مشاعره، محفل دهم(امام حسین علیه السلام)
اینجا فروغ عشق و صفا موج میزند
نور خدا به صحن و سرا، موج میزند
اینجا که طورِ جلوه و سینای ایزدیست
از هر کرانه نور خدا موج میزند
اینجا مَطافِ اهل زمین است و آسمان
وز شهپر فرشته فضا موج میزند
لبیک از زبان اجابت توان شنید
در این فضا که نور دعا موج میزند
اینجا که رشک هشت بهشت است و هفت چرخ
از شش جهت فروغ ولا موج میزند
از جلوهی جلال تو، ای مظهر کمال!
نور صف در آینهها موج میزند
در کوی تو که ساحل امن است و عافیت
دریای بیکران صفا موج میزند
ای کعبهی امید که در بارگاه تو
نور امید در همه جا موج میزند
دستی به دستگیری دلها دراز کن
وین عقدهها ز کار دل خسته باز کن
ای آستان تو حرم کبریا شده
وی خاک آستانهی تو ماسِویٰ شده
ای فرش آستانهی تو، شهپر مَلک
وی خاک راه تو به نظر کیمیا شده
ای کعبهی امیدِ خلایق، که درگهت
رشک منا و مروه ز سعی و صفا شده
ای زائر حریم تو در بارگاه قدس
مشمول فیض و رحمت بیمنتها شده
رنگین کمان مهر به چرخ جلال توست
یا قامت سپهر به تعظیم تا شده؟
معصومهی شفیعه تویی، اِشفعی لنا
ای شُهره در شفاعت اهل ولا شده
گویم مدیح تو که ز لطف تو تا کنون
بر روی من هزار در بسته واشده
گلهای طبع من ز نسیم عنایتت
خرم شده، شکفته شده، دلربا شده
تا بارگاه تو حرم اهل بیت باد
ما را اگر غمیست غم اهل بیت باد
محمّدعلی مجاهدی
آن کس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهلِ مُرکّب أبَدُ الدَّهر بماند
ابن یمین
الهی! بندهای گم کرده راهم
بده راهم که سر تا پا گناهم
اگر عمری به غفلت زیست کردم
تمام هستیم را نیست کردم
به هر در، حلقه کوبیدم خدایا
لباس یأس پوشیدم خدایا
اسیر نفْس هرجایی شدم من
مُقیم شهر رسوایی شدم من
نچیدم گل ز شاخ آرزویی
ندارم پیش مردم آبرویی
کنم با عجز و لابه بر تو اظهار
گنهکارم گنهکارم گنهکار
تو رحمان و رحیم و مهربانی
منم مهمان تو، تو میزبانی
تو سوز سینهام را ساز کردی
در رحمت به رویم باز کردی
تو گفتی توبه کن، من میپذیرم
ترحُّم کن امیرا من فقیرم
الهی! هرچه هستم هرکه هستم
سر خوان عطای تو نشستم
یقین دارم که با این شرمساری
نجاتم میدهی از خوار و زاری
اگر کوه گناه گردیده بارم
یقین دارم علی(علیه السلام) را دوست دارم
ببخشا ای همه آگاهی من
گناهم را به خاطرخواهی من
الهی! گرچه هستم غرقِ عِصیان
پشیمانم پشیمانم پشیمان
ژولیده نیشابوری
اگر خواهی ای دل ببینی خدا را
نظر کن تو آیینهی حقنما را
قدم زن به حِصن حَصین ولایت
که وادی امن است اهل ولا را
به ساقی مجلس بگو تا بیارد
شراباً طَهُورای قالوا بَلیٰ را
به مُوسَی بْنِ جعفر عطا کرده خالق
وجود علیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضا را
به مُلک جهان جلوهگر شد طبیبی
که بینسخه درمان کند دردها را
به صدها فرشته خدا داده فرمان
که خواندند با هم سرود رضا را
صبا از عنایت به جنّت گذر کن
بشارت بده خاتمُ ٱلْأنبیا را
قدم زد به عالم امام رئوفی
که بخشد خراج جهانی گدا را
برآمد در آفاق شمسُ ٱلشُّموسی
که خورشید بگرفته از او، ضیا را
به گیتی نهاده قدم دادخواهی
که گیرد ز بیدادگر دادِ ما را
نظر کن چو «ژولیده» بر طوف قبرش
اگر خواهی ای دل ببینی خدا را
ژولیده نیشابوری
خواهم ای عشق که میخانهی دلها باشم
بیخبر از حرم و دیر و کلیسا باشم
گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم
بیتو یک لحظه نباشد که به دنیا باشم
بعد از این رحم مکن بر دل دیوانهی من
بفرست آنچه غمت هست به میخانهی من
من ندیدم سخنی خوشتر از افسانهی تو
عاقلان بیهده خندند به دیوانهی تو
نقد جان گرچه بُوَد قیمت پیمانهی تو
آه از آن دل که نشد مست ز میخانهی تو
کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق
عماد خراسانی
در این دیوان سرای ناموافق
چو پروانه نبینی هیچ عاشق
چنان در جان او شوقیست از دوست
که نه از مغز اندیشد نه از پوست
چو لختی پَر زند در کوی معشوق
بسوزد در فروغ روی معشوق
خدایا زین حدیثم ذوق دادی
چو پروانه دلم را شوق دادی
چو من دریای شوق تو کنم نوش
ز شوق تو چو دریا میزنم جوش
ز شوقت در کفن خُفتم بنازم
ز شوقت در قیامت سرفرازم
اگر هر ذرّهی من گوش گردد
ز شوق نام تو مدهوش گردد
اگر هر موی من گردد زبانی
نیابد جز ز نام تو نشانی
گر از هر جزو من چشمی شود باز
نبیند جز تو را در پردهی راز
گر از من ذرّهای مانَد وگر هیچ
تو را خواند، تو را داند، دگر هیچ
عطّار نیشابوری