| ای دل من! آتشین آهی بر آر | تا بسوزی دامن ایـن روزگار |
| روزگـار مـردمیها سوخته | چهرهی نامــردمی افروخـته |
| کینهها در سینهها انباشته | پرچــــم رنگ و ریـا افراشته |
| دشت سبز اما ز خار و کاکتوس | وز تبر شد هیمـه عود و آبنوس |
| آب دریا تن به موج کف سپرد | مـوج دریا اوج را از یــاد بـرد |
| جانبهلب شد از ریاکاری شرف | خوب بودن مرد و بودن شد هدف |
| آب هم آییــنه را گم کرده اسـت | سنگ در دلها تراکم کرده است |
| تیرگی انبوه شـد پشت سحـر | صبح در آفاق شب شد دربهدر |
| نغمههای عشق هم خاموش شد | این قلندر بـاز شولاپوش شد |
| ارغوان روی او کمرنگ شد | پرنیانش همنشین سنـگ شـد |
| خاک را از خار و خس انباشتند | یاس را در کرت شبدر کاشتنـد |
| نامرادی را دوا در کـار نیست | مـهر دارو در دل بازار نیـست |
| گـر دلی مجروح گردد از جفا | نیست گلخندی که تا یابد شفـا |
| نسخهای نو در فـریب آوردهاند | بوسه، دارویی که پنهان کردهاند |
| در دل این روزگار پرفـسوس | عاشقان را کو پناهی غیر توس |
| ای شفابخش دل بـیمار ما! | چارهای کن از نگه در کار ما |
| خیل صیادان که در هر پشتهاند | آهوان دشـتها را کـشتهاند |
| تا نـهد دل در رهت پا در رکـاب | اشک پیش افتاد و دل را زد به آب |
نوشته شده در تاريخ شنبه 10 مهر 1389 ساعت 1:37 AM | نظرات (0)
RSS