سرزمین نور


1- پسرک کیفش را انداخته روی دوشش. کفش ها را هم پایش کرده. مادر دولا می شود که بند کفش را بندد. پاهای کوچک، یک قدم عقب می روند. انگشت های کوچک گره شلی به بند ها می زنند و پسرک می دود از در بیرون.

2- توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجده متری. تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بچه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است. مادر می آید روی تراس « مهدی! آقا مهدی!برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» توپ زیر پایش می ایستد. بچه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه.

3- نماینده ی حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان. با یک دفتر بزرگ سیاه. همه ی بچه ها باید اسم بنویسند. چون و چرا هم ندارد. لیست را که می گذارند جلوی مدیر، جای یک نفر خالی است؛ شاگرد اول مدرسه. اخراجش که می کنند، مجبور می شود رشته اش را عوض کند. در خرم آباد، فقط همان دبیرستان رشته ی ریاضی داشت. رفت تجربی.

4- قبل انقلاب، دم مغازه ی کتاب فروشیمان، یک پاسبان ثابت گذاشته بودند که نکند کتاب های ممنوعه بفروشیم. عصرها، گاهی برای چای خوردن می آمد توی مغازه و کم کم با مهدی رفیق شده بود. سبیل کلفت و از بناگوش در رفته ای هم داشت. یک شب، حدود ساعت ده. داشتیم مغازه را می بستیم که سر و کله اش پیدا شد. رو کرد به مهدی و گفت « ببینم، اگر تو ولیعهد بودی، به من چه دستوری می دادی؟» مهدی کمی نگاهش کرد و گفت « حالت خوبه ؟ این وقت شب سؤال پیدا کرده ای بپرسی؟ » بازهم پاسبان اصرار کرد که « بگو چه دستوری می دادی ؟ » آخر سر مهدی گفت « دستور می دادم سبیلتو بزنی.» همان شب در خانه را زدند. وقتی رفتیم دم در، دیدیم همان پاسبان خودمان است. به مهدی گفت « خوب شد قربان ؟ » نصف شبی رفته بود سلمانی محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را بزند. مهدی گفت « اگر می دانستم این قدر مطیعی، دستور مهم تری می داد. »

5- قبل از دست گیری من، برای چند دانشگاه فرانسه، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آن جا درس می خواند، آمده ایران، رفته بود خانه شان.دوستش گفته بود « یک بار رفتم خدمت امام، گفتند به وجود تو در ایران بیش تر نیازه. منم برگشتم. حالا تو کجا می خوای بری؟». منصرف شد.

6- مرا که تبعید کردند تفرٍش، بار خانواده افتاد گردن مهدی. تازه دیپلمش را گرفته بود و منتظر نتیجه ی کنکور بود. گفت « بابا، من هر جور شده کتاب فروشی رو باز نگه می دارم. این جا سنگره. نباید بسته بشه. » جواب کنکور آمد. دانشگاه شیراز قبول شده بود. پیغام دادم « نگران مغازه نباش. به دانشگاهت برس. » نرفت. ماند مغازه را بگرداند.

7- مهدی بیست ساله، دست خالی، توی خط خرمشهر، گیر داده به سرهنگِ فرمانده که « چرا هیچ کاری نمی کنین؟ یه اسلحه به من بدید برم حساب این عراقیها رو برسم. »سرهنگ دست می گذارد روی شانه ی مهدی و می گوید « صبر کن آقا جون. نوبت شما هم می رسه. » مهدی می گوید « پس کِی ؟ عراقی ها دارن می رن طرف آبادان.» سرهنگ لبخندی می زندو می دود سراغ بی سیم. گلوله ها ی فسفری که بالای سر عراقی ها می ترکد، فکر می کنند ایران شیمیایی زده. از تانک هایشان می پرند پایین و پا می گذارند به فرار. – حالا اگه می خوای، برو یه اسلحه بردار و حسابشونو برس. وقتی فرمانده شد، تاکتیک جنگی آن قدر برایش مهم بود که آموزش لشکر 17، بین همه ی لشکرها زبان زد شده بود.

8- زمستان پنجاه ونه بود. با حسن باقری، توی یک خانه می نشستیم. خیلی رفیق بودیم. یک روز، دیدم دست جوانی را گرفته و آورده، می گوید « این آقا مهدی، از بچه های قُمه. می ری شناسایی، با خودت ببرش. راه و چاه رو نشونش بده. ». من زن داشتم. شب ها می آمدم خانه. ولی مهدی کسی را توی اهواز نداش. تمام وقتش را گذاشته بود روی کار. شب ها تا صبح روی نقشه ی شناسایی ها کار می کرد. زرنگ هم بود. زود سوار کار شد. از من هم زد جلو.

9- کنار جاده یک پوکه پیدا کردیم. پوکه ی گلوله تانک. گفتم «مهدی ! اینو با خودمون ببریم؟ » گفت « بذارش توی صندوق عقب.» سوسنگرد که رسیدیم. دژبان جلومان را گرفت. پوکه را که دید گفت « این چیه ؟ نمی شه ببرینش. » مهدی آن موقع هنوز فرمانده و این حرف ها هم نبود که بگویی طرف ازش حساب می برد. پیاده شد و شروع کرد با دژبان حرف زدن. خلاصه ! آوردیم پوکه را. هنوز دارمش.

10- دو سه روزی بود می دیدم توی خودش است. پرسیدم « چته تو؟ چرا این قدر توهمی؟ » گفت « دلم گرفته. از خودم دل خورم. اصلا حالم خوش نیست. » گفتم » همین جوری ؟ » گفت » نه. با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم ؟ شاید بهاش بلندحرف زدم. نمی دونم. عصبانی بودم. حرف که تموم شد فقط بهم گفت مهدی من با فرمانده هام این جوری حرف نمی زنم که تو با من حرف می زنی. دیدم راست می گه. الان د و سه روزه کلافم. یادم نمی ره.»

11- شاگرد مغازه ی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت « می خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه مون بخواب. » بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده اند. آن قدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله می کرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.

12- چند روزی بود مریض شده بودم تب داشتم. حاج آقا خانه نبود. از بچه ها هم که خبری نداشتم. یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رخت خواب پهن است و خوابیده ام یکراست رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست، سینی غذا را آورد، گذاشت کنارم. گفتم « مادر ! چه طور بی خبر؟ » گفت ـ به دلم افتاد که باید بیام.»

13- وقتی رسیدیم دزفول و وسایلمان را جابه جا کردیم، گفت « می روم سوسنگرد. » گفتم « مادر منو نمی بری اون جلو رو ببینم ؟ » گفت « اگه دلتون خواست، با ماشین های راه بیایید. این ماشین مال بیت الماله.»

14- به سرمان زد زنش بدهیم. عیالم یکی از دوستانش را که دو تا کوچه آن طرف تر می نشستند، پیش نهاد کرد. به مهدی گفتم. دختر را دید. خیلی پسندیده بود. گفت « باید مادرم هم ببیندش. » مادر و خواهرش آمدند اهواز. زیاد چشمشان را نگرفت. مادرش گفت « توی قم، دخترا از خداشونه زنِ مهدی بشن. چرا از این جا زن بگیره ؟ » مهدی چیزی نگفت. بهش گفتم » مگه نپسندیده بودی ؟ » گفت « آقا رحمان، من رفتنیم. زنم باید کسی باشه که خانواده ام قبولش داشته باشن تا بعد از من مواظبش باشن. »

15- خرید عقدمان یک حلقه ی نهصد تومانی بود برای من. همین و بس. بعد از عقد، رفیم حرم. بعدش گل زار شهدا. شب هم شام خانه ی ما. صبح زود مهدی برگشت جبهه.

16- می گفت قیافه برایم مهم نیست. قبل از عقد، همیشه سرش پایین بود. نگاهم نمی کرد.

17- مادر گفت « آقا مهدی ! این که نمی شه هر دو هفته یک بار به منیر سر بزنین. اگه شما نرین جبهه، جنگ تعطیل می شه ؟ » مهدی لبخند می زد و می گفت « حاج خانم! ما سرباز امام زمانیم. صلوات بفرستین. »

18- خانواده ام می خواستند مراسمی بگیرند که فامیلمان هم باشند، برای معرفی دامادشان، نشد. موقع عملیات بود و مهدی نمی توانست زیاد بماند. مراسم، در حد یک بله برون ساده بود. بعضی ها بهشان برخورد و نیامدند. ولی من خوش حال بودم.

19- همه دور تا دور سفره نشسته بودیم ؛ پدر و مادر مهدی، خواهر و برادرش. من رفتم توی آش پزخانه، چیزی بیاورم وقتی آمدم، دیدم همه نصف غذایشان را خورده اند، ولی مهدی دست به غذایش نزده تا من بیایم.

20- اولین عملیات لشکر بود که بعد از فرمانده شدن حاج مهدی انجام می دادیم. دستور رسید کنار زبیدات مستقر شویم. وقتی رسیدیم، رفتم روی تپه ی کنار جاده. قرار بود لشکر کربلا، سمت راست ما را پر کند. عقب مانده بودند و جایشان عراقی ها، راحت برای خودشان می رفتند و می آمدند.رفتم پیش حاج مهدی. خم شده بود روی کالک عملیاتی. بی سیم کنارش خش خش می کرد. موضوع را گفتم. نگاهم کرد. چهره اش هیچ فرقی نکرد. لب خند می زد. گفت « خیالت راحت. برو. توکل کن به خدا. کربلا امشب راستمونو پر می کنه » از چادر آمدم بیرون. آرام شده بودم.

21- عملایت محرم بود. توی نفربرِ بی سیم، نشسته بودیم آقا مهدی، دو سه شب بود نخوابده بود. داشتیم حرف می زدیم. یک مرتبه دیدم جواب نمی دهد. همان طور نشسته، خوابش برده بود. چیزی نگفتم. پنج شش دقیقه بعد، از خواب پرید. کلافه شده بود. بد جوری. جعفری پرسید « چی شده ؟ » جواب نداد. سرش را برگردانده بود طرف پنجره و بیرون را نگاه می کرد. زیر لب گفت « اون بیرون بسیجی ها دارن می جنگن، زخمی می شدن، شهید می شن، گرفتیم خوابیدم.» یک ساعتی، با کسی حرف نزد.

22- نزدیک صبح بود که تانک هایشان، از خاکریز ما رد شدند. ده پانزده تانک رفتند سمت گردان رآوندی. دیدم اسیر می گیرند.دیدم از روی بچه ها رد می شوند.مهمات ِ نیروها تمام شده بود. بی سیم زدم عقب. حاج مهدی خودش آمده بود پشت سرما. گفت « به خدا من هم این جام. همه تا پای جان. باید مقاومت کنین. از نیروی کمکی خبری نیس. باید حسین وار بجنگیم. یا می میریم، یا دشمنو عقب می زنیم. »

23- موقع انتخابات، مسئول صندوق بودم. دست که بلند کرد، آقا مهدی را توی صف دیدم تازه فرمانده لشکرشده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بیاید جلوی صف. نیامد. ایستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دمِ در دنبالش رفتم پرسیدم « وسیله دارین ؟ » گفت « آره ». هرچه نگاه کردم، ماشینی آن دور و بر ندیدم رفت طرف یک موتور گازی. موقع سوار شدن. با لبخند گفت « مال خودم نیس. از برادرم قرض گرفته م.»

