بیشترین مسائل در موضوع ارتباط دین و اخلاق، در بخش‏نیازهاى اخلاقى به دین مطرح شده‏اند . براى دین تعاریف گوناگونى شده است، ولى آنچه‏مى‏تواند بیشتر از همه مورد قبول واقع شود، این تعریف است‏كه: دین آیینى است كه داراى عقایدى همچون اعتقاد به‏خداوند متعال و معاد و رفتارهایى كه در رسیدن به كمال وسعادت نهایى نقش دارند، مى‏باشد از طرف دیگر اخلاق به‏دوگونه مى‏تواند با دین نسبت و رابطه داشته باشد:
الف - اخلاق بدون داشتن عقاید دینى و دست‏كم بدون‏اعتقاد به خدا و قیامت كه بین همه ادیان الهى مشترك است، بى‏بنیان مى‏باشد. در این نگاه رابطه اخلاق و دین به‏معناى‏ترتب اخلاق بر مبانى عقیدتى دینى است.
ب - حداقل بخشى از دستورات اخلاقى را باید از دین‏گرفت. نسبت میان دین و اخلاق را از منظر دیگرى نیز مى‏توان نگاه‏كرد و آن منظر «نیاز» این دو به یكدیگر است. اخلاق هم درمقام ثبوت و هم در مقام اثبات نیازمند دین است.

نیاز اخلاق به دین در مقام ثبوت:
الف - مبادى تصورى یا ایضاح مفهومى:

مفاهیم اخلاقى‏مانند خوب، بد، باید و نباید و نظایر آن على‏رغم وضوح‏ابتدایى، ابهامات بسیارى دارند، و دین رافع این ابهامات است.باید توجه داشت مراد این نیست كه عقل، حس، و وجدان‏انسان به‏طور مستقل نمى‏تواند تا حدودى معناى خوب و بد،فضیلت و رذیلت را درك كند، بلكه منظور آن است كه درك‏دقیق، كامل و شفاف و پایدار این مفاهیم در برخى مواردنیازمند منبعى حكیم، قادر، ثابت و سرمد، بى‏طرف و مهربان‏است تا این مفاهیم را روشن سازد. ازاین‏رو تلاش كسانى‏همچون آقاى اوئینگ - فیلسوف تحلیل زبانى شهیر انگلیسى -در انكار نیاز اخلاق به دین و در ایضاح مفاهیم و مبادى‏تصورى اخلاق، با شكست مواجه شد. زیرا استدلال ایشان دررد این ادعاست كه همه مفاهیم اخلاقى نیازمند ایضاح‏مفهومى از سوى دینند. حال آنكه ادعا این است كه برخى‏مفاهیم اخلاقى براى دست‏یافتن به وضوح و دقت كامل وثابت نیازمند دین است.

ب - مبادى تصدیقى:

اولا همان‏گونه كه در مبادى تصورى‏بیان شد، دست‏كم، وضوح و روشنى كامل و پایدار برخى‏مفاهیم اخلاقى نیازمند دین است. از آنجا كه تصدیق (واقعى وحقیقى) بدون تصور ممكن نیست مى‏توان گفت كه: دست‏كم،برخى از مبادى تصدیقى اخلاق نیز نیازمند دین است. ثانیاصدق گزاره‏هاى اخلاقى نظیر «راستگویى خوب است‏» یا «بایدراست گفت‏»، «دروغگویى بد است‏» یا «نباید دروغ گفت‏»نیازمند تبیین و دلیلند. دین در این ناحیه نیز پشتوانه و ممداخلاق و تبیین‏گر صدق این گزاره‏هاست. برخلاف نظر اشاعره مقصود دین این نیست كه چون خداگفته است «راستگویى خوب است‏» یا «باید راست گفت‏» پس‏راستگویى خوب است، بلكه مراد آن است كه دین با ارائه‏كمال مطلوب و بالذات (در اسلام خداوند) معیار و ملاك‏خوب و بد و باید و نباید را در اختیار مى‏گذارد. هرچه و هركارى كه انسان را به كمال مطلوب و بالذات نزدیك كند خوب‏و بایسته است، و هرچه او را از این كمال دور سازد بد وناشایست مى‏شود.
با این بیان كوشش كسانى نظیر آقاى بارتلى‏براى رد وابستگى اخلاق به دین در ناحیه مبادى تصدیقى ناكام‏مى‏ماند. زیرا استدلالهاى كسانى مانند آقاى بارتلى براى رد این‏ادعاست كه: «دین علت‏خوبى، بدى، بایستگى و نبایستگى‏كارها را بیان مى‏كند.» حال آنكه پرسش اساسى و نهایى آقاى‏بارتلى این است كه: به چه دلیل آنچه خدا گفته است‏خوب‏است، خوب است، یا به چه دلیل پیروى از اوامر و نواهى الهى‏خوب است. خوب بودن پیروى از اوامر و نواهى الهى را دیگرنمى‏توان با گزاره‏اى دینى تبیین كرد زیرا مستلزم دور است.یعنى نمى‏توان گفت چون خدا گفته است كه پیروى از اوامر ونواهى الهى خوب است، پس پیروى از اوامر و نواهى الهى‏خوب است. مصادره‏اى بودن این استدلال روشن است. پس‏باید ملاك و منبع دیگرى غیر از اوامر و نواهى الهى براى تبیین‏خوبى و بدى و باید و نباید وجود داشته باشد كه همان عقل یااحساس یا وجدان است. ازاین‏رو اخلاق در تبیین مبادى‏تصدیقى‏اش نیاز به دین ندارد و، از آن مستقل است.
اما براساس دلیل مذكور، در پاسخ باید گفت: نیاز اخلاق به‏دین ازآن‏روست كه هیچ فعل اختیارى و آگاهانه انسان بدون‏غایت نیست و نمى‏تواند باشد. كارهاى اخلاقى نیز از این قاعده‏مستثنا نیستند. از سوى دیگر، ارزش اخلاقى كارها وابسته به‏ارزش غایات آنهاست. هرچه این غایات ارزشمندتر باشندارزش اخلاقى آنها بیشتر خواهد بود. در میان غایات نیز آن‏غایتى كه مطلوب بالذات حقیقى و پایدار است ارزشمندترین‏غایات است و سایر غایات ارزش خود را وامدار اویند. بنابراین لذت، قدرت، علم، ثروت و نظایر آن هیچ‏یك‏نمى‏توانند غایت و كمال مطلوب بالذات، پایدار و حقیقى باشندبلكه غایاتى متوسط و آلى‏اند كه هریك ارزش مناسب خود رادارند. غایت و كمال مطلوب و بالذات حقیقى و پایدار همان‏است كه دین به انسان ارائه مى‏كند، یعنى خداوند بارى تعالى.ازاین‏رو دلیل آنكه پاكدامنى، عدالت، وفاى به عهد و نظایر آن‏خوب است و باید عفیف و عادل بود و به عهد خود وفا نمود،این است كه انسان را به كمال مطلوب بالذات نزدیك مى‏كند ودلیل آنكه آلوده‏دامنى، ظلم و نقض عهد بد است و نبایدآلوده‏دامن و ظالم و ناقض عهد بود، این است كه این امورانسان را از كمال مطلوب بالذات خود دور مى‏سازد.

