بیشترین مسائل در موضوع ارتباط دین و اخلاق، در بخشنیازهاى اخلاقى به دین
مطرح شدهاند . براى دین تعاریف گوناگونى شده است، ولى آنچهمىتواند
بیشتر از همه مورد قبول واقع شود، این تعریف استكه: دین آیینى است كه
داراى عقایدى همچون اعتقاد بهخداوند متعال و معاد و رفتارهایى كه در
رسیدن به كمال وسعادت نهایى نقش دارند، مىباشد از طرف دیگر اخلاق
بهدوگونه مىتواند با دین نسبت و رابطه داشته باشد:
الف - اخلاق بدون داشتن عقاید دینى و دستكم بدوناعتقاد به خدا و قیامت كه بین همه ادیان الهى مشترك است، بىبنیان مىباشد. در این نگاه رابطه اخلاق و دین بهمعناىترتب اخلاق بر مبانى عقیدتى دینى است.
ب - حداقل بخشى از دستورات اخلاقى را باید از دینگرفت. نسبت میان دین و اخلاق را از منظر دیگرى نیز مىتوان نگاهكرد و آن منظر «نیاز» این دو به یكدیگر است. اخلاق هم درمقام ثبوت و هم در مقام اثبات نیازمند دین است.
با این بیان كوشش كسانى نظیر آقاى بارتلىبراى رد وابستگى اخلاق به دین در ناحیه مبادى تصدیقى ناكاممىماند. زیرا استدلالهاى كسانى مانند آقاى بارتلى براى رد اینادعاست كه: «دین علتخوبى، بدى، بایستگى و نبایستگىكارها را بیان مىكند.» حال آنكه پرسش اساسى و نهایى آقاىبارتلى این است كه: به چه دلیل آنچه خدا گفته استخوباست، خوب است، یا به چه دلیل پیروى از اوامر و نواهى الهىخوب است. خوب بودن پیروى از اوامر و نواهى الهى را دیگرنمىتوان با گزارهاى دینى تبیین كرد زیرا مستلزم دور است.یعنى نمىتوان گفت چون خدا گفته است كه پیروى از اوامر ونواهى الهى خوب است، پس پیروى از اوامر و نواهى الهىخوب است. مصادرهاى بودن این استدلال روشن است. پسباید ملاك و منبع دیگرى غیر از اوامر و نواهى الهى براى تبیینخوبى و بدى و باید و نباید وجود داشته باشد كه همان عقل یااحساس یا وجدان است. ازاینرو اخلاق در تبیین مبادىتصدیقىاش نیاز به دین ندارد و، از آن مستقل است.
اما براساس دلیل مذكور، در پاسخ باید گفت: نیاز اخلاق بهدین ازآنروست كه هیچ فعل اختیارى و آگاهانه انسان بدونغایت نیست و نمىتواند باشد. كارهاى اخلاقى نیز از این قاعدهمستثنا نیستند. از سوى دیگر، ارزش اخلاقى كارها وابسته بهارزش غایات آنهاست. هرچه این غایات ارزشمندتر باشندارزش اخلاقى آنها بیشتر خواهد بود. در میان غایات نیز آنغایتى كه مطلوب بالذات حقیقى و پایدار است ارزشمندترینغایات است و سایر غایات ارزش خود را وامدار اویند. بنابراین لذت، قدرت، علم، ثروت و نظایر آن هیچیكنمىتوانند غایت و كمال مطلوب بالذات، پایدار و حقیقى باشندبلكه غایاتى متوسط و آلىاند كه هریك ارزش مناسب خود رادارند. غایت و كمال مطلوب و بالذات حقیقى و پایدار هماناست كه دین به انسان ارائه مىكند، یعنى خداوند بارى تعالى.ازاینرو دلیل آنكه پاكدامنى، عدالت، وفاى به عهد و نظایر آنخوب است و باید عفیف و عادل بود و به عهد خود وفا نمود،این است كه انسان را به كمال مطلوب بالذات نزدیك مىكند ودلیل آنكه آلودهدامنى، ظلم و نقض عهد بد است و نبایدآلودهدامن و ظالم و ناقض عهد بود، این است كه این امورانسان را از كمال مطلوب بالذات خود دور مىسازد.
ب - اخلاق براى آنكه با روح و با طراوت باشد نه خشك وبىنشاط و مكانیكى، نیازمند منبع و منشا و نگرشى متعالى وفوقطبیعى است. صرف انجام كار اخلاقى از آن جهت كهاخلاقى استبراى رشد و كمال كافى نیست. كار حق را باید باانگیزه و نیتحق انجام داد. انگیزه متعالى و حق در سایه دینحاصل مىگردد. دین در اینجا یعنى توجه به ماوراى طبیعت وجهان مادى و روابط آن. البته برترین و والاترین شكل چنینتوجهى در قالب ادیان الهى و برترین آن ادیان، یعنى اسلاممتحقق است. نیاز دین به اخلاق تنها در مقام اثبات است. مبادى تصورىو تصدیقى دین را شارع مقدس بیان كرده و روشن ساختهاست. در مقام اثبات، نیاز دین به اخلاق به لحاظ كارآمدى،ترویج و توسعه دین است. دین براى آنكه حضورى مستقیم،پررنگ و پرجاذبه در صحنه زندگى انسان و جامعه بشرىداشته باشد و توانایى خود را در تغییر و اصلاح و پیشرفت نشاندهد و بهصورت امرى انتزاعى و بیگانه از حیات عادى ودنیایى درنیاید، نیازمند اخلاق است. آنچه بیش از هرچیز وسریعتر از همه در نگاه، اندیشه و قلب انسانها جاى مىگیرد،رفتارها و گفتارهاى ظاهرى است كه مىتواند از عمق و باطن وملكوت انسان خبر دهد. البته برخى تصور كردهاند دین در مبادى تصدیقى خودنیازمند اخلاق است. براى مثال تصور شده كه اثبات وجودخدا، حیات پس از مرگ و نبوت، یعنى مبدا، معاد و نبوتمتوقف بر اخلاق است. دلیل این افراد عمدتا مسئله حسن وقبح است. بیان مطلب از این قرار است كه در خصوص نبوت،برخى با توجه به مسئله اختیار گفتهاند دین نیازمند اخلاق است.زیرا دلیل اثبات نبوت آن است كه خداوند ما را براى رسیدن بهكمال آفریده است، و این كمال از راه انجام افعال اختیارىحاصل مىشود و فعل اختیارى نیاز به آگاهى دارد و چونآگاهى انسان كامل نیست پس نیاز به وحى است.
اما به چه دلیل هدف از خلقت انسان كمال است؟ زیرا كمالخوب است. پس پیشفرض استدلال نبوت پذیرش حسن كمالو اختیار است، و اگر این پیشفرض نباشد نبوت اثباتنمىشود. معاد نیز متوقف بر اصل حسن و قبح است. زیرا پاداشبسیارى از نیكوكاران و كیفر بسیارى از گناهكاران در دنیاىمادى و محدود ممكن نیست. از سویى پاداش ندادن كسىكهمستحق پاداش است و به كیفر رساندن كسىكه مستحق كیفراست، قبیح مىباشد. یا به بیان دیگر پاداش دادن مستحقپاداش، و به كیفر رساندن مستحق كیفر كارى نیكوست. ازاینرولازم است پس از مرگ جهانى دیگر باشد كه در آن این امورمحقق شوند. اگر آخرت نباشد خدا مرتكب امرى قبیح شدهاست. پس اثبات معاد متوقف بر حسن و قبح است. در باب اثبات خدا نیز چنین گفته شده است كه اگر اعتقاد بهحسن و قبح نباشد، نمىتوان وجود خدا را اثبات كرد. زیرا باصرفنظر از ادلهاى كه براى اثبات وجود خدا بهكار مىرود(عقلى، نقلى، شهودى، تجربى...) تا تصدیق ملازمه میانمقدمات صحیح و نتیجه یك استدلال درست را نیكو و حسنندانیم، دلیلى براى پذیرش نتیجه نخواهیم داشت.
ازاینرو همهاستدلالهایى كه براى اثبات وجود خدا صورت مىگیرند نیازمندپذیرش حسن و قبحند. پاسخ اجمالى این مطالب آن است كه میان حسن و قبحوجودشناختى، حسن و قبح زیباشناختى و حسن و قبح اخلاقىتفاوت وجود دارد. اثبات وجود خدا یا صفات او، اثبات معادو نبوت متوقف بر حسن و قبح وجودشناختى است نه حسن وقبح اخلاقى. هنگامىكه گفته مىشود آب خوب است، هوا خوب است،این ساختمان یا دستگاه خوب یا آلودگى هوا و آب بد است ونظایر آن، مراد كمال و نقص وجود، جنس ساختار، كارآمدىو... است. به بیان ساده حسن و قبح وجودشناختى یعنى كمال ونقص. اما آنگاه كه مىگوییم گل، درخت، دریا، غروب و طلوعخورشید خوب است، این خوبى زیباشناختى است كه بنا بهنظربرخى، از كیفیتیا صفتى واقعى و خارجى حكایت مىكند وبهنظر برخى دیگر، صرفا از پسند و ناپسند و میل و تنفر درونىانسان خبر مىدهد. ولى خوب و بد اخلاقى تنها در جایى استكه صفت فعل اختیارى یا منش انسان واقع شود. با این بیانروشن مىگردد كه ملازمه میان مقدمات و نتایج، اصلا پذیراىخوب و بد اخلاقى نیست، بلكه تنها صدق و كذبپذیر است.تصدیق یا پذیرش ملازمه میان مقدمات و نتیجه نیز امرى وابستهبه درك و شناخت است. درصورت وجود درك و شناختملازمه، تصدیق یا عدم تصدیق، خواهناخواه صورت مىگیرد وحسن و قبح اخلاقى نمىپذیرد. روشن است كه عناد و لجاج یاتظاهر به پذیرش، فعلى اختیارى است كه مىتواند به حسن وقبح متصف شود.
خلاصه آنكه میان شناخت و تصدیق چیزىو عمل و التزام به آن ملازمه منطقى وجود ندارد. بنابراین اگرگفته مىشود خدا خوب یا خوب مطلق است، این خوبىضرورتا بهمعناى خوبى اخلاقى نیستبلكه خوبىوجودشناختى است، یعنى خدا كمال مطلق است. اگر گفتهمىشود قبیح بر خدا راه ندارد، این قبح ضرورتا قبح اخلاقىنیست، بلكه قبح وجودشناختى است، یعنى نقص بر خدا راهندارد. لذا «جهان پس از مرگ باید باشد» به این معناست كهحكمت، عدالت، خیرخواهى و قدرت خداوند كامل است واگر قیامت نباشد خلقت جهان كه فعل خداوند است ناقصخواهد شد درحالىكه نقص (قبح) بر خدا راه ندارد. حسن و قبح وجودشناختى بهمعناى كمال و نقص امرى استكه عقل یا فطرت یا وجدان و یا... آن را درك مىكند. حتىحسن و قبح اخلاقى نیز به این درك نیازمند است. خوبىراستگویى و پاكدامنى كه خوبى اخلاقى است، ازاینروست كهعقل یا وجدان یا فطرت... كمال بودن یا در راستاى كمال بودنآن را درك مىكند. با این بیان پاسخ مسئله توقف اثبات نبوتبر حسن اختیار و كمال روشن مىشود، یعنى این حسن، حسنوجودشناختى است نه حسن اخلاقى. از اهداف اخلاق، پیراستن نفس از پلیدیها و پلشتیها وآراستن آن به فضایل و پاكیها، ایجاد روابط سالم اجتماعى،عدالت، امنیت، رفاه و آرامش و زندگى سعادتمند براى انساناست.