24- داشت سخن رانی می کرد، رسید به نظم. گفت « ما اگر تکنولوژی جنگی عراق را نداریم، اگر آن هواپیماهای بلند پرواز شناسایی را نداریم، لااقل می توانیم در جنگمان نظم داشته باشیم. امروز کسی که سپاهی ست و شلوار فرم را با پیراهن شخصی می پوشد، یا با لباس سپاه کفش عادی می پوشد، به نظم جنگ اهانت کرده.

25- تهران جلسه داشت. سرراه آمده بود اردوگاه، بازدید نیروهای در حال آموزش. موقع رفتن گفت « نصفِ آن ها، به درد جبهه و سپاه نمی خورن.» حرفِ عجیبی بود. آموزش دوره ی سی ویک که تمام شد، قبل از اعزام، نصفشان تسویه گرفتند و برگشتند.

26- سال شصت ودو بود؛ پاسگاه زید. کادر لشکر را جمع کرد تا برایشان صحبت کند. حرف کشید به مقایسه هی بسیج ها و ارتشی های خودمان با نظامی های بقیه ی کشورها. مهدی گفت « درسته که بچه های مادر وفاداری واطاعت امر با نظامی هیا بقیه ی جا ها قابل مقایسه نیستند، ولی ما باید خودمونو با شیعیان ابا عبدالله مقایسه کنیم. اون هایی که وقت نماز، دور حضرت رو می گرفتند تا نیزه ی دشمن به سینه ی خودشون بخوره و حضرت آسیب نبینه.»

27- توی خط مقدم. داشتم سنگر می کندم. چند ماهی بود مرخصی نرفته بودم. ریش و مویم حسابی بلند شده بود.یک دفعه دیدم دل آذر با فرمان ده لشکر می آیند طرفم،آمدند داخل سنگر. اولین باری بود که حاج مهدی را از نزدیک می دیدم. با خنده گفت « چند وقته نرفته ای مرخصی ؟ لابد با این قیافه، توی خونه رات نمی دن. » بعد قیچی دل آذر را گرفت و همان جا شروع کرد به کوتاه کردن موهام. وقتی تمام شد، در گوش دل آذر یک چیزی گفت و رفت.بعد دل آذر گفت « وسایلتو جمع کن. باید بری مرخصی.» گفتم« آخه...» گفت « دستور فرمانده لشکره. »

28- او فرمانده بود و من مسئول آموزش لشکر. قبلش، سه چهار سالی با هم رفیق بودیم. همه ی بچه ها هم خبرداشتند، با این حال، وقتی قرار شد چند روز قبل از عملیات خیبر، حسن پور و جواد دل آذر برای شناسایی بروند جلو، مرا هم با آنها فرستاد ؛ سیزده کیلومتر مسیر بود روی آب. دستورش قاطع بود جای چون و چرا باقی نمی گذاشت. از پله پایین رفتیم و سوار قایق شدیم. چشمم بهش افتاد بغض کرده بود، از همان بغض های غریبش.

29- شناسایی عملایات خیبر بود. مسئول محور بودم و باید خودم برای توجیه منطقه، می رفتم جلو. با چند نفر از فرمانده گردان ها، سوار قایق شدیم و رفتیم موقع برگشتن، هوا طوفانی شد. بارانی می آمد که نگو. توی قایق پر از آب شده بود با کلی مکافات موتورش را باز کردیم و پارو زنان برگشتیم. وقتی رسیدیم قرارگاه، از سر تا پا خیس شده بودم. زین الدین آمد. ما قضیه را برایش تعریف کردیم. خندید و گفت « عیبی نداره. عوضش حالا می دونین نیروهاتون، توی چه شرایطی باید عمل کنند.»

30- پنجاه روز بود نیروها مرخصی نرفته بودند. یازده گردان توی اردوگاه سد دز داشتیم که آموزش دیده بودند، تجدید آموزش هم شده بودند. اما از عملیات خبری نبود. نیروها می گفتند « بر می گردیم عقب. هر وقت عملیات شد خبرمون کنین.» عصبانی بودم. رفتم پیش آقا مهدی و گفتم « تمومش کنین. نیروها خسته ان. پنجاه روز می شه مرخصی نرفته ن، گرفتارن.» گفت شما نگران نباشین. من براشون صحبت می کنم. » گفتم « با صحبت چیزی درست نمی شه. شما فقط تصمیم بگیرین. » توی میدان صبحگاه جمعشان کرد. بیست دقیقه برایشان حرف زد. یک ماه ماندند.عملیات کردند. هنوز هم روحیه داشتند. بچه ها، بعد از سخن رانی آن روز، توی اردوگاه، آن قدر روی دوش گردانده بودندش که گرمازده شده بود.

31- تا حالا روی آب عمل نکرده بودیم. برایمان نا آشنا بود توی جلسه ی توجیهی، با آقا مهدی بحثم شد که از این جا عملیات نکنیم. روز هفتم عملیات، مجروح شدم. آوردندم عقب توی پست امداد، احساس کردم کسی بالای سرم است. خود مهدی بود. یک دستش را گذاشته بود روی شانه ام و یک دستش را روی پیشانیم. با صدایی که به سختی  شنیدم گفت «یادته قبل از عملیات مخالف بودی ؟ عمل به تکلیف بود. کاریش نمی شد کرد. حالا دعا کن که من سر شکسته نشم.»

32- توی خشکی، با هروسیله ای بود، شهدا را می آوردیم عقب. ولی تجربه ی کار روی آب را نداشتیم. رفتم پیش آقا مهدی. گفت « سعی می کنیم یه جاده خاکی براتون بزنیم. ولی اگه نشد، هرجوری هست، یاید شهدا رو برگردونین عقب.» چند قدم رفت و رو کرد به من « حاجی ! چه جوری شهدا مونو بذاریم و بیام ؟»

33- عملیات که شروع می شد، زین الدین بود و موتور تریلش. می رفت تا وسط عراقیها و برمی گشت. می گفتم « آقا مهدی ! می ری اسیر می شی ها.» می خندید و می گفت « نترس. این ها از تریل خوششون میاد. کاریم ندارن.»

34- هور وضعیت عجیبی دارد و بعضی وقت ها، اسقه های نی جدا می شوند و سر راه را می گیرند. انگار که اصلا راهی نبوده. ساعت ده شب بود که از سنگر های کمین گذشتیم. دسته ی اول وارد خشکی شده بود. ولی بقیه ی نیروها مانده بودند روی آب. وضع هور عوض شده بود؛ معبر را پیدا نمی کردیم. بی سیم زدیم عقب که « نمی شود جلو رفت، برگردیم؟ » آقا مهدی، پشت بی سیم گفته بود « حبیبیتون چشم انتظاره، گفته سرنوشت جنگ به این عملیات بسته س، انجام وظیفه کنید. » بچه ها، تا معبر دسته ی اول را پیدا نکردند و وارد جزیره نشدند، آرام نگرفتند.

35- عراقی ها، نصف خاکریز را باز کرده بوند و آب بسته بودند توی نیروهای ما. از گردان، نیرو خواستیم که با الوار و کیسه ی شن، جلوی آب را بگیریم. وقتی که آمدند، راه افتادیم سمت خاک ریز. دیدیم زین الدین و یکی دونفر دیگر، الوار های به چه بلندی را به پشت گرفته بودند و توی آب به سمت ورود ی خاکریز می رفتند. گفتم « چرا شما ؟ از گردان نیرو آمده » گفت « نمی خواست. خودمون بندش می آوریم.»

36- عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می رفت و به بچه ها سر می زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه ها پرسیدم، گفتند « رفته عقب.» یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور، از این طرف به آن طرف. بعد از عملیات، بچه ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. مجروح شده بود، رفته بود عقب، زخمش را بسته بود، شلوارش را عوض کرده بود، انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط.

37- سرتاسرِ جزیره را دودِ انفجار گرفته بود. چشم چشم را نمی دید. به یک سنگر رسیدیم. جلوش پر بود از آذوقه. پرسیدیم « اینا چیه ؟ »گفتند « هیچ کس نمی تونه آذوقه ببره جلو. به ده متری نرسیده، می زننش. » زین الدین پشت موتور، جعفری هم ترکش، رسیدند. چند تا بسته آذوقه برداشتند و رفتند جلو. شب نشده، دیگر چیزی باقی نمانده بود.

38- شب دهم عملیات بود. توی چادر دور هم نشسته بودیم. شمع روشن کرده بودیم.صدای موتور آمد. چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدیم. گفت « توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا می شه ؟ » از صدایش معلوم بود که خسته است. بچه ها گفتند « نه، نداریم. » رفت. از عقب بی سیم زدند که « حاج مهدی نیامده آن جا ؟ » گفتیم « نه.» گفتند «یعنی هیچ کس با موتور اون طرف ها نیامده ؟ »

39- جزیره را گرفته بودیم. اما تیر اندازی عراقی ها بد جوری اذیت می کرد. اصلا احساس تثبیت و آرامش نمی کردیم. سرِ ظهر بود که آمد. یک کلاشینکف توی دستش بود نشست توی سنگر، جلوی دید مستقیم عراقی ها. نشانه می گرفت و می زد. یک دفعه برگشت طرفمان، گفت « هر یک تیری که زدن، دو تا جوابشونو می دین. » همان شد.

40- اول من دیدمش. با آن کلاه خود روی سرش، و آرپی جی روی شانه اش مثل نیروهایی شده بود که می خواستند بروند جلو. به فرمانده گردانمان گفتم. صدایش کرد « حاج مهدی! » برگشت. گفت « شما کجا می رین ؟ » گفت « چه فرقی می کنه ؟ فرمان ده که همه ش نباید بشینه تو سنگر. منم با این دسته می رم جلو. »

41- بعد خیبر، دیگر کسی از فرمانده گردان ها و معاون ها شان باقی نماند بود ؛ یا شهید شده بودند، یا مجروح. با خودم گفتم « بنده ی خدا حاج مهدی. هیچ کس رو نداره. دست تنها مونده. » رفتم دیدنش. فکرمی کردم وقتی ببینمش، حسابی تو غمه. از در سنگر فرمان دهی رفتم تو. بلند شد. روی سرو صورتش خاک نشسته بود، روی لبش هم خنده ؛ همان خنده ی همیشگی. زبانم نگشت بپرسم « با گردان های بی فرمان دهت می خواهی چه کنی؟»

42- ماشین، جلوی سنگر فرماندهی ایستاد.آقا مهدی در ماشین را باز کرد. ته آیفا یک افسر عراقی نشسته بود. پیاده اش کردند. ترسیده بود. تا تکان می خوردیم.، سرش را با دست هایش می گرفت. آقا مهدی باهاش دست داد و دستش را ول نکرد. رفتند پنج شش متر آن طرف تر. گفت برایش کمپوت ببریم. چهار زانو نشسته بود روی زمین و عربی حرف می زند. تمام که شد گفت « ببرید تحویلش بدید. » بی چاره گیج شده بود باورش نمی شد این فرمان ده لشکر باشد. تا آیفا از مقر برود بیرون، یک سره به مهدی نگاه می کرد.

43- چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده، عرق از سر و صورتشان می ریزد. یک بسیجی لاغر و کم سن و سال می آید طرفشان. خسته نباشیدی می گوید و مشغول می شود. ظهر است که کار تمام می شود.سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضا می کند.

44- توی تدارکات لشکر، یکی دو شب، می دیدم ظرف ها ی شام را یکی شسته. نمی دانستیم کار کیه. یک شب، مچش را گرفتیم. آقا مهدی بود. گفت « من روزرا نمی رسم کمکتون کنم. ولی ظرف های شب با من»

45- عملیات که تمام می شد، نوبت مرخصی ها بود. بچه ها برمی گشتند پیش خانواده هایشان. اما تازه اول کار زین الدین بود. برای تعاون شهرها پیغام می فرستاد که خانواده های شهدا را جمع کنند می رفت برایشان صحبت می کرد ؛ از عملیات، از کار هایی که بچه هایشان کرده بودند، از شهید شدنشان.

46- تازه زنش را آورده بود اهواز. طبقه ی بالای خانه ی ما می نشستند. آفتاب نزده از خانه می رفت بیرون یک روز، صدای پایین آمدنش را از پله ها که شنیدم، رفتم جلویش را گرفتم. گفتم « مهدی جان ! تو دیگه عیال واری. یک کم بیش تر مواظب خودت باش. » گفت « چی کار کنم ؟ مسئولیت بچه های مردم گردنمه.» گفتم « لااقل توی سنگر فرماندهیت بمون. » گفت « اگه فرمانده نیم خیز راه بره، نیروها سینه خیز می رن. اگه بمونه تو سنگرش که بقیه می رن خونه هاشون. »

47- خواهرش پیراهن برایش فرستاده بود. من هم یک شلوار خریدم، تا وقتی از منطقه آمد، با هم بپوشد. لباس هار ا که دید، گفت « تو این شرایط جنگی وابسته م می کنین به دنیا. » گفتم «آخه یه وقتایی نباید به دنیای ماهام سربزنی؟ » بالاخره پوشید. وقتی آمد، دوباره همان لباس های کهنه تنش بود. چیزی نپرسیدم. خودش گفت « یکی از بچه های سپاه عقدش بود لباس درست و حسابی نداشت.»

48- گاهی یک حدیث، یا جمله ی قشنگ که پیدا می کرد، با ماژیک می نوشت روی کاغذ و می زد به دیوار. بعد راجع بهش با هم حرف می زدیم. هرکدام، هرچه فهمیده بودیم می گفتیم و جمله می ماند روی دیوار و توی ذهنمان.

49- وضع غذا پختنم دیدنی بود. برایش فسنجان درست کردم. چه فسنجانی ! گردوها را درسته انداخته بودم توی خورش. آن قدر رب زده بودم، که سیاه شده بود. برنج هم شورِشور. نشست سر سفره. دل تو دلم نبود. غذایش را تا آخر خورد. بعد شروع کرد به شوخی کردن که « چون تو قره قروت دوست داری، به جای رب قره قروت ریخته ای توی غذا.» چند تا اسم هم برای غذایم ساخت؛ ترشکی، فسنجون سیاه. آخرش گفت« خدارو شکر. دستت درد نکنه.»

50- ظرف های شام، دو تا بشقاب و لیوان بود و یک قابلمه. رفتم سر ظرف شویی. گفت « انتخاب کن. یا تو بشور من آب بکشم، یا من می شورم تو آب بکش. » گفتم « مگه چقدر ظرف هست؟ » گفت « هرچی که هس. انتخاب کن.»

51- سال شصت و سه بود. توی انرژی اتمی، آموزش می دیدیم. بعد از یک مدت، بعضی از بچه ها، کم کم شل شده بودند. یک روز آقا مهدی، بی خبر آمد سر صبحگاه. هرکس را که دیر آمد، از صف جدا کرد و بعد از مراسم، دور اردوگاه کلاغ پر داد.

52- وقتی از عملیات خبری نبود، می خواستی پیدایش کنی، باید جاهای دنج را می گشتی. پیدایش که می کردی، می دیدی کتاب به دست نشسته، انگار توی این دنیا نیست. ده دقیقه وقت که پیدا می کرد، می رفت سر وقت کتاب هایش. گاهی که کار فوری پیش می آمد، کتاب همان طور باز می ماند تا برگردد.

53- جلسه که تمام شد دیدیم، تا وضو بگیریم و برویم حسینیه، نماز تمام شده است. اما مهدی از قبل فکرش را کرده بود. سپرده بود، یک روحانی، از روحانی های لشکر، آمده بود همان جا ؛ اذان که تمام شد، در همان اتاق جنگ تکبیر نماز را گفتیم.

54- حوصه ام سر رفته بود. اول به ساعتم نگاه کردم، بعد به سرعت ماشین. گفتم. « آقا مهدی! شما که می گفتین قم تا خرم آباد رو سه ساعته می رین. » گفت « اون مالِ روزه. شب، نباید از هفتاد تا بیش تر رفت. قانونه. اطاعتش، اطاعت از ولی فقیهه.»

55- تازه وارد بودم. عراقی ها از بالای تپه دید خوبی داشتند. دستور رسیده بود که بچه ها آفتابی نشوند. توی منطقه می گشتم، دیدم یک جوان بیست و یکی دوساله، با کلاه سبز بافتنی روی سرش، رفته بالای درخت، دیده بانی می کند. صدایش کردم« تو خجالت نمی کشی این همه آدمو به خطر می اندازی ؟ » آمد پایین و گفت « بچه تهرونی؟ » گفتم آره، چه ربطی داره ؟ » گفت « هیچی. خسته نباشی. تو برو استراحت کن من اینجا هستم. » هاج و واج ماندم. کفریم کرده بود. برگشتم جوابش را بدهم که یکی از بچه های لشکر سر رسید. هم دیگر را بغل کردند، خوش و بش کردند و رفتند. بعد ها که پرسیدم این کی بود، گفتند « زین الدین»

56- چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکیشان، برای تفریح، تیراندازی می کرد توی آب. زین الدین سر رسید و گفت « این تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین. » جواب داد « به شما چه ؟ » و با دست هلش داد. زین الدین که رفت، صادقی آمد وپرسید « چی شده ؟ » بعد گفت « می دونی که رو هل دادی اخوی ؟ ». دویده بود دنبالش برای غذر خواهی که جوابش راداده بود « مهم نیس. من فقط امر به معروف کردم گوش کردن و نکردنش دیگه با خودته. »

57- رفته بودیم بیرون اردوگاه، آب تنی. دیدیم دو نفر دارند یکی را آب می دهند. به دوستانم گفتم « بریم کمکش ؟ » گفتند « ول کن، باهم رفیقن » پرسیدم « مگه کی اند ؟ » گفتند «دل آذر و جعفری دارند زین الدین رو آبش می دن. معاون های خودشن.»

58- زن و بچه ام را آورده بودم اهواز، نزدیکم باشند. آن جا کسی را نداشتیم. یک بار که رفته بودم مرخصی، دیدم پسرم خوابیده. بالای سرش هم شیشه ی دواست. از زنم پرسیدم « کی مریض شده ؟ » گفت « سه چهار روزی می شه.» گفتم « دکتر بردیش ؟ » گفت « اون دوست لاغره، قدبلنده ت هست، اومد بردش دکتر. دواهاش رو هم گرفت. چند بار هم سرزده بهش. »

59- بچه های زنجان فکر می کردند، با آنها از همه صمیمی تر است. سمنانی ها هم، اراکی ها هم، قزوینی ها هم.

60- مدتی بود، حساس شده بود. زود عصبانی می شد. دو سه بار حرفمان شده بود. رفتم پیش رئیس ستاد، گله کردم. دیدم حاج مهدی را صدا کرد و برد توی سنگر. یک ساعت آن جا بودند. وقت ِ بیرون آمدن، چشم های مهدی پف کرده بود. برگشتم پیش رئیس ستاد گفت « دلش پر بود. فرمانده هاش، نیروهاش، جلوی چشمش پرپر می شن. چه انتظاری داری؟ آدمه. سنگ که نیس. » بعداز آن، انگار که خالی شده باشد، دوباره مثل قبل شده بود ؛ آرام، خنده رو.

61- یک روز زین الدین، با هفت هشت نفر از بچه ها، می آمدند خط. صدای هلی کوپتر می آید. بعد هم صدای سوتِ راکتش.بچه ها، به جای این که خیز بروند، ایستاده بوند جلوی زین الدین. اکثرشان ترکش خورده بودند.

62- قبل از عملیات، مشورت هایش بیرون سنگر فرماندهی، بیش تر بود تا توی سنگر. جلسه می گذاشت با تیربارچی ها ؛ امداد گرها را جمع می کرد ازشان نظر می خواست. می فرستاد دنبال مسئول دسته ها که بیایند پیش نهاد بدهند.

63- امکان نداشت امروز تو را ببیند، و فردا که دوباره دیدت، برای روبوسی نیاید جلو. اگر می خواستی زود تر سلام کنی، باید از دور، قبل از این که ببیندت، برایش دست بلند می کردی.

64- روی بچه های متاهل یک جور دیگر حساب می کرد. می گفت « کسی که ازدواج کرده، اجتماعی تر فکر می کند تا آدم مجرد. » بعداز عقد که برگشتم جبهه، چنان بغلم کرد و بوسید که تا آن موقع این طور تحویلم نگرفته بود. گفت « مبارکه، جهاد اکبر کردی.»

65- نزدیک عملیات بود. می دانستم دختردار شده. یک روز دیدم سرِ پاکت نامه از جیبش زده بیرون. گفتم « این چیه ؟ » گفت « عکس دخترمه.» گفتم « بده ببینمش » گفت « خودم هنوز ندیده مش.» گفتم « چرا ؟ » گفت « الآن موقع عملیاته. می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد. »

66- ساعت ده یازده بودکه آمد، حتی لای موهایش پر بود از شن. سفره را انداختم. گفتم « تا تو شروع کنی، من لیلا رو بخوابونم. » گفت « نه، صبر می کنم با هم بخوریم. » وقتی برگشتم. دیدم کنار سفره خوابش برده. داشتم پوتین هایش را در می آوردم که بیدار شد. گفت« می خوای شرمنده م کنی؟ » گفتم « آخه خسته ای.» گفت « نه، تازه می خوایم با هم شام بخوریم.»

