سه بعد در نهضت عظيم حسيني
يک بعد، مبارزه ي حق در مقابل باطل مقتدر است که امام حسين و حرکت انقلابي و اصلاحي او چنين کرد. يک بعد ديگر، تجسم معنويت و اخلاق در نهضت حسين بن علي است؛ در اين نهضت عرصه ي مبارزه يي وجود دارد که غير از جنبه ي اجتماعي و سياسي و حرکت انقلابي و مبارزه ي علني حق و باطل مي باشد و آن، نفس و باطن انسانهاست. آن جايي که ضعفها، طمعها، حقارتها، شهوتها و هواهاي نفساني در وجود انسان، او را از برداشتن گامهاي بلند باز مي دارد، يک صحنه ي جنگ است؛ آن هم جنگي بسيار دشوارتر. آن جايي که مردان و زنان مؤمن و فداکار پشت سر حسين بن علي عليه السلام راه مي افتند؛ دنيا و مافيها، لذتها و زيباييهاي دنيا، در مقابل احساس وظيفه از چشم آنها مي افتد؛ انسانهايي که معنويت مجسم و متبلور در باطنشان، برجنود شيطاني- همان جنود عقل و جنود جهلي که درروايات ما هست - غلبه پيدا کرد و به عنوان يک عده انسان نمونه، والا و بزرگ، در تاريخ ماندگار شدند. بعد سوم که بيشتر در بين مردم رايج است، فجايع، مصيبتها، غصه ها، غمها و خون دلهاي عاشوراست. ليکن در همين صحنه ي سوم، باز هم عزت و افتخار هست. کساني که اهل نظر و فکر و تأملند، بايد هر سه بعد را دنبال کنند.
عزّت و افتخار در حرکت انقلابي
به تعبير بزرگان آن روز، امامت را به سلطنت تبديل کرده بودند. امامت يعني پيشوايي قافله ي دين و دنيا؛ درقافله يي که همه به يک سمت و هدف والايي در حرکتند، يک نفر بقيه را راهنمايي مي کند و اگر کسي گم شود، دست او را مي گيرد و بر مي گرداند؛
اگر کسي خسته شود، او را به ادامه ي راه تشويق مي کند؛ اگر کسي پايش مجروح شود، پاي او را مي بندد و کمک معنوي و مادي به همه مي رساند؛ اين در اصطلاح اسلامي اسمش امام - امام هدايت - است؛ و سلطنت نقطه ي مقابل اين است. سلطنت به معناي پادشاهي موروثي، فقط يک نوع از سلطنت است. لذا بعضي سلاطين در دنيا هستند که اسمشان سلطان نيست، اما باطنشان تسلط و زورگويي برانسانهاست. هر کس و در هر دوره يي از تاريخ - اسم او هر چه مي خواهد باشد - وقتي به ملت خود يا به ملتهاي ديگر زور بگويد، اين سلطنت است. اين که رئيس جمهور يک دولتي-که در همه ي زمانها دولتهاي مستکبر بوده اند و امروز مظهر آن، امريکاست - به خود حق بدهد که بدون هيچ استحقاق اخلاقي، علمي و حقوقي، منافع خود و کمپانيهاي پشتيبان خود را بر منافع ميليونها انسان ترجيح دهد و براي ملتهاي دنيا تکليف معين کند، اين سلطنت است؛ حالا اسمش سلطان باشد يا نباشد!
