آه ای خدا متشکرم

 

باز هم من زنده‌ام، آه ای خدا متشکرم!

باز باران برغبار شيشه‌ها، متشکرم!

 

باز هم بيداری و خميازه وُ صبحی دگر،

ديدن آیينه وُ نور و صدا، متشکرم!

 

باز هم يک سفره وُ يک چایِ داغ و نانِ گرم،

فرصتِ ديدارِ تو در اين فضا، متشکرم!

 

بار ديگر می‌توانم بو کنم از پنجره،

ياسِ خيسِ خانه‌ی همسايه را متشکرم!

 

گرچه در اين وقتِ پُر، گهگاه يادت می‌کنم،

خاطرم جمع است می‌بخشی مرا، متشکرم!

 

من که بی‌تسبيح و بی‌سجّاده‌ام، از من بگير

اين تَغزُّل را به عنوان دعا، متشکرم!

 

زنده یاد حمید مصدق



[ شنبه 24 آبان 1393  ] [ 5:48 AM ] [ KuoroshSS ]

جشن فراموشی‌ها

 
 
 
در حنجره، های و هوی خاموشی‌هاست
 
چشمم  همه  پرده‌ی  خطاپوشی‌هاست
 
تا  کینه  به  دل  راه  نیابد،  هر شب
 
در  حافظه‌ام  جشن  فراموشی‌هاست
 
 
میلاد عرفان پور


[ شنبه 24 آبان 1393  ] [ 12:48 AM ] [ KuoroshSS ]

عاشقی با اگر و شاید و اما نشود

عشق رسوايی محض است كه حاشا نشود
عاشقی با اگر و شايد و امّا نشود
 
شرط اوّل قدم آن است كه مجنون باشيم
هر كسی در به در خانه ی ليلا نشود
 
دير اگر راه بيفتيم، به يوسف نرسيم
سرِ بازار كه او منتظر ما نشود
 
لذّت عشق به اين حسِّ بلاتكليفی ست
لطف تو شاملم آيا بشود؟ يا نشود؟
 
من فقط رو به روی گنبد تو خم شده ام
كمرم غير درِ خانه ی تو تا نشود
 
هر قدر باشد اگر دورِ ضريح تو شلوغ
من نديدم كه بيايد كسی و جا نشود
 
بين زوّار كه باشم كرمت بيشتر است
قطره هيچ است اگر وصل به دريا نشود
 
مُرده را زنده كُنَد خوابِ نسيم حرمت
كار اعجاز شما با دَمِ عيسی نشود
 
أمن تر از حرمت نيست، همان بهتر كه
كودكِ گمشده در صحن تو پيدا نشود
 
بهتر از اين؟! كه كسی لحظه ی پابوسیِ تو
نفس آخر خود را بكِشد پا نشود
 
دردهايم به تو نزديك ترم كرده طبيب
حرفم اين است كه يك وقت مداوا نشود!
 
من دخيلِ دلِ خود را به تو طوری بستم
كه به اين راحتی آقا گره اش وا نشود
 
بارها حاجتی آورده ام و هر بارش
پاسخی آمده از سمت تو، الّا نشود
 
امتحان كرده ام اين را حرمت، ديدم كه
هيچ چيزی قسم حضرت زهرا نشود
 
آخرش بی برو برگرد مرا خواهی كُشت
عاشقی با اگر و شايد و امّا نشود
محمّد رسولی


[ چهارشنبه 21 آبان 1393  ] [ 11:01 PM ] [ KuoroshSS ]

مشاعره، محفل دوازدهم(امام رضا علیه السلام)

