدی رسیده باشد.
و از اینجا معلوم می‏شود که آن روز درب خانه اهل بیت‏بکلی بسته شده و اقبال مردم به حد صفر رسیده بوده است.
اختناق و فشار روز افزون که محیط اسلامی را فرا گرفته بود به حضرت امام حسین (ع) اجازه ادامه جنگ یا قیام علیه معاویه را نداد و کمترین فایده‏ای هم نداشت; زیرا:
اولا: معاویه از او بیعت گرفته بود و با وجود بیعت، کسی با وی همراهی نمی‏کرد.
ثانیا: معاویه خود را یکی از صحابه کبار پیغمبر (ص) و کاتب وحی و مورد اعتماد و دست راست‏سه نفر از خلفای راشدین به مردم شناسانیده بود و نام خال‏المؤمنین را به عنوان لقبی مقدس بر خود گذاشته بود.
ثالثا: با نیرنگ مخصوص به خودش به آسانی می‏توانست‏حضرت امام حسین (ع) را به دست کسان خودش بکشد و بعد به خونخواهی وی برخیزد و از قاتلین وی انتقام بکشد و مجلس عزا نیز برایش برپا کند و عزادار شود!
معاویه وضع زندگی امام‏حسن (ع) را به جایی کشانیده بود که کمترین امنیتی حتی در داخل خانه شخصی خودش نداشت، و بالاخره نیز (وقتی که می‏خواست‏برای یزید از مردم بیعت‏بگیرد) آن حضرت را به دست همسر خودش مسموم کرده، شهید ساخت.
همان سیدالشهدا (ع) که پس از درگذشت معاویه بی‏درنگ علیه یزید قیام کرد و خود وکسان خود - حتی بچه شیرخواره خود را در این راه فدا کرد، در همه مدت امامت‏خود که معاصر معاویه بود به این فداکاری قادر نشد; زیرا در برابر نیرنگهای صورتا حق به جانب معاویه و بیعتی که از وی گرفته شده بود، قیام و شهادت او کمترین اثری نداشت.
این بود خلاصه وضع ناگواری که معاویه در محیط اسلامی به وجود آورد و درب خانه پیغمبر اکرم (ص) را بکلی بسته، اهل بیت را از هرگونه اثر و خاصیت انداخت.

آخرین ضربت کاری وی که به پیکر اسلام و مسلمین وارد ساخت این بود که خلافت اسلامی را به سلطنت استبدادی موروثی تبدیل نمود و پسر خود یزید را به جای خود نشانید، در حالی که یزید هیچ‏گونه شخصیت دینی - حتی به طور تزویر و تظاهر - نداشت و همه وقت‏خود را علنا با ساز و نواز و باده گساری و شاهد بازی و میمون‏رقصانی می‏گذرانید و احترامی به مقررات دینی نمی‏گذاشت و گذشته از همه اینها اعتقادی به دین و آیین نداشت چنانچه وقتی که اسیران اهل بیت و سرهای شهدای کربلا را وارد دمشق می‏کردند و به تماشای آنها بیرون آمده بود، بانک کلاغی به گوشش رسید، گفت:نعب الغراب فقلت قل او لا تقل      فقد اقتضیت من الرسول دیونی (1)
و همچنین هنگامی که اسیران اهل بیت و سر مقدس سیدالشهدا (ع) را به حضورش آوردند، ابیاتی سرود که یکی از آنها این بیت‏ بود : لعبت هاشم بالملک فلا                        خبر جاء و لا وحی نزل
زمامداری یزید که توام با ادامه سیاست معاویه بود، تکلیف اسلام و مسلمین را روشن می‏کرد و من‏جمله وضع رابطه اهل بیت رسالت را با مسلمانان و شیعیانشان - که می‏بایست‏به دست فراموشی مطلق سپرده شود و بس - معلوم می‏ساخت.
در چنین شرایطی یگانه وسیله و مؤثرترین عامل برای قطعیت‏یافتن سقوط اهل بیت و درهم ریختن بنیان حق و حقیقت، این بود که سیدالشهدا (ع) با یزید بیعت کند و او را خلیفه و جانشین مفترض الطاعه پیغمبر بشناسند.

 

امام و مسئله بیعت ‏با یزید

سیدالشهدا (ع) نظر به پیشوایی و رهبری واقعی که داشت نمی‏توانست‏با یزید بیعت کند و چنین قدم مؤثری در پایمال ساختن دین و آیین، بر دارد و تکلیفی جز امتناع از بیعت نداشت و خدا نیز جز این از وی نمی‏خواست.

از آن طرف امتناع از بیعت اثری تلخ و ناگوار داشت; زیرا قدرت هولناک و مقاومت‏ناپذیر وقت، با تمام هستی خود، بیعت می‏خواست (بیعت می‏خواست‏یا سر) و به هیچ چیز دیگر قانع نبود و از این روی کشته شدن امام (ع) در صورت امتناع از بیعت، قطعی و لازم لاینفک امتناع بود.
سیدالشهدا (ع) نظر به رعایت مصلحت اسلام و مسلمین، تصمیم قطعی بر امتناع از بیعت، و کشته شدن گرفت و بی‏محابا مرگ را بر زندگی ترجیح داد و تکلیف خدایی وی نیز امتناع از بیعت و کشته شدن بود. و این است معنی آنچه در برخی از روایات وارد است که رسول خدا در خواب به او فرمود: خدا می‏خواهد تو را کشته ببیند. و نیز آن حضرت به بعضی از کسانی که از نهضت منعش می‏کردند فرمود: خدا می‏خواهد مرا کشته ببیند. و به هر حال، مراد مشیت تشریعی است نه مشیت تکوینی; زیرا چنانکه سابقا بیان کردیم مشیت تکوینی خدا تاثیری در اراده و فعل ندارد.