در دوران امام حسين، امامت اسلامي را به چنين چيزي تبديل کرده بودند؛ «يعمل في عبادالله بالاثم و العدوان ». امام حسين در مقابل چنين وضعيتي مبارزه مي کرد؛ مبارزه ي او بيان کردن، روشنگري، هدايت ومشخص کردن مرز بين حق و باطل- چه در زمان يزيد و چه قبل از او - بود. منتها آنچه در زمان يزيد پيش آمد و اضافه شد، اين بود که آن پيشواي ظلم و گمراهي و ضلالت، توقع داشت که اين امام هدايت پاي حکومت او را امضاء کند؛ «بيعت » يعني اين. مي خواست امام حسين را مجبور کند به جاي اين که مردم را ارشاد و هدايت کند و گمراهي آن حکومت ظالم را براي آنان تشريح کند، بيايد حکومت آن ظالم را امضا و تأييد هم بکند؛ قيام امام حسين از اين جا شروع شد. اگر چنين توقعي بي جا و ابلهانه اي از سوي حکومت يزيد نمي شد، ممکن بود امام حسين همچون زمان معاويه و ائمه ي بزرگوار بعد از خود، پرچم هدايت را بر مي افراشت؛ مردم را ارشاد و هدايت مي کرد و حقايق را مي گفت. منتها او بر اثر جهالت و تکبر و دوري از همه ي فضايل و معنويات انساني يک قدم بالاتر گذاشت و توقع کرد که امام حسين پاي اين سيه نامه ي تبديل امامت اسلامي به سلطنت طاغوتي را امضاء کند؛ يعني بيعت کند. امام حسين فرمود که «مثلي لا يبايع مثله »(2)؛ حسين چنين امضايي را نمي کند؛ امام حسين بايد تا ابد به عنوان پرچم حق باقي بماند؛ پرچم حق نمي تواند در صف باطل قرار گيرد و رنگ باطل را بپذيرد. اين بود که امام حسين فرمود: «هيهات منّا الذّلّة ». حرکت امام حسين، حرکت عزت بود؛ يعني عزت حق، عزت دين، عزت امامت و عزت آن راهي که پيغمبر ارائه کرده بود. امام حسين مظهر عزت بود و چون ايستاد پس مايه ي فخر و مباهات هم بود. اين عزت و افتخار حسيني است، يک وقت کسي حرفي را مي زند، حرف را زده و مقصود را گفته است، اما پاي آن حرف نمي ايستد و عقب نشيني مي کند؛ اين ديگر نمي تواند افتخار کند. «افتخار» متعلق به آن انسان، ملت و جماعتي است که پاي حرفشان بايستند و نگذارند پرچمي را که آنها بلند کرده اند، طوفانها از بين ببرد و بخواباند. امام حسين اين پرچم را محکم نگه داشت و تا پاي شهادت عزيزان و اسارت حرم شريفش ايستاد. عزت و افتخار در بعد يک حرکت انقلابي اين است.
تبلور معنويت و فضيلت
آن روز کساني که در مبارزه ي معنوي بين فضايل و رذايل اخلاقي پيروز شدند و در صف آرايي ميان جنود عقل و جنود جهل توانستند جنود عقل را بر جنود جهل غلبه دهند، عده ي اندکي بيش نبودند؛ اما پايداري و اصرار آنها بر استقامت در آن ميدان شرف، موجب شد که در طول تاريخ، هزاران هزار انسان آن درس را فراگرفتند و همان را ه را رفتند. اگر آنها در وجود خودشان فضيلت را بر رذيلت پيروز نمي کردند، درخت فضيلت در تاريخ خشک مي شد؛ اما آن درخت را آبياري کردند و شما در زمان خودتان خيليها را ديديد که در درون خود فضيلت را بر رذيلت پيروز کردند؛ هواهاي نفساني را مقهور احساسات و بينش و تفکر صحيح ديني و عقلاني کردند. همين پادگان دو کوهه و پادگانهاي ديگر و ميدانهاي جنگ و سرتاسر کشور، شاهد دهها و صدها هزار نفر از آنها بوده است. امروز هم ديگران از شما ياد گرفته اند؛ امروز در سرتاسر دنياي اسلام آن کساني که حاضرند در درون خود و در صف آرايي حق و باطل، حق را بر باطل پيروز کنند و غلبه دهند، کم نيستند؛ پايداري شما - چه در دوران دفاع مقدس و چه در بقيه ي آزمايشهاي بزرگ اين کشور - اين فضيلتها را در زمانه ي ما ثبت کرد. زمانه ما زمانه ي ارتباطات نزديک است، اما اين ارتباطات نزديک هميشه به سود شيطان و شيطنتها نيست؛ به سود معنويتها و اصالتها هم هست. مردم دنيا خيلي چيزها را از شما ياد گرفته اند؛ همين مادري که در فلسطين جوان خودش را مي بوسد و به طرف ميدان جنگ مي فرستد، اين يک نمونه است. فلسطين سالهاي متمادي، زن و مرد و پير و جوان داشت، اما بر اثر ضعفها و به دليل آن که در ميدان صف آرايي معنوي، جنود عقل نمي توانست بر جنود جهل پيروز شود، فلسطين دچار ذلت شد و اين وضعيت برايش پيش آمد و دشمنان بر آن مسلط شدند. اما امروز وضعيت فلسطين، به گونه ي ديگري است؛ امروز فلسطين به پا خواسته است امروز ملت فلسطين- زن و مرد - در صف آرايي معنوي در درون خود توانسته اند جانب معنويت را غلبه بدهند و پيروز کنند؛ و اين ملت پيروز خواهد شد.