تا بت پرست کعبه ی خالِ شما شدم

زاهد ترین خلیفه ی مُلک خدا شدم

ما را غلام حلقه به گوش آفریده اند

جایی به غیر صحن تو جارو نمی زنیم

ما درِ خانه ی سلطان سر و سامان داریم

هرچه داریم ز آقای خراسان داریم

مور اگر یک دانه با لطف تو گیرد در دهن

بی نیاز از خرمنِ فیضِ سلیمان می شود

دوست دارم بر گدایی درت از شهر خویش

تا در بابُ الجوادت راه پیمایی کنم

ما ولای مرتضی داریم از دشمن چه باک؟

تا در این کشور رضا داریم از دشمن چه باک؟

کرَمت گر اجازه داد آقا

پیش چشم همه خرابم کن

نُه چشمه از علوم به قلب تو جاری است

با این حساب عالم آل محمدی علیهم السلام

یک قدم سوی تو با عُمره برابر گردد

کعبه هم دور سر گنبد تو می گردد

در حریمت خبر از عرش خدا می آید

بوی سیبِ حرمِ کربُبَلا می آید

دل اگر خانه ی هر بی سر و پایی گردد

اثر از گفته ی خوبان نپذیرد هرگز

زخمِ بی دارویِ جان و دردِ بی درمانِ دل

هر دو با خاک سر کوی تو درمان می شود

دشمن اینجا می شود پامال چون مورِ ضعیف

اهرمن را گو، که این کشور سلیمانش رضاست

تو دلیلِ اعتبارِ گنبد و نقاره ای

آهن و سنگ از وجودِ تو مُقدّس می شود

 



[ چهارشنبه 21 آبان 1393  ] [ 8:49 PM ] [ KuoroshSS ]

امشب دخیل پنجره فولاد می شوم

گلدسته های مرقدتان پایه های عرش
فانوس های ساحلِ بی انتهای عرش
 
بر ساحتِ ضریح تو إنس و مَلَک دخیل
آیینه کاریِ حَرَمت کار جبرئیل علیه السلام
 
زوّارِ خاکیِ حَرَمت کبریایی اند
سرگرمِ کار و کسبِ شریفِ گدایی اند
 
هر لحظه فطرس آمده پابوسیِ شما
طفلی همیشه مانده پَرَش زیر دست و پا
 
لاهوتیان مُقلِّد احکامِ عشق تان
مِی خوارگانِ دائمیِ جامِ عشق تان
 
ای قبله ی نیازِ سماواتیان، رضا علیه السلام
پیر مغانِ دیر خراباتیان، رضا علیه السلام
 
صدها ستاره مستِ شرابِ نگاه تان
بالِ فرشته هایِ سما فرش راه تان
 
پیغمبران ز محضرتان فیض می برند
بهر کبوترانِ حرم دانه می خرند
 
روح الامین به لطف شما دل سپرده است
او با کبوتران حرم دانه خورده است
 
امشب دخیلِ پنجره فولاد می شوم
در بیستون عشقِ تو فرهاد می شوم
 
ای نورِ لایزال، بگو با دلم سخن
شد بقعه ی مُطهَّرتان کوه طور من
 
شیرین دهن، حدیثِ تو طعمِ عسل دهد
زیبا سخن، کلامِ تو عطرِ غزل دهد
 
آقا نگاهتان به گِلم روح داده است
تأثیر چشم های شما فوق العاده است
 
من کافرِ نگاه اهورایی توأم
مجذوب طرزِ خنده ی زهرایی توأم
 
در بین پیروان تو مُلحدترین منم
زندیقیِ رسیده به مرز یقین منم
 
تا بت پرست کعبه ی خالِ شما شدم
زاهدترین خلیفه ی مُلک خدا شدم
 
از زیر قُبِّه ی تو به معراج می روم
دیوانه وار در پی حَلّاج می روم
 
قرآن مقام شامخ تان را ستوده است
گنجینه ی حقایق خود را گشوده است
 
با گوشه چشمِ فاطمی خود چها کنی!
سنگِ سیاه قلب مرا، کهرُبا کنی
 
من از پلِ صراط جزا پرت می شوم
دستم اگر که روز قیامت رها کنی
 
آقا چه می شود که مرا در صفِ حساب
از لابه لای آن همه آدم سوا کنی
 
آقا چه می شود که شوَم مَحرَم و شما
من را برای دیدن زهرا علیها السلام صدا کنی
 
آقا سعادتِ دو جهان قسمتم شود
یکبار اگر برای غلامت دعا کنی
وحید قاسمی


[ چهارشنبه 21 آبان 1393  ] [ 6:42 PM ] [ KuoroshSS ]

که نیست یک دوست ...

