در عصر روشنگری در سالهایی که اهالی آمریکای شمالی استقلال شان را پایه گذاشتند و چند سال بعد از آن، زمانی که مستعمرات اسپانیا و پرتغال هر کدام به ملتهایی مستقل تبدیل شدند، حس کلی در قلمرو تمدن غرب احساس خوش بینی بود.
در آن زمان همه فیلسوفان و سخنوران بر این باور بودند که بشر در آغاز عصر جدیدی از رونق و پیشرفت و آزادی قدم برمیدارد. آن روزها مردم انتظار داشتند که نهادهای سیاسی جدید – حکومتهای برآمده از قانون اساسی در ملتهای آزاد اروپا و آمریکا – روش پرمنفعتی خواهند داشت و آزادی اقتصادی به طور مستمر شرایط زندگی مادی بشر را ارتقا میبخشد.
حالا همه به خوبی میدانیم که برخی از این انتظارات خیلی خوشبینانه بودهاند. بیشک صحت دارد که ما در قرن نوزدهم و بیستم شاهد بهبودی بیسابقه در شرایط اقتصادی بودهایم که به بخش خیلی بزرگتری از جمعیت اجازه داد با استانداردهای زندگی خیلی بالاتری روزگار بگذرانند، اما همچنین میدانیم که بسیاری از امیدهای فیلسوفان قرن نوزده هم به سختی درهم کوبیده شد – امید اینکه دیگر جنگی نباشد و انقلابها دیگر غیرضروری شوند. چنین انتظاراتی رنگ واقعیت به خود نگرفت.