گاهی دل که تنگ میشود...

دیگر حتی جایی برای عبور واژه ها ندارد.....

....حرفها گلوگیر میشوند انگار

....

10

ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 آبان 1393  | 5:35 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 0

 

نمی دانم بر حسین چه گذشت وقتی نگاه رقیه و رباب به دنبال علی اصغر می گشت...

تیر سه شعبه...

پدر چو اصغر عطشان به دست بالا برد...

صدای رعد شنیدم،... چه شد؟... سما بارید؟...

برای خنده ی اصغر، پدر، دلم تنگ است...

دمی ز صورت او شال سرخ بردارید...


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 آبان 1393  | 5:35 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 0

ردی از خون...

 

ماجرای شهادت اول شهید اهل بیت را نمیتوان نوشت

ماجرای اکبر حسین را نمیشود نگاشت...

فقط خواستم با حسین و ناله های جان سوزش زمزمه کرده باشم

....

 

 

ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 آبان 1393  | 5:35 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 0

نمی دانم چرا....

ولی دو روزی است دلم برای سقای حسین تنگ شده....

دلم برای عباس تنگ شده....

شاید روزی هم برسد که ارباب مرا هم مثل مردمان، اجازه ی دیدار و شرفیابی آن بارگاه دهد....

دلم گرفته بود و نوشتم چند خطی برای عباس.....

شاید نامه ی روسیاهی چون مرا نیز قبول فرماید.....

 

 

ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 آبان 1393  | 5:35 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 34 ::         25   26   27   28   29   30   31   32   33   34  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید