تماشای حسین (سلام الله علیه)
سرم خاک کف پای حسین است
دلم مجنون صحرای حسین است
بود پروندهام چون برگ گل پاک
در این پرونده امضای حسین است
بهشت ارزانی خوبان عالم
بهشت من تماشای حسین است
به وقت مرگ چشمم را نبندید
که چشم من به سیمای حسین است
تمام هستیام باشد دل من
که لبریز از تولّای حسین است
چراغ از بهر قبر من نیارید
چراغم روی زیبای حسین است
خوش آن صورت که در فردای محشر
بر آن نقش کف پای حسین است
دلی جای خدا باشد که آن دل
پر از نور تجلّای حسین است
نترسانیدم از روز قیامت
قیامت قد و بالای حسین است
غلامرضا سازگار
پنجره پولاد
تا مهر تو گیرد از دو دستم دل را
از بس دلِ بی قرار، آرام نداشت
بر پنجره ات دخیل بستم دل را
دلهای شکسته را شکیبی ای دوست
دلهای شکسته را شکیبی ای دوست
تو دست نیاز از غریبان گیری
با آنکه خودت نیز غریبی ای دوست
زنده ام کن، در عوض ای عشق جانم را بگیر
سودابه مهیجى
با کفترای حرمش رضا رضا رضا کنم
عاشق که باشی ...
و بکم علمنا الله
رود از راز و نیاز تو حکایت میکرد
نور را عمق نگاه تو هدایت میکرد
ماه اگر - ذکر به لب - گِرد زمین میچرخید
صورت ماه تو را داشت زیارت میکرد
دهمین بار «هُوَ الحق» متجلّی شده بود
چارمین بار علی بود امامت میکرد
درد را نسخهی خال تو شفا میبخشید
عاشقان را دل نرم تو شفاعت میکرد
« وَ بِکُم عَلَّمَنَا الله » تو میخواندی و .. آه!
آه از آن شهر که بیقبله عبادت میکرد
جامعه حرف دلت را که به خود باخته بود
« طلب از گمشدگان لب دریا میکرد »
متوکّل به تماشای شرابت آورد
به دل مست تو از بس که حسادت میکرد
و نفهمید که مستی اثری بود که داشت
با طلوع تو به هر ذرّه سرایت میکرد
کوه هر صبح به صبر تو سلامی میداد
ماه هر شب به رُخت عرض ارادت میکرد
رِی پُر از عطر سخنهای تو میشد وقتی،
سیّد عارف ری، از تو روایت میکرد
« از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر »
وقتی از پنجرهی شعر صدایت میکرد
قاسم صرّافان
به رسم صبر ...
اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد
مسلمانى که میخواهد نگاهش را نگه دارد
که این دیوانه تنها تکیهگاهش را نگه دارد
خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد
بگویید آن کمان ابرو سپاهش را نگه دارد
از این پس ما و از مردم رمیدن ها ...
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
من این ها هر دو با آئینه ی دل روبرو کردم
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم
من از بیم شماتت، گریه پنهان در گلو کردم
که من پیوند خاطر با غزالی مُشک مو کردم