نیاز اخلاق به دین در مقام اثبات:
الف - ضمانت اجرا و پاداش و كیفر:

روشن است كه اخلاق‏براى عمل كردن است و تا مورد عمل قرار نگیرد تاثیرى درزندگى فردى و اجتماعى نخواهد داشت. برخلاف نظر سقراط،شناخت صواب و خطا، خوب و بد، باید و نباید براى وادارساختن انسان به عمل كافى نیست. افلاطون و ارسطو به حق دراین باره با سقراط مخالف بودند و یكى از وجوه ضعف نظام‏اخلاقى سقراط را همین امر مى‏دانستند. زیرا سقراط به وجودامیال گوناگون در وجود انسان توجه نكرده بود. انسان، خصوصا در ابتداى راه، نیازمند آن است كه با ابزارگوناگون مورد تشویق یا تحذیر قرار گیرد، درست مانند كودكى‏كه در ابتدا براى آنكه خوب درس بخواند به او وعده جایزه‏مى‏دهند. اما بعدها بتدریج‏خود به فایده علم و درس پى برده،نیازى به این‏گونه تشویقها و یا تنبیه‏ها ندارد. اخلاق نیزهمین‏گونه است و انسان براى انجام كارهاى اخلاقى و اجتناب‏از كارهاى ضداخلاقى نیازمند تشویق و یا تنبیه است، و دین‏بهترین وعده‏ها و بدترین وعیدها را به انسان عرضه مى‏دارد.علاوه بر این برخى از كارهاى اخلاقى بسیار بزرگ (مثبت‏یامنفى) از انسانها سر مى‏زند كه در دنیا نمى‏توان پاداش یا كیفرمناسب و درخور آنها تعیین كرد. ایثار كسى‏كه از همه‏چیز خوددر دنیا گذشته و حتى جان خود را نثار كرده است‏یقینا مصداق‏برترین كارهاى اخلاقى است. از سوى دیگر ظلم و تجاوز و ...برخى انسانها نیز حتما از مصادیق بارز كارهاى ضداخلاقى‏است. اما نه تعیین پاداش عمل نخست در دنیا ممكن است و نه‏كیفر عمل دوم. دین با ارائه آخرت و قیامت كه امكان چنین‏پاداش و كیفرى را فراهم مى‏سازد، انگیزه عمل اخلاقى در این‏سطح را پدید مى‏آورد و انگیزه عمل ضداخلاقى در این حد رااز میان مى‏برد یا كاهش مى‏دهد.

ذكر دو نكته در اینجا لازم است:

نخست آنكه بسیارى از كارهاى اخلاقى نیاز به ضمانت‏اجرایى دینى ندارد، بلكه ستایش و سرزنش اجتماعى و دنیایى‏براى آنها كفایت مى‏كند. اما این نباید سبب شود كه كسانى گمان‏كنند همه كارهاى اخلاقى چنینند و نیازى به ضمانت اجرایى‏دینى نیست. دوم آنكه برخى تصور مى‏كنند كه چنین رویكردى به اخلاق‏سبب مى‏شود كه روح اخلاق كه همان ایثار و فداكارى و عمل‏خالصانه است از دست‏برود و اخلاق به امرى كاسبكارانه ومصلحت‏اندیشانه تبدیل شود. در پاسخ به این ادعا باید گفت اولا همه كارها چنین نیستند.ثانیا توجه تمام به ثواب و عقاب براى مراحل ابتدایى و متوسطكمال اخلاقى است. انسان با ممارست و مداومت‏بر كار اخلاقى‏بتدریج‏به جایى مى‏رسد كه مى‏تواند بدون در نظر گرفتن نتیجه،عمل كند.
ب - اخلاق براى آنكه با روح و با طراوت باشد نه خشك وبى‏نشاط و مكانیكى، نیازمند منبع و منشا و نگرشى متعالى وفوق‏طبیعى است. صرف انجام كار اخلاقى از آن جهت كه‏اخلاقى است‏براى رشد و كمال كافى نیست. كار حق را باید باانگیزه و نیت‏حق انجام داد. انگیزه متعالى و حق در سایه دین‏حاصل مى‏گردد. دین در اینجا یعنى توجه به ماوراى طبیعت وجهان مادى و روابط آن. البته برترین و والاترین شكل چنین‏توجهى در قالب ادیان الهى و برترین آن ادیان، یعنى اسلام‏متحقق است. نیاز دین به اخلاق تنها در مقام اثبات است. مبادى تصورى‏و تصدیقى دین را شارع مقدس بیان كرده و روشن ساخته‏است. در مقام اثبات، نیاز دین به اخلاق به لحاظ كارآمدى،ترویج و توسعه دین است. دین براى آنكه حضورى مستقیم،پررنگ و پرجاذبه در صحنه زندگى انسان و جامعه بشرى‏داشته باشد و توانایى خود را در تغییر و اصلاح و پیشرفت نشان‏دهد و به‏صورت امرى انتزاعى و بیگانه از حیات عادى ودنیایى درنیاید، نیازمند اخلاق است. آنچه بیش از هرچیز وسریعتر از همه در نگاه، اندیشه و قلب انسانها جاى مى‏گیرد،رفتارها و گفتارهاى ظاهرى است كه مى‏تواند از عمق و باطن وملكوت انسان خبر دهد. البته برخى تصور كرده‏اند دین در مبادى تصدیقى خودنیازمند اخلاق است. براى مثال تصور شده كه اثبات وجودخدا، حیات پس از مرگ و نبوت، یعنى مبدا، معاد و نبوت‏متوقف بر اخلاق است. دلیل این افراد عمدتا مسئله حسن وقبح است. بیان مطلب از این قرار است كه در خصوص نبوت،برخى با توجه به مسئله اختیار گفته‏اند دین نیازمند اخلاق است.زیرا دلیل اثبات نبوت آن است كه خداوند ما را براى رسیدن به‏كمال آفریده است، و این كمال از راه انجام افعال اختیارى‏حاصل مى‏شود و فعل اختیارى نیاز به آگاهى دارد و چون‏آگاهى انسان كامل نیست پس نیاز به وحى است.