آری سیدالشهدا (ع) تصمیم بر امتناع از بیعت و - در نتیجه - کشته شدن گرفت و مرگ را بر زندگی ترجیح داد و جریان حوادث نیز اصابت نظر آن حضرت را به ثبوت رسانید; زیرا شهادت وی با آن وضع دلخراش، مظلومیت و حقانیت اهل بیت را مسجل ساخت و پس از شهادت، تا دوازده سال نهضت‏ها و خونریزی‏ها ادامه یافت و پس از آن همان خانه‏ای که در زمان حیات آن حضرت کسی درب آن را نمی‏شناخت‏با مختصر آرامشی که در زمان امام پنجم به وجود آمد، شیعه از اطراف و اکناف مانند سیل به در همان خانه می‏ریختند و پس از آن، روز به روز به آمار شیعیان اهل بیت افزود و حقانیت و نورانیتشان در هر گوشه و کنار جهان به تابش و تلالؤ پرداخت و پایه استوار آن، حقانیت توام با مظلومیت اهل بیت می‏باشد و پیشتاز این میدان، سیدالشهدا (ع) بود. حالا مقایسه وضع خاندان رسالت و اقبال مردم به آنان در زمان حیات آن حضرت با وضعی که پس از شهادت وی در مدت چهارده قرن پیش آمده و سال به سال تازه‏تر و عمیقتر می‏شود، اصابت نظر آن حضرت را آفتابی می‏کند و بیتی که آن حضرت - بنا به بعضی از روایات - انشاد فرموده، اشاره به همین معنی است:و ما ان طبنا جبن و لکن منایانا و دولة آخرینا
و به همین نظر بود که معاویه به یزید اکیدا وصیت کرده بود که اگر حسین ابن علی از بیعت‏با وی خودداری کنداورا به حال خود رها کند و هیچ گونه متعرض وی نشود. معاویه نه از راه اخلاص و محبت این وصیت را می‏کرد، بلکه می‏دانست که حسین بن علی (ع) بیعت کننده نیست و اگر به دست‏یزید کشته شود اهل بیت، مارک مظلومیت‏به خود می‏گیرند و این برای سلطنت اموی، خطرناک و برای اهل بیت، بهترین وسیله تبلیغ و پیشرفت است.

 اشاره ‏های مختلف امام (ع) به وظیفه خود

سیدالشهدا (ع) به وظیفه خدایی خود که امتناع از بیعت‏بود آشنا بود و بهتر از همه به قدرت بیکران و مقاومت‏ناپذیر بنی‏امیه و روحیه یزید پی برده بود و می‏دانست که لازم لاینفک خودداری از بیعت، کشته شدن اوست و انجام وظیفه خدایی، شهادت را در بر دارد. و از این معنی در مقامات مختلف با تعبیرات گوناگون کشف می‏فرمود.
در مجلس حاکم مدینه که از وی بیعت می‏خواست فرمود: مثل من با مثل یزید بیعت نمی‏کند.
هنگامی که شبانه از مدینه بیرون می‏رفت از جدش رسول اکرم (ص) نقل فرمود که در خواب به وی فرمود: خدا خواسته (یعنی به عنوان تکلیف) که کشته شوی.
در خطبه که هنگام حرکت از مکه خواند و در پاسخ کسانی که می‏خواستند آن حضرت را از حرکت‏به سوی عراق منصرف سازند همان مطلب را تکرار فرمود.
در پاسخ یکی از شخصیت‏های اعراب که بین راه اصرار داشت که آن حضرت از رفتن به کوفه منصرف شود و گرنه قطعا کشته خواهد شد، فرمود:
«این رای بر من پوشیده نیست ولی اینان از من دست‏بردار نیستند و هر جا بروم و هر جا باشم مرا خواهند کشت.»

برخی از این روایات اگر چه معارض دارد یا از جهت‏سند خالی از ضعف نیست ولی ملاحظه اوضاع و احوال روز و تجزیه و تحلیل قضایا، آنها را کاملا تایید می‏کند.

 اختلاف روش امام (ع) در خلال مدت قیام خود

البته مراد از اینکه می‏گوییم مقصد امام (ع) از قیام، شهادت بود و خدا شهادت او را خواسته بود، این نیست که خدا از وی خواسته بود که از بیعت‏یزید خودداری نماید، آنگاه دست روی دست گذاشته به کسان یزید اطلاع دهد که بیایید مرا بکشید و بدین طریق خنده‏دار وظیفه خود را انجام دهد و نام قیام روی آن بگذارد.
بلکه وظیفه امام (ع) این بود که علیه خلافت‏شوم یزید قیام کرده، از بیعت‏با او امتناع ورزد و امتناع خود را - که به شهادت منتهی خواهد شد - از هر راه ممکن به پایان رساند.
از اینجاست که می‏بینیم روش امام (ع) در خلال مدت قیام به حسب اختلاف اوضاع و احوال، مختلف بوده است:
در آغاز کار که تحت فشار حاکم مدینه قرار گرفت‏شبانه از مدینه حرکت کرده به مکه که حرم خدا و مامن دینی بود پناهنده شد و چند ماهی را در مکه در حال پناهندگی گذرانید.
در مکه تحت مراقبت‏سری مامورین آگاهی خلافت‏بود تا تصمیم گرفته شد توسط گروهی اعزامی در موسم حج کشته شود یا دستگیر شده به شام فرستاده شود. و از طرف دیگر سیل نامه از جانب عراق به سوی آن حضرت باز شده در صدها و هزارها نامه وعده یاری و نصرت داده او را به عراق دعوت کردند و در آخرین نامه که صریحا به عنوان اتمام حجت - چنانکه بعضی از مورخین نوشته‏اند - از اهل کوفه رسید که حضرت تصمیم به حرکت و قیام خونین گرفت. اول به عنوان اتمام حجت، مسلم بن عقیل را به عنوان نماینده خود به کوفه فرستاد و پس از چندی، نامه مسلم مبنی بر مساعد بودن اوضاع نسبت‏به قیام، به آن حضرت رسید.
امام (ع) به ملاحظه دو عامل که گفته شد یعنی ورود مامورین سری شام به منظور کشتن یا گرفتن وی و حفظ حرمت‏خانه خدا و مهیا بودن عراق برای قیام، به سوی کوفه رهسپار شد. سپس در اثنای راه که خبر قتل فجیع مسلم و هانی رسید، روش قیام و جنگ تهاجمی را به قیام دفاعی تبدیل فرموده و به تصفیه جماعت‏خود پرداخت و تنها کسانی را که تا آخرین قطره خون خود از یاری وی دست‏بردار نبودند نگه‏داشته، رهسپار مصرع خود شد. (2)

 پی‏نوشت‏ها :

1-      به نقل آلوسی در جزء 26 تفسیر روح المعانی، ص‏66 از تاریخ ابن الوردی و کتاب الوافی بالوفیات.