67- عروسم که حامله بود به دلم افتاده بود اگر بچه پسر باشد، معنیش این است که خدا می خواهد یکی از پسرهایم را عوضش بگیرد. خدا خدا می کردم دختر باشد. وقتی بچه دختر شد، یک نفس راحت کشیدم. مهدی که شنید بچه دختر است، گفت « خدارو شکر. در رحمت به روم باز شد. رحمت هم که برای من یعنی شهادت»

68- رفته بود شمال غرب، مأموریت فرستاده بودندش. بعد از یک ماه که برگشته بود اهواز، دیده بود لیلا مریض شده، افتاده روی دست مادرش. یک زن تنها با یک بچه ی مریض. باز هم نمی توانست بماند و کاری کند. باید برمی گشت. رفت توی اتاق. در را بست. نشست و یک شکم سیر گریه کرد.

69- وقتی برای خرید می رفتیم، بیش تر دنبال لباس های ساده بود با رنگ های آبی آسمانی یا سبز کم رنگ. از رنگ هایی که توی چشم می زد، بدش می آمد. یک بار لباس سرخ آبی پوشیدم ؛ چیزی نگفت، ولی از قیافه اش فهمیدم خوشش نیامده. می گفت « لباس باید ساده باشه و تمیز» از بوی تمیزی ِ لباس خوشش می آمد. از آرایش هم خوشش نمی آمد. می گفت « این مربا ها چیه زن ها به سرو صورتشون می مالن ؟»

70- ازش گله کردم که چرا دیر به دیر سر می زند. گفت « پیش زن های دیگه م ام.» گفتم « چی؟ » گفت « نمی دونستی چهار تا زن دارم ؟ » دیدم شوخی می کند. چیزی نگفتم. گفت « جدی می گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو. »

71- یکی دوبار که رفت دیدار امام، تا چند روز حال عجیبی داشت. ساکت بود. می نشست وخیره می شد به یک نقطه می گفت« آدم وقتی امام رو می بینه، تازه می فهمه اسلام یعنی چه. چه قدر مسلمون بودن راحته. چه قدر شیرینه.» می گفت « دلش مثل دریاست. هیچ چیز نمی تونه آرامششو به هم بزنه. کاش نصف اون صبر و آرامش، توی دل ما بود.»

72- شب، ساعت ده و نیم از اهواز راه افتادیم من و آقا مهدی و اسماعیل صادقی.قرار بود برویم خدمت امام. حرف ادغام گردان های ارتش و سپاه بود. تا صبح نخوابیدیم.صادقی تو پوست خودش نمی گنجید. دائم حرف می زد. مهدی هم پایش را گذاشته بود روی گاز و می آمد. همان آدمی که شب با ماشین سپاه هشتاد تا تندتر نمی رفت. حالا رسانده بود به صد و شصت و پنج. جماران که رسیدیم، ساعت ده بود. آقای توسلی گفت « دیر آمدید.قرار ملاقاتتون ساعت هشت بود. امام رفته اند.»

73- اهل ریا و تعارف واین حرف ها نبود. گاهی که بچه ها می گفتند « حاج آقا ! التماس دعا» می گفت« باشه، تو زیارت عاشورا، جای نفر دهم میارمت.» حالا طرف، یا به فکرش می رسید که زیارت عاشورا تا شمر، نه تا لعنت دارد یا نه.

74- وقتی منطقه آرام بود، بساط فوتبال را ه می افتاد. همه خودشان را می کشتند که توی تیم مهدی باشند.می دانستند که تیم مهدی تا آخرِ بازی، توی زمین است.

75- رسیدم سر پل شناور. یک تویوتا راه را بسته بود پیاده شدم درهای ماشین قفل بود. خبری هم از راننده اش نبود. زین الدین پشتم رسید. گفت « چرا هنوز نرفته این؟» تویوتا را نشانش دادم. گشت آن دور و برها. یک متر سیم پیدا کرد. سرش را گرد کرد و از لای پنجره انداخت تو. قفل که باز شد، خندید و گفت « بعضی وقتا از این کارام باید کرد دیگه.»

76- جاده را آب برده بود. ماشین ها، مانده بودند این طرف. بی سیم زدیم جلو که « ماشین ها نمی توانند بیایند.» آقا مهدی دستور داد، بلدوزرها چند تا تانک سوخته ی عراقی انداختند کنار جاده. آب بند آمد. ماشین ها رفتند خط.

77- وقتی رسیدم دستشویی، دیدم آفتابه ها خالی اند. باید تا هور می رفتم.زورم آمد. یک بسیجی آن اطراف بود. گفتم « دستت درد نکنه. این آفتابه رو آب می کنی؟ » رفت و آمد. آبش کثیف بود. گفتم « برادر جان! اگه از صدمتر بالاتر آب می کردی، تمیز تر بود.» دوباره آفتابه را برداشت و رفت. بعد ها شناختمش. طفلکی زین الدین بود.

78- از رئیس بازی بعضی بالادستی ها دلخور بود می گفت « می گن تهران جلسه س. ده پانزده نفر کارهامونو تعطیل می کنیم می آییم. سیزده چهارده ساعت راه، برای یک جلسه ی دوساعته ؛ آخرشم هیچی. شما یکی دو نفرید. به خودتون زحمت بدین، بیاین منطقه، جلسه بگذارین.»

79- زنش رفته بود قم. شب بود که آمد، با چهار پنج نفر از بچه های لشکر بود. همین طور که از پله های می رفت بالا، گفت « جلسه داریم.» یک ساعت بعد آمد پایین. گفت « می خوایم شام بخوریم. تو هم بیا. » گفتم « من شام خورده م.» اصرار کرد. رفتم بالا. زنش یک قابلمه عدس پلو، نمی دانم کی پخته بود، گذاشته بود تو یخچال. همان را آوردسر سفره. سرد بود، سفت بود، قاشق توش نمی رفت. گفتم « گرمش کنم؟ » گفت « بی خیال، همین جوری می خوریم.» قاشق برداشتم که شروع کنم. هرچه کردم قاشق توی غذا فرو نمی رفت. زور زدم تا بالاخره یک تکه از غذا را با قاشق کندم و گذاشتم دهنم. همه داد زدند « الله اکبر»

80- توی پله ها دیدمش. دمغ بود. گفتم« چی شده ؟ » گفت « بی سیم زدند زود بیا اهواز، کارت داریم. هوا تاریک بود، سرعتم هم زیاد یه دفعه دیدم یه بچه الاغ جلومه. نتونستم کاریش کنم. زدم بهش. بی چاره دست و پا می زد. »

81- شاید هیچ چیز به اندازه ی سیگار کشیدن بچه ها ناراحتش نمی کرد. اگر می دید کسی دارد سیگار می کشد، حالش عوض می شد. رگ های گردنش بیرون می زد. جرات می کردی توی لشکر فکر سیگار کشیدن بکنی؟

82- ندیدم کسی چیزی بپرسد و او بگوید « بعدا» یا بگوید « از معاونم بپرسید.» جواب سر بالا تو کارش نبود.

83- گفتند فرمانده لشکر، قرار است بیاید صبحگاه بازدید. ده دقیقه دیرکرد، نیم ساعت داشت به خاطر آن ده دقیقه عذر خواهی می کرد.

84- توی صبحگاه، گاهی بچه ها تکان می خوردند یا پا عوض می کردند، تشر می زد « رزمنده، اگر یک ساعت هم سرپا ایستاد، نباید خسته بشه. شما می خواهید بجنگید. جنگ هم خستگی بردار نیست.»

85- از همه زودتر می آمد جلسه. تا بقیه بیایند، دو رکعت نماز می خواند. یکبار بعد از جلسه، کشیدمش کنار و پرسیدم « نماز قضا می خوندی؟ » گفت « نماز خواندم که جلسه به یک جایی برسد. همین طور حرف روی حرف تل انبار نشه. بد هم نشد انگار.»

86- اگر از کسی می پرسیدی چه جور آدمی است. لابد می گفتند « خنده روست.» وقت کار اما، برعکس ؛ جدی بود. نه لبخندی، نه خنده ای انگار نه انگار که این، همان آدم است. توی بحث، نه که فکر کنی حرفش را نمی زد، می زد. ولی توی حرف کسی نمی پرید.هیچ وقت. من که ندیدم. می دانستم پایش تازه مجروح شده و درد می کند. اما تمام جلسه را دو زانو نشست. تکان نخورد.

87- بالای تپه ای که مستقر شده بودیم، آب نبود. باید چند تا از بچه ها، می رفتند پایین، آب می آوردند. دفعه ی اول، وقتی برگشتند، دیدیم آقا مهدی هم همراهشان آمده. ازفردا، هر روز صبح زود می آمد. با یک دبه ی بیست لیتری آب.

88- اگر با مهدی نشسته بودیم و کسی قرآن لازم داشت، نمی رفت این طرف و آن طرف را بگردد. می گفت « آقا مهدی! بی زحمت اون قرآن جیبیت را بده.»

89- رک بود. اگر می دید کسی می ترسد و احتیاج به تشر دارد، صاف توی چشم هایش نگاه می کرد و می گفت « تو ترسویی.»

90- اگر جلوی سنگرش یک جفت پوتین کهنه و رنگ و رورفته بود، می فهمیدیم هست، والا می رفتیم جای دیگر دنبالش می گشتیم.

91- جاده های کردستان آن قدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگر بروی، مخصوصا توی تاریکی، باید گاز ماشین را می گرفتی، پشت سرت را هم نگاه نمی کردی. اما زین دالدین که هم راهت بود، موقع اذان، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند. اصلا راه نداشت.بعد از شهادتش، یکی از بچه ها خوابش را دیده بود؛ توی مکه داشته زیارت می کرده. یک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود « تو این جا چی کار می کنی؟ » جواب داده بوده « به خاطر نمازهای اول وقتم، این جا هم فرمانده ام.»

92- شب های جمعه، دعای کمیل به راه بود. زین الدین می آمد می نشست یکی از بچه های خوش صدا هم می خواند. آخرین شب جمعه، یادم هست، توی سنگر بچه های اطلاعات سردشت بودیم.همه جمع شده بودند برای دعا. این بار خود زین الدین خواند. پرسوز هم خواند.

93- این بار هم مثل همیشه، یک ساعت بیش تر توی خانه بند نشد. گفت « باید بروم شهرستان.» تا میدان شهدا همراهش آمدم. یک دفعه نگاه م به نیم رخش افتاد ؛ یک جور غریبی بود. نمی دانم چی شد که دلم رفت پیش پسر کوچیکه. پرسیدم « کجاست؟ خوبه ؟» گفت « پریروز دیدمش » گفتم « بابا، به من راستشو بگو، آمادگیشو دارم»لبخند زد. گفت « استغفرالله » دیدم انگار کنایه زده ام که اتفاقی افتاده و او می خواهد دروغی دلم را خوش کند. خودم هم لبخند زدم. دلم آرام شده بود.

94- چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت« بچه ها ! من دویست روز روزه بده کارم » تعجب کردیم. گفت « شش ساله هیچ جا ده روز نمونده م که قصد روزه کنم. » وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار زلزله شد.کسی نمی توانست جلوی بچه ها را بگیرد. توی سرو سینه شان می زدند. چند نفر بی حال شدندو روی دست بردندشان.آخر مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت « شهید، به من سپرده بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو بگیره ؟ » همه بلند شدند. نفری یک روز هم روزه می گرفتند، می شد ده هزار روز.

95- من توی مقر ماندم. بچه ها رفتند غرب، عملیات. مجبور بودم بمامنم به یک عده آموزش بدهم. قبل از رفتن، مهدی قول داد که موقع عملیات زنگ بزند که بروم. یک شب زنگ زد و گفت « به بچه هایی که آموزششون می دی بگو اگه دعوتشون کرده ن، اگه تحریکشون کرده ن که بیان منطقه، اگه پشت جبهه مشکل دارن، برگردن. فقط اون هایی بمونن که عاشقن » شب بعدش، باز هم زنگ زد و گفت « زنگ زدم برای قولی که داده بودم ولی با خودم نمی برمت. » اسم خیلی از بچه هارا گفت که یا برگردانده یا توی کرمانشاه جا گذاشته. گفت « شناسایی این عملیات رو باید تنها برم. به خاطر تکلیف و مسئولیتم. شما بمونین.» فردا غروب بود که خبردادن مهدی و برادرش، تو کمین، شهید شده اند. نفهمیدم چرا هیچ کس را نبرد جز برادرش.

96- نزدیک ظهر، مجید و مهدی به بانه می رسند. مسئول سپاه بانه، هرچه اصرار می کند که « جاده امن نیست و نروید.» از پسشان برنمی آید. آقا مهدی می گوید « اگرماندنی بودیم، می ماندیم. » وقتی می روند، مسئول سپاه، زنگ می زند به دژبانی، که « نگذارید بروند جلو.» به دژبان ها گفته بودند« همین روستای بغلی کار داریم. زود برمی گردیم.» بچه های سپاه، جسد هایشان را،کنار هم، لب شیار پیدا کردند. وقتی گروهکی ها، ماشین را به گلوله می بندند، مجید در دم شهید می شود، و مهدی را که می پرد بیرون، با آرپی جی می زنند.

97- هفت صبح، بی سیم زدند دو نفر تو جاده ی بانه – سردشت، به کمین گروهک ها خورده اند بروید، ببینید کی هستند و بیاوریدشان عقب. رسیدیم. دیدیم پشت ماشین افتاده اند.به هر دوشان تیر خلاص زده بودند. اول نشناختیم. توی ماشین را که گشتیم، کالک عملیاتی و یک سر رسید پیدا کردیم. اسم فرمانده گردان ها و جزئیات عملیات را تویش نوشته بودند. بی سیم زدیم عقب. قضیه را گفتیم. دستور دادند باز هم بگردیم. وقتی قبض خمسش را توی داشبرد پیدا کردیم.، فهمیدیم خود زین الدین است.

98- سرکار بودم. از سپاه آمدند، سراغ پسر کوچیکه را گرفتند. دلم لرزید گفتم« یک هفته پیش این جا بود. یک روز ماند بعد گفت می خوام برم اصفهان یه سر به خواهرم بزنم.» این پا آن پا کردند. بالاخره گفتند« کوچیکه مجروح شده و می خواند بروند بیمارستان، عیادتش. « هم راهشان رفتم وسط راه گفتند « اگر شهید شده باشد چی ؟ » گفتم « انا لله و اناالیه را جعون » گفتند عکسش را می خواهند پیاده شدم و راه افتادم طرف خانه. حال خانم خوب نبود. گفت« چرا این قدر زود آمدی ؟ » گفتم « یکی از هم کارا زنگ زد، امشب از شهرستان می رسند، میان اینجا » گله کرد. گفت « چرا مهمان سرزده می آوری؟ » گفتم « این ها یه دختر دارن که من چند وقته می خوام برای پسر کوچیکه ببینیدش، دیدم فرصت مناسبیه » رفت دنبال مرتب کردن خانه. در کمد را باز کردم و پی عکس گشتم که یک دفعه دیدم پشت سرمه. گفتم « می خوام یه عکسشو پیدا کنم بذارم روی طاق چه تا ببینند. » پیدا نشد. سر آخر مجبور شدم عکس دیپلمش را بکنم. دم در، خانم گفت « تلفنمون چند روزه قطعه، ولی مال همسایه ها وصله » وقتی رسیدم پیش بچه های سپاه گفتم « تلفنو وصل کنین. دیگه خودمون خبر داریم.» گفتند « چشم.» یکی دو تا کوچه نرفته بودیم که گفتند « حالا اگر پسر بزرگه شهید شده باشد؟» گفتم « لابد خدا می خواسته ببینه تحملشو دارم.» خیالشان جمع شد که فهمیده ام هم بزرگه رفته، هم کوچیکه.

99- خیلی وقت ها که گیر می کنم، نمی دانم چه کار کنم. می روم جلوی عکسش ومی نشینم و با هاش حرف می زنم. انگار که زنده باشد. بعد جوابم را می گیرم. گاهی به خوابم می آید یا به خواب کس دیگر بعضی وقت ها هم راه حلی به سرم می زند که قبلش اصلا به فکرم نمی رسید. به نظرم می آید انگار مهدی جوابم داده.

100- اولین بار که لیلا پرسید «مامان! چند سال باهم زندگی کردید؟ » توی دلم گذشت « سی سال،چهل سال» ولی وقتی جمع و تفریق می کنم، می بینم دو سال و چند ماه بیش تر نیست. باورم نمی شود.




[ پنج شنبه 8 اردیبهشت 1390  ] [ 5:05 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

 

1) نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند ؟ می گویم « مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم . برای من ناراحته .» کی باور می کند؟

2) ریاضیش خیلی خوب بود . شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.

3) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.

4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.

5) مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و بهش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید . بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت « پسر جان تو قبولی . شهریه هم لازم نیست بدهی.»

6) تومار بزرگ درست کرد و بالایش درشت نوشت:« صنعت نفت در سرتاسر کشور باید ملی شود» گ
ذاشتش کنار مغازه ی بابا مردم می آمدند و امضا می کردند.

7) سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان ، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره .

8) درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره ش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار . همان جزوه را بعدا چاپ کردند. در مقدمه اش نوشته بود «این کتاب در حقیقت جزوه ی مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک.»

9) یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه.ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا نماز بخواند. همه از کمونیست ها می ترسیدند.

10) بورس گرفت . رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر کارهایش به ایران می رسید. از ساواک پدر را خواستندو بهش گفتند « ماترمی چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبازه کند.» پدر گفت «مصطفی عاقل و رشیده . من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم» بورسی
ه اش را قطع کردند. فکر می کردند دیگر نمی تواند درس بخواند، برمی گردد.

11) می خواستیم هیأت اجرایی کنگره دانش جویان را عوض کنیم . به انتخابات فقط چند روز مانده بود. ما هم که تبلیغات نکرده بودیم . درست قبل از انتخابات ، مصطفی رفت و صحبت کرد. برنده شدیم.

12) چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت « شما نمره گرفته ای، ولی اگر بروی ، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست میدهد. » خودش می خندید. می گفت « کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم»

13) بعد از کشتار پانزده خرداد نشست و حسابی فکر کرد. به این نتیجه رسید که مبارزه ی پارلمانی به نتیجه نمی رسد و باید برود سلاح دست بگیرد. بجنگد.

14) باهم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم .نمی دانستیم چه کار می شود کرد. بدمان نمی آمد برگردیم، برویم دانشکده ی فنی ، تدریس کنیم . چمران بالاخره به نتیجه رسید . برایم پیغام گذاشته بود « من رفتم .آنجا یک سکان دارهست. » و رفت لبنان.

15) ماعضو انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. خبر شدیم در لبنان سمیناری درباره شیعیان برگزار کرده اند. پِیش را گرفتیم تا فهمیدیم آدمی به اسم چمران این کار را کرده است. یک چمران هم می شناختیم که می گفتمد انجمن اسلامی مارا راه انداخته. فهمیدیم این دو نفر یک
ی اند. آمریکا را ول کردیم و رفتیم لبنان.

16) کلاس عرفان گذاشته بود. روزی یک ساعت . همه را جمع می کرد و مثنوی معنوی می خواند و برایشان به عربی ترجمه می کرد. عربی بلد نبودم ، اما هرجور بود خودم را می رساندم به کلاس . حرف زدنش را خیلی دوست داشتم.

17) چپی ها می گفتند «جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند.» راستی ها می گفتند « کمونیسته. » هردو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت « من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد.»

18) اوایل که آمده بود لبنان ، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سرکلاس کلمه ای را غلط گفته بود . همه ی بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط می گفتند. امام موس
ی می گفت «دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست کرد.»

19) بعضی شب ها که کارش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصدو پنجاه تایشان.

20) اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها ، با خودشان فکر کردند « این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟ » آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.

21) چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده ، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم ، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کردو او را می بوسید . بعد همراه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه ، یک ربع، شاید هم بیش تر.

22) ماهی یک بار ، بچه های مدرسه جمع می شدند و می رفتند زباله های شهر را جمع می کردند. دکتر می گفت « هم شهر تمیز می شود، هم غرور بچه ها می ریزد.»

23) جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش . می گفتند « دکتر مصطفی چشم ماست ، دکتر مصطفی قلب ماست.»

24) من نفر دومی بودم که تنها گیرش آوردم . تنها راه می رفت؛بدون اسلحه . گفتم «من پول گرفته م که تو رو بکشم . » چیزی نگفت. گفتم « شنیدی ؟» . گفت « آر ه . » دروغ می گفت . اصلا حواسش به من نبود. اگر مجبور نبودم فرار کنم ، می ماندم ببینم این یارو ایرانیه چه جور آدمی است.

25) دکتر شعرها را می خواند و یاد دعای ائمه می افتاد . می خواست نویسنده اش را ببیند. غاده دعا زیاد بلد بود. پیغام دادند که دکتر مصطفی مدیر مدرسه ی جبل عامل می خواهد ببیندم ، تعجب کردم . رفتم . یک اتاق ساده و یک مرد خوش اخلاق . وقتی که دیگر آشنا شدیم ، فهمیدم دعاهایی که من می خوانم ، در زندگی معمولی او وجود دارد.