اما به چه دلیل هدف از خلقت انسان كمال است؟ زیرا كمال‏خوب است. پس پیش‏فرض استدلال نبوت پذیرش حسن كمال‏و اختیار است، و اگر این پیش‏فرض نباشد نبوت اثبات‏نمى‏شود. معاد نیز متوقف بر اصل حسن و قبح است. زیرا پاداش‏بسیارى از نیكوكاران و كیفر بسیارى از گناهكاران در دنیاى‏مادى و محدود ممكن نیست. از سویى پاداش ندادن كسى‏كه‏مستحق پاداش است و به كیفر رساندن كسى‏كه مستحق كیفراست، قبیح مى‏باشد. یا به بیان دیگر پاداش دادن مستحق‏پاداش، و به كیفر رساندن مستحق كیفر كارى نیكوست. ازاین‏رولازم است پس از مرگ جهانى دیگر باشد كه در آن این امورمحقق شوند. اگر آخرت نباشد خدا مرتكب امرى قبیح شده‏است. پس اثبات معاد متوقف بر حسن و قبح است. در باب اثبات خدا نیز چنین گفته شده است كه اگر اعتقاد به‏حسن و قبح نباشد، نمى‏توان وجود خدا را اثبات كرد. زیرا باصرف‏نظر از ادله‏اى كه براى اثبات وجود خدا به‏كار مى‏رود(عقلى، نقلى، شهودى، تجربى...) تا تصدیق ملازمه میان‏مقدمات صحیح و نتیجه یك استدلال درست را نیكو و حسن‏ندانیم، دلیلى براى پذیرش نتیجه نخواهیم داشت.
ازاین‏رو همه‏استدلالهایى كه براى اثبات وجود خدا صورت مى‏گیرند نیازمندپذیرش حسن و قبحند. پاسخ اجمالى این مطالب آن است كه میان حسن و قبح‏وجودشناختى، حسن و قبح زیباشناختى و حسن و قبح اخلاقى‏تفاوت وجود دارد. اثبات وجود خدا یا صفات او، اثبات معادو نبوت متوقف بر حسن و قبح وجودشناختى است نه حسن وقبح اخلاقى. هنگامى‏كه گفته مى‏شود آب خوب است، هوا خوب است،این ساختمان یا دستگاه خوب یا آلودگى هوا و آب بد است ونظایر آن، مراد كمال و نقص وجود، جنس ساختار، كارآمدى‏و... است. به بیان ساده حسن و قبح وجودشناختى یعنى كمال ونقص. اما آنگاه كه مى‏گوییم گل، درخت، دریا، غروب و طلوع‏خورشید خوب است، این خوبى زیباشناختى است كه بنا به‏نظربرخى، از كیفیت‏یا صفتى واقعى و خارجى حكایت مى‏كند وبه‏نظر برخى دیگر، صرفا از پسند و ناپسند و میل و تنفر درونى‏انسان خبر مى‏دهد. ولى خوب و بد اخلاقى تنها در جایى است‏كه صفت فعل اختیارى یا منش انسان واقع شود. با این بیان‏روشن مى‏گردد كه ملازمه میان مقدمات و نتایج، اصلا پذیراى‏خوب و بد اخلاقى نیست، بلكه تنها صدق و كذب‏پذیر است.تصدیق یا پذیرش ملازمه میان مقدمات و نتیجه نیز امرى وابسته‏به درك و شناخت است. درصورت وجود درك و شناخت‏ملازمه، تصدیق یا عدم تصدیق، خواه‏ناخواه صورت مى‏گیرد وحسن و قبح اخلاقى نمى‏پذیرد. روشن است كه عناد و لجاج یاتظاهر به پذیرش، فعلى اختیارى است كه مى‏تواند به حسن وقبح متصف شود.
خلاصه آنكه میان شناخت و تصدیق چیزى‏و عمل و التزام به آن ملازمه منطقى وجود ندارد. بنابراین اگرگفته مى‏شود خدا خوب یا خوب مطلق است، این خوبى‏ضرورتا به‏معناى خوبى اخلاقى نیست‏بلكه خوبى‏وجودشناختى است، یعنى خدا كمال مطلق است. اگر گفته‏مى‏شود قبیح بر خدا راه ندارد، این قبح ضرورتا قبح اخلاقى‏نیست، بلكه قبح وجودشناختى است، یعنى نقص بر خدا راه‏ندارد. لذا «جهان پس از مرگ باید باشد» به این معناست كه‏حكمت، عدالت، خیرخواهى و قدرت خداوند كامل است واگر قیامت نباشد خلقت جهان كه فعل خداوند است ناقص‏خواهد شد درحالى‏كه نقص (قبح) بر خدا راه ندارد. حسن و قبح وجودشناختى به‏معناى كمال و نقص امرى است‏كه عقل یا فطرت یا وجدان و یا... آن را درك مى‏كند. حتى‏حسن و قبح اخلاقى نیز به این درك نیازمند است. خوبى‏راستگویى و پاكدامنى كه خوبى اخلاقى است، ازاین‏روست كه‏عقل یا وجدان یا فطرت... كمال بودن یا در راستاى كمال بودن‏آن را درك مى‏كند. با این بیان پاسخ مسئله توقف اثبات نبوت‏بر حسن اختیار و كمال روشن مى‏شود، یعنى این حسن، حسن‏وجودشناختى است نه حسن اخلاقى. از اهداف اخلاق، پیراستن نفس از پلیدیها و پلشتیها وآراستن آن به فضایل و پاكیها، ایجاد روابط سالم اجتماعى،عدالت، امنیت، رفاه و آرامش و زندگى سعادتمند براى انسان‏است.
این اهداف و غایات در دین نیز وجود دارد اما علاوه برآن، رشد استعدادهاى بى‏نهایت انسان از طریق عبادت درشكلهاى گوناگون فردى، اجتماعى، سیاسى، اقتصادى و ... باتوجه به حیات پس از مرگ و جنبه جاودانگى و بقاى روح ازاهداف و غایات دین است. ازاین‏رو مى‏توان گفت همه غایات‏اخلاق در دین وجود دارد اما برخى غایات دین در اخلاق به‏چشم نمى‏خورد. زیرا حتى نظامهاى اخلاقى سعادت‏گراهمچون نظام سقراطى، افلاطونى و ارسطویى نیز تفسیرى ازسعادت ارائه مى‏دهند كه با سعادت موجود در ادیان الهى فاصله‏بسیار دارد. قبسات: آیا فكر مى‏كنید اساسا اخلاق بدون خداممكن است؟ اگر نه چرا؟

آیا اخلاق بدون دین ممكن است؟

مى‏توان این سؤال را به‏نحوى عامتری نیز مطرح كرد وپرسید كه: «آیا اخلاق بدون دین ممكن است؟»وجود خداوند یكى از مفروضات و مسلمات دینى است، امااین تنها شاخه ارتباط دین با اخلاق نیست.بسیارى مفاهیم دینى‏مى‏توانند در مسائل اخلاقى نقش داشته باشند.هنگامى‏كه‏مى‏گوییم كار درست، كارى است كه خداوند به آن امر كرده‏است، در اینجا مستقیما وجود خداوند را به میان آورده‏ایم. اماگاهى نیز مى‏گوییم كار درست، كارى است كه سعادت ابدى‏انسان را تامین كند. در اینجا مستقیما از خداوند سخن نگفته‏ایم،اما یكى دیگر از آموزه‏هاى دینى یعنى حیات جاودانه انسان رامفروض گرفته‏ایم. یعنى مسلم گرفته‏ایم كه انسان پس از مرگ‏این جهانى، زندگى دیگرى را از سر مى‏گذراند كه پایدار وزوال‏ناپذیر و قابل اتصاف به «سعادت‏آمیز» و «شقاوت‏بار»است. در ارتباط با اخلاق، آموزه‏هاى دینى نقشهاى گوناگونى‏مى‏توانند داشته باشند، از نقشهاى مفهومى و تعریفى تا نقشهاى‏مصداقى و اثباتى و وجودى. ‏ انواع ارتباط دین واخلاق عبارتند از: ۱) هستى‏شناختى، ۲)غایت‏شناختى، ۳) روان‏شناختى (یا انسان‏شناختى)، ۴) الگوشناختى، ۵) معرفت‏شناختى، ۶) على، ۷) ذاتى، ۸)منطقى، ۹) انگیزشى ۱۰) ولایى.