2-      بیست مقاله، رضا استادی، نشر انتشارات اسلامی، صص 444 - 438.

منبع : فصلنامه حکومت اسلامی، شماره 25 علامه سید محمد حسین طباطبایی




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

آثار سیاسی عاشورا –احیای امر بمعروف و نهی از منکر

تفسير و احياى اسلام و امر به معروف و نهى ازمنكر

از جمله آثار مهم سياسى - اجتماعى قيام و نهضت حياتبخش حسينى كه به جاى مانده، آشكار ساختن اسلام صحيح و احياى امر به معروف و نهى از منكر بود تا بطلان اسلام انحرافى اموى كه پس از زمان رحلت نبى اكرم (ص) صورت گرفت، روشن شود.

خاندان بنى اميه در تبليغات خود، خويش را از خاندان رسول خدا (ص) قلمداد كرده و اسلام را وارونه به مردم نشان داده بودند و ايشان را در امور دين به ادعاى اينكه اولى الامر واجب الاطاعه هستند در حيرت و سرگردانى گذاشته بودند؛ اما امام حسين (ع) با قيام خود همه اين توطئه‏ها را بهم ريخت و اسلام اموى و دين يزيدى را از اسلام ناب محمدى جدا ساخت، و با نماز خونين خود در ظهر عاشورا، نماز را اقامه كرده عملاً معنا نمود.

چنانكه در زيارت وارث مى‏خوانيم: «اشهد انك قد اقمت الصلوة و اتيت الزكوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر».

 

  بنابراين، نهضت و شهادت سيدالشهداء (ع) دو معنى داشت:

1-      نفى آنچه به نام اسلام مطرح بود،

2-      اثبات آنچه از اسلام فراموش گشته و انكار شده بود - مانند امر به معروف و نهى ازمنكر - و اين هر دو با هم، يعنى «احياى اسلام محمدى».  

پس از شهادت امام حسين (ع)، گروه مكتبى، به حركت توده‏اى مخالف تبديل شد كه بدون استثنا همه مسلمين را در بر گرفت، زيرا مسلمانان به حقيقت اسلام و هدف تفكر مكتبى پى برده بودند، طرز تفكرى كه از روز اول، شعار حكومتى غير منحرف و صالح را فرياد مى‏كرد. در آن زمان، تمام جهان اسلام دريافته بود كه سكوت امت بر انحراف رهبرى، خطايى فاحش به شمار مى‏آيد. زيرا اين سكوت به فاجعه كربلا منجر شد. و همين امر آغازى شد براى انقلابها و امر به معروف و نهى از منكر.

آرى، كار انبيا و اولياى الهى در حقيقت امر به معروف و نهى از منكر و شناساندن معروف و منكر به مردم بوده است، و در اين راستا، نه تنها به سخن بسنده نكردند كه از درگيرى و تحمل سختيها و دشواريهاى آن نيز نهراسيدند. در اين بين رسول اكرم (ص) شناب بيشترى به آن دو امر داده و با تلاش و پيگيرى اسلام را پيروز كرد.  

اما بعد از رحلت پيغمبر (ص)، مردم از خط مستقيم محمدى منحرف شدند و نا اهلان را به خلافت پذيرفتند كه عامل مهم اين مصيبت، جهل مردم و بى توجهى به امر به معروف و نهى از منكر بود. و امام حسين (ع) با قيام مصلحانه خود احياگر حقيقى اين دو فريضه الهى است. چنانكه سر قيام خويش را «اصلاح نمودن امت جدش و امر به معروف و نهى از منكر» معرفى مى‏نمايد. او با قيام خود به اين دو اصل اسلامى، اعتبار و آبروى شايسته داد و ارزش آنها را در جهان اسلام بالا برد، يعنى در حالى كه ديگران آن را در مرز ضرر شخصى متوقف مى‏كنند و ارزش آن را پايين مى‏آورند، نهضت حسينى مرزى براى آن نمى‏شناسد.

گاهى گفته مى‏شود: فقهاى شيعه شرايطى را براى امر به معروف و نهى از منكر ذكر كرده‏اند كه از آن جمله: ايمنى از ضرر بر جان و مال و ناموس است. پس شهادت حسين (ع) چگونه امر به معروف و نهى از منكر و يا برانگيزاننده بر آن است؟

در جواب بايد گفت: گاهى اوقات انسان با مسئله‏اى مواجه مى‏شود كه ناچار است بين از خود گذشتگى براى نجات دين و ميهن از نابودى و هلاكت، و به زندگى خويش پرداختن و دين و وطن را رها كردن، يكى را انتخاب كند. و ترديدى نيست كه او بايد شهادت و از خودگذشتگى را اختيار كند. تا عمل كرده باشد به دو قاعده قطعى: «تقديم اهم بر مهم» و «دفع ضرر اشد به ضرر اخف». و چنانكه مى‏دانيم كه در زمان خلافت يزيد به جايى رسيده بود كه قيام امرى واجب و تكليف الهى بود، اگر چه منجر به شهادت حسين (ع) و اسارت خاندانش گردد. و اگر ايمنى از ضرر، يك واجب مطلق بود و قيدى نداشت، هرگز جهاد در راه خدا بر مسلمانان واجب نمى‏گشت بلكه شهادت در راه خدا معصيت محسوب مى‏شد! و حال آنكه چنين نيست. 