این اهداف و غایات در دین نیز وجود دارد اما علاوه برآن، رشد استعدادهاى بىنهایت انسان از طریق عبادت درشكلهاى گوناگون فردى، اجتماعى، سیاسى، اقتصادى و ... باتوجه به حیات پس از مرگ و جنبه جاودانگى و بقاى روح ازاهداف و غایات دین است. ازاینرو مىتوان گفت همه غایاتاخلاق در دین وجود دارد اما برخى غایات دین در اخلاق بهچشم نمىخورد. زیرا حتى نظامهاى اخلاقى سعادتگراهمچون نظام سقراطى، افلاطونى و ارسطویى نیز تفسیرى ازسعادت ارائه مىدهند كه با سعادت موجود در ادیان الهى فاصلهبسیار دارد. قبسات: آیا فكر مىكنید اساسا اخلاق بدون خداممكن است؟ اگر نه چرا؟
برخى ادعا كردهاند خداوند خالق همهچیز از جملهارزشهاى اخلاقى است.
خالق هستى، شارع ادیان، و آفرینندهتمام ارزشها، خداوند است. خیر (خداوند) نزد افلاطون هم مبداء اخلاق است و هم مبداء هستى. در روزگار ما نیز برخىاین نظریه را تقویت كردهاند و گفتهاند بر این پایه اخلاق مبتنىبر دین است. اما بلافاصله باید این نظریه را خارج از موضوع مورد بحثدانست. زیرا اولا بر این اساس لازم مىآید كه همهچیز از جملهفیزیك، شیمى، زیستشناسى و ریاضیات و كوه، دشت، دریاو... مبتنى بر دین باشند، زیرا خالق همه آنها خداوند است.ثانیا هرگونه وابستگى به خدا مستلزم وابستگى به دین نیست،زیرا دین مجموعه معارف قدسى است كه ممكن است در میاناین مجموعه درباره بسیارى از امور سخن به میان نیامده باشد.اگر خداوند خالق آسمانها، ستارگان، زمین، دریاها، معادن و...است، لازم نمىآید كه در دین قوانین مربوط به هریك بیانشده باشد. زمینشناسان و ستارهشناسان و سایر دانشمندانبهدنبال یافتن قوانین كنش و واكنش در نظام طبیعت هستند،خواه خداوند را خالق آنها بدانند یا نه. آنچه درباره ارتباطیك حوزه معرفتى یا ارزشى با حوزه دیگر مطرح است،ارتباط درونى آنهاست نه ارتباط بیرونى، یعنى بهدنبال كشفقوانین حاكم بر پدیدهها و تبیین ارتباط تولیدى (درونى) میانحوزهها هستند، نه تحلیل على اجتماعى یا متافیزیكى(بیرونى).
فرض كنید از موضع یك فرد متدین بخواهیم مسئله راپیگیرى كنیم. اعتقاد فرد خداشناس مبنى بر اینكه خداوند خالقهمهچیز، از جمله خیر اخلاقى است، خواه خلقتباواسطهمقصود وى باشد یا خلقتبىواسطه، اثباتكننده ارتباط مابعدالطبیعى (متافیزیك) دین (با كمى تسامح) و اخلاق است.یعنى براساس این دیدگاه باید گفت اخلاق بدون خدا ممكننیست. از نظر فرد متدین حتى ارزشهاى اخلاقى فرد ملحد نیزمخلوق خدا هستند، چنانكه وجود او نیز مخلوق خداست. اما مسئله مورد بحث مسئلهاى هستىشناسانه نیست. یعنى در بحثاز وابستگى اخلاق به دین، بهدنبال یافتن پاسخ این سؤال نیستیم كه آیا هستى ارزشهاى اخلاقى وابسته به وجود خداوند استیانه، بلكه مىخواهیم بدانیم منشاء ارزش یافتن آن ارزشهاىاخلاقى چیست، مبداء احكام اخلاقى كجاست و آیا مضموناصول اخلاقى (نه وجود آنها) هیچگونه وابستگىاى به دیندارد یا نه. اگر بخواهیم با اندكى مسامحه و با زبان فلسفى سخنبگوییم، مىتوانیم گفت كه در این بحثبهدنبال ارتباط چیستىشناسانه هستیم نه ارتباط هستىشناسانه.
پیش از اینكه نیازهاى اخلاق به دین را پى گیریم، این سؤالرا مطرح مىكنیم كه در اخلاق به چهچیزهایى نیاز داریم. درپاسخ این سؤال هفت چیز را مطرح كردهاند: ۱)وضوحمفهومى، ۲) راهنماى ارزشى (احكام كلى و احكام خاص)، ۳) توجیه عقلانى یا هر نوع استدلال دیگر براى این احكام، ۴)اطلاعات ناظر به واقع، ۵) حالتهاى احساسى خاص كه همراهاحكام ارزشى هستند و ما را سوى عمل براساس آنها سوقمىدهند، ۶) ضمانتهاى اجرایى خاص و منابع انگیزشى بیشتركه معمولا بیرونىاند و ۷) دیدگاه اخلاقى.مفاهیمى كه در اخلاق به كار مىروند، از قبیل خوب، بد،باید، نباید، درست، نادرست، وظیفه، مسئولیت و...، مفاهیمىویژهاند كه معانى خاص خود را دارند. پیشاپیش نمىگوییم كهالزاما معانى مغایرى با كاربرد همین مفاهیم در زمینههاى دیگردارند، اما باید به تحلیل این مفاهیم و كاربرد آنها در زمینهمسائل ارزشى، بویژه ارزشهاى اخلاقى نشست. تا معانى روشنىاز این مفاهیم نداشته باشیم، نمىتوانیم وظیفه خود را در حوزهاخلاق به انجام رسانیم. راهنمایى ارزشى، كه در قالب احكام كلى، قواعد و اصولعام عرضه مىشوند، همچنین دستورات خاص كه وصف یاالزام یا مسئولیتى را به چیزى یا كارى نسبت مىدهند، در واقعهسته اصلى اخلاق است. بدون داشتن راهنماییهاى ارزشىسخن گفتن از اخلاق، بىموضوع است. البته پرواضح است كهبراى پرهیز از افتادن به چاه خودسرى و هرهرىمسلكى وعمل دلبخواه و بىملاك، وجود استدلال و توجیه براى احكامضرورى است.
همچنین باید بدانیم در چه اوضاع و احوالى هستیم، خود ماچگونه موجودى هستیم، نیازها و تواناییهاى ما كدام است، وجهان پیرامون ما، جامعه ما، مبدا و غایت ما چیست. ایناطلاعات هستىشناسانه، انسانشناسانه، روانشناسانه، جامعهشناسانه، و...، به ما كمك مىكنند تا با داشتن ارزیابىصحیح از موقعیتخود، بتوانیم در زمینه ارزشهاى اخلاقى بهبهترین احكام و بهترین تصمیمها دستیابیم. بدون داشتن ایناطلاعات و صرفا با تكیه بر اصول كلى یا تصمیمات كور، ازدستیابى به غایت اخلاق باز مىمانیم. اخلاق، هم محتاج عنصر انگیزشى درونجوش است و همنیازمند سوائق تحریككننده بیرونى. هم باید حالتهاى احساسىخاص نسبتبه عمل اخلاقى وجود داشته باشد و هم اینحالتها با بیانات شفاهى یا كتبى فردى یا گروهى تقویت و تاكیدشوند. زمینههایى فطرى یا تربیتیافته نسبتبه عمل اخلاقى درانسانها وجود دارد كه مىتوان ضمانتهایى اجرایى نیز براى آنهافراهم آورد. پاداشها و كیفرها، با صرفنظر از حیطهحقوقىشان، ستایشها و نكوهشها در فراهم آوردن اینضمانتهاى اجرایى مؤثرند. در انتها نیز باید به دیدگاه اخلاقى اشاره كرد كه وجود آنهمراه تمام این احكام و ارزشها و احساسات لازم است.دیدگاهى كه از دیدگاه سودجویانه، زیباشناختى، حقوقى وامثال آن جدا باشد.
با توجه به نیازهاى هفتگانه اخلاق مىتوان بررسى كرد كهدین كدام بخش از این نیازها را تامین مىكند. برخى برآنند كه دین مىتواند مفاهیم اصلى، و یا حتى فرعى اخلاق را تامین كندو غناى مفهومى به آن ببخشد. این نظریه، كه مىتوان به تبعیتاز «جاناتان هاریسون» آن را «نظریه زبانى» امر الهى نامید، برآن است كه تعریف همه یا پارهاى مفاهیم اخلاقى با مفروضدانستن پارهاى گزارههاى دینى، بویژه گزارههایى كه بیانگر امرو نهى یا اراده و كراهتیا فعل خداوند باشند، امكانپذیراست. بر این اساس، خوب یعنى آنچه مورد امر الهى یا اراده اویا فعل خداوند واقع شده است، نه اینكه صرفا در مقام عملچنین شده باشد، بلكه اصلا مفهوم خوب آنگونه تعریفمىشود. این یكى از تقریرهاى حداكثرى از نظریه امر الهى است.اولین اشكالى كه به این تقریر وارد مىشود همانگویى شدن یابىمعنا شدن گزارههایى مانند: «خدا خوب است»، «خدا بهخوبى فرمان مىدهد»، «كار خدا خوب است» مىباشد. عمومدینداران و همه غیردینداران، این نظریه را رد مىكنند. اشكال دیگر این نظریه، آن است كه بر این اساس نبایدغیردینداران، مفاهیم اخلاقى داشته باشند. درحالىكه آنان نیزمفاهیم اخلاقى دارند و آنها را به كار مىبرند و احیانا نیز درمقام عمل به مقتضاى اخلاق پایبندند. همچنین اشكالاتى كه بهبرخى تقریرهاى دیگر نظریه امر الهى وارد است، به تقریرزبانى آن نیز وارد است.
یك شكل دیگر نظریه امر الهى كه رایجتر است و دریونان باستان، و در جهان اسلام و جاهاى دیگرى نیز پیروانىدارد، امر (یا اراده یا فعل) الهى را موجب تحقق ارزشهاىاخلاقى مىداند. امرالهى به هرچیزى تعلق بگیرد خوب مىشود. امر، علتخوبشدن مىشود. این نظریه در واقع راهنماییهاى ارزشى مورد نیازدر اخلاق را، برخاسته از دین مىداند. این نظریه همان است كهافلاطون در كتاب اوثیفرون آورد و به مسئله اوثیفرون معروفشد (پیشتر به آن اشاره شد)، و بیشتر اشاعره نیز چنین دیدگاهىدارند. لازم به تذكر است، بهمحض اینكه از راهنماییهاى ارزشى دراخلاق سخن مىگوییم، مسئله توجیه احكام و اصول و كلا تمامراهنماییهاى ارزشى مطرح مىشود. اگر در مسئله اوثیفروندقتشود، ملاحظه مىشود كه بحث فورا به مسئله توجیه كشیدهمىشود و اینكه چه توجیهى وجود دارد كه آنچه متعلق امرخداوند استخوب استیا چرا باید به آن عمل كرد.