جوهره عزّت در مصيبت هاي عاشورا
پي نوشت ها :
1- بحار الانوار، ج44، ص382.
2-بحار الانوار، ج44، ص325.
3-در جمع راهيان نور و قشرهاي مختلف مردم در پادگان دو کوهه، 1381/1/9.
،ناشر موسسه فرهنگي قدر ولايت - 1383
ادامه مطلب
از عاشورا چه مي داني؟
ـ رأس مبارک امام حسين عليه السلام در کجا مدفون شد؟
چرا امام حسين عليه السلام با اين که مي دانست به شهادت مي رسد، خانواده خود را به همراه برد؟
نهضت امام حسين عليه السلام دو چهره داشت:يکي فداکاري و جانبازي و شهادت و ديگري ابلاغ پيام. جايگاه و نقش اصلي زنان در عمل به وظيفه دوم، تبلور يافت و توانستند پيام کربلا را در دل تاريخ جاودانه کنند. همراهي خانواده امام عليه السلام در نهضت عاشورا از چند جهت حائز اهميت است:
1.زنان و کودکان توانايي تبليغ و پيام رساني را دارند.
2.علاوه بر توانايي تبليغ، دشمنان نيز از مقابله با زنان و کودکان و آسيب رساني به آنان عاجز بودند. در نقش خانواده حسين عليه السلام در جاودانه کردن قيام حسين عليه السلام و زنده نگه داشتن اهداف ايشان، سه نکته مهم وجود دارد:
1.وظيفه اول آن ها پيام رساني عاشورا بود.
2.خنثي سازي تبليغات بني اميه.
3.افشاي چهره ظالمان و نشان دادن چهره سفاک و بي رحم و غير انساني يزيد و حکومت وي.
ـ منشأ زنجيرزني، تعزيه و علامت، از کدام يک از فرهنگ ها و ملل است؟
اصل سينه زني در ميان عرب ها رايج بوده و بعداً به صورت موجود درآمده است و امروزه در همه جهان به عنوان سمبل عزاداري شيعيان براي امام حسين شناخته مي شود.
تعزيه: ظاهراً در دوران کريم خان زند در ايران معمول و در زمان صفويه رايج شد و در زمان ناصر الدين شاه گسترش يافت.
علامت: اين ابزار پس از ارتباط ايران با اروپايي ها در عصر قاجار، از آيين هاي مذهبي مسيحيت اقتباس شده است.
ـ آيا مراسم عزاداري از زمان صفويه رواج يافت؟
ـ فلسفه عزاداري براي اهل بيت(ع) و فوايد آن چيست؟
ب- انسان سازي: عزاداري همراه با معرفت در واقع يادآوري فضائل، مناقب و آرمان هاي آن بزرگواران بوده و به اين واسطه انسان را به سمت الگوگيري و الگوپذيري از آنان سوق مي دهد.
ج-جامعه سازي: با عزاداري براي اهل بيت، الگوپذيري انسان به سمت جامعه کشيده مي شود و آدمي مي کوشد تا آرمان هاي اهل بيت عليهم السلام را در جامعه حاکم کند.
د-انتقال فرهنگ شيعي به نسل بعد: به واسطه برپايي مجالس عزاداري مي توان فرهنگ متعالي اهل بيت عليهم السلام را به فرزندان منتقل کرد.
ـ علت اهميت زيارت عاشورا چيست؟
1.ايجاد پيوند معنوي با خاندان عصمت.
2.پيدايش روحيه ظلم ستيزي.
3.دوري جستن از خط انحراف.
4.الهام گرفتن از اهل بيت و الگو قرار دادن اسوه هاي هدايت.
5.ترويج روحيه شهادت طلبي و ايثار و فداکاري در راه خدا.
6.احياي مکتب و راه و هدف خاندان عصمت.