برخى ادعا كرده‏اند خداوند خالق همه‏چیز از جمله‏ارزشهاى اخلاقى است.
خالق هستى، شارع ادیان، و آفریننده‏تمام ارزشها، خداوند است. خیر (خداوند) نزد افلاطون هم ‏مبداء اخلاق است و هم مبداء هستى. در روزگار ما نیز برخى‏این نظریه را تقویت كرده‏اند و گفته‏اند بر این پایه اخلاق مبتنى‏بر دین است. اما بلافاصله باید این نظریه را خارج از موضوع مورد بحث‏دانست. زیرا اولا بر این اساس لازم مى‏آید كه همه‏چیز از جمله‏فیزیك، شیمى، زیست‏شناسى و ریاضیات و كوه، دشت، دریاو... مبتنى بر دین باشند، زیرا خالق همه آنها خداوند است.ثانیا هرگونه وابستگى به خدا مستلزم وابستگى به دین نیست،زیرا دین مجموعه معارف قدسى است كه ممكن است در میان‏این مجموعه درباره بسیارى از امور سخن به میان نیامده باشد.اگر خداوند خالق آسمانها، ستارگان، زمین، دریاها، معادن و...است، لازم نمى‏آید كه در دین قوانین مربوط به هریك بیان‏شده باشد. زمین‏شناسان و ستاره‏شناسان و سایر دانشمندان‏به‏دنبال یافتن قوانین كنش و واكنش در نظام طبیعت هستند،خواه خداوند را خالق آنها بدانند یا نه. آنچه درباره ارتباطیك حوزه معرفتى یا ارزشى با حوزه دیگر مطرح است،ارتباط درونى آنهاست نه ارتباط بیرونى، یعنى به‏دنبال كشف‏قوانین حاكم بر پدیده‏ها و تبیین ارتباط تولیدى (درونى) میان‏حوزه‏ها هستند، نه تحلیل على اجتماعى یا متافیزیكى(بیرونى).
فرض كنید از موضع یك فرد متدین بخواهیم مسئله راپیگیرى كنیم. اعتقاد فرد خداشناس مبنى بر اینكه خداوند خالق‏همه‏چیز، از جمله خیر اخلاقى است، خواه خلقت‏باواسطه‏مقصود وى باشد یا خلقت‏بى‏واسطه، اثبات‏كننده ارتباط مابعدالطبیعى (متافیزیك) دین (با كمى تسامح) و اخلاق است.یعنى براساس این دیدگاه باید گفت اخلاق بدون خدا ممكن‏نیست. از نظر فرد متدین حتى ارزشهاى اخلاقى فرد ملحد نیزمخلوق خدا هستند، چنانكه وجود او نیز مخلوق خداست. اما مسئله مورد بحث مسئله‏اى هستى‏شناسانه نیست. یعنى در بحث‏از وابستگى اخلاق به دین، به‏دنبال یافتن پاسخ این سؤال نیستیم‏ كه آیا هستى ارزشهاى اخلاقى وابسته به وجود خداوند است‏یانه، بلكه مى‏خواهیم بدانیم منشاء ارزش یافتن آن ارزشهاى‏اخلاقى چیست، مبداء احكام اخلاقى كجاست و آیا مضمون‏اصول اخلاقى (نه وجود آنها) هیچ‏گونه وابستگى‏اى به دین‏دارد یا نه. اگر بخواهیم با اندكى مسامحه و با زبان فلسفى سخن‏بگوییم، مى‏توانیم گفت كه در این بحث‏به‏دنبال ارتباط چیستى‏شناسانه هستیم نه ارتباط هستى‏شناسانه.
پیش از اینكه نیازهاى اخلاق به دین را پى گیریم، این سؤال‏را مطرح مى‏كنیم كه در اخلاق به چه‏چیزهایى نیاز داریم. درپاسخ این سؤال هفت چیز را مطرح كرده‏اند: ۱)وضوح‏مفهومى، ۲) راهنماى ارزشى (احكام كلى و احكام خاص)، ۳) توجیه عقلانى یا هر نوع استدلال دیگر براى این احكام، ۴)اطلاعات ناظر به واقع، ۵) حالتهاى احساسى خاص كه همراه‏احكام ارزشى هستند و ما را سوى عمل براساس آنها سوق‏مى‏دهند، ۶) ضمانتهاى اجرایى خاص و منابع انگیزشى بیشتركه معمولا بیرونى‏اند و ۷) دیدگاه اخلاقى.مفاهیمى كه در اخلاق به كار مى‏روند، از قبیل خوب، بد،باید، نباید، درست، نادرست، وظیفه، مسئولیت و...، مفاهیمى‏ویژه‏اند كه معانى خاص خود را دارند. پیشاپیش نمى‏گوییم كه‏الزاما معانى مغایرى با كاربرد همین مفاهیم در زمینه‏هاى دیگردارند، اما باید به تحلیل این مفاهیم و كاربرد آنها در زمینه‏مسائل ارزشى، بویژه ارزشهاى اخلاقى نشست. تا معانى روشنى‏از این مفاهیم نداشته باشیم، نمى‏توانیم وظیفه خود را در حوزه‏اخلاق به انجام رسانیم. راهنمایى ارزشى، كه در قالب احكام كلى، قواعد و اصول‏عام عرضه مى‏شوند، همچنین دستورات خاص كه وصف یاالزام یا مسئولیتى را به چیزى یا كارى نسبت مى‏دهند، در واقع‏هسته اصلى اخلاق است. بدون داشتن راهنماییهاى ارزشى‏سخن گفتن از اخلاق، بى‏موضوع است. البته پرواضح است كه‏براى پرهیز از افتادن به چاه خودسرى و هرهرى‏مسلكى وعمل دلبخواه و بى‏ملاك، وجود استدلال و توجیه براى احكام‏ضرورى است.
