بگذارید که از روح خدا یاد کنیم

 

ما به خالِ لبت ای دوست گرفتار شویم

چشم هشیار تو را دیده وُ هشیار شویم

 

فارغ از خود شده وُ طبل خمینی بزنیم

همچو مجنون خریدارِ دلِ یار شویم

 

با غم یار فکندیم به جان‌ها شرری

تا به جان آمده و عاشقِ دیدار شویم

 

در میخانه ببوسیم به یادش دائم

مسجد و مدرسه را همچو گُلِ نار شویم

 

جامه‌ی زهد و ریا کنده و چابک برویم

به سوی پیر خراباتی و هشیار شویم

 

واعظِ شهر بگیریم و به زندان ببریم

وز دَمِ رِنْدِ مِیْ آلوده مددکار شویم

 

بگذارید که از روح خدا یاد کنیم

تا که با غمزه‌ی او از مِحَن آزاد شویم



[ جمعه 16 آبان 1393  ] [ 11:10 PM ] [ KuoroshSS ]

ما را بخر ...

 
 
هر روز با گناه دلت را شکسته ام
بین من و تو این همه عصیان حجاب شد
 
گفتند پای نامه ی ما گریه می کنی
حال شما ز دیدن نامه خراب شد
 
با این وجود تا که گره خورد کار من
یا صاحب الزمانِ دلم مستجاب شد
 
ما را بخر عزیزِ دلِ شاه کربلا
جان کسی که صورتش از خون خضاب شد


[ جمعه 16 آبان 1393  ] [ 10:25 PM ] [ KuoroshSS ]

هرچه درد است به امید دوا آمده بود

 
 
ذکر پابوس شما از لب باران می ریخت
ابر هم زیر قدم های شما جان می ریخت

 
هرچه درد است به امید دوا آمده بود
از کف دست دعای همه درمان می ریخت

 
عطر در عطر در ایوان حرم می پیچید
بر سر دوش همه زلف پریشان می ریخت

 
نور در آینه های حرمت گل می کاشت
از نگاه در و دیوار گلستان می ریخت

 
روی انگشت همه شوق دعا پر می زد
از ضریح دلتان آیه ی احسان می ریخت

 
چشم در قاب مفاتیح تو را خط می برد
روی اسلیمی لب نام تو طوفان می ریخت

 
بس که در کوچه ی دیدار غریب آمده بود
در شبستان حرم شام غریبان می ریخت

 
روز بر قامت خورشید فلک، شب در ماه
نور از چشمه ی خورشید خراسان می ریخت
غلامرضا شکوهی
 


[ جمعه 16 آبان 1393  ] [ 1:03 PM ] [ KuoroshSS ]

اهدنا الصراط

 

ای رهنمای گمشدگان إِهْدِنَا ٱلصِّراط

وی نور چشم راهرون إِهْدِنَا ٱلصِّراط

 

در دوزخ هویٰ و هوس مانده‌ایم زار

گم کرده‌ایم راه جنان إِهْدِنَا ٱلصِّراط

 

بگذشت عمر در لَعَب و لهو و بی‌خودی

شاید تدارکی بتوان إِهْدِنَا ٱلصِّراط

 

ره دور و وقتْ دیر و شبْ تار و صد خطر

مرکب ضعیف و جاده نهان إِهْدِنَا ٱلصِّراط

 

رفتتند اهل دل همه با کاروان جان

ما مانده‌ایم بی‌دل و جان إِهْدِنَا ٱلصِّراط

 

گم گشت «فیض» و راه به جایی نمی‌بَرَد

ای رهنمای گمشدگان إِهْدِنَا ٱلصِّراط

 

 

فیض کاشانی



[ جمعه 16 آبان 1393  ] [ 12:15 AM ] [ KuoroshSS ]

دریای رحمت

 
 
 
چو دریایِ رحمت تلاطُم کند
 
گنه صاحبِ خویش را گم کند
 
 
معینی کرمانشاهی


[ پنج شنبه 15 آبان 1393  ] [ 11:37 PM ] [ KuoroshSS ]

عشق به رسوا شدنش می ارزد

 
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
 
دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد
 
گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
 
کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد
 
با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه ی برپا شدنش می ارزد
 
دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد
 
سال ها .. گرچه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد
 
علی اصغر داوری


[ پنج شنبه 15 آبان 1393  ] [ 9:44 PM ] [ KuoroshSS ]

