آرزوهای من . . .
لطف خدا و رحمت یزدانم آرزوست!
نویسنده وبلاگ
تدبير در قرآن مجيد
حديث روز
حدیث موضوعی
اوقات شرعي

 

شب های بلند بی عبادت چه کنم؟

                                                      تن من به گناه کرده عادت چه کنم؟

یاران همه گویند که خدا می بخشد!

                                                     گیرم که ببخشد، ز خجالت چه کنم؟






[ جمعه 18 اسفند 1391  ] [ 8:34 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 2

 

روزگاری شهر ما ویران نبود                 دین فروشی اینقدر ارزان نبود

صحبت از موسیقی و عرفان نبود             هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود   
دختران را بی حجابی ننگ بود                 رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود

مرجعیت مظهر تکریم بود                       حکم او را عالمی تسلیم بود

 

 

اینک اما .............{-31-}

پشت پا بر دین زدن آزادگی است  

حرف حق گفتن عقب افتادگی است

 

 

آخر ای پرده نشین فاطمه           کی رسی برداد دین فاطمه

 اللهم عجل لولیک الفرج............






[ جمعه 4 اسفند 1391  ] [ 11:00 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 2

ای معبود من 

وقتی باتو صحبت می کنم دنیای زشت وبی روح من بهشت بی وصف تو می شود و

تو ای زیبای من 

دل خسته ام.   مرا یاری ده که در دنیا همانی باشم که اشرف مخلوق تورا لایق است

فهم وکمالم کور است. به من فهمی ده که معنای همه ی آنی که ازاین زندگی می خواهم را بفهمم

گمراهم.  به من پای رفتنی ده که رفتنش به سوی تو باشد

بی صبرم.  به من شکیبایی وصبری بده تازندگی را بدون رضای تو گذران نکنم

گنه کارم.  به من توفیقی عطا کن که درب رحمت وآمرزش تو را به روی خود بگشایم

ولی خوشبختم چون معبودی وزیبارویی چون تودارم

 مرا ازشر هرآن چه تورا ازمن جدا می کند

نجات ده .................






[ جمعه 27 بهمن 1391  ] [ 11:20 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 0

خدایا مرا ببخش

به خاطر تمام لحظه هایی که تو با من بودی و من فکر می کردم تنها هستم 
به خاطر تمام ثانیه هایی که منتظرم می ماندی و من نمی آمدم ؛ مرا ببخش 
به خاطر تمام روزهایی که تو برای من بهترین ها را خواستی و من برای رسیدن به بدترین ها ناامیدت کردم 
به خاطر تمام درهایی که کوبیدم و هیچ کدام در خانه ی تو نبود ؛ مرا ببخش 
به خاطر تمام لحظه هایی که ماهی قلب من خلاف جریان مسیر تو حرکت می کرد و پرنده ی روح من پرواز نمی کرد و در آسمان رسیدن به تو گم نمی شد 
مرا ببخش ؛ به خاطر تمام گله هایم مرا ببخش






[ جمعه 20 بهمن 1391  ] [ 9:39 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 0

اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشینداره،
 چون
کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه،

اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، 
اگه
عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش اینه :

                     عشق واقعی






[ جمعه 13 بهمن 1391  ] [ 6:50 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 0

من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم*
*تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي*
*او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا*

*من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم*
*تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود*
*او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت*

*معلم گفته بود انشا بنويسيد*
*موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت*

*من نوشته بودم علم بهتر است*
*مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد*
*تو نوشته بودي علم بهتر است*
*شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي*
*او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود*
*خودکارش روز قبل تمام شده بود*


ادامه مطلب



[ جمعه 6 بهمن 1391  ] [ 8:10 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 1

  

بالاخره خواهي فهميد که : هميشه يک ذره حقيقت پشت هر"فقط يه شوخي بود" هست. يک کم کنجکاوي پشت "همين طوري پرسيدم" هست. قدري احساسات پشت "به من چه اصلا" هست. مقداري خرد پشت "چه ميدونم" هست. و اندکي درد پشت "اشکالي نداره" هست.

 

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي اوني که زود ميرنجه زود ميره، زود هم برميگرده. ولي اوني که دير ميرنجه دير ميره، اما ديگه برنميگرده ...به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي رنج را نبايد امتداد داد بايد مثل يک چاقو که چيزها را مي‏بره و از ميانشون مي‏گذره از بعضي آدم‏ها بگذري و براي هميشه قائله رنج آور را تمام کني.به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي بزرگ‌ترين مصيبت براي يک انسان اينه که نه سواد کافي براي حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم براي خاموش ماندن.به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهميمهم نيست که چه اندازه مي بخشيم بلکه مهم اينه که در بخشايش ما چه مقدار عشق وجود داره.به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي شايد کسي که روزي با تو خنديده رو از ياد ببري، اما هرگز اوني رو که با تو اشک ريخته، فراموش نکني.به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي توانايي عشق ورزيدن؛ بزرگ‌ترين هنر دنياست.به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي از درد هاي کوچيکه که آدم مي ناله؛ ولي وقتي ضربه سهمگين باشه، لال مي شه.به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي اگر بتوني ديگري را همونطور که هست بپذيري و هنوز عاشقش باشي؛ عشق تو کاملا واقعيه.به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي هميشه وقتي گريه مي کني اوني که آرومت ميکنه دوستت داره اما اوني که با تو گريه ميکنه عاشقته.به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي کسي که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همين بيشتر از اينکه بگه دوستت دارم ميگه مواظب خودت باش.

