وقتش نبود، زود بهارت خزان گرفت
اصلا چه بی مقدمه و ناگهان گرفت
حتی ملک به آنچه که شد مات و خیره ماند
وقتی خدا وفای تورا امتحان گرفت
نائی نمانده بود به اعضای کوچکت
یابود تیر مانده ی تاب وتوان گرفت
می خواستی که خون نشود قلب مادرت
اما نشد وتشنگی از توامان گرفت
باتیر راه گریه که سد شد رباب گفت
"طفل عزیزم آب مگر خوردجان گرفت؟"
عشقی شگفت بین تو با او وجود داشت
تا پاره شد گلوت دل آسمان گرفت
علی اصغر ذاکری
* اشعار
نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر 1390 توسط قاسمعلی جمالی