نكته مهم دیگر اینكه راهنمایى ارزشى باید موردشناسایى ما قرار بگیرد تا مفید واقع شود. در ذات «راهنمایى»خوابیده است كه باید شناخته شود. حال باید توجه داشت كهگاهى مىگوییم احكام و اصول ارزشى در متن واقع متكى بهاراده خداوند یا امر یا فعل او هستند، و گاهى مىگوییم شناختآنها متوقف بر امر و نهى و فعل خداوند است. در اولى ناظر بهواقع و مقام ثبوت هستیم، و در دومى ناظر به معرفت و مقاماثبات. دومى مستلزم اولى نیست، یعنى ممكن است كسانىباشند، و در عمل هم بسیارى هستند، كه معتقد باشند ارزشهاىاخلاقى ذاتا مستقل از امر و نهى و اراده و... خداوند هستند، امابراى شناخت لااقل پارهاى از آنها نیازمند گزارههاى دینىهستیم. اتفاقا علماى شیعه غالبا چنین نظرى دادهاند. در این نظرحسن و قبح افعال ذاتى است اما شناخت آنها عقلى - شرعىاست.عدهاى همچون معتزله حسن و قبح را ذاتى مىدانستند وشناخت آنها را عقلى صرف. دستهاى از اشاعره هر دو را الهىو شرعى مىدانستند، یعنى هم اصل ارزشها را وابسته به امر ونهى خداوند (یا اراده و كراهتیا فعل و ترك خداوند) مىدانستند ( حسن وقبح الهى) و هم شناخت آنها را ( حسنو قبح شرعى). اینكه در توضیح نظر علماى شیعه گفته شد شناخت ارزشها را عقلى - شرعى مىدانند به این معناست كه شناخت اصلى وكلىترین ارزشها، عقلى است و شناخت ارزشهاى فرعى واشتقاقى، یا لااقل بخش كثیرى از آنها، شرعى است. این همبهدلیل آن است كه ارزشهاى فرعى مصداقها یا راههاى رسیدنو تحقق بخشیدن به ارزشهاى اصلى هستند.
بهدلایلى ، نمىتوان شناخت اصلىترین و بنیادىترین ارزشهارا از شرع انتظار داشت. زیرا حجیتشرع از طریق همینارزشهاى اصیل و بنیادى به اثبات مىرسد و اثبات این حجیتنیازمند استقلال اخلاق، و استقلال شناخت ارزشهاى اصلى ازدین و شرع است. وگرنه به دور محال مىانجامد. اما پس ازاثبات حجیتشرع و بهدلیل اینكه دانش ما نسبتبه خود وجهان، و غایت و مسیر ما بهسوى هدف خلقت و غایت عالىانسانى ناقص است و از طرفى خداوند متعال شرع مقدسخودش را بهمنظور راهنمایى ما در شناخت همین مسیر فرستادهاست، بنابراین هیچ اشكالى ندارد كه عرفتبخشهاى فرعىارزشهاى اخلاقى را از دین و شرع كسب كنیم. نه تنها اشكالندارد، كه كارى است كاملا خردپسند و عقلانى.به این معنا مىتوان گفت كه اخلاق بدون خدا ممكن نیست.لكن باید توجه داشت كه مفهوم این سخن این نیست كهغیردینداران نمىتوانند اخلاقى بنیان گذارند و یا اصول فرعىاخلاق خاص خود را داشته باشند. مقصود این است كه چناناخلاقى نمىتواند به اهداف خود دستیابد. اخلاقى مىتواندانسانها را در این مسیر پر پیچ و تاب و خطرناك راهنمایى كندكه براساس اطلاعات متقن و صحیح پایهریزى شده باشد و ایناطلاعات در دستبشر بریده از خدا نیست و امیدى هم بهحصول آن وجود ندارد.
چهارمین چیزى كه در اخلاق مورد نیاز است، اطلاعاتناظر به واقع است. بخشى از گزارههاى دینى، اطلاعاتى دربارهجهان و انسان و ابتدا و انتهاى هستى به ما مىدهند كه بهطورطبیعى براى شخص متدین مبنا و پایه شناخت قرار مىگیرند. اماهمه اطلاعات ناظر به واقع در انحصار دین نیستند. غیردینداران مدعىاند كه هیچ اطلاع ناظر به واقعى نمىتواناز دین كسب كرد. بنابراین آنها این اطلاعات را از جاهاىدیگرى به دست مىآورند و بر مبناى آن اطلاعات مورد نیازخود را در اخلاق تامین مىكنند. اما اگر خدا وجود داشته باشد،و اطلاعاتى در موضوع مورد بحث در اختیار ما قرار داده باشد،و ما توانسته باشیم آنها را بشناسیم و اعتبار آنها را دریابیم، دراین صورت اخلاقى بنا مىشود بسیار متفاوت با اخلاقى كهبراساس دیگر بنیاد شده باشد. رستبههمان دلیل كه در بندقبل ذكر شد، اخلاق بریده از خدا، بهدلیل فقدان اطلاعات ناظربه واقع، كه هم در پىریزى احكام ارزشى فرعى مورد نیازاست و هم در تطبیق آنها بر مصادیقشان، توانایى لازم را براىرساندن انسان به مقصد اعلاى اخلاق ندارد. مدعى فراوان استو توفیق اندك.
در این مطلب كه بخشى از احساسات درونى انسانها وگرایش و گریزشهاى آنها از كارها و اشیاى فطرى وغیراكتسابىاند، تردیدى نیست. بنابراین اخلاق در این بخش بهدین، و به هیچچیز دیگرى، نیاز ندارد. اما در بخش احساساتاكتسابى مىتوان تصور كرد كه اخلاق، این بخش را با استفاده ازعلومى غیردینى، همچون روانشناسى، تامین كند، هرچندپرورش دینى در این زمینه با توفیق بیشتر و مؤثرترى همراهاست. آنچه بیشتر محل بحث و گفتوگو واقع شده، مسئله ضمانتاجرایى احكام اخلاقى است. برخى بر آنند كه عمل بهگزارههاى اخلاقى در گرو تصدیق پارهاى گزارههاى دینىاست. اگر دین نباشد، اگر خدا نباشد، مردم پایبند اصول اخلاقىنخواهند ماند و همهچیز را مجاز مىدانند. در این نظریه ادعامىشود كه صرف آگاهى از اصول اخلاقى، ضمانت كافى براىعمل به آنها نیست و دین این ضمانت را تامین مىكند. ارسطو،برخلاف نظر سقراط، بر آن بود كه معرفتبه اخلاق درستبهتنهایى براى عمل به آن كافى نیست. بسیارى اوقات انسانها بااینكه مىدانند كارى خطاست، آن را انجام مىدهند و با اینكهمىدانند كارى درست است، آن را ترك مىكنند. بهنظر ارسطوضعف اراده، عامل مهم این مسئله است.
در اینجا باید به مسئله حقیقت و مصلحت توجه كرد. این دوچیز، دو عامل اساسى حركتها و افعال انسان هستند. هر كارى كهانسان انجام دهد یا از سر مصلحت استیا بهدلیل حقیقت.روح حقیقتطلبى انسان او را وامىدارد كه اگر چیزى را حقیافت، بدان پایبند باشد. از آن طرف نیز مصلحتطلبى وسودخواهى آدمى او را بر آن مىدارد كه به منافع خویشبیندیشد و از چیزهایى كه منافى طبع او، یا مضر به حال اوهستند، پرهیز كند. این دو خصیصه گاه اقتضاى واحدى دارند وگاه در تعارضى با یكدیگر مىافتند. در هنگامه تعارض انسانها متفاوتند. برخى روح حقطلبىشان غلبه مىیابد ولى اكثرا روحمصلحتجویى و منفعتخواهىشان. در مسئله اخلاق نیز وضعاز همین قرار است. پارهاى انسانها، اندكى از آنان، صرفشناختحق آنان را به عمل وامىدارد، نمونه این دسته انسانهاعلىبنابىطالب(ع) و سقراطند. اما خیل عظیمى از انسانها،براى انجام دادن عمل اخلاقى، بیش از شناختحق بودن آن،نیازمند آگاه شدن از فواید آن هستند. اینجاست كه دین مىتواندبا دادن تضمینهاى لازم انسانها را به عمل اخلاقى بكشاند. نكتهجالب توجه در اینجا این است كه دین نمىخواهد در تعارضمیان حق و مصلحت، جانب مصلحت را مقدم دارد، بلكهمىخواهد به انسانها اعلام كند كه درصورت پاىبندى بهحقیقت، به مصلحت نیز دست مىیابید و تعارضى كه ابتدا گمانمىرفت، صرفا تعارض ظاهرى است، یا تعارضى میان حقیقتو مصالح ناپایدار دنیوى. كانت نیز مىخواست از طریق لزوم جمع میان حقیقت ومصلحت در اخلاق، به وجود خداوند برسد.
مىگفت ما بایدپایبند حقیقت (وظیفه) باشیم، اما پایبندى به حقیقتبایدمستلزم دستیابى به سعادت باشد، و این ممكن نیست مگر اینكهخدا را مفروض بگیریم. در اینجا نمىخواهیم استدلال كانت رابررسى كنیم. مقصود، ذكر این نكته است كه جمع میان حقیقتو مصلحت دغدغه علماى اخلاق بوده است و بهنظر مىرسدكه دین مىتواند این كار را بكند، و تنها دین مىتواند بكند زیرابهمحض آنكه خدا و دین را از اخلاق جدا كردید، با مسئلهلاینحل تعارض حقیقت و مصلحت (كه در این حال تنها بایدمصلحت دنیوى را در نظر گرفت) مواجه خواهید شد. این معنا از وابستگى اخلاق به دین معنایى نظرى نیست، بلكهمربوط به عمل است، اما بسیار با اهمیت، زیرا تمام ارزشاخلاق در این است كه به عمل آید. و این، در سطح عمومانسانها ممكن نمىشود، مگر با مسلم دانستن وجود خدا وحیات جاوید و پاداش و جزاى الهى.
لازم به ذكر است كه نمىخواهیم مدعى شویم كه رفتاراخلاقى در صورتى توجیه عقلانى دارد كه از ملاحظات مربوطبه ثواب و عقاب (مصلحت) مایه بگیرد. بلكه بهنظر ما، رفتاراخلاقى شایستهتر آن است كه تنها از ملاحظات مربوط بهحقیقت و درستى ناشى شود. اما این یك مطلب است، و مسئلهعدم امكان تحقق چنین آرمانى در سطح عموم انسانها چیزدیگرى است. عموم انسانها براساس حب ذات عمل مىكنند، نهبراساس محوریتحق. ادیان نیز آمدهاند تا انسانها را ازخودمحورى نجات دهند و حقمحور كنند. اما این مسئلهبسرعت و با یك توجیه و دعوت صورت تحقق به خودنمىپذیرد. امر تربیت انسانها، امرى تدریجى و صعبالحصولاست. در ابتداى امر تربیت، از انگیزههاى دیگر استفاده مىكنندتا در مراحل بالاتر رشد به انگیزههاى اصلى برسند.