همچنین باید بدانیم در چه اوضاع و احوالى هستیم، خود ماچگونه موجودى هستیم، نیازها و تواناییهاى ما كدام است، وجهان پیرامون ما، جامعه ما، مبدا و غایت ما چیست. این‏اطلاعات هستى‏شناسانه، انسان‏شناسانه، روان‏شناسانه، جامعه‏شناسانه، و...، به ما كمك مى‏كنند تا با داشتن ارزیابى‏صحیح از موقعیت‏خود، بتوانیم در زمینه ارزشهاى اخلاقى به‏بهترین احكام و بهترین تصمیمها دست‏یابیم. بدون داشتن این‏اطلاعات و صرفا با تكیه بر اصول كلى یا تصمیمات كور، ازدستیابى به غایت اخلاق باز مى‏مانیم. اخلاق، هم محتاج عنصر انگیزشى درون‏جوش است و هم‏نیازمند سوائق تحریك‏كننده بیرونى. هم باید حالتهاى احساسى‏خاص نسبت‏به عمل اخلاقى وجود داشته باشد و هم این‏حالتها با بیانات شفاهى یا كتبى فردى یا گروهى تقویت و تاكیدشوند. زمینه‏هایى فطرى یا تربیت‏یافته نسبت‏به عمل اخلاقى درانسانها وجود دارد كه مى‏توان ضمانتهایى اجرایى نیز براى آنهافراهم آورد. پاداشها و كیفرها، با صرف‏نظر از حیطه‏حقوقى‏شان، ستایشها و نكوهشها در فراهم آوردن این‏ضمانتهاى اجرایى مؤثرند. در انتها نیز باید به دیدگاه اخلاقى اشاره كرد كه وجود آن‏همراه تمام این احكام و ارزشها و احساسات لازم است.دیدگاهى كه از دیدگاه سودجویانه، زیباشناختى، حقوقى وامثال آن جدا باشد.
با توجه به نیازهاى هفتگانه اخلاق مى‏توان بررسى كرد كه‏دین كدام بخش از این نیازها را تامین مى‏كند. برخى برآنند كه ‏دین مى‏تواند مفاهیم اصلى، و یا حتى فرعى اخلاق را تامین كندو غناى مفهومى به آن ببخشد. این نظریه، كه مى‏توان به تبعیت‏از «جاناتان هاریسون‏» آن را «نظریه زبانى‏» امر الهى نامید، برآن است كه تعریف همه یا پاره‏اى مفاهیم اخلاقى با مفروض‏دانستن پاره‏اى گزاره‏هاى دینى، بویژه گزاره‏هایى كه بیانگر امرو نهى یا اراده و كراهت‏یا فعل خداوند باشند، امكان‏پذیراست. بر این اساس، خوب یعنى آنچه مورد امر الهى یا اراده اویا فعل خداوند واقع شده است، نه اینكه صرفا در مقام عمل‏چنین شده باشد، بلكه اصلا مفهوم خوب آن‏گونه تعریف‏مى‏شود. این یكى از تقریرهاى حداكثرى از نظریه امر الهى است.اولین اشكالى كه به این تقریر وارد مى‏شود همانگویى شدن یابى‏معنا شدن گزاره‏هایى مانند: «خدا خوب است‏»، «خدا به‏خوبى فرمان مى‏دهد»، «كار خدا خوب است‏» مى‏باشد. عموم‏دینداران و همه غیردینداران، این نظریه را رد مى‏كنند. اشكال دیگر این نظریه، آن است كه بر این اساس نبایدغیردینداران، مفاهیم اخلاقى داشته باشند. درحالى‏كه آنان نیزمفاهیم اخلاقى دارند و آنها را به كار مى‏برند و احیانا نیز درمقام عمل به مقتضاى اخلاق پایبندند. همچنین اشكالاتى كه به‏برخى تقریرهاى دیگر نظریه امر الهى وارد است، به تقریرزبانى آن نیز وارد است.
یك شكل دیگر نظریه امر الهى كه رایجتر است و دریونان باستان، و در جهان اسلام و جاهاى دیگرى نیز پیروانى‏دارد، امر (یا اراده یا فعل) الهى را موجب تحقق ارزشهاى‏اخلاقى مى‏داند. امرالهى به هرچیزى تعلق بگیرد خوب مى‏شود. امر، علت‏خوب‏شدن مى‏شود. این نظریه در واقع راهنماییهاى ارزشى مورد نیازدر اخلاق را، برخاسته از دین مى‏داند. این نظریه همان است كه‏افلاطون در كتاب اوثیفرون آورد و به مسئله اوثیفرون معروف‏شد (پیشتر به آن اشاره شد)، و بیشتر اشاعره نیز چنین دیدگاهى‏دارند. لازم به تذكر است، به‏محض اینكه از راهنماییهاى ارزشى دراخلاق سخن مى‏گوییم، مسئله توجیه احكام و اصول و كلا تمام‏راهنماییهاى ارزشى مطرح مى‏شود. اگر در مسئله اوثیفرون‏دقت‏شود، ملاحظه مى‏شود كه بحث فورا به مسئله توجیه كشیده‏مى‏شود و اینكه چه توجیهى وجود دارد كه آنچه متعلق امرخداوند است‏خوب است‏یا چرا باید به آن عمل كرد.
نكته مهم دیگر اینكه راهنمایى ارزشى باید موردشناسایى ما قرار بگیرد تا مفید واقع شود. در ذات «راهنمایى‏»خوابیده است كه باید شناخته شود. حال باید توجه داشت كه‏گاهى مى‏گوییم احكام و اصول ارزشى در متن واقع متكى به‏اراده خداوند یا امر یا فعل او هستند، و گاهى مى‏گوییم شناخت‏آنها متوقف بر امر و نهى و فعل خداوند است. در اولى ناظر به‏واقع و مقام ثبوت هستیم، و در دومى ناظر به معرفت و مقام‏اثبات. دومى مستلزم اولى نیست، یعنى ممكن است كسانى‏باشند، و در عمل هم بسیارى هستند، كه معتقد باشند ارزشهاى‏اخلاقى ذاتا مستقل از امر و نهى و اراده و... خداوند هستند، امابراى شناخت لااقل پاره‏اى از آنها نیازمند گزاره‏هاى دینى‏هستیم. اتفاقا علماى شیعه غالبا چنین نظرى داده‏اند. در این نظرحسن و قبح افعال ذاتى است اما شناخت آنها عقلى - شرعى‏است.عده‏اى همچون معتزله حسن و قبح را ذاتى مى‏دانستند وشناخت آنها را عقلى صرف. دسته‏اى از اشاعره هر دو را الهى‏و شرعى مى‏دانستند، یعنى هم اصل ارزشها را وابسته به امر ونهى خداوند (یا اراده و كراهت‏یا فعل و ترك خداوند) مى‏دانستند ( حسن وقبح الهى) و هم شناخت آنها را ( حسن‏و قبح شرعى). اینكه در توضیح نظر علماى شیعه گفته شد شناخت ارزشها را عقلى - شرعى مى‏دانند به این معناست كه شناخت اصلى وكلى‏ترین ارزشها، عقلى است و شناخت ارزشهاى فرعى واشتقاقى، یا لااقل بخش كثیرى از آنها، شرعى است. این هم‏به‏دلیل آن است كه ارزشهاى فرعى مصداقها یا راههاى رسیدن‏و تحقق بخشیدن به ارزشهاى اصلى هستند.
