کوچه های خراسان/ قیصر امین پور


چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند موج‌های پریشان تو را می‌شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند
هم تو گل‌های این باغ را می‌شناسی هم تمام شهیدان تو را می‌شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند
بوی توحید مشروط بر بودن توست ای که آیات قرآن تو را می‌شناسند
گرچه روی از همه خلق پوشیده داری آی پیدای پنهان تو را می‌شناسند
اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد چون تمام غریبان تو را می‌شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 مهر 1389  ساعت 2:35 AM | نظرات (0)

ز گلزار معنی (شیخ بهائی)


 

گرفتار دام سرای غروری؟ دلا تا به کی، از در دوست دوری
نه بر چهره از خاک آن کوی، گردی نه بر دل تو را، از غم دوست، دردی
در این کهنه گنبد، نه هایی، نه هویی ز گلزار معنی، نه رنگی، نه بویی
چه خواب گران است، الله اکبر تو را خواب غفلت گرفته است در بر
بکن جستجویی، بزن دست و پایی چرا این چنین عاجز و بی‌نوایی
توسل به ارواح آن طیبین کن سوال علاج، از طبیبان دین کن
همی‌گو به صد عجز و صد خواستاری دو دست دعا را برآور، به زاری
که می‌خواندشان، مصطفی قرةالعین الهی به زهرا، الهی به سبطین
الهی به باقر، شه کشور حلم الهی به سجاد، آن معدن علم
الهی، به اعزاز موسی کاظم الهی به صادق، امام اعاظم
به حق تقی، خسرو ملک تمکین الهی، به شاه رضا، قائد دین
بدان عسکری کز ملک داشت لشکر الهی، به حق نقی، شاه عسکر
شه پیشوایان اهل یقین است الهی به مهدی که سالار دین است
سر دفتر اهل جرم و معاصی که بر حال زار بهائی عاصی
به لهو و لعب، عمر بر باد داده که در دام نفس و هوی اوفتاده
به بازار محشر، مکن شرمسارش ببخشا و از چاه حرمان بر آرش
الهی، الهی، الهی، الهی برون آرش از خجلت روسیاهی

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 مهر 1389  ساعت 1:49 AM | نظرات (0)

آشنای غریبان / رضا اسماعیلی

‌کاش یک شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم ریزه خوار مشرق خوان دو چشمت می‌شدم
کاش یک شب می‌گذشتم از فراز چشم تو گرم گلگشت خراسان دو چشمت می‌شدم
کاش یک شب می‌سرودم گنبد زرد تو را فارغ از دنیا، غزلخوان دو چشمت می‌شدم
کاش یک شب می‌نشستم بر ضریح چشم تو باز هم پابند پیمان دو چشمت می‌شدم
صحن و ایوان تو را اى کاش جارو می‌زدم چون کبوترها نگهبان دو چشمت می‌شدم
ضامن آهوست چشمان دو شهد روشنت کاش آهوى بیابان دو چشمت می‌شدم
کاش یک شب معرفت می‌چیدم از چشمان تو غرق در دریاى عرفان دو چشمت می‌شدم
کاش یک شب می‌شدم خیس نگاه سبز تو شاهد اعجاز باران دو چشمت می‌شدم
کاش یک شب نور می‌نوشیدم از چشمان تو می‌درخشیدم، چراغان دو چشمت می‌شدم
سخت شیرین است طعم روشن چشمان تو کاش یک شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 مهر 1389  ساعت 1:26 AM | نظرات (0)

شعری از احمدی در وصف امام رضا (ع)

