آمدم زیارت سر به زیر و خسته

 
 
آمدم زیارت سر به زیر و خسته
با دو چشم بی سو با دلی شکسته

 
سال های سال است دورم ازنگاهت
جان من فدای صحن و بارگاهت

 
در دلم بساطِ گریه رو به راه است
ای همه سپیدی نامه ام سیاه است

 
نغمه های پر شور گرم و عاشقانه
می رسد به گوشم از نقاره خانه

 
هر کجا که بودم غرقه در تلاطم
عاشقانه گفتم: یا امام هشتم

 
ای که با تو دارم خلوتی خدایی
از تو شد دو چشمم غرق روشنایی

 
هم طراوت از تو هم جلا گرفتم
حاجتم روا شد من شفا گرفتم


[ چهارشنبه 7 آبان 1393  ] [ 8:26 PM ] [ KuoroshSS ]

تو صحن تو نشستمو منتظر عنایتم

 
 
آهوی پا شکسته ای ، لنگونُ لنگون اومده
یا ضامن آهو، برات دوباره مهمون اومده
 
پر کشیدم من به هوات مثل کبوترِ حرم
فدای اون محبتت، دستی بکش روی سرم
 
از راه دوری اومدم تنها به امیدِ نگات
آخ اگه دستم برسه به اون ضریحِ با صفات
 
تو صحنِ تو نشستم و منتظرِ عنایتم
تورو خدا نگام بکن که تشنه ی شفاعتم
 
دلم به عشقِ تو خوشه مثل دلِ کبوترات
بذار که بی پرده بگم امام رضا جونم فدات


[ چهارشنبه 7 آبان 1393  ] [ 8:03 PM ] [ KuoroshSS ]

شرح دهم قصه ی دل مو به مو

 
 
عطر خدا می وزد از کو به کو
دل شده با آیینه ها رو به رو
 
غنچه ی جان می شکفد دم به دم
غنچه ی دل می شکفد تو به تو
 
شوق من عاشق حق باور است
می رود از دیده ی من جو به جو
 
عطر خدا می برد از دست، دل
عشق رضا می بردم سو به سو
 
فرصت ابراز اگر باشدم
شرح دهم قصه ی دل مو به مو
 
نسترن قدرتی


[ چهارشنبه 7 آبان 1393  ] [ 7:36 PM ] [ KuoroshSS ]

قربون کبوترای حرمت

قربون کبوترای حرمت
قربون این همه لطف و کرمت

از روزی که با تو آشنا شدم 
مورد مرحمت خدا شدم

گفته ای هرکی بیاد به پابوسم
توگرفتاری به دادش می رسم

گفته ای هرکی بیاد به دیدنم
من میام سه جا بهش سر می زنم

منم امروز به زیارت اومدم
به امیدی در خونت اومدم

توی قبرم آقا جون منتظرم 
که کف پاتو بذاری روسرم

آقا از گناه پرم سوخته شده
چشم من به گنبدت دوخته شده

آقا جون جان جوادت رام بده
هرچی که امروز ازت می خوام بده

دوریم از بدی و زشتی بده
بیا با خدا منو آشتی بده

دل عاشقات برات پر می زنه
گدا رو ببین داره در می زنه

آنقدر در می زنم این خانه رو
تا ببینم روی صاحب خانه رو

یه روزی میاد که زیر خاک بشم
کی میشه که از گنا هام پاک بشم

توکه از بیچارگیم خبر داری
چرا می پرسی باهام چکار داری

صابخونه مثل سگا ولم نکن 
پشت در انقده معطلم نکن

اومدم با دل پرخون سوی تو
اومدم تا که ببینم روی تو

اومدم تا عقده دل وا کنم
اومدم اینجا تو رو پیدا کنم

چی میشه به قلب خسته جون بدی
خودتو امشب به من نشون بدی

بیا ای نور دو چشمان ترم 
می دونی جز توکسی رو ندارم

یه کناری روی خاکها می شینم
صحن با صفا تو مولا می بینم

دوست دارم تو هم رو چشمم بشینی
عاشقت رو روی خاکها ببینی

با وجودیکه تو رو ندیده ام
درد عشقت رو به جون خریده ام

تو به سرمایه من نکن نظر
بیا و امشب منو ندید بخر

قطره ام که دل به دریا زده ام
خودمو تو زوارت جا زده ام

اومدم به دیدنت ابا الحسن
دست من به دامنت ابا الحسن

نکنم رد ز درت ابا الحسن
جان زهرا مادرت ابا الحسن

 