استاد شهيد مطهرى (ره) در اين باره مى‏فرمايد: «امر به معروف و نهى ازمنكر در مسائل بزرگ مرز نمى‏شناسد، هيچ چيزى، هيچ امر محترمى نمى‏تواند با امر به معروف و نهى از منكر برابرى كند. نمى‏تواند جلويش را بگيرد. اين اصل داير مدار اين است كه موضوع امر به معروف و نهى از منكر چيست. اينجاست كه مى‏بينيم حسين بن على (ع) ارزش امر به معروف و نهى از منكر را چقدر بالا برد. همانطور كه اصل امر به معروف و نهى از منكر را چقدر بالا برد. همانطور كه اصل امر به معروف و نهى از منكر، ارزش نهضت حسينى را بالا برد، چون حسين بن على (ع) فهماند كه انسان در راه امر به معروف و نهى از منكر به جايى مى‏رسد كه مال و آبروى خودش را بايد فدا كند، ملامت مردم را بايد متوجه خودش كند؛ همانطور كه حسين كرد». (حماسهء حسينى , شهيد مطهرى , ج 2 ص 130)

آرى، به بركت وجود مقدس حسين و نهضت حياتبخش وى و شهادت مظلومانه و در عين حال رسواگر او، حقيقت اسلام تفسير شد و امر به معروف و نهى از منكر احيا گرديد.





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

آثار عاشورا ، نترسیدن از مرگ

عزّت چه به عنوان خصلت فردي يا روحية جمعي به معناي مقهور عوامل بيروني نشدن، شكست‌ناپذيري، صلابت نفس، كرامت و والايي روح انساني و حفظ شخصيّت است. به زمين سفت و سخت و نفوذناپذير، «عُزاز» گفته مي‌شود. آنان كه از عزّت برخوردارند، تن به پستي و دنائت نمي‌دهند، كارهاي زشت و حقير نمي‌كنند، و براي حفظ كرامت خود و دودمان خويش، گاهي جان مي‌بازند.

ستم‌پذيري و تحمّل سلطة باطل و سكوت در برابر تعدّي و زير بار مِنّت دونان رفتن و تسليم فرومايگان شدن و اطاعت از كافران و فاجران، همه و همه از ذلّت نفس و زبوني و حقارت روح سرچشمه مي‌گيرد.


 

 خداوند عزيز است و عزّت را براي خود و پيامبر و صاحبان ايمان قرار داده است.(1)

در احاديث متعدّد، از ذلّت و خواري نكوهش شده و به يك مسلمان ومؤمن حق نداده‌اند كه خود را به پستي و فرومايگي و ذلّت بيفكند. به فرمودة امام صادق ـ عليه السّلام ـ :

«اِنَّ الله فَوَّضَ اِلَي المؤمنِ امرَهُ كلَّهُ و لم يُفَوِّضْ اِليه انْ يكونَ ذليلاً...»(2)

خداوند همة ‌كارهاي مؤمن را به خودش واگذاشته، ولي اين‌كه ذليل باشد، ‌به او واگذار نكرده.

چرا كه خدا فرموده است عزت از آن خدا و رسول و مؤمنان است. مؤمن عزيز است، نه ذليل. مؤمن سرخت‌تر از كوه است. كوه را كلنگ و تيشه مي‌توان كند ولي از دين مؤمن نمي‌توان چيزي جدا كرد.

عزت يك مؤمن در آن است كه چشم طمع به مال ديگري نداشته باشد و مناعت طبع داشته و منّت ديگران را نكشد. حتي در فقه، يكي از موارد جواز تيمّم با وجود آب، آنجاست كه اگر انسان بخواهد از كسي آب بگيرد، همراه با منّت و ذلّت و خواري باشد. در اينگونه موارد نمازگزار مي‌تواند تيمّم بگيرد ولي ذلّت آب طلبيدن از ديگري را تحمّل نكند.(3)

دودمان بني اميه مي‌خواستند ذلّت بيعت با خويش را بر «آل محمد» تحميل كنند و به زور هم شده، آنان را وادار به گردن نهادن به فرمان يزيد كنند و اين چيزي نشدني بود و «آل‌الله» زير بار آن نرفتند، هر چند به قيمت شهادت و اسارت.

 

وقتي والي مدينه، بيعت يزيد را با امام حسين ـ عليه السّلام ـ مطرح كرد، حضرت با ذليلانه شمردن آن، آن را نفي كرد و ضمن بر شمردن زشتي‌ها و آلودگي‌هاي يزيد، فرمود: كسي همچون من، با شخصي چون او بيعت نمي‌كند! «فَمِثْلي لا يُبايِعُ مِثْلَهُ»(4)در جاي ديگر با ردّ پيشنهاد تسليم شدن فرمود:

«لا اُعْطيكُمْ بِيَدي اِعْطاءَ الذَّليل»(5)

همچون ذليلان دست بيعت با شما نخواهم داد.

صبح عاشورا در طليعة نبرد، ضمن سخناني فرمود:‌

به خدا قسم آنچه از من مي‌خواهند (تسليم شدن) نخواهم پذيرفت، تا اين‌كه خدا را آغشته به خون خويش ديدار كنم.(6)

در خطابة پرشور ديگري در كربلا، خطاب به سپاه كوفه، در ردّ درخواست ابن زياد، مبني بر تسليم شدن و بيعت، فرمود:

ابن زياد، مرا ميان كشته شدن و ذلّت مخيّر قرار داده، هيهات كه من جانب ذلّت را بگيرم. اين را خدا و رسول و دامان‌هاي پاك عترت و جان‌هاي غيرتمند و با عزّت نمي‌پذيرند. هرگز اطاعت از فرومايگان را بر شهادت كريمانه ترجيح نخواهيم داد.(7)

امام حسين ـ عليه السّلام ـ ، مرگ با عزّت را بهتر از زندگي با ذلّت مي‌دانست. اين سخن اوست كه: «مَوْتُ في عِزٍّ خَيْرٌ مِنْ حَياةٍ في ذُلٍّ»(8) و همين مفهوم را در رجزخواني خود روز عاشورا در ميدان جنگ بر زبان مي‌آورد كه، «مرگ، بهتر از ننگ است»، «اَلْمَوْتُ اَوْلي مِنْ رُكُوبِ الْعارِ».(9)