منبع: ماهنامه فرهنگي اجتماعي ديدار آشنا شماره 124
ادامه مطلب
ارزيابي مناسبات سوگواري و فرهنگ عاشورا
رويداد جاويد
با گذشت قرون متمادي، حماسه عاشورا همچنان مورد توجه اهل نظر و محور ژرفکاوي انديشمندان حق طلب است. جامعيت و امتيازات ويژه اين رويداد جاويد، آن را بر فراز قله تاريخ بشريت نشانيده و از سويي با زواياي متنوع و پيچيده اش در ظرف ذهن و انديشه اهل تفکر نمي گنجد. از اين روي هزاران محقق، مورخ، محدث، متکلم و اديب اعم از مسلمان و غيرمسلمان در طول تاريخ بلندي که بر اين قيام گذشته به پژوهش درباره اش پرداخته اند و هر يک از آنان به زاويه و صحنه اي از آن نقبي زده اند، گرچه از رهگذر اين کوشش هاي ارزشمند آثار جالبي عرضه شده است، اما هنوز جنبه هايي از اين مبارزه شکوهمند بر علاقه مندان ناشناخته مانده است. به گفته مولوي:
گر بريزي بحر را در کوزه اي
چند گنجد؟ قسمت يک روزه اي
با اين وجود:
آب دريا را اگر نتوان کشيد
هم به قدر تشنگي بايد چشيد
و به قول صائب تبريزي:
يک عمر مي توان سخن از زلف يار گفت
در بند آن مباش که مضمون نمانده است
چشمه اشک در کوير غم
هر چه در ماتم او ديده خود تر کردم
چشم من سير نشد گريه ديگر کردم
امام صادق «ع» فرموده اند: امام حسين «ع» اشک آور هر مومني است (1). و به راستي نام بزرگ آن امام همام بر دل هر مومني غم مي نشاند و گريه بر ديدگانش مي آورد، اندوهي که دل را پاک مي کند و لذتي آسمانيِ را به ارمغان مي آورد.
برخي گفته اند آنچه سبب گريه مي شود در حب ذات آدمي ريشه دارد، اما در مواردي فضيلت طلبي، کمال دوستي، حق جويي و خيرخواهي که بنيان هاي اصيل آن در تمايلات عالي انسان است، انگيزه گريستن است. وقتي انسان به خدايش ايمان آورد و بر اثر اطاعت از او به تزکيه درون پرداخت رفته رفته نائره محبت الهي در درونش شعله ور مي شود و حب خدا که به صورت فطري در عمق جان بشريت وجود دارد، دلش را مشتعل مي کند. اين محبت ملکوتي هر چه شدت مي يابد هر وجودي را که منتسب به خدا باشد دوست مي دارد، از سوي ديگر امام معصوم پيراسته از کاستي ها و آراسته به کمالات ملکوتي است وچنين شخصيتي شايسته مهرورزي است.
ادامه مطلب
اين همه عزاداري براي چيست؟!
چرا شيعيان، اين همه براي امام حسين(ع) عزاداري ميكنند؟
اهميت نهضت امام حسين (ع)كه به صورت يكي از شورانگيزترين حماسههاي تاريخ بشريت درآمده، نه تنها از اين نظر است كه همه ساله نيرومندترين امواج احساسات ميليونها انسان را برميانگيزد و مراسمي پرشورتر از همة مراسم ديگر به وجود ميآورد، بلكه اهميت آن بيشتر بدين خاطر است كه هيچگونه محرّكي جز عواطف پاك ديني و انساني ندارد. اين تظاهرات پرشكوه كه به خاطر بزرگداشت اين حادثة تاريخي انجام ميگيرد و برخلاف ديگر تظاهرات، نيازمند هيچگونه مقدمهچيني و فعاليت تبليغاتي نيست، از اين جهت در نوع خود بينظير است.
نكتهاي كه براي بسياري از كساني كه از دور دستي بر آتش دارند هنوز به درستي روشن نشده و همچنان به صورت «معمّايي» در نظر آنها باقي مانده اين است كه، چرا اينقدر به اين حادثة تاريخي اهميت داده ميشود؟ چرا امروز كه از حزب اموي و دار و دستة آنها اثري نيست و قهرمانان اين حادثه ميبايست فراموش شده باشند، اين ماجرا رنگ ابديّت به خود گرفته است؟ پاسخ اين سؤال را بايد در لابهلاي انگيزههاي اصلي اين انقلاب جستجو كرد. تجزيه و تحليل اين مسئله براي كساني كه از تاريخ اسلام آگاهي دارند، پيچيده و دشوار نيست.