درباره دیدگاه اخلاقى باید گفت كه ظاهرا دین در اینزمینه سببساز اصلى نیست. در واقع شاید قضیه برعكسباشد، یعنى تا انسان ابتدا دیدگاهى اخلاقى نداشته باشد، دین رانمىپذیرد. اصل دیدگاه اخلاقى، امرى است كه بر دین تقدمدارد، اما شاید دین در تقویت این دیدگاه مؤثر باشد، و هست. تا كمال نهایى و مطلوب روشن نشود واثبات نگردد هیچ فعل اخلاقى و اصولا «باید و نباید» و «حسنو قبح» معنا پیدا نمىكند. براى پاسخ به این پرسش لازم استبه سه نكتهاشاره شود.
الف - مراد از اخلاق چیست؟ آیا هر نوع اخلاق و نظاماخلاقى مراد استیا هدف صرفا اخلاق و نظام اخلاقىاى استكه سعادت حقیقى و پایدار انسان را فراهم مىسازد؟
ب) مراد از امكان چیست؟ آیا امكان فلسفى مراد استیاامكان عام منطقى یا امكان وقوعى؟ یا امكان بهمعناى داشتنتوجیه عقلانى است و معقول بودن؟
ج) مراد از خدا چیست؟ آیا همان معبود واحد سرمدمسلمانان و ادیان ابراهیمى است؟ یا هر نوع معبود در ادیان وفرق گوناگون شرقى یا افریقایى یا ...؟
در پاسخ به این پرسش اگر بنا را بر این بگزاریم كه مراد خداى واحد و سرمد است. بر این اساس اگر از منظر فلسفى وهستىشناختى به این پرسش بنگریم، پاسخ مطلقا منفى است.زیرا از منظر فلسفى و هستىشناسانه، اخلاق در هر شكل و درهر سطح آن، پدیدهاى است مانند سایر پدیدهها و هیچپدیدهاى نیست كه بىپدیدآورنده باشد. از آنجا كه سرسلسلههمه علل، خالق هستى یعنى خداوند بارى تعالى است، هیچپدیدهاى بدون خدا وجود ندارد، پس اخلاق بدون خدا ممكننیست (پیشفرض این استدلال اثبات وجود خداست).
اما اگر مراد از امكان مذكور در پرسش، امكان عام منطقى،یعنى عدم امتناع باشد، معناى این پرسش چنین مىشود كه آیامحال است كه بدون باور به خدا و تاثیر او در اخلاق، اخلاقوجود داشته باشد؟ در این حالتبا توجه به نوع اخلاق ونظامهاى اخلاقى، پاسخ متفاوت است و باید قایل به تفكیكشد. زیرا اگر مراد از اخلاق و نظام اخلاقى، اخلاقى نباشد كهسعادت حقیقى و كامل و پایدار انسان را فراهم مىسازد،مىتوان گفت اخلاق بدون خدا به لحاظ منطقى محال نیست(ممكن است). زیرا اگر به لحاظ منطقى محال نیست كه انسانىبدون خدا یا باور به خدا یا بىخبر از خداكارى اخلاقى راانجام دهد، در این صورت منطقا محال نیست كه كارهاىاخلاقى بسیارى را بههمین شكل انجام دهد. بنابراین اگر براىیك انسان چنین حالتى منطقا محال نیست (ممكن است)، براىهمه انسانها نیز منطقا ممكن خواهد بود كه بدون خدامجموعهاى از كارهاى اخلاقى را انجام دهند. سر این مطلب نیز آن است كه بنابر عقیده حق در نزد امامیهو معتزله از مسلمانان و بسیارى از فلاسفه غربى، دستكم، برخى از ارزشهاى اخلاقى (نظیر حسن عدل و قبح ظلم) وجوددارند كه عقل یا احساس یا وجدان، مستقل از امر و نهى، فعل یاترك خداوند، آنها را درك مىكنند. مسئله حسن و قبح ذاتىدقیقا بیانگر همین مطلب است. ازاینرو انسانهاى ملحد نیزممكن استبرخى كارهاى اخلاقى را، حتى به لحاظ ارزشاخلاقى ناقص، انجام دهند. ذكر این نكته بجاست كه براساسنظریه كسانىكه میان حسن فعلى و حسن فاعلى تفكیكمىكنند، تنها كارى داراى ارزش اخلاقى است كه: اولا داراىحسن فعلى (فى نفسه خوب باشد) و حسن فاعلى (با انگیزه ونیتخوب انجام شده باشد) با هم باشد.
ثانیا حسن فاعلى یعنى نیت و انگیزه صحیح را تنها در رابطهبا خدا مىدانند و هر نوع انگیزه دیگرى را بىارزشمىشمارند. اخلاق و نظام اخلاقى ناقص نیز بدون باور به خداامكان نخواهد داشت. اما اگر مراد از امكان مذكور در پرسش، امكان عام منطقىباشد و مراد از اخلاق و نظام اخلاقى آن باشد كه سعادتحقیقى و كامل و پایدار انسان را فراهم مىسازد، پاسخ پرسشمذكور منفى است. زیرا همانگونه كه روشن است موضوعاخلاق، فعل اختیارى و آگاهانه انسان است. اگر اختیار وآگاهى نباشد بحث اخلاق پیش نمىآید. براى انجام كاراخلاقى علاوه بر اختیار، شناخت و آگاهى از فضایل و رذایلو منافع و مصالح واقعى و پایدار و فراگیر ضرورت دارد. چهوظیفهگرا باشیم چه نتیجهگرا، تفاوتى نمىكند. از آنجا كه ابزارشناخت انسان محدود و ناقص است درك او از سعادت، رفاه وخیر خویش نیز دركى محدود و ناقص است. ازاینرو اگر صرفابه عقل و حس یا وجدان براى شناختخیر و شر اكتفا شودشناخت درست و كاملى نخواهد بود. علاوه بر آنكه عقل وحس و وجدان افراد گوناگون در شرایط مختلف ممكن استاحكام متفاوت و گاه متعارض صادر كنند، شهوات و امیالمتنوع نفسانى نیز بر كارآمد نبودن این ابزار مىافزاید. بنابراینآن اخلاق و نظام اخلاقى كه سعادت حقیقى و پایدار و كاملانسان را فراهم مىكند، منطقا مستلزم بالاترین، برترین وواقعىترین شناخت از خیرات و شرور و مصالح و مفساداست، و چنین شناختى تنها بهوسیله وحى الهى امكانپذیراست. پس چنین نظام اخلاقىاى منطقا مستلزم وجود خداوندبارى تعالى است و بدون خدا چنین اخلاق و نظام اخلاقىاىامكان منطقى نخواهد داشت. همچنین مسئله ضمانت اجرایى وپاداش و عقاب برخى از كارها كه در دنیا میسور نیست، از ادلهضرورت خدا براى اخلاق محسوب مىشود. رویكرد اینپاسخ، رویكردى ارزشى است، البته نه ارزش اخلاقى چرا كهمستلزم دور خواهد بود، بلكه ارزش وجودشناختى است.
براساس امكان وقوعى نیز بههمان دلیل كه در بحث امكانمنطقى گذشت آن اخلاق و نظام اخلاقىاى كه سعادت حقیقى،پایدار و كامل انسان را فراهم مىسازد، بدون خدا ممكن نیست،یعنى، فرض وجود و تحقق این نوع اخلاق و نظام اخلاقىبدون خدا مستلزم تناقض است. اما نظامهاى اخلاقى گوناگونو داراى مراتب متفاوت به لحاظ ارزش و اهمیت مىتوانندبدون خدا وجود داشته باشند. ازاینروست كه برخى فلاسفه ودینپژوهان، خصوصا فلاسفه و دینپژوهان غربى، نه تنهااخلاق بدون خدا را ممكن، بلكه متحقق دانستهاند. استدلالآنان چنین است كه وقتى دین بدون خدا ممكن و موجود باشد،مانند تراوادابودیزم كه به هیچ خدایى قایل نیست، به طریقاولى، اخلاق و نظام اخلاقى بدون خدا نیز ممكن بلكه متحققاست.
نظامهاى اخلاقى ماركسیستى، لائیك، سكولار،انسانمدار و حتى ضدخدا بهترین گواه بر این مطلب است.روشن است كه براساس این پاسخ هر نوع شیوه رفتارى رامىتوان اخلاق نامید و اگر بهصورت مجموعهاى از اصول وقواعد درآید آن را نظام اخلاقى خواند، از اخلاق فاشیستى،اخلاقى هرزگى گرفته تا اخلاق عرفانى ادیان شرقى ماننداخلاق بودایى. به اعتقاد برخى، مراد از این پرسش كه "آیا اخلاق بدون خداامكان دارد یا نه؟ این است كه آیا اخلاق و انجام كار اخلاقىبدون باور به خدا به لحاظ عقلى توجیهپذیر استیا خیر؟ و براین اساس پاسخ دادهاند كه التزام به اصول و قواعد اخلاقىمطلقا (با باور به خدا یا بدون باور به خدا) براى حفظ امنیت فردى یا اجتماعى یا هر دو، یا براى شكوفایى، رفاه وپیشرفت فردى یا اجتماعى یا هر دو لازم است. گاه نیزچنین استدلال كردهاند كه فرد یا جامعهاى كه اخلاق را، حتىبدون باور به خدا، رعایت مىكند، در مقایسه با فرد یا جامعهاىكه اخلاق را رعایت نمىكند، از وضع بهتر و مطلوبترىبرخوردار است. پس براساس چنین تفسیرى اخلاق بدون باوربه خدا امرى است كه به لحاظ عقلى توجیه پذیر و معقولاست. گرچه باور به خدا مىتواند بىاندازه به غنا و استحكاماخلاق بیفزاید.
الف - اخلاق بدون داشتن عقاید دینى و دستكم بدوناعتقاد به خدا و قیامت كه بین همه ادیان الهى مشترك است، بىبنیان مىباشد. در این نگاه رابطه اخلاق و دین بهمعناىترتب اخلاق بر مبانى عقیدتى دینى است.
ب - حداقل بخشى از دستورات اخلاقى را باید از دینگرفت. نسبت میان دین و اخلاق را از منظر دیگرى نیز مىتوان نگاهكرد و آن منظر «نیاز» این دو به یكدیگر است. اخلاق هم درمقام ثبوت و هم در مقام اثبات نیازمند دین است.