  






[ جمعه 29 دی 1391  ] [ 4:06 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 0

 

ماجرای بی‏کسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد که پلک‏های تو بر هم آمد. تو، رها و سبکبال از ادای رسالت، آرام، سر بر دامان مهربانی خداوند گذاشتی؛ در ازدحام سلام و تحیت فرشتگان، در هوای معطر جبرئیل، در ترنم صلوات فرشتگان، در احاطه غم و اندوه توامان، در جاودانگی اشک و ماتم من.
مرا به دست قومی می‏سپاری که بزرگی تو را پاس نداشتند.
به کوچه‏هایی که روزی عبورت را سنگ می‏زدند.
به خانه‏هایی که دهان به ریشخند و زخم زبان گشودند؛ آنها که روزی رسالت آسمانی‏ات را به سخره گرفتند. جهل مردمان این شهر، قداست خانه‏ام را نشانه گرفته است؛ همان خانه که تو بارها کلون درگاهش را نواختی.
داستان بی‏کسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد که تو پلک بر هم نهادی، هنوز کوچه‏های مدینه، از عطر نفس‏هایت معطر بود که... آه، بگذار چیزی نگویم!
داستان بی‏کسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد که تو پلک بر هم نهادی تا شاهد روزگار سخت بعد از خود نباشی. از همان لحظه که شهر، صدایت را نشنید.
از همان لحظه که روزگار، نگاه مهربانت را ندید، روزگار رنج و ملال اهل بیت علیه‏السلام آغاز شد.
کجاست آن روزگاران خوش با تو بودن؟ برخیز و دوباره قرآن بخوان!
خداحافظ، ای رحمت فراگیر در پهنه خاک! خداحافظ، سپیده تا همیشه جاری! خداحافظ، نور محض!
خداحافظ، عطر لحظه‏های بهاری.
خداحافظ، ای مهربانی‏ات تا همیشه جاری!






[ جمعه 22 دی 1391  ] [ 2:55 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 0

 

خدايا دستم به آسمانت نميرسد

اما تو دستت به زمين ميرسد

هواي دوستانم را داشته باش

آنگاه که دست نياز سوي تو مي آورند

پر کن از آنچه در مرام خدايي توست...






[ جمعه 8 دی 1391  ] [ 5:07 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 1

امروز هرگاه خواستید کلمه ای ناخوشایند به زبان آورید، به کسانی فکر کنید که قادر به تکلم نیستند.

قبل از اینکه بخواهید از مزه غذایتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که اصلاً چیزی برای خوردن ندارد.

قبل از اینکه از همسرتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که برای داشتن یک همدم به درگاه خدا زاری می کند.

امروز پیش از آنکه از زندگیتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که خیلی زود هنگام به بهشت رفته است.

قبل از آنکه شکایت کنید که چرا کسی خانه تان را تمیز نکرده یا جارو نزده، به آدمهایی فکر کنید که مجبورند شب را در خیابانها بخوابند.

پیش از نالیدن از مسافتی که مجبورید رانندگی کنید، به کسی فکر کنید که مجبور است همان مسیر را پیاده طی کند.

و پیش از آنکه از شغلتان خسته شوید و از آن شکایت کنید، به افراد بیکار و ناتوان و کسانی که در آرزوی داشتن شغل شما هستند فکر کنید.

اما قبل از اینکه به فکرِ گرفتن انگشت اتهام به سوی کسی یا محکوم کردن او بیفتید، بیاد بیاورید که هیچ کدام از ما بی گناه نیستیم و همه به یک خالق جواب پس می دهیم.

و زمانی که افکار ناامید کننده در حال درهم کوبیدن شماست، لبخندی بزنید و خدا را بخاطر زنده بودنتان شکر کنید.

زندگی یک نعمت است، از آن لذت ببرید، آنرا جشن بگیرید و ادامه اش دهید.






[ جمعه 1 دی 1391  ] [ 5:50 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


به نام خدا مجید عبیری هستم. با توجه به رشته تحصیلی ام بیشتر در زمینه ی مخابرات تخصص دارم اما در موضوعات مختلف سیاسی، علمی، فرهنگی،اجتماعی و مذهبی هم مطالعاتی دارم . با توجه به علاقه شخصی و از آنجایی که معتقدم انسان نباید فقط در یک جنبه پیشرفت کند، تصمیم به ایجاد این وبلاگ گرفتم تا علاوه بر انتشار مطالب مورد علاقه خود، به تبادل نظر با دیگران بپردازم . با احترام

آمار سایت
كل بازديدها : 399960 نفر
كل مطالب : 278 عدد
تعداد کل نظرات: 215 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: شنبه 10 تیر 1391 
آخرین بروز رسانی : جمعه 2 بهمن 1394 
امکانات وب
نظرسنجي