اگر عشق نبود

 
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟
 
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود، اگر عشق نبود
 
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟
 
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
 
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
 
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟
 
قیصر امین پور


[ چهارشنبه 14 آبان 1393  ] [ 11:33 PM ] [ KuoroshSS ]

سینه زدن پای روضه‌ها (برای عزاداران سید الشهداء)

 

حُبُّ الْحسین علیه السلام رشته‌ی تحصیلی شماست

دانشسرای عشق و جنون شهر کربلاست

 

در مبحث حسین علیه السلام شناسی موفقید

موضوع بحث سینه زدن پای روضه‌هاست

 

تا روز حشر مدرکتان را نمی‌دهند

برگ قبولی همه در پوشه‌ی خداست

 

پایین کارنامه‌ی هر کس نوشته‌اند

این مُهرِ سرخ، مُهر شهنشاه کربلاست

 

محشر کنار درب جنان داد می‌زنید:

مردم ندیده‌اید که آقای ما کجاست؟

 

تنها به عشق اوست که اینجا رسیده‌ایم

جنّت بدون حضرت ارباب بی‌صفاست

 

ناگاه جبرئیل امین علیه السلام ناله می‌زند:

آقایتان حسین،علیه السلام همان مرد سر جداست؟

 

محشر دوباره از غم او سینه می‌زنید

آنجا خدا به خیر کند، محشری به پاست

 

وحید قاسمی



[ چهارشنبه 14 آبان 1393  ] [ 6:41 PM ] [ KuoroshSS ]

باده‌ای خواهم که از خویشم بَرَد

 

باده‌ای خواهم که از خویشم بَرَد

درد و اندوه از دلِ ریشم برد

 

لیلی‌ئی  کو اندر این صحرای عشق

تا  به  سر حدِّ  جنون  پیشم  برد

 

تیره بختی بین که میرِ دلبران

عارش آید  نامِ  درویشم  برد

 

از تغافُل مانده‌ام در کار خویش

تا  کجا عقل  کج اندیشم  برد

 

شور و شیرینم در این سودای دل

گاه  با  نوش  و گهی  نیشم  برد

 

ناصح از عقلم چه می‌گویی سخن

عشقِ مهْ رویان  همه  کیشم  برد

 

«خُرّما» طَبْعم به میزانِ عمل

کی شکایت از کم و بیشم برد

 

علی‌اکبر ثقفی (خُرّم)



[ سه شنبه 13 آبان 1393  ] [ 6:01 PM ] [ KuoroshSS ]

حُبِّ دنیا را نمی‌سازی برون از دل چرا

 

گول زَرْق و برقِ زَر را می‌خوری ای دل چرا

زندگی را می‌کنی بر خویشتن مشکل چرا

 

غنچه گل شد، گل خزان گردید و بلبل شد خموش

مانده‌ای ای باغبان، حیران و پا در گِل چرا

 

عمر طی شد، نوجوانی رفت و پیری سر رسید

حُبِّ دنیا را نمی‌سازی برون از دل چرا

 

چهره پُرچین گشت و قامت دال و موی سر سپید

از مکافات عمل بنشسته‌ای غافل چرا

 

کاخ‌ها گردید کوخ و کوخ‌ها گردید کاخ

زاد راهی بر نمی‌داری از این منزل چرا

 

نوح رفت و کشتی‌اش بشکست و طوفان شد تمام

غافلی ای بی‌خبر زاندیشه‌ی ساحل چرا

 

کاروان مرگ هر دم می‌زند کوس رحیل

بر نمی‌خیزی برای بستن محمل چرا

 

عمر چون رفت از کفت دیگر نمی‌آید به کف

این سخن حقّ است حقّ را می‌کنی باطل چرا

 

مزرع کِشْت است دنیا از برای آخرت

بر نمی‌داری از آنچه کِشته‌ای حاصل چرا

 

مرگ مأمور است و معذور از برای بُردَنت

راحت و آسوده خوابیدی در این منزل چرا

 

از منِ «ژولیده» بشنو، ای به دنیا بسته دل

حُبِّ دنیا را نمی‌سازی برون از دل چرا

 

ژولیده نیشابوری



[ سه شنبه 13 آبان 1393  ] [ 2:38 PM ] [ KuoroshSS ]