نیاز اخلاق به دین در مقام ثبوت:
الف - مبادى تصورى یا ایضاح مفهومى:
ب - مبادى تصدیقى:
اولا همانگونه كه در مبادى تصورىبیان شد، دستكم، وضوح و روشنى كامل و پایدار برخىمفاهیم اخلاقى نیازمند دین است. از آنجا كه تصدیق (واقعى وحقیقى) بدون تصور ممكن نیست مىتوان گفت كه: دستكم،برخى از مبادى تصدیقى اخلاق نیز نیازمند دین است. ثانیاصدق گزارههاى اخلاقى نظیر «راستگویى خوب است» یا «بایدراست گفت»، «دروغگویى بد است» یا «نباید دروغ گفت»نیازمند تبیین و دلیلند. دین در این ناحیه نیز پشتوانه و ممداخلاق و تبیینگر صدق این گزارههاست. برخلاف نظر اشاعره مقصود دین این نیست كه چون خداگفته است «راستگویى خوب است» یا «باید راست گفت» پسراستگویى خوب است، بلكه مراد آن است كه دین با ارائهكمال مطلوب و بالذات (در اسلام خداوند) معیار و ملاكخوب و بد و باید و نباید را در اختیار مىگذارد. هرچه و هركارى كه انسان را به كمال مطلوب و بالذات نزدیك كند خوبو بایسته است، و هرچه او را از این كمال دور سازد بد وناشایست مىشود.با این بیان كوشش كسانى نظیر آقاى بارتلىبراى رد وابستگى اخلاق به دین در ناحیه مبادى تصدیقى ناكاممىماند. زیرا استدلالهاى كسانى مانند آقاى بارتلى براى رد اینادعاست كه: «دین علتخوبى، بدى، بایستگى و نبایستگىكارها را بیان مىكند.» حال آنكه پرسش اساسى و نهایى آقاىبارتلى این است كه: به چه دلیل آنچه خدا گفته استخوباست، خوب است، یا به چه دلیل پیروى از اوامر و نواهى الهىخوب است. خوب بودن پیروى از اوامر و نواهى الهى را دیگرنمىتوان با گزارهاى دینى تبیین كرد زیرا مستلزم دور است.یعنى نمىتوان گفت چون خدا گفته است كه پیروى از اوامر ونواهى الهى خوب است، پس پیروى از اوامر و نواهى الهىخوب است. مصادرهاى بودن این استدلال روشن است. پسباید ملاك و منبع دیگرى غیر از اوامر و نواهى الهى براى تبیینخوبى و بدى و باید و نباید وجود داشته باشد كه همان عقل یااحساس یا وجدان است. ازاینرو اخلاق در تبیین مبادىتصدیقىاش نیاز به دین ندارد و، از آن مستقل است.
اما براساس دلیل مذكور، در پاسخ باید گفت: نیاز اخلاق بهدین ازآنروست كه هیچ فعل اختیارى و آگاهانه انسان بدونغایت نیست و نمىتواند باشد. كارهاى اخلاقى نیز از این قاعدهمستثنا نیستند. از سوى دیگر، ارزش اخلاقى كارها وابسته بهارزش غایات آنهاست. هرچه این غایات ارزشمندتر باشندارزش اخلاقى آنها بیشتر خواهد بود. در میان غایات نیز آنغایتى كه مطلوب بالذات حقیقى و پایدار است ارزشمندترینغایات است و سایر غایات ارزش خود را وامدار اویند. بنابراین لذت، قدرت، علم، ثروت و نظایر آن هیچیكنمىتوانند غایت و كمال مطلوب بالذات، پایدار و حقیقى باشندبلكه غایاتى متوسط و آلىاند كه هریك ارزش مناسب خود رادارند. غایت و كمال مطلوب و بالذات حقیقى و پایدار هماناست كه دین به انسان ارائه مىكند، یعنى خداوند بارى تعالى.ازاینرو دلیل آنكه پاكدامنى، عدالت، وفاى به عهد و نظایر آنخوب است و باید عفیف و عادل بود و به عهد خود وفا نمود،این است كه انسان را به كمال مطلوب بالذات نزدیك مىكند ودلیل آنكه آلودهدامنى، ظلم و نقض عهد بد است و نبایدآلودهدامن و ظالم و ناقض عهد بود، این است كه این امورانسان را از كمال مطلوب بالذات خود دور مىسازد.
نیاز اخلاق به دین در مقام اثبات:
الف - ضمانت اجرا و پاداش و كیفر:
ذكر دو نكته در اینجا لازم است:
نخست آنكه بسیارى از كارهاى اخلاقى نیاز به ضمانتاجرایى دینى ندارد، بلكه ستایش و سرزنش اجتماعى و دنیایىبراى آنها كفایت مىكند. اما این نباید سبب شود كه كسانى گمانكنند همه كارهاى اخلاقى چنینند و نیازى به ضمانت اجرایىدینى نیست. دوم آنكه برخى تصور مىكنند كه چنین رویكردى به اخلاقسبب مىشود كه روح اخلاق كه همان ایثار و فداكارى و عملخالصانه است از دستبرود و اخلاق به امرى كاسبكارانه ومصلحتاندیشانه تبدیل شود. در پاسخ به این ادعا باید گفت اولا همه كارها چنین نیستند.ثانیا توجه تمام به ثواب و عقاب براى مراحل ابتدایى و متوسطكمال اخلاقى است. انسان با ممارست و مداومتبر كار اخلاقىبتدریجبه جایى مىرسد كه مىتواند بدون در نظر گرفتن نتیجه،عمل كند.ب - اخلاق براى آنكه با روح و با طراوت باشد نه خشك وبىنشاط و مكانیكى، نیازمند منبع و منشا و نگرشى متعالى وفوقطبیعى است. صرف انجام كار اخلاقى از آن جهت كهاخلاقى استبراى رشد و كمال كافى نیست. كار حق را باید باانگیزه و نیتحق انجام داد. انگیزه متعالى و حق در سایه دینحاصل مىگردد. دین در اینجا یعنى توجه به ماوراى طبیعت وجهان مادى و روابط آن. البته برترین و والاترین شكل چنینتوجهى در قالب ادیان الهى و برترین آن ادیان، یعنى اسلاممتحقق است. نیاز دین به اخلاق تنها در مقام اثبات است. مبادى تصورىو تصدیقى دین را شارع مقدس بیان كرده و روشن ساختهاست. در مقام اثبات، نیاز دین به اخلاق به لحاظ كارآمدى،ترویج و توسعه دین است. دین براى آنكه حضورى مستقیم،پررنگ و پرجاذبه در صحنه زندگى انسان و جامعه بشرىداشته باشد و توانایى خود را در تغییر و اصلاح و پیشرفت نشاندهد و بهصورت امرى انتزاعى و بیگانه از حیات عادى ودنیایى درنیاید، نیازمند اخلاق است. آنچه بیش از هرچیز وسریعتر از همه در نگاه، اندیشه و قلب انسانها جاى مىگیرد،رفتارها و گفتارهاى ظاهرى است كه مىتواند از عمق و باطن وملكوت انسان خبر دهد. البته برخى تصور كردهاند دین در مبادى تصدیقى خودنیازمند اخلاق است. براى مثال تصور شده كه اثبات وجودخدا، حیات پس از مرگ و نبوت، یعنى مبدا، معاد و نبوتمتوقف بر اخلاق است. دلیل این افراد عمدتا مسئله حسن وقبح است. بیان مطلب از این قرار است كه در خصوص نبوت،برخى با توجه به مسئله اختیار گفتهاند دین نیازمند اخلاق است.زیرا دلیل اثبات نبوت آن است كه خداوند ما را براى رسیدن بهكمال آفریده است، و این كمال از راه انجام افعال اختیارىحاصل مىشود و فعل اختیارى نیاز به آگاهى دارد و چونآگاهى انسان كامل نیست پس نیاز به وحى است.
اما به چه دلیل هدف از خلقت انسان كمال است؟ زیرا كمالخوب است. پس پیشفرض استدلال نبوت پذیرش حسن كمالو اختیار است، و اگر این پیشفرض نباشد نبوت اثباتنمىشود. معاد نیز متوقف بر اصل حسن و قبح است. زیرا پاداشبسیارى از نیكوكاران و كیفر بسیارى از گناهكاران در دنیاىمادى و محدود ممكن نیست. از سویى پاداش ندادن كسىكهمستحق پاداش است و به كیفر رساندن كسىكه مستحق كیفراست، قبیح مىباشد. یا به بیان دیگر پاداش دادن مستحقپاداش، و به كیفر رساندن مستحق كیفر كارى نیكوست. ازاینرولازم است پس از مرگ جهانى دیگر باشد كه در آن این امورمحقق شوند. اگر آخرت نباشد خدا مرتكب امرى قبیح شدهاست. پس اثبات معاد متوقف بر حسن و قبح است. در باب اثبات خدا نیز چنین گفته شده است كه اگر اعتقاد بهحسن و قبح نباشد، نمىتوان وجود خدا را اثبات كرد. زیرا باصرفنظر از ادلهاى كه براى اثبات وجود خدا بهكار مىرود(عقلى، نقلى، شهودى، تجربى...) تا تصدیق ملازمه میانمقدمات صحیح و نتیجه یك استدلال درست را نیكو و حسنندانیم، دلیلى براى پذیرش نتیجه نخواهیم داشت.
ازاینرو همهاستدلالهایى كه براى اثبات وجود خدا صورت مىگیرند نیازمندپذیرش حسن و قبحند. پاسخ اجمالى این مطالب آن است كه میان حسن و قبحوجودشناختى، حسن و قبح زیباشناختى و حسن و قبح اخلاقىتفاوت وجود دارد. اثبات وجود خدا یا صفات او، اثبات معادو نبوت متوقف بر حسن و قبح وجودشناختى است نه حسن وقبح اخلاقى. هنگامىكه گفته مىشود آب خوب است، هوا خوب است،این ساختمان یا دستگاه خوب یا آلودگى هوا و آب بد است ونظایر آن، مراد كمال و نقص وجود، جنس ساختار، كارآمدىو... است. به بیان ساده حسن و قبح وجودشناختى یعنى كمال ونقص. اما آنگاه كه مىگوییم گل، درخت، دریا، غروب و طلوعخورشید خوب است، این خوبى زیباشناختى است كه بنا بهنظربرخى، از كیفیتیا صفتى واقعى و خارجى حكایت مىكند وبهنظر برخى دیگر، صرفا از پسند و ناپسند و میل و تنفر درونىانسان خبر مىدهد. ولى خوب و بد اخلاقى تنها در جایى استكه صفت فعل اختیارى یا منش انسان واقع شود. با این بیانروشن مىگردد كه ملازمه میان مقدمات و نتایج، اصلا پذیراىخوب و بد اخلاقى نیست، بلكه تنها صدق و كذبپذیر است.تصدیق یا پذیرش ملازمه میان مقدمات و نتیجه نیز امرى وابستهبه درك و شناخت است. درصورت وجود درك و شناختملازمه، تصدیق یا عدم تصدیق، خواهناخواه صورت مىگیرد وحسن و قبح اخلاقى نمىپذیرد. روشن است كه عناد و لجاج یاتظاهر به پذیرش، فعلى اختیارى است كه مىتواند به حسن وقبح متصف شود.
خلاصه آنكه میان شناخت و تصدیق چیزىو عمل و التزام به آن ملازمه منطقى وجود ندارد. بنابراین اگرگفته مىشود خدا خوب یا خوب مطلق است، این خوبىضرورتا بهمعناى خوبى اخلاقى نیستبلكه خوبىوجودشناختى است، یعنى خدا كمال مطلق است. اگر گفتهمىشود قبیح بر خدا راه ندارد، این قبح ضرورتا قبح اخلاقىنیست، بلكه قبح وجودشناختى است، یعنى نقص بر خدا راهندارد. لذا «جهان پس از مرگ باید باشد» به این معناست كهحكمت، عدالت، خیرخواهى و قدرت خداوند كامل است واگر قیامت نباشد خلقت جهان كه فعل خداوند است ناقصخواهد شد درحالىكه نقص (قبح) بر خدا راه ندارد. حسن و قبح وجودشناختى بهمعناى كمال و نقص امرى استكه عقل یا فطرت یا وجدان و یا... آن را درك مىكند. حتىحسن و قبح اخلاقى نیز به این درك نیازمند است. خوبىراستگویى و پاكدامنى كه خوبى اخلاقى است، ازاینروست كهعقل یا وجدان یا فطرت... كمال بودن یا در راستاى كمال بودنآن را درك مىكند. با این بیان پاسخ مسئله توقف اثبات نبوتبر حسن اختیار و كمال روشن مىشود، یعنى این حسن، حسنوجودشناختى است نه حسن اخلاقى. از اهداف اخلاق، پیراستن نفس از پلیدیها و پلشتیها وآراستن آن به فضایل و پاكیها، ایجاد روابط سالم اجتماعى،عدالت، امنیت، رفاه و آرامش و زندگى سعادتمند براى انساناست.