به بيان روشنتر، حادثة خونين كربلا نموداري از جنگ دو رقيب سياسي بر سر به دست آوردن كرسي زمامداري يا بر سر املاك و سرزمينها نبود. از طرفي، اين حادثه معلول انفجار كينههاي دو طايفة متخاصم بر سر امتيازات قبيلهاي هم نيست، بلكه اين حادثه صحنة روشني از مبارزة دو مكتب فكري و عقيدتي است كه آتش فروزان آن، در طول تاريخ پرماجراي بشريت، از ديرباز تاكنون هزگز خاموش نشده است. اين مبارزه، ادامة مبارزة تمام پيامبران و مردان اصلاحطلب جهان، و به تعبير ديگر دنبالة جنگهاي خونين بدر و احزاب بود.
همه ميدانيم هنگامي كه پيامبر اسلام(ص) به عنوان رهبر انقلاب فكري و اجتماعي براي نجات بشريت از انواع بتپرستي و خرافات، و آزادي انسانها از چنگال جهل و بيدادگري، قيام كرد و قشرهاي ستمديده و زجر كشيده را كه مهمترين عناصر انقلاب بودند به گرد خود جمع نمود، مخالفان اين نهضت اصلاحي كه در رأس آنها رباخواران مكّه بودند، صفوف خود را فشرده ساخته، براي خاموش كردن اين ندا، تمام نيروهاي خود را به كار انداختند، ابتكار اين عمليات در دست حزب اموي و سرپرست آنها ابوسفيان بود. ولي سرانجام، در برابر عظمت و نفوذ خيرهكنندة اسلام به زانو درآمده، به ناچار تسليم شدند. بديهي است از هم گسيختگي اين حزب، به معني ريشهكن شدن و نابودي كامل آنها نبود، بلكه نقطة عطفي در زندگي آنها محسوب ميشد، يعني فعاليتهاي ضدّ اسلامي صريح و آشكار خود را به فعاليتهاي پشت پرده و تدريجي تبديل نمودند و در انتظار فرصت بودند.
پس از رحلت پيامبر اكرم(ص)، بنياميه براي ايجاد يك جنبش ارتجاعي و سوق دادن مردم به دوران قبل از اسلام، ميكوشيدند كه در دستگاه رهبري اسلامي نفوذ پيدا كنند و هرقدر مسلمانان از زمان پيامبر فاصله ميگرفتند، بنياميه زمينه را مساعدتر ميديدند. برخي از «سنتهاي جاهليت» كه بنا بر علل گوناگون به دست غير بنياميه احيا شده بود، زمينه را براي يك «قيام جاهلي» آماده ساخته بود، از جمله اينكه:
1. مسئلة نژادپرستي كه اسلام روي آن خط قرمز كشيده بود، مجدداً به دست خليفة دوم زنده شد و نژاد عرب بر موالي غيرعرب، آشكارا برتري يافت!
2. تبعيضهاي گوناگون كه با روح اسلام ابداً سازگار نبود آشكار شد و بيتالمال كه در زمان پيامبر(ص) به طور مساوي در ميان مسلمانان تقسيم ميشد، به صورت ديگري درآمد. به عدهاي امتيازات بيموردي داده شد و امتيازات طبقاتي مجدداً احيا گرديد!
3. پستها و مناصب كه در زمان پيامبر(ص) بر اساس لياقت و ارزش علمي و اخلاقي و معنوي به افراد داده ميشد، تحت تأثير روابط خويشاوندي و فاميلي در ميان اقوام و بستگان بعضي از خلفا تقسيم شد!
مقارن همين اوضاع و احوال، فرزند ابوسفيان ـ معاويه ـ پس از برادرش، به دستگاه حكومت اسلامي راه يافت و به زمامداري يكي از حساسترين مناطق اسلامي ـ شام ـ رسيد و از اينجا با همكاري باقيماندة احزاب جاهليت، زمينه را براي قبضه كردن حكومت اسلام و احياي همه سنتهاي جاهليت همواره ساخت. اين موج به قدري شديد بود كه پاكمردي مانند حضرت علي (ع)را در تمام دوران خلافت نيز به خود مشغول ساخت. چهرة اين جنبش ضدّ اسلامي به قدري آشكار بود كه رهبران آن نيز نميتوانستند آن را مكتوم دارند.