شاعر: شهید غلامعلی رجبی



[ چهارشنبه 7 آبان 1393  ] [ 7:30 PM ] [ KuoroshSS ]

پنجره فولاد

 

دکترم گفت مریض است، دلش را ببرد

گره بر پنجره فولاد خراسان بزند ...



[ چهارشنبه 7 آبان 1393  ] [ 7:11 PM ] [ KuoroshSS ]

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

سید حمید رضا برقعی:
به یاد استاد قیصر امین پور شعری عاشورایی می نویسم ...

 
بـــــا اشــــك هــــاش دفـــتــر خــود را نــمــور كرد
در خـــــــود تــــمـــام مـــرثــیــه هـــا را مـــرور كرد
ذهـــنـــش ز روضـــه هـــای مــجــســم عـبور كرد
شــــاعــــر بـــســـاط ســیــنـه زدن را كه جور كرد

احــــســــاس كــــرد از هــمــه عـالـم جدا شده ست
در بــــیـــت هــــاش مـجـلـس مــاتم به پا شده ست

در اوج روضـــه خــوب دلــــش را كـــه غــم گرفت
وقــتـــی كـــه مــیــز و دفـتــر و خـودكار دم گرفت
وقـــتــش رســیــده بـــود بــه دستش قلم گرفت
مــثــل هـمـیـشـه رخـصـتـی از مـحتـشـم گرفت

باز این چه شورش است كه در جان "واژه" هاست
شـــاعــر شكست خورده ی طوفان "واژه" هاست

بـــی اخــتــیـــار شــد قـلـمـش را رهــا گذاشت
دســتـــی ز غــیــب قـــافـیـه را كــربـلا گذاشت
یــك بــیــت بــعــد، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تـــن را جـــدا گــذاشــت و ســر را جدا گذاشت

حـــــس كــــرد پـــا بـــه پـــاش جــهــان گریه می كند
دارد غـــــروب فـــــرشـــچــــیـــــان گـــــریـه مــی كند

بـــا ایـــن زبــــان چـگــونــه بـگـویم چه ها كشید
بــر روی خـــاك وخـــون بــدنـــی را رهــــا كشید
او را چــنـــان فــنـــای خــــدا، بـــی ریـــا كـشید
حــتــی بـــراش جــای كـــفـــن؛ بـــوریـــا كشید

در خــــون كـــشـــیــد قــــافــــیـــه هــــا را، حـروف را
از بــــس كــــه گـــریــــه كــــــرد تـــمــام لـــهـــوف را

امـــــــا در اوج روضــــه كـــم آورد و رنــــگ باخت
بــــالــا گــرفــت كـــار و سـپـس آسمـان گداخت
ایـــن بــنـــد را جـــدای هــمـه روی نیزه ساخت
خــورشــیــد ســر بـریــده غروبی نمی شناخت

بــــر اوج نـــیــــزه  گـــرمِ طـــلــوعــی دوبــــاره بود
او كـــهـــكــــشـــان روشـــن هــفـــده ســتـــــاره بود

خـــون جـــای واژه بـــر لــبــش آورد و بــعــد از آن...
پــیــشــانــیــش پـــر از عــرقِ ســرد و بـعـد از آن...
خــــود را مـیـان مــعــركــه حــس كـرد و بعد از آن...
شـــــاعر بـــریـــد و تـــاب نــیـــاورد و بــعـــد از آن...