در مورد ديگر، پس از برخورد با سپاه حرّ، در شعري كه با مطلع «سَأَمْضي وَ ما بِالْمَوْتِ عارٌ عَلَي الْفَتي» خواند، در آخر آن فرمود:‌ «كفي بكَ ذُلّاً اَنْ تَعيشَ مُرَغَّماً»(10)كه زندگي تحت فشار ديگران را ذلت‌بار خواند و سپس افزود:

«من از مرگ، باكي ندارم. مرگ، راحت‌ترين راه براي رسيدن به عزّت است. مرگ در راه عزّت، زندگي جاودانه است و زندگاني ذلت‌بار، مرگ بي‌حيات است. مرا از مرگ مي‌ترساني؟ چه گمان باطلي! همّتم بالاتر از اين است كه از ترس مرگ، ظلم را تحمّل كنم. بيش از اين نمي‌توانيد كه مرا بكشيد. مرحبا به مرگ در راه خدا. ولي شما با كشتنم نمي‌توانيد شكوه و عزّت و شرف مرا از بين ببريد. چه هراسي از مرگ؟»(11)

اين روحية عزّتمند، در فرزندان و برادران و يارانش نيز بود. ردّ كردن امان‌نامة ابن زياد، از سوي عباس بن علي و برادرش نمونة آن بود. اگر امان او را مي‌پذيرفتند، ممكن بود جان سالم به در برند، ولي عمري ذلّت رها كردن امام و منّت امان‌نامة عبيدالله بن زياد را همراه داشتند. عزّتشان نپذيرفتن امان بود، ‌آن هم با شديدترين و صريح‌ترين وضع ممكن: مرگت باد اي شمر! لعنت خدا بر تو و امان تو باد. اي دشمن خدا، مي‌گويي كه گردن به اطاعت طغيان و ستم بنهيم و از ياري برادرمان حسين ـ عليه السّلام ـ دست برداريم؟(12)

علي اكبر ـ عليه السّلام ـ نيز همين روحيه را داشت. در رجزي كه در ميدان نبرد مي‌خواند، ضمن معرّفي خود و يادآوري پيوندش با پيامبر خدا، از حكومت ناپاك‌زاده بر مسلمانان انتقاد كرد و فرمود: به خدا سوگند، چنين كسي حاكم ما نخواهد بود: «تَاللهِ لا يَحْكُمُ فينا ابْنُ الدَّعِيَّ»(13) و تن سپردن به حكومت آنان را ننگ براي عترت رسول خدا دانست.

خاندان حضرت سيدالشهداء ـ عليه السّلام ـ نيز، عزّت آل الله را پس از عاشورا، هرچند در قالب اسارت، حفظ كردند و كمترين حرف يا عكس‌العمل يا موضع‌گيري كه نشان دهندة ذلت‌ خواري آن دودمان باشد. از خود نشان ندادند. خطبه‌هاي امام سجاد ـ عليه السّلام ـ و حضرت زينب و سكينه و... همه شاهدي بر عزّت آنان بود. حضرت زينب سخنان تحقيرآميز ابن زياد را در كوفه، با عزت و سربلندي پاسخي دندان‌شكن داد. و گستاخي‌هاي يزيد، در كاخ شام را نيز بي‌جواب نگذاشت و در خطبة بليغي كه در كاخ يزيد خواند، او را به محاكمه كشيد و با گفتن اين سخن كه «اي يزيد، خيال‌كرده‌اي با اسير كردن ما و به اين سوي و آن سوي كشيدنمان خفيف و خوار مي‌شويم و تو كرامت و عزّت مي‌يابي؟... به خدا سوگند، نه ياد ما محو مي‌شود و وحي ما مي‌ميرد و نه ننگ اين جنايت از دامان تو زدوده خواهد شد...»(14)به يزيد و حكومت او فهماند كه در ذليل‌ترين و رسواترين حالتند و جنايت‌هاشان از شُكُوه و عزّت و كرامت خاندان وحي نكاسته است.

 

 

  پی نوشت ها

 

1-      و لله العزّة و لرسوله و للمؤمنين (منافقون،‌آية 8).

2-      ميزان الحكمة، ج 6، ص 288.

3-      تحريرالوسيله، امام خميني، ج 1، ص 104 (چاپ دارالعلم).

4-      مقتل خوارزمي، 184.

5-      ارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 98 (چاپ انتشارات اسلامي).

6-      موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 432.

7-      الا و ان الدعي بن الدعي... (هما،‌ص 423).

8-      مناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 68.

9-      همان.

10-   بحارالانوار، ج 45، ص 238.

11-   اعيان‌الشيعه،‌ج 1، ص 581.

12-   بحارالانوار، ج 44، ص 391، اعيان‌الشيعه، ج 1، ص 600.

13-   وقعة الطّف، ص 243.

14-   حياة الامام الحسين بن علي، ‌ج 3، ص 380.





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

يكى از آثار و بركات سياسى - اجتماعى سيدالشهدا (ع) اين بود كه نه فقط با حرف كه در عرصه عمل هم روح استقامت و پايدارى وآزاديخواهى و حفظ كرامت و عزت نفس را در كالبد بى‏روح مسلمين در همه اعصار دميد.

سالار شهيدان در برابر نيروى مهيب ستم و قوه قاهره بنى اميه، بالاترين استقامت و مهمترين پايدارى و شهادت را به خرج داده و در مقابل آنان مقاومت كرده و به انسانها درس حريت و آزادگى آموخت. آن حضرت در آخرين لحظات حماسه كربلا با بدنى مجروح و خونين، دشمن را طرف خطاب قرار داده و فرمود: «اى پيروان ابوسفيان، اگر دين نداريد پس در دنيا آزاد مرد باشيد».

 

حماسه عاشورا سراسر، شعارهاى آزادى‏طلبى و استقامت و عزت نفس است. چنانكه آن حضرت در روز عاشورا ضمن گفتارهاى گرم و آتشين خود فرياد مى‏زد: «اين ناپاك و فرزند ناپاك، مرا بين دو كار مخير ساخت: يا ذلت را بپذيرم و در برابر يزيد تسليم شوم، و يا اينكه كشته گردم و به حكم شمشير تن دهم! اما از ما خاندان پيغمبر ذلت بدور است، نه خدا براى ما ذلت مى‏خواهد و نه پيامبر او و نه مردان پاك دل و مؤمن و نه آن دامنهاى منزهى كه ما را در ميان خود پرورانده است» (1).