 
 
 
نی قصه ی آن شمع چو گل بتوان گفت
 
نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
 
غم در دل تنگ من از آن است که نیست
 
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
 
 
حافظ


[ یک شنبه 18 آبان 1393  ] [ 11:02 PM ] [ KuoroshSS ]

غیر ولای مرتضی نیست به کف قباله‌ام

 

تا که به خوانِ هستی‌ام  کرده فَلَک حواله‌ام

شب همه شب نشد ز غم  خون نشود پیاله‌ام

 

همچو نِیْ از فراق تو  ز آتش اشتیاق تو

سوی فلک همی روَد  آه و فغان و ناله‌ام

 

سروِ چمانِ من نگر طَرْفِ چمن  زِ دوری‌ات

لحظه به لحظه  دم به دم  غرق به خون چو لاله‌ام

 

ساقی اگر دهی  بده  رَطْلِ گرانم  از کرَم

مُطرب اگر زنی بزن  زخمه به تار و ناله‌ام

 

ای مه دلربای من  رخ بنما  که  از ازل

بر رُخ انوَر تو من  حلقه زنان چو هاله‌ام

 

جَعْدِ پریشِ سُنبلت  می‌کِشدم  کشان  کشان

من که ز عشقت ای صَنم بسته‌ی آن کُلاله‌ام

 

وجهِ  مِیْ  ار طلب کند  ساقیِ دلنواز من

نیست به غیر نقدِ جان  درخور  وی نواله‌ام

 

خازن روضه‌ی جنان گر طلبد ز من سَند

غیرِ ولای مرتضی نیست به کف قباله‌ام

 

«خُرّم» از این مقوله‌ها در گذر و مگو سخن

گوش فلک کر است و من خُرّم از این مقاله‌ام

 

علی‌اکبر ثقفی (خُرّم)



[ یک شنبه 18 آبان 1393  ] [ 10:47 PM ] [ KuoroshSS ]

کو دلی؟ تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

 
حرفها دارم امّا .. بزنم یا نزنم؟
با توأم، با تو خدا را! بزنم یا نزنم؟
 
همه ی حرف دلم با تو همین است که دوست!
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟
 
عهد کردم که دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قولِ دلم آیا بزنم یا نزنم؟
 
گفته بودم که به دریا نزنم دل امّا
کو دلی؟ تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
 
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم؟
 
به گناهی که تماشای گُلِ رویِ تو بود
خار در چشم تمنّا بزنم یا نزنم؟
 
دست بر دست همه عمر در این تردیدم
بزنم یا نزنم؟  ها؟  بزنم یا نزنم؟
 
قیصر امین پور


[ یک شنبه 18 آبان 1393  ] [ 9:03 PM ] [ KuoroshSS ]

مشاعره،محفل یازدهم

دوش بیماری چشم تو بِبُرد از دستم
لیکن از لطف لبت صورتِ جان می بستم
 
 
مقام أمن و مِی بی غش و رفیق شفیق
گرَت مُدام مُیسّر شود زهی توفیق
 
 
قحطِ جود است آبروی خود نمی باید فروخت
باده و گُل از بهای خرقه می باید خرید
 
 
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند
آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم
 
 
مِهر تو عکسی بر ما نیفکند
آئینه رویا آه از دلت آه
 
 
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
گرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
 
 
که را گویم که با این درد جانسوز
طبیبم قصدِ جانِ ناتوان کرد
 
 
دل از من بُرد روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
 
 
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست
در صراطِ مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
 
 
تیمارِ غریبان اثرِ ذکرِ جمیل است
جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست
 
 
تا مگر جُرعه فشاند لبِ جانان بر من
سالها شد که منم بر درِ میخانه مقیم
 
 
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت
ای نسیمِ سحری یاد دَهَش عهد قدیم
 
 
می گِریَم و مُرادم از این سیلِ اشک بار
تخم محبت است که در دل بکارمت
 
 
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت


[ یک شنبه 18 آبان 1393  ] [ 6:47 PM ] [ KuoroshSS ]