ای هشتمین نور خدا، در عزای تو سوزد دل بیگانه و آشنای تو
ای پاره قلب پیغمبر ای زاده موسی بن جعفر
ای گشته مسموم از جفا در شهر غربت از اهل بیت خود جدا، بعد شهادت
ای پاره قلب پیغمبر ای زاده موسی بن جعفر
سوزد دل از داغ تو ای، رهبر معصوم مهمان شدی بر مادر و اولین مظلوم
ای پاره قلب پیغمبر ای زاده موسی بن جعفر
آمد به دیدارت جواد، وقت جان دادن تا در دم آخر سرت گیرد به دامن
ای پاره قلب پیغمبر ای زاده موسی بن جعفر
آه از دل جواد تو، ‌بر فلک خیزد معصومه در فراق تو اشک غم ریزد
ای پاره قلب پیغمبر ای زاده‌ موسی بن جعفر
از آتش زهر ستم، از پا فتادی وقت شهادت روی خاک، صورت نهادی
ای پاره قلب پیغمبر ای زاده موسی بن جعفر

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 مهر 1389  ساعت 5:10 AM | نظرات (0)

شعری از رسول زاده در وصف امام رضا (ع)

ای قبله عشق قصر بلندت آهوی دلها صید کمندت
پرمیکشد مرغ دلم سوی خراسان مولارضا، مولارضا، مولارضا جان
ای رستگاری، ظل لوایت از شرط توحید مهر ولایت
ای روضه‌ات چشم و چراغ اهل ایمان مولا رضا، مولا رضا، مولارضاجان
مأمون به جانت کینه فزون کرد زهر ستم داد قلب تو خون کرد
مولا رضا، مولا رضا، مولارضاجان شد چشم عالم در عزایت گریه باران
مولا رضا، مولا رضا، مولارضاجان در شهر غربت از پا فتادی
به خاک حجره صورت نهادی لب تشنه جان دادی تو چون شاه شهیدان

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 مهر 1389  ساعت 4:49 AM | نظرات (0)

شعری از صفای اصفهانی در وصف امام رضا (ع)

من دست زنم دراین فراپستی بردامن شاه عالم بالا
از بحرنخست گوهر هشتم دریای چهار لؤلؤ لالا
گردون چهار اختر خاتم کاین چار چو گوهرند و او دریا
دارای نُه آسمان تو در تو دارنده هفت ارض تا بر تا
سلطان سماء روح و ارض تن قیوم چهار اُم و هفت آبا
او جان و جمیع ماسوی پیکر او کل و جمیع کائنات اجزا
بگذشته ازآن که علم الانسان مالایعلم ستایمش زان سا
سلطان که ولایت مطلق کاوهست مدیر کن فکان تنها
میر ملکوتیان روشن دل پیر جبروتیان جان پروا
او شخص وجود و هیکل موجود عرش و فلک و ملک همه اعضا
از نقطه خاک مرکز هستی پیدا شد و شد چو نقطه پابرجا
نّه دایره سپهر از او دائم گردند به گرد مرکز غبرا
آن نقطه رضاست کز سرکِلکش بر لوح قضا قدر کند انشا

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 مهر 1389  ساعت 4:42 AM | نظرات (0)

در کوی رضا / آیت الله مکارم شیرازی


 

بر در دوست به امید پناه آمده ایم همره خیل غم و حسرت و آه آمده ایم
چون ندیدیم پناهى به همه مُلک جهان لاجرم سوى رضا بهر پناه آمده ایم
از بیابان خطرخیز دیار ظلمات تا به سرچشمه نور این همه راه آمده ایم
بهر دیدار چو بودیم تهى از حسنات بر درش توبه کنان غرق گناه آمده ایم
چون نبودیم در این لشکر زوّار «امیر» لاجرم جزء سیاهىّ سپاه آمده ایم
ما نداریم به جز «کوى رضا» بارگهى به سر کوى تو با عشق و رضا آمده ایم
دست ما گیر و به مقصد برسان اى مولا لنگ لنگان به تعب نیمه راه آمده ایم
تو در این مصر عزیزى و گدایانى چند به تمنا به در خانه شاه آمده ایم
هر طرف کوس «فنا» مى زند آهنگ رحیل ما به درگاه رضا بهر «بقا» آمده ایم
«ناصرم» خادم درگاه توأم اى محبوب بینوائیم پى برگ و نوا آمده ایم

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 مهر 1389  ساعت 4:19 AM | نظرات (0)

تعداد صفحات :3   1   2   3