در خـــلــســـه ای عــمـیـق خــودش بــود و هیچ كس
شـــــاعــــر كـــنــــار دفـــتـــرش افـــتـــاد از نـــفـــس...
 
سید حمید رضا برقعی


[ دوشنبه 5 آبان 1393  ] [ 10:59 PM ] [ KuoroshSS ]

خلوتگه تنهایی

 

راهی به خدا دارد، خلوتگه تنهایی

آنجا که رَوی از خود، آنجا که به خود آیی

 

هرجا که سَری بردم در پرده تو را دیدم

تو پرده نشینی و من هرزه‌ی هر جایی

 

بیدار تو تا بودم رؤیای تو می‌دیدم

بیدار کن از خوابم ای شاهد رؤیایی

 

از چشم تو می‌خیزد هنگامه‌ی سرمستی

وز زلف تو می‌زاید انگیزه‌ی شیدایی

 

هر نقش نگارینت چون منظره‌ی خورشید

مجموعه‌ی لطف است و منظومه‌ی زیبایی

 

چشمی که تماشاگر در حُسْن تو باشد نیست

در عشق نمی‌گنجد این حُسْن تماشایی

 

شهریار



[ دوشنبه 5 آبان 1393  ] [ 9:00 PM ] [ KuoroshSS ]

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم

 
سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می دهد از سِرِّ نهانم
 
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم
 
هیچم از دنیا و عقبی نبرد گوشه ی خاطر
که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم
 
گر چنان است که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی، ز در خویش برانم
 
من در اندیشه ی آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
 
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
 
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم
 
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
 
دُرَّم از دیده چکانست به یادِ لبِ لعلت
نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم
 
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
 
 
سعدی


[ دوشنبه 5 آبان 1393  ] [ 7:36 PM ] [ KuoroshSS ]

سرمایه ی قیامت من گریه ی من است

 
 
آدم شود هر آنکه به اندازه ی نَمی
گرید برای اشرفِ اولادِ آدمی
 
این اشکها چه معجزه ها که نمی کند
بر هر دل شکسته ی آشفته ماتمی
 
سرمایه ی قیامت من گریه ی من است
حتی به قطره ای و نه یا قدر شبنمی
 
کی می شود که جان بدهی قلب مرده را
با آن دم خدایی عیسی بن مریمی
 
اصلا بعید نیست خدا را چه دیده ای
جان می دهم برای تو آخر مُحرَّمی
 
آقا فدای نام شما، نام کربلا
هر دو شده بهانه ی هر گریه و غمی
 
قربان محتشم که چه زیبا سروده است
باز این چه شورش است که در خلق عالمی
 
حَیَّ عَلی البُکاء که مُحرَّم رسیده است
وقت عزا و نوحه و ماتم رسیده است
 
احسان بمانی


[ دوشنبه 5 آبان 1393  ] [ 4:40 PM ] [ KuoroshSS ]

من عبد کوی عشقم و ...

 
ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام
آخر شده ماهِ حسین (علیه السلام) من میزبان گم کرده ام
 
در میکده بودم ولی بیرون شدم چون غافلین
ای وای ازین بی حاصلی، عُمرِ جوان گم کرده ام
 
پایان رسد شامِ سیه، آید حبیبِ من زِ ره
امّا خدا حالم ببین، من مهربان گم کرده ام
 
ای وای از این غوغای دل، از دلبرم هستم خجل
وقت سفر ماندم به گِل، من کاروان گم کرده ام
 
نعمت فراوان دادی ام، مِنّت به سر بنهادی ام
اما ببین نامردی ام، صاحب زمان گم کرده ام
 
من عبد کوی عشقم و من شاه را گم کرده ام
آقا تو را گم کرده ام، مولا تو را گم کرده ام
 
بنوِشتم این نامه چنین، با خونِ دل ای مَه جبین
اما ببین بخت مرا، نامه رسان گم کرده ام


[ یک شنبه 4 آبان 1393  ] [ 6:51 PM ] [ KuoroshSS ]