|
آرزوهای من . . . لطف خدا و رحمت یزدانم آرزوست!
| ||
|
|
[ جمعه 18 اسفند 1391 ] [ 8:34 PM ] [ مجید عبیری ]
روزگاری شهر ما ویران نبود دین فروشی اینقدر ارزان نبود
صحبت از موسیقی و عرفان نبود هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود مرجعیت مظهر تکریم بود حکم او را عالمی تسلیم بود
اینک اما ............. پشت پا بر دین زدن آزادگی است حرف حق گفتن عقب افتادگی است
آخر ای پرده نشین فاطمه کی رسی برداد دین فاطمه اللهم عجل لولیک الفرج............ [ جمعه 4 اسفند 1391 ] [ 11:00 PM ] [ مجید عبیری ]
ای معبود من وقتی باتو صحبت می کنم دنیای زشت وبی روح من بهشت بی وصف تو می شود و تو ای زیبای من دل خسته ام. مرا یاری ده که در دنیا همانی باشم که اشرف مخلوق تورا لایق است فهم وکمالم کور است. به من فهمی ده که معنای همه ی آنی که ازاین زندگی می خواهم را بفهمم گمراهم. به من پای رفتنی ده که رفتنش به سوی تو باشد بی صبرم. به من شکیبایی وصبری بده تازندگی را بدون رضای تو گذران نکنم گنه کارم. به من توفیقی عطا کن که درب رحمت وآمرزش تو را به روی خود بگشایم ولی خوشبختم چون معبودی وزیبارویی چون تودارم مرا ازشر هرآن چه تورا ازمن جدا می کند نجات ده .................
[ جمعه 27 بهمن 1391 ] [ 11:20 PM ] [ مجید عبیری ]
خدایا مرا ببخش
به خاطر تمام لحظه هایی که تو با من بودی و من فکر می کردم تنها هستم [ جمعه 20 بهمن 1391 ] [ 9:39 PM ] [ مجید عبیری ]
[ جمعه 13 بهمن 1391 ] [ 6:50 PM ] [ مجید عبیری ]
من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم* ادامه مطلب [ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 8:10 PM ] [ مجید عبیری ]
بالاخره خواهي فهميد که : هميشه يک ذره حقيقت پشت هر"فقط يه شوخي بود" هست. يک کم کنجکاوي پشت "همين طوري پرسيدم" هست. قدري احساسات پشت "به من چه اصلا" هست. مقداري خرد پشت "چه ميدونم" هست. و اندکي درد پشت "اشکالي نداره" هست.
به يکجايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي اوني که زود ميرنجه زود ميره، زود هم برميگرده. ولي اوني که دير ميرنجه دير ميره، اما ديگه برنميگرده ...به يکجايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي رنج را نبايد امتداد داد بايد مثل يک چاقو که چيزها را ميبره و از ميانشون ميگذره از بعضي آدمها بگذري و براي هميشه قائله رنج آور را تمام کني.به يکجايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي بزرگترين مصيبت براي يک انسان اينه که نه سواد کافي براي حرف زدن داشتهباشه نه شعور لازم براي خاموش ماندن.به يکجايي از زندگي که رسيدي، مي فهميمهم نيست که چه اندازه مي بخشيم بلکه مهم اينه که در بخشايش ما چه مقدار عشق وجود داره.به يکجايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي شايد کسي که روزي با تو خنديده رو از ياد ببري، اما هرگز اوني رو که با تو اشک ريخته، فراموش نکني.به يکجايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي توانايي عشق ورزيدن؛ بزرگترين هنر دنياست.به يکجايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي از درد هاي کوچيکه که آدم مي ناله؛ ولي وقتي ضربه سهمگين باشه، لال مي شه.به يکجايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي اگر بتوني ديگري را همونطور که هست بپذيري و هنوز عاشقش باشي؛ عشق تو کاملا واقعيه.به يکجايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي هميشه وقتي گريه مي کني اوني که آرومت ميکنه دوستت داره اما اوني که با تو گريه ميکنه عاشقته.به يکجايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي کسي که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همين بيشتر از اينکه بگه دوستت دارم ميگه مواظب خودت باش.
[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 4:06 PM ] [ مجید عبیری ]
ماجرای بیکسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد که پلکهای تو بر هم آمد. تو، رها و سبکبال از ادای رسالت، آرام، سر بر دامان مهربانی خداوند گذاشتی؛ در ازدحام سلام و تحیت فرشتگان، در هوای معطر جبرئیل، در ترنم صلوات فرشتگان، در احاطه غم و اندوه توامان، در جاودانگی اشک و ماتم من. [ جمعه 22 دی 1391 ] [ 2:55 PM ] [ مجید عبیری ]
[ جمعه 8 دی 1391 ] [ 5:07 PM ] [ مجید عبیری ]
امروز هرگاه خواستید کلمه ای ناخوشایند به زبان آورید، به کسانی فکر کنید که قادر به تکلم نیستند. [ جمعه 1 دی 1391 ] [ 5:50 PM ] [ مجید عبیری ]
|
|