آرى، رمز موفقيت و راز پيروزى انسان در هميشه تاريخ بستگى به استقامت و پايدارى در مقابل سختى‏هاى راه دارد و امام حسين (ع) با استقامت خود در برابر بناى شرك و اساس كفر و الحاد و بذل جان و تمام هستى خود در اين راه مقدس، باعث دميده شدن روح پايدارى و آزادگى در بين مردم گشت، به طورى كه در قيامهاى بعد از آن حضرت اين امر به خوبى مشهود است .


قيام حسينى الگوى قيامهاى مقدس ديگر

قيامهاى مقدس بشرى داراى دو مشخصه هستند: اول اينكه آنها براى مقامات عالى انسانيت و توحيد و عدل و آزادى، و براى رفع ظلم و استبداد صورت مى‏گيرند. دوم اينكه، برقى هستند در ظلمتهاى سخت كه معمولاً مورد تصويب «عقلاى قوم!» قرار نمى‏گيرند. قيام امام حسين (ع) هر دو مشخصه را دارا بود، و يكى از آثار اين قيام، جنبه الگويى آن براى ساير نهضتها و قيامهاى به حق و الهى است. تمام انقلابهاى مقدسى كه در جهان اسلام پس از شهادت حسين (ع) تا زمان ما به وجود آمد، خمير مايه اصلى آن، قيام آن حضرت بوده و هست و خواهد بود، قيامى كه الهام بخش همه نهضتهاى اصيل رهايى بخش گرديد. و اين اصلى است كه خود امام حسين (ع) در «بيضه» - يكى از منازل بين مكه و كربلا - به همراهان و ياران خويش فرمود: «ولكم فيه اسوة»(2) در من براى شما نمونه و الگويى است. و چنانكه مى‏دانيم اين الگو، قيام بر عليه ظلم و فساد است، همان امرى كه باعث گرديد خداوند متعال رسولش را در قرآن براى انسانها اسوه و الگو معرفى كند. و رسول خدا (ص) فرمود: «براى شهادت حسين (ع) حرارتى در دلهاى مؤمنان است كه هرگز سرد و خاموش نمى‏شود» (3).

  «استاد حسن ابراهيم» در اين رابطه مى‏گويد: «كشته شدن امام حسين (ع) در تهييج شيعيان و وحدت بخشيدن به آنها تأثير بسيارى داشت. قبل از اين رخداد، شيعيان پراكنده بودند؛ زيرا شيعه گرى با خون آميخته گشت و در اعماق قلوب شيعيان، نفوذ كرد و عقيده راسخ آنان شد» (4).

  اثرات نهضت امام حسين از خود دستگاه اموى و دشمنان حضرت شروع شد. درست مثل آبى كه با حرارت رو به جوشيدن مى‏رود، پس از به جوش آمدن، نخست حبابهايى از ته ديگ بالا آمده و در روى آب مى‏تركد، پس از آن كم كم جوشيدن آغاز مى‏گردد. انقلاب يك جامعه بر عليه دستگاه ظلم نيز به همين شكل است، اول انتقادها و فريادهاى عدالتخواهى و تظلم كه به حكم حبابهاى ته ديگ هستند از گوشه و كنار كشور بر مى‏خيزند و رفته رفته جان گرفته و ديگ جامعه جوشيدن آغاز مى‏كند و دستگاه ستم را آنقدر بالا و پايين مى‏برد كه به صورت كف بى‏ارزشى بر روى زمين مى‏ريزد.

  بارى، بعد از شهادت امام حسين (ع) بلافاصله اين فريادها و انتقادها كه مقدمه فرو ريختن اركان حكومت منحوس بنى اميه بود بلند شد. «سنان بن انس» هنوز از قتلگاه امام بيرون نرفته بود كه يارانش به او گفتند: تو حسين بن على، پسر پيغمبر، دختر رسول خدا (ص) را كشتى! تو مردى را كشتى كه از همه عرب بزرگتر است و آمده بود تا حكومت را از دست بنى اميه بگيرد! اكنون پيش امراى خود برو و پاداش خود را بگير و بدان كه اگر تمام موجودى خزانه‏هاى خودشان را در برابر كشتن حسين به تو بدهند باز هم كم است. (5)

  و نيز«حميد بن مسلم »گويد: زنى را از طايفه «بكر بن وائل» كه به همراه شوهرش بود در ميان اصحاب عمربن سعد ديدم كه چون ديد مردم ناگهان بر زنان و دختران حسين (ع) تاختند و شروع به غارت و چپاول نمودند، شمشيرى به دست گرفت و رو به خيمه آمد و صدا زد: «اى مردان قبيله بكر، آيا لباس از تن دختران رسول خدا (ص) به يغما مى‏رود؟ مرگ بر اين حكومت غير خدايى، اى قاتلان رسول خدا» در اين هنگام شوهرش دست او را گرفته و به خيمه برگرداند. (6)

 

اينها و موارد بسيار ديگر، نخستين عكس العمل‏هاى مردم از واقعه جانسور كربلا بود كه رفته رفته به وسعت آن افزوده مى‏گشت، تا جايى كه روح انقلاب در مكتب اسلام دميده شد ومردم هرگاه رهبر لايقى مى‏يافتند بر عليه حكومت نامشروع و فاسد بنى اميه دست به قيام مى‏زدند، و شعار غالب انقلابها «خونخواهى حسين» بود. شمار اين انقلابها زياد است كه ما در اينجا به چند نمونه اشاره مى‏كنيم.

  1- انقلاب توابين: اين انقلاب در كوفه بر پا گرديد و واكنش مستقيم قتل امام بود، و انگيزه آن، احساس گناه به علت يارى نكردن امام پس از آنكه كتباً از او دعوت كردند به كوفه آيد - بود. لذا كوفيان خواستند ننگى را كه مرتكب شده بودند با انتقام از قاتلان آن حضرت بشويند و دست به قيام زدند. اين واقعه در سال 65 هجرى روى داد.

  2- انقلاب مدينه: هدف اين انقلاب خونخواهى نبود بلكه انقلابى بود عليه حكومت ستمكار بنى اميه. شركت كنندگان در اين قيام يك هزار تن بودند كه به دست سپاهيان شام و با نهايت وحشيگرى سركوب گرديد.

  3- قيام مختار ثقفى: اين قيام در سال 66 هجرى در عراق به انگيزه خونخواهى امام حسين (ع) و انتقام از قاتلان او صورت گرفت. اين انقلاب به رهبرى مختار توانست در يك روز دويست و هشتاد تن از قاتلان امام حسين (ع) را به قتل رساند.

  4- انقلاب مطرف بن مغيره: وى در سال 77 هجرى بر عليه حجاج بن يوسف شوريد و عبدالملك بن مروان را از خلافت خلع كرد.

  5- انقلاب ابن اشعث: او نيز بر عليه حجاج در سال 81 هجرى شوريد و عبدالملك مروان را از خلافت خلع كرد. اين شورش تا سال 83 به طول انجاميد . در آغاز، پيروزيهاى نظامى به دست آورد اما بعدها شكست خورد.

  6- انقلاب زيد بن على : وى كه از فرزندان امام زين‏العابدين (ع) بود در سال 122 هجرى در كوفه قيام كرد، اما بيدرنگ به وسيله سپاهيان شام كه در آن هنگام در عراق بودند سركوب گرديد.

  7- قيام حسين بن على ، شهيد فخ : «فخ» نام وادى و محلى است در قسمت غربى و يك فرسخى شهر مكه، و آن جايى است كه حسين بن على (صاحب فخ) بر عليه حكومت عباسى در سال 169 هجرى قيام كرد و با ياران خويش به شهادت رسيد. وى يكى از سادات و علماى اسلام بود كه براى عظمت تشيع با خون خويش پس از حدود يك قرن از ماجراى كربلا اثرى عميق در عالم تشيع بجاى گذاشت.

اين انقلابها و انقلابهاى ديگر، نقش مهمى در برابر حكومتهاى ناشايست وقت از نظر محفوظ ماندن ظواهر اسلام و نام مقدس پيامبر اكرم (ص) و رعايت حقوق مردم ايفا كردند. و اين نهضتها خود يكى از آثار مهم و ثمرات نهضت ريشه‏دار و عميق سيدالشهدا (ع) بود . در زمان كنونى نيز خواستگاه انقلاب اسلامى ايران ،مجالسى بود كه به جهت بزرگداشت حماسه حسينى و واقعه عاشورا اقامه مى‏گرديد.

قيام حسينى نه تنها براى مسلمين بلكه براى غير مسلمانان نيز كه به دنبال رهايى از ظلم و ستم بوده و هستند، سرمشق قرار مى گيرد. «مهاتما گاندى» مى گويد: من زندگى امام حسين (ع) آن شهيد بزرگ اسلام را به دقت خوانده‏ام و توجه كافى به صفحات كربلا نموده‏ام و بر من روشن شده است كه اگر هندوستان بخواهد يك كشور پيروز گردد، بايستى ازامام حسين (ع) پيروى كرده و سرمشق بگيرد. (7)

 

پی نوشتها :

1-     تحف العقول ،محدث حرانى ، ص 275

2-     تاريخ طبرى ، ج 7 ص 300

3-     جامع احاديث الشيعه ، ج 12 ص 556

4-     ترجمهء تاريخ سياسى اسلام ، ج 1 ص 351

5-     تاريخ طبرى ، ج 4 ص 347

6-     ترجمهء لهوف سيد بن طاووس ، ص 132

7-     نقل از كتاب «درسى كه حسين (ع ) به انسانها آموخت» شهيد هاشمى نژاد، ص 447





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

آثار و نتایج عاشورا : آزادگی 

آزادي در مقابل بردگي، اصطلاحي حقوقي و اجتماعي است، امّا «آزادگي» برتر از آزادي است و نوعي حريّت انساني و رهايي انسان از قيد و بندهاي ذلّت آور و حقارت بار است. تعلّقات و پاي‌بندي‌هاي انسان به دنيا، ثروت، اقوام، مقام، فرزند و... در مسير آزادي روح او، مانع ايجاد مي‌كند. اسارت در برابر تمنّيات نفساني و علقه‌هاي مادّي،نشانة ضعف ارادة بشري است.

 

وقتي كمال و ارزش انسان به روح بلند و همّت عالي و خصال نيكوست، خود را به دنيا و شهوات فروختن، نوعي پذيرش حقارت است و خود را ارزان فروختن.

 

علي ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد:

«اَلا حُرُّ يَدَعُ هذِهِ اللّماظَةَ لِأهْلِها؟ اِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ اِلاَّ الْجَنَّةُ فَلا تبيعُوها اِلاّ بِها.»(1)

آيا هيچ آزاده‌اي نيست كه اين نمي‌خورده (دنيا) را براي اهلش واگذارد؟

يقيناً بهاي وجود شما چيزي جز بهشت نيست، پس خود را جز به بهشت نفروشيد.

آزادي در آن است كه انسان كرامت و شرافت خويش را بشناسد و تن به پستي و ذلّت و حقارت نفس و اسارت دنيا و زير پا نهادن ارش‌هاي انساني ندهد.

در پيچ و خم‌ها و فراز و نشيب‌هاي زندگي، گاهي صحنه‌هايي پيش مي‌آيد كه انسان‌ها به خاطر رسيدن به دنيا يا حفظ آنچه دارند يا تأمين تمنيّات و خواسته‌ها يا چند روز زنده ماندن، هرگونه حقارت و اسارت را مي‌پذيرند. امّا احرار و آزادگان، گاهي با ايثار جان هم، بهاي «آزادگي» را مي‌پردازند و تن به ذلّت نمي‌دهند.