26) گفتند «دکتر برای عروس هدیه فرستاده » به دو رفتم دم ِ در و بسته را گرفتم . بازش کردم . یک شمع خوش گل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان ها ؛یعنی که این ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده ؟

27) وای که چقدر لباسش بد ترکیب بود . امیدوار بودم برای روز عروسی حداقل یک دست لباس مناسب بپوشد که مثلا آبروداری کنم . نپوشید. با همان لباس آمد. می دانستم که مصطفی مصطفی است.

28) به پسر ها می گفت شیعیان حسین، و به ما شیعیان زهرا . کنارهم که بودیم ، مهم نبود که پسر است کی دختر . یک دکتر مصطفی می شناختیم که پدر همه مان بود، و یه دشمن که می خواستیم پدرش را در بیاوریم.

29) به این فکر افتاده بودم بیایم ایران. دکتر یک طرح نظامی دقیق درست کرد. مهمات و تجهیزات را آماده کردم . یک هواپیما لازم داشتیم که قرار شد از سوریه بگیریم . دوروز مانده به آمدنمان ، خبر رسید انقلاب پیروز شده.

30) گفته بود « مصطفی!من از تو هیچ انتظاری ندارم الا این که خدا را فراموش نکنی.» بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم . چه قدر دلم می خواهد بهش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.

31) آن وقت ها که دفتر نخست وزیری بود، من تازه شناخته بودمش . ازش حساب می بردم . یک روز رفتم خانه شان ؛ دیدم پیش بند بسته ، دارد ظرف می شوید. با دخترم رفته بودم . بعد از این که ظرف هارا شست. آمد و با دخترم بازی کرد. با همان پیش بند.

32) وقتی دید چمران جلویش ایستاده ، خشکش زد. دستش آمد پائین و عقب عقب رفت. بقیه هم رفتند. دکتر وقتی شن
یده بود شعار می دهند « مرگ برچمران » آمده بود بیرون رفته بود ایستاده بود جلویشان. شاید شرم کردند، شاید هم ترسیدند و رفتند.

33) ما سه نفر بودیم ، با دکتر چهار نفر. آن ها تقریبا چهارصد نفر. شروع کردند به شعار دادن و بدو بی راه گفتن . چند نفر آمدند که دکتر را بزنند. مثلا آمده بودیم دانشگاه سخن رانی. از درپشتی سالن آمدیم بیرون . دنبالمان می آمدند. به دکتر گفتیم « اجازه بده ادبشان کنیم . » . گفت « عزیز ، خدا این هارا زده .» دکتر را که سوار ماشین کردیم ، چند تا از پر سر و صداهاشان را گرفتیم آوردیم ستاد. معلوم نشد دکتر از کجا فهمیده بود . آمد توی اتاق . حسابی دعوامان کرد. نرسیده برگشتیم و رساندیمشان دانشگاه ، با سلام و صلوات.

34) وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه . نه توی مجلس بند می شد نه وزارت خانه . رفت پیش امام . گفت « باید نامنظم با دشمن بجنگیم تا هم نیروها خودشان را آماده کنند، هم دشمن نتواند پیش بیاید. » برگشت و همه را جمع کرد. گفت « آماده شوید همین روزها راه می افتیم » . پرسیدیم «امام؟» گفت «دعامان کردند.»

35) دنبال یک نفر می گشتیم که بتواند نیروهای جوان را سازمان دهی کند، که سر و کله چمران پیدا شد. قبول کرد . آمد ایلام . یک جلسه ی آشنایی گذاشتیم و همه چیز را سپردیم دست خودش . همان روز ، بعد از نماز شروع کرد. اول تیراندازی و پرتاب نارنجک را آموزش داد، بعد خنثا کردن مین .صبح فردا زندگی در شرایط سخت شروع شده بود.

36) حدود یک ماه برنامه اش این بود؛ صبح تا شب سپاه و برنامه ریزی، شب ها شکار تانک . بعد از ظهرها ، اگر کاری پیش نمی آمد، یک ساعتی می خوابید.

37) تلفنی بهم گفتند « یه مشت لات و لوت اومده ن ، می گن می خوایم بریم ستاد جنگ های نامنظم . » رفتم و دیدم .ردشان کردم . چند روز بعد ، اهواز ، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان . یکیشان گفت « آقای دکتر خودشون گفتن بیاین . » می پریدند؛ از روی گودال ، رود ، سنگر . آرپی جی زن ها را سوار می کردند ترک موتور، می پریدند. نصف بیش ترشان همان وقت ها شهید شدند.

38) از در آمد تو . گفت « لباسای نظامی من کجاست ؟ لباسامو بیارین .» رفت توی اتاقش ، ولی نماند. راه افتاده بود دور اتاق . شده بود مثل وقتی که تمرین رزم تن به تن می داد.ذوق زده بود . بالاخره صبح شد و رفت . فکر کردیم برگردد، آرام می شود. چه آرام شدنی! تا نقشه ی عملایت را کامل کند. نیروها را بفرستد منطقه ، نه خواب داشت نه خوراک . می گفت « امام فرموده ن خودتون رو برسونید کردستان. » سریک هفته ، یک هواپیما نیرو جمع کرده بود.

39) اگر کسی یک قدم عقب تر می ایستاد و دستش را دراز می کرد، همه می فهمیدند بار اولش است آمده پیش دکتر. دکتر هم بغلش می کرد و ماچ و بوسه ی حسابی . بنده ی خدا کلی شرمنده می شد و می فهمید چرا بقیه یا جلو نمی آیند ، یا اگر بیایند صاف می روند توی بغل دکتر.

40) مانده بودیم وسط نیروهای ضد انقلاب . نه جنگ کردن بلد بودیم، نه اسلحه داشتیم . دکتر سر شب رفت شناسایی. کسی از جاش جم نخورد تا دکتر برگشت. دم اذان بود.وضو که می گرفت ، ازم پرسید « عزیزجان چه خبر؟ کسی چیزیش نشده ؟»

41) سر سفره ، سرهنگ گفت « دکتر ! به میمنت ورود شما یه بره زده ایم زمین. » شانس آوردیم چیزی نخورده بود و این هه عصبانی شد. اگر یک لقمه خورده بود که دیگر معلوم نبود چه کار کند.

42) اولین عملیاتمان بود. سرجمع می شدیم شصت هفتاد نفر . یعنی همه بچه های جنگ های نامنظم . رفتیم جلو و سنگر گرفتیم .طبق نقشه . بعد فرمان آتش رسید. درگیر شدیم . دوساعت نشده دشمن دورمان زد. نمی دانستیم در عملیات کلاسیک ، وقتی دشمن دارد محاصره می کند باید چه کار کرد. شانس آوردیم که دکتر به موقع رسید.

43) خوردیم به کمین . زمین گیر شدیم . تیرو ترکش مثل باران می بارید . دکتر از جیپ جلویی پرید پایین و داد زد« ستون رو به جلو .» راه افتاد .چند نفر هم دنبالش . بقیه مانده بودیم هاج و واج . پرسیدم « پس ما چه کارکنیم ؟» . دکتر از همان جا گفت « هر کی می خواد کشته نشه ، با ما بیاد.» تیر و ترکش می آمد ، مثل باران. فرق آن جا و این جا فقط این بود که دکتر آنجا بود و همین کافی بود.

44) تشییع آیت الله طالقانی بود. من و چند تا از مسئولین توی غسال خانه بودیم . در را بسته بودند که جمعیت نیاید تو. دربان آمد ، گفت « یکی آمده ، می گه چمرانم . چه کار کنم ؟» با خودم گفتم « امکان ندارد. » رفتیم دم در . خودش بود لاغر لاغر . کردستان شلوغ بود آن روزها .

45) گفت « سیزده روزه زن و بچه شون رو گذاشته ن و اومده ن این جا ، حقوق هم نگرفته ن . من اصلا متوجه نبودم .» سرش را گذاشته بود روی دیوا
ر و گریه می کرد. کلاه سبزها را می گفت. چند دقیقه پیش ، یکیشان آمده بود پیش دکتر و گفته بود« چون ما بی خبر آمده ایم ، اگر اجازه بدهید، چند تا از بچه ها بروند، هم خبر بدهند ، هم حقوق های ما را بگیرند». گفتم « شما برای همین ناراحتید؟»

46) کم کم همه بچه ها شده بودند مثل خود دکتر ؛ لباس پوشیدنشان، سلاح دست گرفتنشان ، حرف زدنشان. بعضی ها هم ریششان را کوتاه نمی کردند تا بیش تر شبیه دکتر بشوند. بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف، بچه هارا از روی همین چیز ها می شد پیدا کرد. یا مثلا از این که وقتی روی خاک ریز راه می روند نه دولا می شوند، نه سرشان را می دزدند. ته نگاهشان را هم بگیری، یک جایی آن دوردست ها گم می شود.

47) ایستاده بود زیر درخت. خبرآمده بود قرار است شب حمله کنند. آمدم بپرسم چه کار کنیم . زل زده بود به یک شاخه ی خالی.گفتم « دکتر ، بچه ها می گن دشمن آماده باش داده.» حتی برنگشت . گفت «عزیز بیا ببین چه قدر زیباست. » بعد همان طور که چشمش به برگ بود ، گفت « گفتی کِی قراره حمله کنند؟».

48) – دکتر نیست . همه پادگان را گشتیم ، نبود. شایعه شد دکتر را دزدیده اند . نارنجک و اسلحه برداشتیم رفتیم شهر. سرظهر توی مسجد پیدایش کردیم. تک و تنها وسط صف نماز جماعت سنی ها. فرمانده پادگان از عصبانیت نمی توانست چیزی بگوید . پنج ماه می شد که ارتش درهای پادگان را روی خودش قفل کرده بود، برای حفظ امنیت.

49) شب دکتر آماده باش داد. حرکت کردیم سمت اهواز . چند کیلومتر قبل از شهر پیاده شدیم. خبر رسید لشکر 92 زمین گیر شده. عراقی ها دارند می رسند اهواز . دکتر رفت شناسایی. وقتی برگشت، گفت «همین جا جلوشان را می گیریم. از این دیگر نباید جلوتر بیایند. » ما ده نفر بودیم، ده تا تانک زدیم و برگشتیم . عراقی ها خیال کرده بودند از دور با خمپاره می زنندشان. تانک ها را گذاشتند و رفتند.

50) تانک دشمن سرش را انداخته پایین ، می آید جلو. نه آرپی جی هست، نه آرپی جی زن . یک نفر دولا دولا خودش را می رساند به تانک ، می پرد بالا ، یک نارنجک می اندازد توی تانک ، برمی گردد. دکتر خوش حال است. یادشان به خیر ؛ پنج نفر بودند. دیگر با دست خالی هم تانک می زدند.

51) موقع غذا سرو کله عرب ها پیدا می شد ؛ کاسه و قابلمه به دست ، منتظر . دکتر گفته بود « اول به آنها بدهید ، بعد به ما. ما رزمنده ایم ، عادت داریم . رزمنده باید بتواند دو سه روز دوام بیاورد.»

52) وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت «دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین. » بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع . توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند.عراقی ها فکر کرده بودند غواص است ، تا صبح آتش می ریختند.


53) گفتم «دکتر جان ، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه . این پنکه هم جواب نمی ده . ما صد ، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم ، اگه یکیش را بذاریم این اتاق ...» .گفت « ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»

54) بلند گفت « نه عزیز جان ، نه . عقب نشینی نه . اگر قرار باشد یک جایی بایستیم و بمیریم ، همین جا می مانیم و می میریم .» کسی نمیرد . وقتی برگشتیم ، یک نفر دستش ترکش خورده بود، یک نفر هم دوتا آرپی جی غنیمت برداشته بود.

55) سر کلاس درس نظامی می گفت« اگر می خواهی به یک ارتش حمله کنی، باید سه برابر تانک داشته باشی.» صدایم کرد و گفت « عزیز ، برو یه رگبار ببند اون جا وبیا . » رفتم ، دیدم یک دنیا تانک خوابیده . صدا می کردم ، می بستندم به گلوله . رگبار بستم و آمدم. می گفت « عزیز رگبار که می بندی، طرف عصبی می شه و کسی که عصبی بشه ، نمی تونه بجنگه .»

56) تا آن وقت آرپی جی ندیده بودم . دکتر آرپی جی زدن بهم یاد داد، خودش.

57) ماکت هایم را کار گذاشتم . بد نشده بود. از دور به نظر می رسید موشک تاو است. عراقی ها تادیدند، بهش شلیک کردند، تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بی خیال شدند. فکر این جایش را نمی کردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم . تا دیدمش گفتم « دکتر جان ، نقشه مان گرفت. هشت تا تانک زدیم.»

58) از اهواز راه افتادیم ؛ دوتا لندرور . قبل از سه راهی ماشین اول را زدند. یک خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد.و آمد تو ، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم پایین ، سنگر بگیریم . دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش . گفت «کنار جاده دیدمش . خوشگله ؟»

59) بیست و شش تا موشک ِ خراب برگردانده بودند مقر. دکتر گفت «بگیرمشان ، اگر شد استفاده کنیم .»گرفتیم ، درست کردشان ، استفاده کردیم؛ هر بیست و شش تایش.

60) تا از هلیکوپتر پیاده شدیم ، من ترکش خوردم . دکتر برم گرداند توی هلی کوپتر و دستور داد برگردیم عقب.وقتی رسیدیم، هوا تاریک شده بود. دکتر مانده بود وسط دشمن. خلبان نمی توانست پرواز کند. تماس گرفتم تهران ، خواستم چند تا فانتوم بفرستند، منطقه را بمباران کنند.خدا خدا می کردم دکتر طوریش نشود.

61) از خط که برگشتیم . مرخصی رد کردم و یک راست آمدم خانه . دل توی دلم نبود. قبل از عملیات که زنگ زده بودم ، دخترم مریض بود. حالش را پرسیدم ، خوب بود. زنم گفت « یک خانم عرب آمد دم در . گفت بچه را بردار برویم دکتر . دوا ها را هم خودش گرفت.»

62) بلبل لاکردار معلوم نبود چه طور رفته آنجا . به هزار بدبختی رادیاتور را باز کردیم که سالم بیاوریمش بیرون. دکتر این پا وآن پا می کرد تا بالاخره توانست دستش را ببرد لای پره ها و بکشدش بیرون . نگهش داشت تا حالش جا بیاید. می خواند. قشنگ می خواند.

63) گفتم « دکتر، شما هرچی دستور می دی، هرچی سفارش می کنی، جلوی شما می گن چشم ، بعد هم انگار نه انگار . هنوز تسویه ی مارو نداده ن . ستاد رفته زیر سؤال . می گن شما سلاح گم کرده ین ...» همان قدر که من عصبانی بودم ، او آرام بود. گفت « عزیز جان ، دل خور نباش . زمانه ی نابه سامانیه . مگه نمی گفتن چمران تل زعتر را لو داده ؟ حالا بذار بگن حسین مقدم هم سلاح گم کرده . دل خور نشو عزیز.»

64) هر هفته می آمد ، یا حداکثر ده روز یک بار. از اول خط سنگر به سنگر می رفت. بچه ها را بغل می کرد و می بوسید. دیگر عادت کرده بودیم.یک هفته که می گذشت ، دلمان حسابی تنگ می شد.

65) آب کارون را منحرف کرده بود توی منطقه . باتلاق شده بود چه باتلاقی . عراقی ها نمی توانستند بیایند جلو. هر بار همه که سد می زدند، یکی دوتا از بچه ها می رفتند و می فرستادندش هوا.

66) فکر می کردم بدنش مقاوم است که در آن هوای گرم اصلا آب نمی خورد. بعد از اذان ، وقتی دیدیم چه طوری آب می خورد، فهمیدیم چه قدر تشنه بوده .

67) برای نماز که می ایستاد ، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار بهش گفتم « چرا سر نماز این طورمی کنی؟ » گفت « وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ت صاف باشد.»با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.

68) گیر کرده بودیم زیر آتش . یک آن بلند شدیم که فرار کنیم ، دکتر رفت و من جا ماندم . فرصت بعدی سرم را بلند کردم ، دیدم دارد به سمت من می آید و یک موشک به سمت او . خواستم داد بزنم ، صدا در گلویم ماند. فکر کردم موشک نصفش کرده . خاک که نشست ، دیدم کجا پرت شده . سالم بود . با هم فرار کردیم.

69) از فرمان دهی دستور دادند « پل را بزنید .» همه ی بچه ها جمع شدند، چند گروه داوطلب. دکتر به هیچ کدام اجازه نداد بروند . می گفت « پل زیر دید مستقیم است.» صبحی خبر آوردند پل دیگر نیست. رفتیم آن جا . واقعا نبود. گزارش دادند دکتر و گروهش دیشب از کنار رود برمی گشتند می خندیدند .و برمی گشتند .

70) اصل ایده بود اصلا . لوله را دو تا سوراخ می کرد و می گفت « میخ بذارید این جا ، می شه خمپاره » . می شد.

71) ناهار اشرافی داشتیم ؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته ، دکتر رسید. دعوتش کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره .یکی می پرسید « این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی ، چی شد پس؟»

72) یک بند داد می زدم . گریه می کردم . کنترل خودم را از دست داده بودم . همه هم نگران اسلحه ای بودند که دستم بود. دکتر رسید و یک کشیده ی محکم زد زیر گوشم .فکر کنم تنها کشیده ای بود که توی عمرش به کسی زده بود.

73) دکتر آرپی جی می خواست، نمی دادند. می گفتند دستور از بنی صدر لازم است. تلفن کرده بود به مسئول توپ خانه . آن جا هم همان آش و همان کاسه . طرف پای تلفن نمی دید دکتر از عصبانیت قرمز شده . فقط می شنید که « من از کجا بنی صدر رو گیر بیارم مجوز بگیرم ؟» رو کرد به من ، گفت « برو آن جا آرپی جی بگیر . ندادند به زور بگیر برو عزیز جان.»

74) نگاه می کرد به چشم هات و تو می شنیدی که حالا دیگر ما دوستیم، برادریم ، با هم کار می کنیم .با چشم هاش ، صیغه ی برادری می خواند.

75) گفت «سید، می ری رو جاده ؟» گفتم « اگر شما امر کنید ، می رم . » جلو را نشان داد و گفت « یک کوچه آن جاست ، هفت کیلومتری . آن جا پناه بگیر ببینم چه می شود.» جاده توی تیررس بود . کلاه کاسکت را بالا می آوردی ، می زدند. سوار شدیم و رفتیم. گلوله می آمد . زیاد هم می آمد. تیز می رفتیم و صلوات می فرستادیم. کوچه سر جایش بود آمدیم پایین و نشستیم ، گریه کردیم .دکتر بی سیم زد « شروع کنید» شروع کردیم . یک ، دو ، سه ... چهار دهمی تانک فرمان دهی بود . موشکمان تمام شد. صبر کردیم بقیه برسند.

76) تصمیم گرفتم بروم پیشش ، توی چشم هاش نگاه کنم و بگویم «آقا اصلا جبهه مال شما. من می خوام برگردم .» مگر می شد؟ یک هفته فکر کردم ، تمرین کردم . فایده نداشت . مثل همیشه ، وقتی می رفتم و سلام می کردم ، انگار که بداند ماجرا چیست ، می گفت « علیک السلام »و ساکت می ماند. دیگر نمی توانستم یک کلمه حرف بزنم. لبخند می زد و می گفت «سید ، دو رکعت نماز بخوان درست می شه.»

77) لاک پشته به موقع رسید، با یک قابلمه خشاب.می دانستم کار دکتر است، نمی دانستم چه طور بهش فهمانده بود بیاید پیش من.

78) بالاخره برگشتند، هشتاد و هشت نفر از نود نفر. قبل از ظهر بی سیم زدند که «محاصره شدیم.» دکتر به حسن نگاه کرد . حسن با همان نگاه گفت «چشم.» سرشب رسیدند آنجا . حسن چند نفر را فرستاد برای سازمان دهی ، خودش و بقیه هم سنگر گرفتند و شروع کردند راه باز کردن .عراقی ها هم هرچه آتش داشتند می ریختند سرشان.نصفه شب دوباره بی سیم زدند. صدای بی سیم چی می لرزید «دکتر! حسن شهید شده ، بقیه هم همه شهید شده ن . چه کار کنیم ؟»دکتر گفت «حسن چهارده تا جون داره ، هنوز چهارتاش مونده .» بالاخره راه را باز کردند و همه برگشتند. دکتر منتظرش بود. منتظر همه شان بود.

79) کارمان همین بود؛ هرکدام یک نی بلند گرفته بودیم دستمان و موشک که می آمد، با نی می زدیم به سیمش. بعدا برای هر کس تعریف می کردیم ، خیال می کرد شوخی می کنیم . انگار فقط دکتر بلد بود چه طور موشک کنترل شونده را منحرف کند.

80) بولدوزرهای عراقی کانال می کندند. چند تا تانک مانده بوبدند پشتیبانی. دکتر به م گفت «عزیز، بشمار این تانک ها را .»گفتم «دوربین ندارم . یه آرپی جی دارم که دوربین داره . گفت « با همون دوربین آرپی جیت شمار.» تا بشمارم رفته بود. جلوتر ، یک عراقی ستون پنجمی گرفتیم و با خودمان بردیم . رسیدیم پشت تانک ها، وسط دشمن. بی سر و صدا چهار تا تانک را فرستادیم هوا و برگشتیم.

81) وقتی دکتر تیر خورد ، همه ی بچه ها آمدنددیدنش. باور نمی کردند. می گفتند دکتر رویین تن است. تصرف دارد روی گلوله ها. مسیرشان را عوض می کند. از این حرف ها . دکتر وقتی شنید ، خیلی خندید.