اگر ابوسفيان در آن جملة عجيب تاريخي خود، هنگام انتقال خلافت به بنياميه و بنيمروان، با وقاحت تمام ميگويد: «هان اي بنياميه، بكوشيد و گوي زمامداري را از ميدان برباييد و به يكديگر پاس دهيد؛ سوگند به آنچه من به آن سوگند ياد ميكنم! بهشت و دوزخي در كار نيست».1 (يعني قيام محمد يك جنبش سياسي بوده است!) يا اگر معاويه هنگام تسلّط بر عراق در خطبة خود در كوفه ميگويد: «من براي اين نيامدهام كه شما نماز بخوانيد و روزه بگيريد، من آمدهام تا بر شما حكومت كنم، هر كس با من مخالفت ورزد، او را نابود خواهم كرد!»2 و اگر يزيد، هنگام مشاهدة سرهاي آزادمرداني كه در كربلا شربت شهادت نوشيدند، ميگويد: «اي كاش نياكان من كه در ميدان بدر كشته شدند، بودند و منظره انتقام گرفتن مرا از بنيهاشم مشاهده ميكردند!».3 ... همة اينها شواهد گويايي بر ماهيت خيزش ننگين اموي بود كه هر قدر پيشتر ميرفت، بيپردهتر و حادتر ميشد.
در اين شرايط كه امويان، جامعة اسلامي را به صورت خزنده به سوي جاهليت سوق ميدادند و خليفة وقت، آشكارا هر نوع نزول وحي را بر پيامبر(ص) انكار ميكرد، ارزيابي نهضت امام حسين(ع) سهل و آسان ميباشد. اگر آن حضرت، با شهادت خود و يارانش اين شجرة خبيثه را از بيخ بر نميكند، از اسلام ناب محمدي(ص) جز نام و آيين محرّف چيزي باقي نميماند، و لذا وقتي امام حسين(ع) از بيعت مردم شام با يزيد آگاه شد، فرمود: «فعلي الإسلام السّلام إذا قد بليت الأمت براع مثل يزيد؛4 پس از زمامداري يزيد، بايد فاتحة اسلام را خواند».
امام در اين شرايط احساس كرد كه بايد سكوت را شكست و حالت بيتفاوتي را كه بر جامعة آن روز حاكم بود در هم كوبيد؛ چرا سكوت را نشكند؟ مگر ميتوانست در برابر اين خطر بزرگ كه اسلام عزيز را تهديد ميكرد و در زمان يزيد به اوج خود رسيده بود، سكوت كند و خاموش بنشيند؟ او در دامن انسانهايي پرورش يافته بود كه حفظ دين الهي نزد آنان از همه چيز عزيزتر بود، از اين رو با يك فداكاري فوقالعاده و از خودگذشتگي مطلق، سكوت مرگباري را كه بر جامعة اسلامي سايه افكنده بود، در هم شكست و چهرة شوم اين نهضت جاهلي را از پشت پردههاي تبليغاتي بنياميه آشكار ساخت و با خون پاك خود، سطور درخشاني بر پيشاني تاريخ اسلام نوشت كه براي انقلابهاي آينده حماسهاي جاويد و پرشور باشد.
آري حسين(ع) چنين كرد و رسالت بزرگ و تاريخي خود را در برابر اسلام انجام داد و مسير تاريخ اسلام را اصلاح و روشن نمود، توطئههاي ضدّ اسلامي حزب اموي را در هم كوبيد و آخرين تلاشهاي ظالمانة آنها را خنثي ساخت. از اين جهت، نهضت او، يك نهضت بيمثال گرديد. راه و رسم امام حسين(ع) براي همگان، بهترين الگو است و براي صيانت آن هر سال بايد مراسمي برپا كرد تا مكتب جهاد و شهادت در راه حق و مبارزه با ظلم و بيدادگري، زنده و پوينده بماند و اگر شيعيان در ايام شهادت آن حضرت جوش و خروش كوبندهاي از خود نشان ميدهند، ميخواهند روح ظلمستيزي و كفرستيزي را در كالبد مسلمانان بدمند.
تا اينجا با علل پيدايش نهضت حسيني آشنا شديم، و اگر با نتايج و پيامدهاي قيام عاشورا نيز آشنا شويم، به يقين اعتراف خواهيم كرد كه هر چه در برپايي باشكوه مراسم عاشوراي حسيني بكوشيم، باز حقّ آن را ادا نكردهايم.
پينوشتها:
1. ابي عبدالبر در الاستيعاب در حاشيه الاصابـ[، ج4، ص 87، و شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 45 و ج 15، ص 175.
2. صلح الحسن(ع)، ص 285 به نقل از شرح نهجالبلاغة ابن ابيالحديد، ج 4، ص 16.
3. تاريخ طبري، ج10، رويدادهاي سال 284.
4. اللهوف في قتلي الطفوف، ص 18.
/ج
ادامه مطلب

عظمت حضرت عباس (ع) و عزای مادر
در شب عاشورا اول کسی که نسبت به ابا عبد الله اعلام یاری کرد، همین برادر رشیدش ابوالفضل بود. بگذریم از آن مبالغات احمقانهای که میکنند، ولی آنچه که در تاریخ مسلم است، ابوالفضل بسیار رشید ، بسیار شجاع،بسیار دلیر، بلند قد و خوشرو و زیبا بود (و کان یدعی قمر بنیهاشم)که او را«ماه بنیهاشم» لقب داده بودند.اینها حقیقت است.شجاعتش را البته از علی علیه السلام به ارث برده است.داستان مادرش حقیقت است که علی به برادرش عقیل فرمود:عقیل!زنی برای من انتخاب کن که«ولدتها الفحولة»از شجاعان به دنیا آمده باشد.«لتلد لی فارسا شجاعا» دلم میخواهد از آن زن فرزند شجاع و دلیری به دنیا بیاید. عقیل، ام البنین را انتخاب میکند و میگوید این همان زنی است که تو میخواهی.تا این مقدار حقیقت است.آرزوی علی در ابوالفضل تحقق یافت. روز عاشورا میشود ، بنابر یکی از دو روایت ، ابوالفضل میآید جلو، عرض میکند برادرجان ، به من هم اجازه بفرمایید، این سینه من دیگر تنگ شده است، دیگر طاقت نمیآورم ، میخواهم هر چه زودتر جان خودم را قربان شما کنم. من نمیدانم روی چه مصلحتی- خود ابا عبد الله بهتر میدانست- فرمود: برادرم!حالا که میخواهی بروی، پس برو بلکه بتوانی مقداری آب برای فرزندان من بیاوری.(این را هم عرض کنم: لقب«سقا»(آب آور)قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود، چون یک نوبتیا دو نوبت دیگر در شبهای پیش ابوالفضل توانسته بود برود،صف دشمن را بشکافد و برای اطفال ابا عبد الله آب بیاورد.این جور نیست که سه شبانه روز آب نخورده باشند،خیر،سه شبانه روز بود که[از آب]ممنوع بودند،ولی در این خلال توانستند یکی دو بار آب تهیه کنند.از جمله در شب عاشورا تهیه کردند، حتی غسل کردند، بدنهای خودشان را شستشو دادند). فرمود: چشم.
حالا ببینید چه منظره با شکوهی است، چقدر عظمت است، چقدر شجاعت است، چقدر دلاوری است ، چقدر انسانیت است،چقدر شرف است، چقدر معرفت است،چقدر فداکاری است!یکتنه خودش را به این جمعیت میزند. مجموع کسانی را که دور این آب را گرفته بودند چهار هزار نفر نوشتهاند. خودش را وارد شریعه فرات میکند.اسب خودش را داخل آب میبرد.این را همه نوشتهاند:اول، مشکی را که همراه دارد پر از آب میکند و به دوش میگیرد.تشنه است،هوا گرم است،جنگیده است،همین طوری که سوار است تا زیر شکم اسب را آب گرفته است، دست میبرد زیر آب،مقداری آب با دو مشتخودش تا نزدیک لبهای مقدس میآورد.آنهایی که از دور ناظر بودهاند گفتهاند اندکی تامل کرد،بعد دیدیم آب نخورده بیرون آمد. آبها را روی آب ریخت.آنجا کسی ندانست که چرا ابوالفضل آب نیاشامید،اما وقتی بیرون آمد یک رجزی خواند که در این رجز مخاطب خودش بود نه دیگران.از این رجز فهمیدند چرا آب نیاشامید.دیدند در رجزش دارد خودش را خطاب میکند،میگوید:
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لا کنت ان تکونی
هذا الحسین شارب المنون
و تشربین بارد المعین
هیهات ما هذا فعال دینی
و لا فعال صادق الیقین (1)
ای نفس ابو الفضل!میخواهم دیگر بعد از حسین زنده نمانی.حسین دارد شربت مرگ مینوشد،حسین با لب تشنه در کنار خیمهها ایستاده است و تو میخواهی آب بیاشامی؟ !پس مردانگی کجا رفت؟شرف کجا رفت؟مواسات کجا رفت؟همدلی کجا رفت؟مگر حسین امام تو نیست؟مگر تو ماموم او نیستی؟مگر تو تابع او نیستی؟هرگز دین من به من اجازه نمیدهد،هرگز وفای من به من اجازه نمیدهد.ابوالفضل در برگشتن مسیر خودش را عوض کرد،خواست از داخل نخلستان برگردد(قبلا از راه مستقیم آمده بود)چون میدانست همراه خودش یک امانت گرانبها دارد.تمام همتش این است که این آب را به سلامتبرساند،برای اینکه مبادا تیری بیاید و به این مشک بخورد و آبها بریزد و نتواند به هدف خودش نائل شود.در همین حال بود که یکمرتبه دیدند رجز ابوالفضل عوض شد.معلوم شد حادثه تازهای پیش آمده است.فریاد کرد:
و الله ان قطعتموا یمینی
انی احامی ابدا عن دینی
و عن امام صادق الیقین
نجل النبی الطاهر الامین
به خدا قسم اگر دست راست مرا هم قطع کنید،من دست از دامن حسین بر نمیدارم.