امام حسين ـ عليه السّلام ـ فرمود:

«مَوْتٌ في عِزٍّ خَيْرٌ من حياةٍ في ذُلٍّ»(2)

مرگ با عزت بهتر از حيات ذليلانه است.

اين نگرش به زندگي، ويژة آزادگان است. نهضت عاشورا جلوة بارزي از آزادگي در مورد امام حسين ـ عليه السّلام ـ و خاندان و ياران شهيد اوست و اگر آزادگي نبود. امام تن به بيعت مي‌داد و كشته نمي‌شد. وقتي مي‌خواستند به زور از آن حضرت بيعت به نفع يزيد بگيرند، زير بار نرفت. منطقش اين بود كه:

«لا وَ اللهِ لا اُعْطيهم بِيَدي اِعْطاءَ الذّليلِ و لا اُقِرُّ اِقرارَ العبيد»(3)

نه به خدا سوگند، نه دست ذلّت به آنان مي‌دهم و نه چون بردگان تسليم حكومت آنان مي‌شوم.

صحنة‌ كربلا نيز جلوة ديگري از اين آزادگي بود كه از ميان دو امر شمشير يا ذلّت، مرگ با افتخار را پذيرفت و به استقبال شمشيرهاي دشمن رفت و فرمود:

«اَلا و انَّ الدَّعِيَّ بْنَ الدَّعِيَ قَدْرَ كَزَني بَيْنَ الثْنَتَيْنِ: بَيْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَيْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ»(4)

 

در نبرد روز عاشورا نيز، هنگام حمله به صفوف دشمن اين رجز را مي‌خواند:

مرگ، بهتر از ننگ و ننگ بهتر از آتش دوزخ است. (5)

 

روح آزادگي امام، سبب شد حتي در آن حال كه مجروح بر زمين افتاده بود نسبت به تصميم سپاه دشمن براي حمله به خيمه‌هاي زنان و فرزندان، برآشوبد و آنان را به آزادگي دعوت كند:

«ان لَم يَكُن لَكُمْ دينٌ وَ كُنْتُمْ لا تَخافُونَ الُمَعادَ فَكُونُوا اَحْراراً في دُنْياكُمْ»(6)

 

گر شما را به جهان بينش و آييني نيست            لااقل مردم آزاده به دنيا باشيد

فرهنگ آزادگي در ياران امام و شهداي كربلا نيز بود. حتّي مسلم بن عقيل پيشاهنگ نهضت حسيني در كوفه نيز، هنگام رويارويي با سپاه ابن زياد رجز زير را مي‌خواند و مي‌جنگيد:

هر چند كه مرگ را چيز ناخوشايندي مي‌بينم. ولي سوگند خورده‌ام كه جز با آزادگي كشته نشوم. (7)

 

جالب اينجاست كه همين شعار و رجز را عبدالله، پسر مسلم بن عقيل، در روز عاشورا هنگام نبرد در ميدان كربلا مي‌خواند.(8)

 اين نشان‌دهندة پيوند فكري و مرامي اين خانواده براساس آزادگي است.

دو شهيد ديگر از طايفة غفار، به نام‌هاي عبدالله و عبدالرحمان، فرزندان عروه، در رجزي كه در روز عاشورا مي‌خواندند، مردم را به دفاع از «فرزندان آزادگان» مي‌خواندند. و با اين عنوان، از آل پيامبر ياد مي‌كردند: «يا قوم ذودوا عَن بنيِ الأحرار...»(9)

مصداق بارز ديگري از اين حريّت و آزادگي. حرّ بن يزيد رياحي بود. آزادگي او سبب شد كه به خاطر دنيا و رياست آن، خود را جهنمي نكند. و بهشت را در ساية شهادت خريدار شود. توبه كرد و از سپاه ابن زياد جدا شد. به حسين ـ عليه السّلام ـ پيوست و صبح عاشورا در نبردي دلاورانه به شهادت رسيد. وقتي حرّ نزد امام حسين ـ عليه السّلام ـ آمد، يكي از اصحاب حضرت، با اشعاري مقام آزادي و حريّت او را ستود:

            لَنِعْمَ الحُرُّ بَني رِياحٍ

 

 

وَ حُرٌّ عِنْدِ مُخْتَلَفِ الرِّماحِ(10)

 

چون به شهادت رسيد، سيّدالشهدا ـ عليه السّلام ـ بر بالين او حضور يافت و او را حرّ و آزاده خطاب كرد و فرمود: همانگونه كه مادرت نام تو را حرّ گذاشته است، آزاده و سعادتمندي، در دنيا و آخرت:

«اَنْتَ حُرُّ كَما سَمَّتكَ اُمُّكَ، وَ اَنْتَ حرُّ فِي الدُّنْيا وَ اَنتَ حُرُّ فِي الآخَرة».(11)

اگر آزاديخواهان و آزادگان جهان، در راه استقلال و رهايي از ستم و طاغوت‌ها مي‌جنگند و الگويشان قهرماني‌هاي شهداي كربلاست، در ساية همين درس «آزادگي» است كه ارمغان عاشورا براي هميشة تاريخ است. انسان‌هاي آزاده، در لحظات حساس و دشوار انتخاب، مرگ سرخ و مبارزه خونين را بر مي‌گزينند و فداكارانه جان مي‌بازند تا به سعادت شهادت برسند و جامعة خود را آزاد كنند.

 

 پی نوشتها :

 

1.       نهج‌البلاغه، صبحي صالحي، حكمت 456.

2.       مناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 68.

3.       موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 421.

4.       لهوف، سيد بن طاووس، ص 57.

5.       كشف الغمّه، اربلي، ج 2، ص 32.

6.       بحارالانوار، ج 44، ص 51.

7.       بحارالانوار، ج 44، ص 352.

8.       همان.

9.       وقعة الطّف، ص 234.

10.   ارشاد، ‌شيخ مفيد (چاپ كنگره جهاني شيخ مفيد)، ج 2، ص 100.

11.   بحارالانوار، ج 45، ص 14، وقعة الطّف، ص 215. 





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 16 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی
(تعداد کل صفحات:2)      [ 1 ]   [ 2 ]  

.: Weblog Themes By Rasekhoon:.