عاشقان را کو پناهی غیر توس؟ (سیدعلی موسوی گرمارودی)


ای دل من! آتشین آهی بر آر تا بسوزی دامن ایـن روزگار
روزگـار مـردمی‌ها سوخته چهره‌ی نامــردمی افروخـته
کینه‌ها در سینه‌ها انباشته پرچــــم رنگ و ریـا افراشته
دشت سبز اما ز خار و کاکتوس وز تبر شد هیمـه عود و آبنوس
آب دریا تن به موج کف سپرد مـوج دریا اوج را از یــاد بـرد
جان‌به‌لب شد از ریاکاری شرف خوب بودن مرد و بودن شد هدف
آب هم آییــنه را گم کرده اسـت سنگ در دل‌ها تراکم کرده است
تیرگی انبوه شـد پشت سحـر صبح در آفاق شب شد دربه‌در
نغمه‌های عشق هم خاموش شد این قلندر بـاز شولاپوش شد
ارغوان روی او کم‌رنگ شد پرنیانش هم‌نشین سنـگ شـد
خاک را از خار و خس انباشتند یاس را در کرت شبدر کاشتنـد
نامرادی را دوا در کـار نیست مـهر دارو در دل بازار نیـست
گـر دلی مجروح گردد از جفا نیست گلخندی که تا یابد شفـا
نسخه‌ای نو در فـریب آورده‌اند بوسه، دارویی که پنهان کرده‌اند
در دل این روزگار پرفـسوس عاشقان را کو پناهی غیر توس
ای شفابخش دل بـیمار ما! چاره‌ای کن از نگه در کار ما
خیل صیادان که در هر پشته‌اند آهوان دشـت‌ها را کـشته‌اند
تا نـهد دل در رهت پا در رکـاب اشک پیش افتاد و دل را زد به آب




نوشته شده در تاريخ شنبه 10 مهر 1389  ساعت 1:37 AM | نظرات (0)

يا ضامن آهو!( سهِيل محمودی)

در بند هواييم، يا ضامن آهو!
در فتنه رهاييم، يا ضامن آهو!
بی تاب و شکيبيم، تنها و غريبيم
بی سقف و سراييم، يا ضامن آهو!
عريانی پاييز، خاموشی پرهيز
بی برگ و نواييم، يا ضامن آهو!
سرگشته‌تر از عمر، برگشته‌تر از بخت
جويای وفاييم، يا ضامن آهو!
آلوده‌ی بدنام، فرسوده‌ی ايام
با خود به جفاييم، يا ضامن آهو!
آلوده مبادا، فرسوده مبادا
اين گونه که ماييم، يا ضامن آهو!
پوچيم و کم از هيچ، هيچيم و کم از پوچ
جز نام نشاييم، يا ضامن آهو!
ننگينی ناميم، سنگينی ننگيم
در رنج و عناييم، يا ضامن آهو!



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 شهریور 1389  ساعت 5:17 PM | نظرات (0)

محرم همگان (جواد محقق)

خــســتـه از راه كــنــار مـادر
تــوى مــ اشــيـن پــدر خوابيدم
پــلــكـهــايــم كـه به هم افتادند
خــواب يــك صـحـن كـبوتر ديدم
صـبـح، وقـتـى كـه دو چشمم وا شد
شـادمـان مـثـل گـلـى خـنـديـدم
آخـر از پــنــجــره پـشت اتـاق
گــنــبــد زرد (رضــا) را ديـدم
دل مــن مــثــل كـبـوتـر پر زد
رفــت بــر شــانـه گلدسته نشست
اشـك در چـشـمــه چشمم جوشيـد
بـغـضـم آيـيـنـه شـد امـا نشكست
پـدر آمـاده شـد از مـن پـرسـيـد:
دوسـت دارى كه تـو را هـم بـبـرم؟
گـفـتم: آرى ، ولـى آن جا چه كـنـم
مــادرم گـفـت: زيـارت پـســرم.
گــرچـه زود آمـده بـوديـم ولــى
در حـرم جــاى دل مـن كـم بــود
هـر كـسى بـا او چـيـزى مـى گفت
گـويـيا بـا هـمـه كـس مـحرم بود
هـر كجـا رفـتـيـم آن جـا پـر بود
پــر ز نـجــواى دل و دسـت دعـا
يــك طـرف قـصـه پـر غـصه درد
يـك طـرف ذكـر (غـريـب الـغربا)
در رواق حـــرم پـــر نـــورش
كـاش دسـت دل مـن رو مــى شـد
مـى شـدم مـن، آن آهـوى غـريـب
بـاز او (ضـامـن آهـو) مــى شـد



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 شهریور 1389  ساعت 5:17 PM | نظرات (0)

عاشقان را کو پناهی غير توس؟(سيدعلی موسوی گرمارودی)

عاشقان را کو پناهی غير توس؟
ای دل! من آتشين آهی بر آر
تا بسوزی دامن ايـن روزگار
روزگـار مـردمی‌ها سوخته
چهره‌ی نامــردمی افروخـته
کينه‌ها در سينه‌ها انباشته
پرچــــم رنگ و ريـا افراشته
دشت سبز اما ز خار و کاکتوس
وز تبر شد هيمـه عود و آبنوس
آب دريا تن به موج کف سپرد
مـوج دريا اوج را از يــاد بـرد
جان‌به‌لب شد از رياکاری شرف
خوب بودن مرد و بودن شد هدف
آب هم آييــنه را گم کرده اسـت
سنگ در دل‌ها تراکم کرده است
تيرگی انبوه شـد پشت سحـر
صبح در آفاق شب شد دربه‌در
نغمه‌های عشق هم خاموش شد
اين قلندر بـاز شولاپوش شد
ارغوان روی او کم‌رنگ شد
پرنيانش هم‌نشين سنـگ شـد
خاک را از خار و خس انباشتند
ياس را در کرت شبدر کاشتنـد
نامرادی را دوا در کـار نيست
مـهر دارو در دل بازار نيـست
گـر دلی مجروح گردد از جفا
نيست گلخندی که تا يابد شفـا
نسخه‌ای نو در فـريب آورده‌اند
بوسه، دارويی که پنهان کرده‌اند
در دل اين روزگار پرفـسوس
عاشقان را کو پناهی غير توس
ای شفابخش دل بـيمار ما!
چاره‌ای کن از نگه در کار ما
خيل صيادان که در هر پشته‌اند
آهوان دشـت‌ها را کـشته‌اند
تا نـهد دل در رهت پا در رکـاب
اشک پيش افتاد و دل را زد به آب



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 شهریور 1389  ساعت 5:17 PM | نظرات (0)

کوچه‌های خراسان (قيصر امين‌پور)

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند
موج‌های پريشان تو را می‌شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ريگ‌های بيابان تو را می‌شناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را می‌شناسند
هم تو گل‌های اين باغ را می‌شناسی
هم تمام شهيدان تو را می‌شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند
بوی توحيد مشروط بر بودن توست
ای که آيات قرآن تو را می‌شناسند
گرچه روی از همه خلق پوشيده داری
آی پيدای پنهان تو را می‌شناسند
اينک ای خوب، فصل غريبی سر آمد
چون تمام غريبان تو را می‌شناسند
کاش من هم عبور تو را ديده بودم
کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 شهریور 1389  ساعت 5:17 PM | نظرات (0)

تعداد صفحات :3   1   2   3