زبانم گنگ بود، نميتوانستم صحبت کنم. سيزده يا چهارده ساله بودم که پدرم و عمويم مرا نزد شيخ ابوالقاسم بن روح بدند و از او درخواست کردند که از حضرت امام حسين (ع) بخواهند زبانم را گويا سازد، شيخ پس از اندکي تأمل جواب داد: «شما مأمور رفتن به حاير حسيني هستيد» لذا ما به «حاير» رفته، غسل کرده زيارت نموديم.پدرم فرياد کشيد«سرور». بياختيار گفتم:«بله» خودم باورم نميشد، پدر شگفتزده گفت:« تو حرف زدي؟» و من مدام ميگفتم:«بله من ميتوانم، ميتوانم».
* داستان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 آذر 1390 توسط قاسمعلی جمالی