این اهداف و غایات در دین نیز وجود دارد اما علاوه برآن، رشد استعدادهاى بىنهایت انسان از طریق عبادت درشكلهاى گوناگون فردى، اجتماعى، سیاسى، اقتصادى و ... باتوجه به حیات پس از مرگ و جنبه جاودانگى و بقاى روح ازاهداف و غایات دین است. ازاینرو مىتوان گفت همه غایاتاخلاق در دین وجود دارد اما برخى غایات دین در اخلاق بهچشم نمىخورد. زیرا حتى نظامهاى اخلاقى سعادتگراهمچون نظام سقراطى، افلاطونى و ارسطویى نیز تفسیرى ازسعادت ارائه مىدهند كه با سعادت موجود در ادیان الهى فاصلهبسیار دارد. قبسات: آیا فكر مىكنید اساسا اخلاق بدون خداممكن است؟ اگر نه چرا؟
آیا اخلاق بدون دین ممكن است؟
مىتوان این سؤال را بهنحوى عامتری نیز مطرح كرد وپرسید كه: «آیا اخلاق بدون دین ممكن است؟»وجود خداوند یكى از مفروضات و مسلمات دینى است، امااین تنها شاخه ارتباط دین با اخلاق نیست.بسیارى مفاهیم دینىمىتوانند در مسائل اخلاقى نقش داشته باشند.هنگامىكهمىگوییم كار درست، كارى است كه خداوند به آن امر كردهاست، در اینجا مستقیما وجود خداوند را به میان آوردهایم. اماگاهى نیز مىگوییم كار درست، كارى است كه سعادت ابدىانسان را تامین كند. در اینجا مستقیما از خداوند سخن نگفتهایم،اما یكى دیگر از آموزههاى دینى یعنى حیات جاودانه انسان رامفروض گرفتهایم. یعنى مسلم گرفتهایم كه انسان پس از مرگاین جهانى، زندگى دیگرى را از سر مىگذراند كه پایدار وزوالناپذیر و قابل اتصاف به «سعادتآمیز» و «شقاوتبار»است. در ارتباط با اخلاق، آموزههاى دینى نقشهاى گوناگونىمىتوانند داشته باشند، از نقشهاى مفهومى و تعریفى تا نقشهاىمصداقى و اثباتى و وجودى. انواع ارتباط دین واخلاق عبارتند از: ۱) هستىشناختى، ۲)غایتشناختى، ۳) روانشناختى (یا انسانشناختى)، ۴) الگوشناختى، ۵) معرفتشناختى، ۶) على، ۷) ذاتى، ۸)منطقى، ۹) انگیزشى ۱۰) ولایى.برخى ادعا كردهاند خداوند خالق همهچیز از جملهارزشهاى اخلاقى است.
خالق هستى، شارع ادیان، و آفرینندهتمام ارزشها، خداوند است. خیر (خداوند) نزد افلاطون هم مبداء اخلاق است و هم مبداء هستى. در روزگار ما نیز برخىاین نظریه را تقویت كردهاند و گفتهاند بر این پایه اخلاق مبتنىبر دین است. اما بلافاصله باید این نظریه را خارج از موضوع مورد بحثدانست. زیرا اولا بر این اساس لازم مىآید كه همهچیز از جملهفیزیك، شیمى، زیستشناسى و ریاضیات و كوه، دشت، دریاو... مبتنى بر دین باشند، زیرا خالق همه آنها خداوند است.ثانیا هرگونه وابستگى به خدا مستلزم وابستگى به دین نیست،زیرا دین مجموعه معارف قدسى است كه ممكن است در میاناین مجموعه درباره بسیارى از امور سخن به میان نیامده باشد.اگر خداوند خالق آسمانها، ستارگان، زمین، دریاها، معادن و...است، لازم نمىآید كه در دین قوانین مربوط به هریك بیانشده باشد. زمینشناسان و ستارهشناسان و سایر دانشمندانبهدنبال یافتن قوانین كنش و واكنش در نظام طبیعت هستند،خواه خداوند را خالق آنها بدانند یا نه. آنچه درباره ارتباطیك حوزه معرفتى یا ارزشى با حوزه دیگر مطرح است،ارتباط درونى آنهاست نه ارتباط بیرونى، یعنى بهدنبال كشفقوانین حاكم بر پدیدهها و تبیین ارتباط تولیدى (درونى) میانحوزهها هستند، نه تحلیل على اجتماعى یا متافیزیكى(بیرونى).
فرض كنید از موضع یك فرد متدین بخواهیم مسئله راپیگیرى كنیم. اعتقاد فرد خداشناس مبنى بر اینكه خداوند خالقهمهچیز، از جمله خیر اخلاقى است، خواه خلقتباواسطهمقصود وى باشد یا خلقتبىواسطه، اثباتكننده ارتباط مابعدالطبیعى (متافیزیك) دین (با كمى تسامح) و اخلاق است.یعنى براساس این دیدگاه باید گفت اخلاق بدون خدا ممكننیست. از نظر فرد متدین حتى ارزشهاى اخلاقى فرد ملحد نیزمخلوق خدا هستند، چنانكه وجود او نیز مخلوق خداست. اما مسئله مورد بحث مسئلهاى هستىشناسانه نیست. یعنى در بحثاز وابستگى اخلاق به دین، بهدنبال یافتن پاسخ این سؤال نیستیم كه آیا هستى ارزشهاى اخلاقى وابسته به وجود خداوند استیانه، بلكه مىخواهیم بدانیم منشاء ارزش یافتن آن ارزشهاىاخلاقى چیست، مبداء احكام اخلاقى كجاست و آیا مضموناصول اخلاقى (نه وجود آنها) هیچگونه وابستگىاى به دیندارد یا نه. اگر بخواهیم با اندكى مسامحه و با زبان فلسفى سخنبگوییم، مىتوانیم گفت كه در این بحثبهدنبال ارتباط چیستىشناسانه هستیم نه ارتباط هستىشناسانه.
پیش از اینكه نیازهاى اخلاق به دین را پى گیریم، این سؤالرا مطرح مىكنیم كه در اخلاق به چهچیزهایى نیاز داریم. درپاسخ این سؤال هفت چیز را مطرح كردهاند: ۱)وضوحمفهومى، ۲) راهنماى ارزشى (احكام كلى و احكام خاص)، ۳) توجیه عقلانى یا هر نوع استدلال دیگر براى این احكام، ۴)اطلاعات ناظر به واقع، ۵) حالتهاى احساسى خاص كه همراهاحكام ارزشى هستند و ما را سوى عمل براساس آنها سوقمىدهند، ۶) ضمانتهاى اجرایى خاص و منابع انگیزشى بیشتركه معمولا بیرونىاند و ۷) دیدگاه اخلاقى.مفاهیمى كه در اخلاق به كار مىروند، از قبیل خوب، بد،باید، نباید، درست، نادرست، وظیفه، مسئولیت و...، مفاهیمىویژهاند كه معانى خاص خود را دارند. پیشاپیش نمىگوییم كهالزاما معانى مغایرى با كاربرد همین مفاهیم در زمینههاى دیگردارند، اما باید به تحلیل این مفاهیم و كاربرد آنها در زمینهمسائل ارزشى، بویژه ارزشهاى اخلاقى نشست. تا معانى روشنىاز این مفاهیم نداشته باشیم، نمىتوانیم وظیفه خود را در حوزهاخلاق به انجام رسانیم. راهنمایى ارزشى، كه در قالب احكام كلى، قواعد و اصولعام عرضه مىشوند، همچنین دستورات خاص كه وصف یاالزام یا مسئولیتى را به چیزى یا كارى نسبت مىدهند، در واقعهسته اصلى اخلاق است. بدون داشتن راهنماییهاى ارزشىسخن گفتن از اخلاق، بىموضوع است. البته پرواضح است كهبراى پرهیز از افتادن به چاه خودسرى و هرهرىمسلكى وعمل دلبخواه و بىملاك، وجود استدلال و توجیه براى احكامضرورى است.
همچنین باید بدانیم در چه اوضاع و احوالى هستیم، خود ماچگونه موجودى هستیم، نیازها و تواناییهاى ما كدام است، وجهان پیرامون ما، جامعه ما، مبدا و غایت ما چیست. ایناطلاعات هستىشناسانه، انسانشناسانه، روانشناسانه، جامعهشناسانه، و...، به ما كمك مىكنند تا با داشتن ارزیابىصحیح از موقعیتخود، بتوانیم در زمینه ارزشهاى اخلاقى بهبهترین احكام و بهترین تصمیمها دستیابیم. بدون داشتن ایناطلاعات و صرفا با تكیه بر اصول كلى یا تصمیمات كور، ازدستیابى به غایت اخلاق باز مىمانیم. اخلاق، هم محتاج عنصر انگیزشى درونجوش است و همنیازمند سوائق تحریككننده بیرونى. هم باید حالتهاى احساسىخاص نسبتبه عمل اخلاقى وجود داشته باشد و هم اینحالتها با بیانات شفاهى یا كتبى فردى یا گروهى تقویت و تاكیدشوند. زمینههایى فطرى یا تربیتیافته نسبتبه عمل اخلاقى درانسانها وجود دارد كه مىتوان ضمانتهایى اجرایى نیز براى آنهافراهم آورد. پاداشها و كیفرها، با صرفنظر از حیطهحقوقىشان، ستایشها و نكوهشها در فراهم آوردن اینضمانتهاى اجرایى مؤثرند. در انتها نیز باید به دیدگاه اخلاقى اشاره كرد كه وجود آنهمراه تمام این احكام و ارزشها و احساسات لازم است.دیدگاهى كه از دیدگاه سودجویانه، زیباشناختى، حقوقى وامثال آن جدا باشد.
با توجه به نیازهاى هفتگانه اخلاق مىتوان بررسى كرد كهدین كدام بخش از این نیازها را تامین مىكند. برخى برآنند كه دین مىتواند مفاهیم اصلى، و یا حتى فرعى اخلاق را تامین كندو غناى مفهومى به آن ببخشد. این نظریه، كه مىتوان به تبعیتاز «جاناتان هاریسون» آن را «نظریه زبانى» امر الهى نامید، برآن است كه تعریف همه یا پارهاى مفاهیم اخلاقى با مفروضدانستن پارهاى گزارههاى دینى، بویژه گزارههایى كه بیانگر امرو نهى یا اراده و كراهتیا فعل خداوند باشند، امكانپذیراست. بر این اساس، خوب یعنى آنچه مورد امر الهى یا اراده اویا فعل خداوند واقع شده است، نه اینكه صرفا در مقام عملچنین شده باشد، بلكه اصلا مفهوم خوب آنگونه تعریفمىشود. این یكى از تقریرهاى حداكثرى از نظریه امر الهى است.اولین اشكالى كه به این تقریر وارد مىشود همانگویى شدن یابىمعنا شدن گزارههایى مانند: «خدا خوب است»، «خدا بهخوبى فرمان مىدهد»، «كار خدا خوب است» مىباشد. عمومدینداران و همه غیردینداران، این نظریه را رد مىكنند. اشكال دیگر این نظریه، آن است كه بر این اساس نبایدغیردینداران، مفاهیم اخلاقى داشته باشند. درحالىكه آنان نیزمفاهیم اخلاقى دارند و آنها را به كار مىبرند و احیانا نیز درمقام عمل به مقتضاى اخلاق پایبندند. همچنین اشكالاتى كه بهبرخى تقریرهاى دیگر نظریه امر الهى وارد است، به تقریرزبانى آن نیز وارد است.