به‏دلایلى ، نمى‏توان شناخت اصلى‏ترین و بنیادى‏ترین ارزشهارا از شرع انتظار داشت. زیرا حجیت‏شرع از طریق همین‏ارزشهاى اصیل و بنیادى به اثبات مى‏رسد و اثبات این حجیت‏نیازمند استقلال اخلاق، و استقلال شناخت ارزشهاى اصلى ازدین و شرع است. وگرنه به دور محال مى‏انجامد. اما پس ازاثبات حجیت‏شرع و به‏دلیل اینكه دانش ما نسبت‏به خود وجهان، و غایت و مسیر ما به‏سوى هدف خلقت و غایت عالى‏انسانى ناقص است و از طرفى خداوند متعال شرع مقدس‏خودش را به‏منظور راهنمایى ما در شناخت همین مسیر فرستاده‏است، بنابراین هیچ اشكالى ندارد كه عرفت‏بخشهاى فرعى‏ارزشهاى اخلاقى را از دین و شرع كسب كنیم. نه تنها اشكال‏ندارد، كه كارى است كاملا خردپسند و عقلانى.به این معنا مى‏توان گفت كه اخلاق بدون خدا ممكن نیست.لكن باید توجه داشت كه مفهوم این سخن این نیست كه‏غیردینداران نمى‏توانند اخلاقى بنیان گذارند و یا اصول فرعى‏اخلاق خاص خود را داشته باشند. مقصود این است كه چنان‏اخلاقى نمى‏تواند به اهداف خود دست‏یابد. اخلاقى مى‏تواندانسانها را در این مسیر پر پیچ و تاب و خطرناك راهنمایى كندكه براساس اطلاعات متقن و صحیح پایه‏ریزى شده باشد و این‏اطلاعات در دست‏بشر بریده از خدا نیست و امیدى هم به‏حصول آن وجود ندارد.
چهارمین چیزى كه در اخلاق مورد نیاز است، اطلاعات‏ناظر به واقع است. بخشى از گزاره‏هاى دینى، اطلاعاتى درباره‏جهان و انسان و ابتدا و انتهاى هستى به ما مى‏دهند كه به‏طورطبیعى براى شخص متدین مبنا و پایه شناخت قرار مى‏گیرند. اماهمه اطلاعات ناظر به واقع در انحصار دین نیستند. غیردینداران مدعى‏اند كه هیچ اطلاع ناظر به واقعى نمى‏توان‏از دین كسب كرد. بنابراین آنها این اطلاعات را از جاهاى‏دیگرى به دست مى‏آورند و بر مبناى آن اطلاعات مورد نیازخود را در اخلاق تامین مى‏كنند. اما اگر خدا وجود داشته باشد،و اطلاعاتى در موضوع مورد بحث در اختیار ما قرار داده باشد،و ما توانسته باشیم آنها را بشناسیم و اعتبار آنها را دریابیم، دراین صورت اخلاقى بنا مى‏شود بسیار متفاوت با اخلاقى كه‏براساس دیگر بنیاد شده باشد. رست‏به‏همان دلیل كه در بندقبل ذكر شد، اخلاق بریده از خدا، به‏دلیل فقدان اطلاعات ناظربه واقع، كه هم در پى‏ریزى احكام ارزشى فرعى مورد نیازاست و هم در تطبیق آنها بر مصادیقشان، توانایى لازم را براى‏رساندن انسان به مقصد اعلاى اخلاق ندارد. مدعى فراوان است‏و توفیق اندك.
در این مطلب كه بخشى از احساسات درونى انسانها وگرایش و گریزشهاى آنها از كارها و اشیاى فطرى وغیراكتسابى‏اند، تردیدى نیست. بنابراین اخلاق در این بخش به‏دین، و به هیچ‏چیز دیگرى، نیاز ندارد. اما در بخش احساسات‏اكتسابى مى‏توان تصور كرد كه اخلاق، این بخش را با استفاده ازعلومى غیردینى، همچون روان‏شناسى، تامین كند، هرچندپرورش دینى در این زمینه با توفیق بیشتر و مؤثرترى همراه‏است. آنچه بیشتر محل بحث و گفت‏وگو واقع شده، مسئله ضمانت‏اجرایى احكام اخلاقى است. برخى بر آنند كه عمل به‏گزاره‏هاى اخلاقى در گرو تصدیق پاره‏اى گزاره‏هاى دینى‏است. اگر دین نباشد، اگر خدا نباشد، مردم پایبند اصول اخلاقى‏نخواهند ماند و همه‏چیز را مجاز مى‏دانند. در این نظریه ادعامى‏شود كه صرف آگاهى از اصول اخلاقى، ضمانت كافى براى‏عمل به آنها نیست و دین این ضمانت را تامین مى‏كند. ارسطو،برخلاف نظر سقراط، بر آن بود كه معرفت‏به اخلاق درست‏به‏تنهایى براى عمل به آن كافى نیست. بسیارى اوقات انسانها بااینكه مى‏دانند كارى خطاست، آن را انجام مى‏دهند و با اینكه‏مى‏دانند كارى درست است، آن را ترك مى‏كنند. به‏نظر ارسطوضعف اراده، عامل مهم این مسئله است.
در اینجا باید به مسئله حقیقت و مصلحت توجه كرد. این دوچیز، دو عامل اساسى حركتها و افعال انسان هستند. هر كارى كه‏انسان انجام دهد یا از سر مصلحت است‏یا به‏دلیل حقیقت.روح حقیقت‏طلبى انسان او را وامى‏دارد كه اگر چیزى را حق‏یافت، بدان پایبند باشد. از آن طرف نیز مصلحت‏طلبى وسودخواهى آدمى او را بر آن مى‏دارد كه به منافع خویش‏بیندیشد و از چیزهایى كه منافى طبع او، یا مضر به حال اوهستند، پرهیز كند. این دو خصیصه گاه اقتضاى واحدى دارند وگاه در تعارضى با یكدیگر مى‏افتند. در هنگامه تعارض انسانها متفاوتند. برخى روح حق‏طلبى‏شان غلبه مى‏یابد ولى اكثرا روح‏مصلحت‏جویى و منفعت‏خواهى‏شان. در مسئله اخلاق نیز وضع‏از همین قرار است. پاره‏اى انسانها، اندكى از آنان، صرف‏شناخت‏حق آنان را به عمل وامى‏دارد، نمونه این دسته انسانهاعلى‏بن‏ابى‏طالب(ع) و سقراطند. اما خیل عظیمى از انسانها،براى انجام دادن عمل اخلاقى، بیش از شناخت‏حق بودن آن،نیازمند آگاه شدن از فواید آن هستند. اینجاست كه دین مى‏تواندبا دادن تضمینهاى لازم انسانها را به عمل اخلاقى بكشاند. نكته‏جالب توجه در اینجا این است كه دین نمى‏خواهد در تعارض‏میان حق و مصلحت، جانب مصلحت را مقدم دارد، بلكه‏مى‏خواهد به انسانها اعلام كند كه درصورت پاى‏بندى به‏حقیقت، به مصلحت نیز دست مى‏یابید و تعارضى كه ابتدا گمان‏مى‏رفت، صرفا تعارض ظاهرى است، یا تعارضى میان حقیقت‏و مصالح ناپایدار دنیوى. كانت نیز مى‏خواست از طریق لزوم جمع میان حقیقت ومصلحت در اخلاق، به وجود خداوند برسد.