طولی نکشید که رجز عوض شد:
یا نفس لا تخش من الکفار
و ابشری برحمة الجبار
مع النبی السید المختار
قد قطعوا ببغیهم یساری (2)
در این رجز فهماند که دست چپش هم بریده شده است.این گونه نوشتهاند:با آن هنر فروسیتی که[در او]وجود داشته است،به هر زحمتبود این مشک آب را چرخاند و خودش را روی آن انداخت.دیگر من نمیگویم چه حادثهای پیش آمد،چون خیلی جانسوز است. ولی اشعاری است از مادرش ام البنین،چون شب تاسوعا معمول است که ذکر مصیبت این مرد بزرگ میشود،آن را هم عرض میکنم.
ام البنین مادر حضرت ابوالفضل در حادثه کربلا زنده بود ولی در کربلا نبود،در مدینه بود.در مدینه بود که خبر به او رسید که در حادثه کربلا قضایا به کجا ختم شد و هر چهار پسر تو شهید شدند.این بود که این زن بزرگوار به قبرستان بقیع میآمد و در آنجا برای فرزندان خودش نوحهسرایی میکرد.نوشتهاند اینقدر نوحهسرایی این زن دردناک بود که هر که میآمد گریه میکرد،حتی مروان حکم که از دشمنتریندشمنان بود.
این زن گاهی در نوحهسرایی خودش همه بچههایش را یاد میکند و گاهی بالخصوص ارشد فرزندانش را.ابوالفضل،هم از نظر سنی ارشد فرزندان او بود،هم از نظر کمالات جسمی و روحی.
من یکی از دو مرثیهای را که از این زن به خاطر دارم برای شما میخوانم.به طور کلی عربها مرثیه را خیلی جانسوز میخوانند.این مادر داغدیده در این مرثیه جانسوز خودش گاهی این گونه میخواند،میگوید:
یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منک احد (3)
میگوید ای چشم ناظر،ای چشمی که در کربلا بودی و آن مناظر را میدیدی،ای کسی که در کربلا بودی و میدیدی،ای کسی که آن لحظه را تماشا کردی که شیر بچه من ابوالفضل از جلو،شیر بچگان دیگر من پشتسرش بر این جماعت پستحمله برده بودند،ای چنین شخصی، ای حاضر وقعه کربلا،برای من یک قضیهای نقل کردهاند،من نمیدانم راست استیا دروغ، آیا راست است؟به من این جور گفتهاند،در وقتی که دستهای بچه من بریده بود،عمود آهنین به فرق فرزند عزیز من وارد شد،آیا راست است؟بعد میگوید ابوالفضل،فرزند عزیزم! من خودم میدانم اگر تو دست میداشتی مردی در جهان نبود که با تو روبرو بشود.اینکه آمدند چنین جسارتی کردند برای این بود که دستهای تو از بدن بریده شده بود.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیمو صلی الله علی محمد و آله الطاهرین
پي نوشت :
1) بحار الانوار،ج 45/ص 41.
2) همان،ص 40.
3) منتهی الآمال،ج 1/ص386.
ادامه مطلب