باز هم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم
باز هم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم
باز از دوری تو خسته و درمانده شدم
باز هم جمعه شد و از تو خبر نشنیدم
باز از بی خبری های دلم نالیدم
این جمعه هم گذشت تو اما نیامدی
این جمعه هم گذشت تو اما نیامدی
ای روح آسمانی دریا نیامدی
ای از تبار آینه ها ای حضور سبز
ای آخرین ذخیره طه نیامدی
دوباره جمعه شد، امن یحیب میخوانم
دوباره جمعه شد، امن یحیب میخوانم
نیامدی و من اینجا غریب میمانم
به جان خسته رمق نیست شکوه ها دارم
تو خسته ای ز من آقا عجیب میدانم
غیر از تو مرا دلبر و دلدار نباشد
غیر از تو مرا دلبر و دلدار نباشد
دل نیست هر آن دل که تو را یار نباشد
شادم که غم هجر تو گردیده نصیبم
بهتر زغم هجر تو غمخوار نباشد