مى‏گفت ما بایدپایبند حقیقت (وظیفه) باشیم، اما پایبندى به حقیقت‏بایدمستلزم دستیابى به سعادت باشد، و این ممكن نیست مگر اینكه‏خدا را مفروض بگیریم. در اینجا نمى‏خواهیم استدلال كانت رابررسى كنیم. مقصود، ذكر این نكته است كه جمع میان حقیقت‏و مصلحت دغدغه علماى اخلاق بوده است و به‏نظر مى‏رسدكه دین مى‏تواند این كار را بكند، و تنها دین مى‏تواند بكند زیرابه‏محض آنكه خدا و دین را از اخلاق جدا كردید، با مسئله‏لاینحل تعارض حقیقت و مصلحت (كه در این حال تنها بایدمصلحت دنیوى را در نظر گرفت) مواجه خواهید شد. این معنا از وابستگى اخلاق به دین معنایى نظرى نیست، بلكه‏مربوط به عمل است، اما بسیار با اهمیت، زیرا تمام ارزش‏اخلاق در این است كه به عمل آید. و این، در سطح عموم‏انسانها ممكن نمى‏شود، مگر با مسلم دانستن وجود خدا وحیات جاوید و پاداش و جزاى الهى.
لازم به ذكر است كه نمى‏خواهیم مدعى شویم كه رفتاراخلاقى در صورتى توجیه عقلانى دارد كه از ملاحظات مربوطبه ثواب و عقاب (مصلحت) مایه بگیرد. بلكه به‏نظر ما، رفتاراخلاقى شایسته‏تر آن است كه تنها از ملاحظات مربوط به‏حقیقت و درستى ناشى شود. اما این یك مطلب است، و مسئله‏عدم امكان تحقق چنین آرمانى در سطح عموم انسانها چیزدیگرى است. عموم انسانها براساس حب ذات عمل مى‏كنند، نه‏براساس محوریت‏حق. ادیان نیز آمده‏اند تا انسانها را ازخودمحورى نجات دهند و حق‏محور كنند. اما این مسئله‏بسرعت و با یك توجیه و دعوت صورت تحقق به خودنمى‏پذیرد. امر تربیت انسانها، امرى تدریجى و صعب‏الحصول‏است. در ابتداى امر تربیت، از انگیزه‏هاى دیگر استفاده مى‏كنندتا در مراحل بالاتر رشد به انگیزه‏هاى اصلى برسند.
درباره دیدگاه اخلاقى باید گفت كه ظاهرا دین در این‏زمینه سبب‏ساز اصلى نیست. در واقع شاید قضیه برعكس‏باشد، یعنى تا انسان ابتدا دیدگاهى اخلاقى نداشته باشد، دین رانمى‏پذیرد. اصل دیدگاه اخلاقى، امرى است كه بر دین تقدم‏دارد، اما شاید دین در تقویت این دیدگاه مؤثر باشد، و هست. تا كمال نهایى و مطلوب روشن نشود واثبات نگردد هیچ فعل اخلاقى و اصولا «باید و نباید» و «حسن‏و قبح‏» معنا پیدا نمى‏كند. براى پاسخ به این پرسش لازم است‏به سه نكته‏اشاره شود.
الف - مراد از اخلاق چیست؟ آیا هر نوع اخلاق و نظام‏اخلاقى مراد است‏یا هدف صرفا اخلاق و نظام اخلاقى‏اى است‏كه سعادت حقیقى و پایدار انسان را فراهم مى‏سازد؟
ب) مراد از امكان چیست؟ آیا امكان فلسفى مراد است‏یاامكان عام منطقى یا امكان وقوعى؟ یا امكان به‏معناى داشتن‏توجیه عقلانى است و معقول بودن؟
ج) مراد از خدا چیست؟ آیا همان معبود واحد سرمدمسلمانان و ادیان ابراهیمى است؟ یا هر نوع معبود در ادیان وفرق گوناگون شرقى یا افریقایى یا ...؟
در پاسخ به این پرسش اگر بنا را بر این بگزاریم كه مراد خداى واحد و سرمد است. بر این اساس اگر از منظر فلسفى وهستى‏شناختى به این پرسش بنگریم، پاسخ مطلقا منفى است.زیرا از منظر فلسفى و هستى‏شناسانه، اخلاق در هر شكل و درهر سطح آن، پدیده‏اى است مانند سایر پدیده‏ها و هیچ‏پدیده‏اى نیست كه بى‏پدیدآورنده باشد. از آنجا كه سرسلسله‏همه علل، خالق هستى یعنى خداوند بارى تعالى است، هیچ‏پدیده‏اى بدون خدا وجود ندارد، پس اخلاق بدون خدا ممكن‏نیست (پیش‏فرض این استدلال اثبات وجود خداست).
اما اگر مراد از امكان مذكور در پرسش، امكان عام منطقى،یعنى عدم امتناع باشد، معناى این پرسش چنین مى‏شود كه آیامحال است كه بدون باور به خدا و تاثیر او در اخلاق، اخلاق‏وجود داشته باشد؟ در این حالت‏با توجه به نوع اخلاق ونظامهاى اخلاقى، پاسخ متفاوت است و باید قایل به تفكیك‏شد. زیرا اگر مراد از اخلاق و نظام اخلاقى، اخلاقى نباشد كه‏سعادت حقیقى و كامل و پایدار انسان را فراهم مى‏سازد،مى‏توان گفت اخلاق بدون خدا به لحاظ منطقى محال نیست(ممكن است). زیرا اگر به لحاظ منطقى محال نیست كه انسانى‏بدون خدا یا باور به خدا یا بى‏خبر از خداكارى اخلاقى راانجام دهد، در این صورت منطقا محال نیست كه كارهاى‏اخلاقى بسیارى را به‏همین شكل انجام دهد. بنابراین اگر براى‏یك انسان چنین حالتى منطقا محال نیست (ممكن است)، براى‏همه انسانها نیز منطقا ممكن خواهد بود كه بدون خدامجموعه‏اى از كارهاى اخلاقى را انجام دهند. سر این مطلب نیز آن است كه بنابر عقیده حق در نزد امامیه‏و معتزله از مسلمانان و بسیارى از فلاسفه غربى، دست‏كم، برخى از ارزشهاى اخلاقى (نظیر حسن عدل و قبح ظلم) وجوددارند كه عقل یا احساس یا وجدان، مستقل از امر و نهى، فعل یاترك خداوند، آنها را درك مى‏كنند. مسئله حسن و قبح ذاتى‏دقیقا بیانگر همین مطلب است. ازاین‏رو انسانهاى ملحد نیزممكن است‏برخى كارهاى اخلاقى را، حتى به لحاظ ارزش‏اخلاقى ناقص، انجام دهند. ذكر این نكته بجاست كه براساس‏نظریه كسانى‏كه میان حسن فعلى و حسن فاعلى تفكیك‏مى‏كنند، تنها كارى داراى ارزش اخلاقى است كه: اولا داراى‏حسن فعلى (فى نفسه خوب باشد) و حسن فاعلى (با انگیزه ونیت‏خوب انجام شده باشد) با هم باشد.