یك شكل دیگر نظریه امر الهى كه رایجتر است و دریونان باستان، و در جهان اسلام و جاهاى دیگرى نیز پیروانىدارد، امر (یا اراده یا فعل) الهى را موجب تحقق ارزشهاىاخلاقى مىداند. امرالهى به هرچیزى تعلق بگیرد خوب مىشود. امر، علتخوبشدن مىشود. این نظریه در واقع راهنماییهاى ارزشى مورد نیازدر اخلاق را، برخاسته از دین مىداند. این نظریه همان است كهافلاطون در كتاب اوثیفرون آورد و به مسئله اوثیفرون معروفشد (پیشتر به آن اشاره شد)، و بیشتر اشاعره نیز چنین دیدگاهىدارند. لازم به تذكر است، بهمحض اینكه از راهنماییهاى ارزشى دراخلاق سخن مىگوییم، مسئله توجیه احكام و اصول و كلا تمامراهنماییهاى ارزشى مطرح مىشود. اگر در مسئله اوثیفروندقتشود، ملاحظه مىشود كه بحث فورا به مسئله توجیه كشیدهمىشود و اینكه چه توجیهى وجود دارد كه آنچه متعلق امرخداوند استخوب استیا چرا باید به آن عمل كرد.
نكته مهم دیگر اینكه راهنمایى ارزشى باید موردشناسایى ما قرار بگیرد تا مفید واقع شود. در ذات «راهنمایى»خوابیده است كه باید شناخته شود. حال باید توجه داشت كهگاهى مىگوییم احكام و اصول ارزشى در متن واقع متكى بهاراده خداوند یا امر یا فعل او هستند، و گاهى مىگوییم شناختآنها متوقف بر امر و نهى و فعل خداوند است. در اولى ناظر بهواقع و مقام ثبوت هستیم، و در دومى ناظر به معرفت و مقاماثبات. دومى مستلزم اولى نیست، یعنى ممكن است كسانىباشند، و در عمل هم بسیارى هستند، كه معتقد باشند ارزشهاىاخلاقى ذاتا مستقل از امر و نهى و اراده و... خداوند هستند، امابراى شناخت لااقل پارهاى از آنها نیازمند گزارههاى دینىهستیم. اتفاقا علماى شیعه غالبا چنین نظرى دادهاند. در این نظرحسن و قبح افعال ذاتى است اما شناخت آنها عقلى - شرعىاست.عدهاى همچون معتزله حسن و قبح را ذاتى مىدانستند وشناخت آنها را عقلى صرف. دستهاى از اشاعره هر دو را الهىو شرعى مىدانستند، یعنى هم اصل ارزشها را وابسته به امر ونهى خداوند (یا اراده و كراهتیا فعل و ترك خداوند) مىدانستند ( حسن وقبح الهى) و هم شناخت آنها را ( حسنو قبح شرعى). اینكه در توضیح نظر علماى شیعه گفته شد شناخت ارزشها را عقلى - شرعى مىدانند به این معناست كه شناخت اصلى وكلىترین ارزشها، عقلى است و شناخت ارزشهاى فرعى واشتقاقى، یا لااقل بخش كثیرى از آنها، شرعى است. این همبهدلیل آن است كه ارزشهاى فرعى مصداقها یا راههاى رسیدنو تحقق بخشیدن به ارزشهاى اصلى هستند.
بهدلایلى ، نمىتوان شناخت اصلىترین و بنیادىترین ارزشهارا از شرع انتظار داشت. زیرا حجیتشرع از طریق همینارزشهاى اصیل و بنیادى به اثبات مىرسد و اثبات این حجیتنیازمند استقلال اخلاق، و استقلال شناخت ارزشهاى اصلى ازدین و شرع است. وگرنه به دور محال مىانجامد. اما پس ازاثبات حجیتشرع و بهدلیل اینكه دانش ما نسبتبه خود وجهان، و غایت و مسیر ما بهسوى هدف خلقت و غایت عالىانسانى ناقص است و از طرفى خداوند متعال شرع مقدسخودش را بهمنظور راهنمایى ما در شناخت همین مسیر فرستادهاست، بنابراین هیچ اشكالى ندارد كه عرفتبخشهاى فرعىارزشهاى اخلاقى را از دین و شرع كسب كنیم. نه تنها اشكالندارد، كه كارى است كاملا خردپسند و عقلانى.به این معنا مىتوان گفت كه اخلاق بدون خدا ممكن نیست.لكن باید توجه داشت كه مفهوم این سخن این نیست كهغیردینداران نمىتوانند اخلاقى بنیان گذارند و یا اصول فرعىاخلاق خاص خود را داشته باشند. مقصود این است كه چناناخلاقى نمىتواند به اهداف خود دستیابد. اخلاقى مىتواندانسانها را در این مسیر پر پیچ و تاب و خطرناك راهنمایى كندكه براساس اطلاعات متقن و صحیح پایهریزى شده باشد و ایناطلاعات در دستبشر بریده از خدا نیست و امیدى هم بهحصول آن وجود ندارد.
چهارمین چیزى كه در اخلاق مورد نیاز است، اطلاعاتناظر به واقع است. بخشى از گزارههاى دینى، اطلاعاتى دربارهجهان و انسان و ابتدا و انتهاى هستى به ما مىدهند كه بهطورطبیعى براى شخص متدین مبنا و پایه شناخت قرار مىگیرند. اماهمه اطلاعات ناظر به واقع در انحصار دین نیستند. غیردینداران مدعىاند كه هیچ اطلاع ناظر به واقعى نمىتواناز دین كسب كرد. بنابراین آنها این اطلاعات را از جاهاىدیگرى به دست مىآورند و بر مبناى آن اطلاعات مورد نیازخود را در اخلاق تامین مىكنند. اما اگر خدا وجود داشته باشد،و اطلاعاتى در موضوع مورد بحث در اختیار ما قرار داده باشد،و ما توانسته باشیم آنها را بشناسیم و اعتبار آنها را دریابیم، دراین صورت اخلاقى بنا مىشود بسیار متفاوت با اخلاقى كهبراساس دیگر بنیاد شده باشد. رستبههمان دلیل كه در بندقبل ذكر شد، اخلاق بریده از خدا، بهدلیل فقدان اطلاعات ناظربه واقع، كه هم در پىریزى احكام ارزشى فرعى مورد نیازاست و هم در تطبیق آنها بر مصادیقشان، توانایى لازم را براىرساندن انسان به مقصد اعلاى اخلاق ندارد. مدعى فراوان استو توفیق اندك.
در این مطلب كه بخشى از احساسات درونى انسانها وگرایش و گریزشهاى آنها از كارها و اشیاى فطرى وغیراكتسابىاند، تردیدى نیست. بنابراین اخلاق در این بخش بهدین، و به هیچچیز دیگرى، نیاز ندارد. اما در بخش احساساتاكتسابى مىتوان تصور كرد كه اخلاق، این بخش را با استفاده ازعلومى غیردینى، همچون روانشناسى، تامین كند، هرچندپرورش دینى در این زمینه با توفیق بیشتر و مؤثرترى همراهاست. آنچه بیشتر محل بحث و گفتوگو واقع شده، مسئله ضمانتاجرایى احكام اخلاقى است. برخى بر آنند كه عمل بهگزارههاى اخلاقى در گرو تصدیق پارهاى گزارههاى دینىاست. اگر دین نباشد، اگر خدا نباشد، مردم پایبند اصول اخلاقىنخواهند ماند و همهچیز را مجاز مىدانند. در این نظریه ادعامىشود كه صرف آگاهى از اصول اخلاقى، ضمانت كافى براىعمل به آنها نیست و دین این ضمانت را تامین مىكند. ارسطو،برخلاف نظر سقراط، بر آن بود كه معرفتبه اخلاق درستبهتنهایى براى عمل به آن كافى نیست. بسیارى اوقات انسانها بااینكه مىدانند كارى خطاست، آن را انجام مىدهند و با اینكهمىدانند كارى درست است، آن را ترك مىكنند. بهنظر ارسطوضعف اراده، عامل مهم این مسئله است.
در اینجا باید به مسئله حقیقت و مصلحت توجه كرد. این دوچیز، دو عامل اساسى حركتها و افعال انسان هستند. هر كارى كهانسان انجام دهد یا از سر مصلحت استیا بهدلیل حقیقت.روح حقیقتطلبى انسان او را وامىدارد كه اگر چیزى را حقیافت، بدان پایبند باشد. از آن طرف نیز مصلحتطلبى وسودخواهى آدمى او را بر آن مىدارد كه به منافع خویشبیندیشد و از چیزهایى كه منافى طبع او، یا مضر به حال اوهستند، پرهیز كند. این دو خصیصه گاه اقتضاى واحدى دارند وگاه در تعارضى با یكدیگر مىافتند. در هنگامه تعارض انسانها متفاوتند. برخى روح حقطلبىشان غلبه مىیابد ولى اكثرا روحمصلحتجویى و منفعتخواهىشان. در مسئله اخلاق نیز وضعاز همین قرار است. پارهاى انسانها، اندكى از آنان، صرفشناختحق آنان را به عمل وامىدارد، نمونه این دسته انسانهاعلىبنابىطالب(ع) و سقراطند. اما خیل عظیمى از انسانها،براى انجام دادن عمل اخلاقى، بیش از شناختحق بودن آن،نیازمند آگاه شدن از فواید آن هستند. اینجاست كه دین مىتواندبا دادن تضمینهاى لازم انسانها را به عمل اخلاقى بكشاند. نكتهجالب توجه در اینجا این است كه دین نمىخواهد در تعارضمیان حق و مصلحت، جانب مصلحت را مقدم دارد، بلكهمىخواهد به انسانها اعلام كند كه درصورت پاىبندى بهحقیقت، به مصلحت نیز دست مىیابید و تعارضى كه ابتدا گمانمىرفت، صرفا تعارض ظاهرى است، یا تعارضى میان حقیقتو مصالح ناپایدار دنیوى. كانت نیز مىخواست از طریق لزوم جمع میان حقیقت ومصلحت در اخلاق، به وجود خداوند برسد.
مىگفت ما بایدپایبند حقیقت (وظیفه) باشیم، اما پایبندى به حقیقتبایدمستلزم دستیابى به سعادت باشد، و این ممكن نیست مگر اینكهخدا را مفروض بگیریم. در اینجا نمىخواهیم استدلال كانت رابررسى كنیم. مقصود، ذكر این نكته است كه جمع میان حقیقتو مصلحت دغدغه علماى اخلاق بوده است و بهنظر مىرسدكه دین مىتواند این كار را بكند، و تنها دین مىتواند بكند زیرابهمحض آنكه خدا و دین را از اخلاق جدا كردید، با مسئلهلاینحل تعارض حقیقت و مصلحت (كه در این حال تنها بایدمصلحت دنیوى را در نظر گرفت) مواجه خواهید شد. این معنا از وابستگى اخلاق به دین معنایى نظرى نیست، بلكهمربوط به عمل است، اما بسیار با اهمیت، زیرا تمام ارزشاخلاق در این است كه به عمل آید. و این، در سطح عمومانسانها ممكن نمىشود، مگر با مسلم دانستن وجود خدا وحیات جاوید و پاداش و جزاى الهى.
لازم به ذكر است كه نمىخواهیم مدعى شویم كه رفتاراخلاقى در صورتى توجیه عقلانى دارد كه از ملاحظات مربوطبه ثواب و عقاب (مصلحت) مایه بگیرد. بلكه بهنظر ما، رفتاراخلاقى شایستهتر آن است كه تنها از ملاحظات مربوط بهحقیقت و درستى ناشى شود. اما این یك مطلب است، و مسئلهعدم امكان تحقق چنین آرمانى در سطح عموم انسانها چیزدیگرى است. عموم انسانها براساس حب ذات عمل مىكنند، نهبراساس محوریتحق. ادیان نیز آمدهاند تا انسانها را ازخودمحورى نجات دهند و حقمحور كنند. اما این مسئلهبسرعت و با یك توجیه و دعوت صورت تحقق به خودنمىپذیرد. امر تربیت انسانها، امرى تدریجى و صعبالحصولاست. در ابتداى امر تربیت، از انگیزههاى دیگر استفاده مىكنندتا در مراحل بالاتر رشد به انگیزههاى اصلى برسند.
درباره دیدگاه اخلاقى باید گفت كه ظاهرا دین در اینزمینه سببساز اصلى نیست. در واقع شاید قضیه برعكسباشد، یعنى تا انسان ابتدا دیدگاهى اخلاقى نداشته باشد، دین رانمىپذیرد. اصل دیدگاه اخلاقى، امرى است كه بر دین تقدمدارد، اما شاید دین در تقویت این دیدگاه مؤثر باشد، و هست. تا كمال نهایى و مطلوب روشن نشود واثبات نگردد هیچ فعل اخلاقى و اصولا «باید و نباید» و «حسنو قبح» معنا پیدا نمىكند. براى پاسخ به این پرسش لازم استبه سه نكتهاشاره شود.
الف - مراد از اخلاق چیست؟ آیا هر نوع اخلاق و نظاماخلاقى مراد استیا هدف صرفا اخلاق و نظام اخلاقىاى استكه سعادت حقیقى و پایدار انسان را فراهم مىسازد؟
ب) مراد از امكان چیست؟ آیا امكان فلسفى مراد استیاامكان عام منطقى یا امكان وقوعى؟ یا امكان بهمعناى داشتنتوجیه عقلانى است و معقول بودن؟
ج) مراد از خدا چیست؟ آیا همان معبود واحد سرمدمسلمانان و ادیان ابراهیمى است؟ یا هر نوع معبود در ادیان وفرق گوناگون شرقى یا افریقایى یا ...؟
در پاسخ به این پرسش اگر بنا را بر این بگزاریم كه مراد خداى واحد و سرمد است. بر این اساس اگر از منظر فلسفى وهستىشناختى به این پرسش بنگریم، پاسخ مطلقا منفى است.زیرا از منظر فلسفى و هستىشناسانه، اخلاق در هر شكل و درهر سطح آن، پدیدهاى است مانند سایر پدیدهها و هیچپدیدهاى نیست كه بىپدیدآورنده باشد. از آنجا كه سرسلسلههمه علل، خالق هستى یعنى خداوند بارى تعالى است، هیچپدیدهاى بدون خدا وجود ندارد، پس اخلاق بدون خدا ممكننیست (پیشفرض این استدلال اثبات وجود خداست).
اما اگر مراد از امكان مذكور در پرسش، امكان عام منطقى،یعنى عدم امتناع باشد، معناى این پرسش چنین مىشود كه آیامحال است كه بدون باور به خدا و تاثیر او در اخلاق، اخلاقوجود داشته باشد؟ در این حالتبا توجه به نوع اخلاق ونظامهاى اخلاقى، پاسخ متفاوت است و باید قایل به تفكیكشد. زیرا اگر مراد از اخلاق و نظام اخلاقى، اخلاقى نباشد كهسعادت حقیقى و كامل و پایدار انسان را فراهم مىسازد،مىتوان گفت اخلاق بدون خدا به لحاظ منطقى محال نیست(ممكن است). زیرا اگر به لحاظ منطقى محال نیست كه انسانىبدون خدا یا باور به خدا یا بىخبر از خداكارى اخلاقى راانجام دهد، در این صورت منطقا محال نیست كه كارهاىاخلاقى بسیارى را بههمین شكل انجام دهد. بنابراین اگر براىیك انسان چنین حالتى منطقا محال نیست (ممكن است)، براىهمه انسانها نیز منطقا ممكن خواهد بود كه بدون خدامجموعهاى از كارهاى اخلاقى را انجام دهند. سر این مطلب نیز آن است كه بنابر عقیده حق در نزد امامیهو معتزله از مسلمانان و بسیارى از فلاسفه غربى، دستكم، برخى از ارزشهاى اخلاقى (نظیر حسن عدل و قبح ظلم) وجوددارند كه عقل یا احساس یا وجدان، مستقل از امر و نهى، فعل یاترك خداوند، آنها را درك مىكنند. مسئله حسن و قبح ذاتىدقیقا بیانگر همین مطلب است. ازاینرو انسانهاى ملحد نیزممكن استبرخى كارهاى اخلاقى را، حتى به لحاظ ارزشاخلاقى ناقص، انجام دهند. ذكر این نكته بجاست كه براساسنظریه كسانىكه میان حسن فعلى و حسن فاعلى تفكیكمىكنند، تنها كارى داراى ارزش اخلاقى است كه: اولا داراىحسن فعلى (فى نفسه خوب باشد) و حسن فاعلى (با انگیزه ونیتخوب انجام شده باشد) با هم باشد.
ثانیا حسن فاعلى یعنى نیت و انگیزه صحیح را تنها در رابطهبا خدا مىدانند و هر نوع انگیزه دیگرى را بىارزشمىشمارند. اخلاق و نظام اخلاقى ناقص نیز بدون باور به خداامكان نخواهد داشت. اما اگر مراد از امكان مذكور در پرسش، امكان عام منطقىباشد و مراد از اخلاق و نظام اخلاقى آن باشد كه سعادتحقیقى و كامل و پایدار انسان را فراهم مىسازد، پاسخ پرسشمذكور منفى است. زیرا همانگونه كه روشن است موضوعاخلاق، فعل اختیارى و آگاهانه انسان است. اگر اختیار وآگاهى نباشد بحث اخلاق پیش نمىآید. براى انجام كاراخلاقى علاوه بر اختیار، شناخت و آگاهى از فضایل و رذایلو منافع و مصالح واقعى و پایدار و فراگیر ضرورت دارد. چهوظیفهگرا باشیم چه نتیجهگرا، تفاوتى نمىكند. از آنجا كه ابزارشناخت انسان محدود و ناقص است درك او از سعادت، رفاه وخیر خویش نیز دركى محدود و ناقص است. ازاینرو اگر صرفابه عقل و حس یا وجدان براى شناختخیر و شر اكتفا شودشناخت درست و كاملى نخواهد بود. علاوه بر آنكه عقل وحس و وجدان افراد گوناگون در شرایط مختلف ممكن استاحكام متفاوت و گاه متعارض صادر كنند، شهوات و امیالمتنوع نفسانى نیز بر كارآمد نبودن این ابزار مىافزاید. بنابراینآن اخلاق و نظام اخلاقى كه سعادت حقیقى و پایدار و كاملانسان را فراهم مىكند، منطقا مستلزم بالاترین، برترین وواقعىترین شناخت از خیرات و شرور و مصالح و مفساداست، و چنین شناختى تنها بهوسیله وحى الهى امكانپذیراست. پس چنین نظام اخلاقىاى منطقا مستلزم وجود خداوندبارى تعالى است و بدون خدا چنین اخلاق و نظام اخلاقىاىامكان منطقى نخواهد داشت. همچنین مسئله ضمانت اجرایى وپاداش و عقاب برخى از كارها كه در دنیا میسور نیست، از ادلهضرورت خدا براى اخلاق محسوب مىشود. رویكرد اینپاسخ، رویكردى ارزشى است، البته نه ارزش اخلاقى چرا كهمستلزم دور خواهد بود، بلكه ارزش وجودشناختى است.
براساس امكان وقوعى نیز بههمان دلیل كه در بحث امكانمنطقى گذشت آن اخلاق و نظام اخلاقىاى كه سعادت حقیقى،پایدار و كامل انسان را فراهم مىسازد، بدون خدا ممكن نیست،یعنى، فرض وجود و تحقق این نوع اخلاق و نظام اخلاقىبدون خدا مستلزم تناقض است. اما نظامهاى اخلاقى گوناگونو داراى مراتب متفاوت به لحاظ ارزش و اهمیت مىتوانندبدون خدا وجود داشته باشند. ازاینروست كه برخى فلاسفه ودینپژوهان، خصوصا فلاسفه و دینپژوهان غربى، نه تنهااخلاق بدون خدا را ممكن، بلكه متحقق دانستهاند. استدلالآنان چنین است كه وقتى دین بدون خدا ممكن و موجود باشد،مانند تراوادابودیزم كه به هیچ خدایى قایل نیست، به طریقاولى، اخلاق و نظام اخلاقى بدون خدا نیز ممكن بلكه متحققاست.
نظامهاى اخلاقى ماركسیستى، لائیك، سكولار،انسانمدار و حتى ضدخدا بهترین گواه بر این مطلب است.روشن است كه براساس این پاسخ هر نوع شیوه رفتارى رامىتوان اخلاق نامید و اگر بهصورت مجموعهاى از اصول وقواعد درآید آن را نظام اخلاقى خواند، از اخلاق فاشیستى،اخلاقى هرزگى گرفته تا اخلاق عرفانى ادیان شرقى ماننداخلاق بودایى. به اعتقاد برخى، مراد از این پرسش كه "آیا اخلاق بدون خداامكان دارد یا نه؟ این است كه آیا اخلاق و انجام كار اخلاقىبدون باور به خدا به لحاظ عقلى توجیهپذیر استیا خیر؟ و براین اساس پاسخ دادهاند كه التزام به اصول و قواعد اخلاقىمطلقا (با باور به خدا یا بدون باور به خدا) براى حفظ امنیت فردى یا اجتماعى یا هر دو، یا براى شكوفایى، رفاه وپیشرفت فردى یا اجتماعى یا هر دو لازم است. گاه نیزچنین استدلال كردهاند كه فرد یا جامعهاى كه اخلاق را، حتىبدون باور به خدا، رعایت مىكند، در مقایسه با فرد یا جامعهاىكه اخلاق را رعایت نمىكند، از وضع بهتر و مطلوبترىبرخوردار است. پس براساس چنین تفسیرى اخلاق بدون باوربه خدا امرى است كه به لحاظ عقلى توجیه پذیر و معقولاست. گرچه باور به خدا مىتواند بىاندازه به غنا و استحكاماخلاق بیفزاید.
مجله قبسات - شماره ۱۳، مقاله اقتراح دين و اخلاق
لينک مطلب
توسط صغری شکوهی در دوشنبه 31 خرداد 1389 ساعت 5:42 PM
نظرات 0