ثانیا حسن فاعلى یعنى نیت و انگیزه صحیح را تنها در رابطه‏با خدا مى‏دانند و هر نوع انگیزه دیگرى را بى‏ارزش‏مى‏شمارند. اخلاق و نظام اخلاقى ناقص نیز بدون باور به خداامكان نخواهد داشت. اما اگر مراد از امكان مذكور در پرسش، امكان عام منطقى‏باشد و مراد از اخلاق و نظام اخلاقى آن باشد كه سعادت‏حقیقى و كامل و پایدار انسان را فراهم مى‏سازد، پاسخ پرسش‏مذكور منفى است. زیرا همان‏گونه كه روشن است موضوع‏اخلاق، فعل اختیارى و آگاهانه انسان است. اگر اختیار وآگاهى نباشد بحث اخلاق پیش نمى‏آید. براى انجام كاراخلاقى علاوه بر اختیار، شناخت و آگاهى از فضایل و رذایل‏و منافع و مصالح واقعى و پایدار و فراگیر ضرورت دارد. چه‏وظیفه‏گرا باشیم چه نتیجه‏گرا، تفاوتى نمى‏كند. از آنجا كه ابزارشناخت انسان محدود و ناقص است درك او از سعادت، رفاه وخیر خویش نیز دركى محدود و ناقص است. ازاین‏رو اگر صرفابه عقل و حس یا وجدان براى شناخت‏خیر و شر اكتفا شودشناخت درست و كاملى نخواهد بود. علاوه بر آنكه عقل وحس و وجدان افراد گوناگون در شرایط مختلف ممكن است‏احكام متفاوت و گاه متعارض صادر كنند، شهوات و امیال‏متنوع نفسانى نیز بر كارآمد نبودن این ابزار مى‏افزاید. بنابراین‏آن اخلاق و نظام اخلاقى كه سعادت حقیقى و پایدار و كامل‏انسان را فراهم مى‏كند، منطقا مستلزم بالاترین، برترین وواقعى‏ترین شناخت از خیرات و شرور و مصالح و مفساداست، و چنین شناختى تنها به‏وسیله وحى الهى امكان‏پذیراست. پس چنین نظام اخلاقى‏اى منطقا مستلزم وجود خداوندبارى تعالى است و بدون خدا چنین اخلاق و نظام اخلاقى‏اى‏امكان منطقى نخواهد داشت. همچنین مسئله ضمانت اجرایى وپاداش و عقاب برخى از كارها كه در دنیا میسور نیست، از ادله‏ضرورت خدا براى اخلاق محسوب مى‏شود. رویكرد این‏پاسخ، رویكردى ارزشى است، البته نه ارزش اخلاقى چرا كه‏مستلزم دور خواهد بود، بلكه ارزش وجودشناختى است.
براساس امكان وقوعى نیز به‏همان دلیل كه در بحث امكان‏منطقى گذشت آن اخلاق و نظام اخلاقى‏اى كه سعادت حقیقى،پایدار و كامل انسان را فراهم مى‏سازد، بدون خدا ممكن نیست،یعنى، فرض وجود و تحقق این نوع اخلاق و نظام اخلاقى‏بدون خدا مستلزم تناقض است. اما نظامهاى اخلاقى گوناگون‏و داراى مراتب متفاوت به لحاظ ارزش و اهمیت مى‏توانندبدون خدا وجود داشته باشند. ازاین‏روست كه برخى فلاسفه ودین‏پژوهان، خصوصا فلاسفه و دین‏پژوهان غربى، نه تنهااخلاق بدون خدا را ممكن، بلكه متحقق دانسته‏اند. استدلال‏آنان چنین است كه وقتى دین بدون خدا ممكن و موجود باشد،مانند تراوادابودیزم كه به هیچ خدایى قایل نیست، به طریق‏اولى، اخلاق و نظام اخلاقى بدون خدا نیز ممكن بلكه متحقق‏است.
نظامهاى اخلاقى ماركسیستى، لائیك، سكولار،انسان‏مدار و حتى ضدخدا بهترین گواه بر این مطلب است.روشن است كه براساس این پاسخ هر نوع شیوه رفتارى رامى‏توان اخلاق نامید و اگر به‏صورت مجموعه‏اى از اصول وقواعد درآید آن را نظام اخلاقى خواند، از اخلاق فاشیستى،اخلاقى هرزگى گرفته تا اخلاق عرفانى ادیان شرقى ماننداخلاق بودایى. به اعتقاد برخى، مراد از این پرسش كه "آیا اخلاق بدون خداامكان دارد یا نه؟ این است كه آیا اخلاق و انجام كار اخلاقى‏بدون باور به خدا به لحاظ عقلى توجیه‏پذیر است‏یا خیر؟ و براین اساس پاسخ داده‏اند كه التزام به اصول و قواعد اخلاقى‏مطلقا (با باور به خدا یا بدون باور به خدا) براى حفظ امنیت ‏فردى یا اجتماعى یا هر دو، یا براى شكوفایى، رفاه وپیشرفت فردى یا اجتماعى یا هر دو لازم است. گاه نیزچنین استدلال كرده‏اند كه فرد یا جامعه‏اى كه اخلاق را، حتى‏بدون باور به خدا، رعایت مى‏كند، در مقایسه با فرد یا جامعه‏اى‏كه اخلاق را رعایت نمى‏كند، از وضع بهتر و مطلوب‏ترى‏برخوردار است. پس براساس چنین تفسیرى اخلاق بدون باوربه خدا امرى است كه به لحاظ عقلى توجیه‏ پذیر و معقول‏است. گرچه باور به خدا مى‏تواند بى‏اندازه به غنا و استحكام‏اخلاق بیفزاید.

مجله قبسات - شماره ۱۳، مقاله اقتراح دين و اخلاق







لينک مطلب
 توسط صغری شکوهی در دوشنبه 31 خرداد 1389  ساعت 5:42 PM نظرات 0


POWERED BY RASEKHOON.NET