82) وقتی پیغامش رسید، هرچه مهمات بود برداشتم و آمدم. چشمم که به چشمش می افتاد، خجالت می کشیدم. بغلم کرد و اشکش سرازیر شد. اول نفهمیدم اشک شوق است، یا ناراحتی. گفت «بچه ها دارند تلف می شوند، ما شده ایم وجه المناقشه ی سیاسیون.»با هم مهمات را بین نیروها تقسیم کردیم.

83) گفت« ببین فلانی، من هم توی انگلیس دوره دیده م ، هم توی آمریکا، هم توی اسرائیل. خیلی جنگیده م . فرمانده زیاد دیده م. دکتر چمران اولین فرماندهیه که موقع جنگیدن جلوی نیروهاست و موقع غذا خوردن عقب صف.»

84) گفتم «شما حالتون خوش نیست. مریض شده ین.»گفت «نه ، خوبم. » گفتم « تب ولرز کرده ین؟» سرش را انداخت پایین. گفت « نه عزیز، گرسنه م . » دو روز چیزی نخورده بود. همه جا را دنبال غذا گشتم ؛ هیچی نبود، هیچی . یعنی یک ذره خرما یا قند هم نبود. رفتم پیش خانمش. گفتم « این جا چیزی پیدانمی شود، بگذارید برویم داخل شهر.»گفت «نه.» قایم شده بودم توی انبار. بغض کرده بودم و از گونی نان خشک ها، جاهایی که کپک نداشت می شکستم و می گذاشتم توی سینی. گریه ام بند نمی آمد.

85) دستور این بود؛ یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با این ها مجهز می کردیم و می فرستادیم پشت تپه . باید آتش تهیه شان را می دیدی . فکر می کردیم اگر با این همه مهمات بهمان حمله می کردند، چه کار می کردیم.آن ها هم لابد به این فکر می کردند که این تانک ها از کجا پیدایشان شده است.

86) می گفتند « چمران همیشه توی محاصره است.» راست می گفتند. منتها دشمن مارا محاصره نمی کرد. دکتر نقشه ای می ریخت. می رفتیم وسط محاصره ، محاصره را می شکستیم و می آمدیم بیرون.

87) سوسنگرد را ما آزاد کردیم . یعنی راستش خدا آزاد کرد؛ ما هم بودیم، دکتر هم بود، ارتشی ها هم به موقع آمدند ، آن ها هم بودند. نقشه را دکتر کشیده بود. ما از جنوب شهر عملیات را شروع کردیم . بعد دکتر و نیروهایش رفتند سمت غرب . قصدشان این بودکه تانک هارا دنبال خودشان بکشانند، موفق شدند.نیم ساعت بعد یک پاکت سیگار رسید دست تیمسار فلاحی . رویش دست خط و امضای دکتر بود. تیمسار یادداشت را که خواند دستور داد وارد عمل شوند. سوسنگردرا همان خدا آزاد کرد.

88) مریض شده بود بدجور . گفتم «دکتر چرا نمی ری تهران؟دوایی،دکتری؟» گفت « عزیز جان ، نفس این بچه ها خوبم می کند.»

89) به خانمِ دکتر می گفتم « زن نباید بعد از غروب پاشو از خونه بذاره بیرون.» او هم نمی رفت. یک روز از دکتر پرسید «شما اجازه نمی دهید بروم بیرون؟» دکتر گفت « چرا ، من راضیم.»بازهم من نمی گذاشتم برود.

90) چهل نفر می خواستندکه بروند پشت تپه ها ، نگذارند دشمن نیروها را دور بزند. گفته بودند ممکن است برگشتی نباشد. چهل و هفت نفر داوطلب شدند، با من چهل و هشت نفر. مانده بودیم توی اتوبوس منتظرکه نفربر بیاید. نیامد.زیاد صبرکردیم، خبری نشد . تلفن کردم به دکتر. خندید. خیلی خندید. گفت « کجایی تو؟ من فکرکردم رفتی بهشت . زود برگرد.» اتوبوس اشتباه رفته بود. عراق هم منطقه را زده بود، با همه ی نیروهایش.

91) پل زده بودیم ، با تیوب کامیون. دکتر آمد و با جیپ از روی پلمان رد شد.و بعد برگشت و بچه ها را یکی یکی بوسید. شصت و پنج نفر بودیم یا شصت و هفت تا، درست خاطرم نیست.

92) با خودش عهد کرده بود تا نیروی دشمن در خاک ایران است برنگردد تهران. نه مجلس می رفت ، نه شورای عالی دفاع . یک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت « به دکتر بگو بیا تهران.» گفتم « عهد کرده با خودش ، نمی آد.» گفت « نه ، بگو بیاد. امام دلش برای دکتر تنگ شده . » بهش گفتم . گفت « چشم. همین فردا می ریم.»

93) از پیش امام که برگشت گفت « عزیز برو ببین هواپیما هست برای اهواز؟» گفتم « مگر عصری سخن رانی ندارید؟» گفت « دلم برای دهلاویه شور می زنه . » - دهلاویه می ری ؟ - بپر بالا.... همون عقب بشین . از کجا می آی؟ - اهواز ، عزیز جان.

94) گفت « رضایت بدهید، من فردا بروم شهید بشم . » گفتم « من چه طور تحمل کنم ؟ » آن قدر برایم حرف زد تا رضایت دادم.

95) تا ساعت ده دیگر همه فهمیده بودند رستمی شهید شده. دکتر آماده شده بود برود خط . فرمانده جدید را انتخاب کرد و راه افتادند. نمی دانم چرا همه ی بچه های ستاد آمدند و ایستادند تا دکتر برود . توی راه یک دفترچه گذاشته بود روی پایش و می نوشت. رسیدیم دهلاویه . بچه ها از خستگی خوابیده بودند. دکتر بیدارشان کرد و با همه روبوسی کرد. همه جمع شدند. سخنرانی کرد. آخر صحبتش گفت« بالاخره خدا رستمی را دوست داشت، برد. اگرما را هم دوست داشته باشد ، می برد.»

96) داشت منطقه را برای مقدم پور، فرمانده جدید ، توضیح می داد. مثل همیشه راست ایستاده بود روی خاک ریز. حدادی هم همراهشان بود. سه نفر بودند؛ سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولی پانزده متری . دومی هفت متری وسومی پشت پای دکتر ، روی خاکریز. دیدم هرسه نفرشان افتادند. پریدیم بالای خاک ریز . ترکش خمپاره خورده بود به سینه ی حدادی ، صورت مقدم پور و پشت دکتر.

97) از تهران زنگ زدم اهواز . گفتم « می خوام برگردم. » گفتند « نمی خواد بیایی ، همان جا باش.» خودم را معرفی کردم. یکی از بچه ها گوشی را گرفت . زد زیر گریه . پرسیدم « چی شده ؟» گفت « یتیم شدیم.»

98) خانمش آمد ستاد، برای تسویه حساب . حساب چندانی نداشتیم. یک ساک پارچه ای ، تویش یک پیراهن و دوتا زیرپوش .

99) یاد آن روزها که می افتم، دلم حسابی تنگ می شود؛ تنگِ تنگ. عکس ها را در می آورم و دوباره چند باره نگاهشان می کنم. صدایش را می شنوم که می گوید « چه خبر؟ چی دارین ؟ تیر ؟ ترکش؟ خمپاره ؟ » بعضی وقت ها هم این دل تنگی ها بغض می شود و می رود جمع می شود ته گلو. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. راه می افتم سمت جنوب ، دهلاویه . آن جا می ایستم روبه رویش ، سلام می کنم و سرم را می اندازم پایین ، منتظر که بگوید «چه خبر؟ باز کتونی هاتو زدی زیر بغلت برگردی اهواز؟» تا بغضم حسابی باز شود.

100) بعد از دکتر فکر کردم همه چیز تمام شده ، تمام تمام .وصیت نامه اش را که خواندند ، احساس کردم هنوز یک چیزهای کوچکی مانده . یک چیزهاییکه شاید بشود توی جبهه پیدایشان کرد. رفتم وماندگار شدم ؛ به خاطر همان وصیت نامه .

 




[ پنج شنبه 8 اردیبهشت 1390  ] [ 5:00 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

 

بیست روز از شروع جنگ تحمیلی گذشته است وآثاری از تحقق رویای بچه گانه صدام در فتح یک هفته ای تهران محقق نشده. مراکز حساس عراق در این مدت آماج حملات تیز پروازان نیروی هوایی قرار گرفته بود.

 


طراحان نیروی هوایی به دنبال اهدافی می گشتند که کم تر در این مدت مورد حمله قرار گرفته باشد. پایگاه حبانیه و پالایشگاه البکر جزو این اهداف بودند که در این مدت به دلیل بعد مسافت، کم تر مورد توجه قرار گرفته بودند.
کار طراحی بر روی این اهداف آغاز شد و دو فروند هواپیمای شکاری بمب افکن فانتوم برای این عملیات در نظر گرفته شد. قرار شد که هواپیماها راس ساعت مقرر به پرواز درآیند و پس از عبور از شهرهای مرزی در نزدیکی مرز عملیات سوخت گیری هوایی انجام پذیرد و هواپیماهای رهگیر اف – 14 نیز در کنار مرز حضور داشته باشند تا اگر هواپیماها در هنگام بازگشت از جانب گشتی های دشمن مورد تعقیب قرار گرفتند، از آنها حمایت کنند و همچنین تانکر سوخت رسان هم در محل حاضر باشد تا در صورت کمبود سوخت به کمک فانتوم ها بشتابد.
مشکل بعدی عبور از رینگ های پدافندی بغداد بود. پایگاه حبانیه و همچنین پالایشگاه البکر در 70 مایلی غرب بغداد قرار داشتند و هواپیماها برای رسیدن به این اهداف باید از فراز شهر بغداد عبور می کردند و برای این کار نیز باید از رینگ های پدافندی می گذشتند. مقرر شد پودهای جنگ الکترونیک متناسب با پدافند قدرتمند بغداد بر روی هواپیماها نصب شود و همچنین تدابیری برای جنگنده های رهگیر نیز اندیشیده شود. قرار شد پایگاه حبانیه به عنوان هدف اصلی و پالایشگاه البکر به عنوان هدف ثانویه در نظر گرفته شود.
مشکل بعدی این بود که اطلاعات دقیقی از محل و نوع پدافندهای مستقر در منطقه نبود که برای حل این مشکل نیز بنا شد یک فروند فانتوم شناسایی به محل اعزام شود و از محدوده عکس برداری کند.
در جمع بندی نهایی طراحان به این نتیجه رسیدند که ابتدا هواپیمای شناسایی از منطقه عکس برداری کند تا نقاط پدافندی مشخص شود. هواپیماهای رهگیر اف – 14 نیز در منطقه مرکزی حضور یابند و از نفوذ هواپیماهای دشمن در صورت تعقیب احتمالی فانتوم ها در مسیر بازگشت جلوگیری کنند. محل استقرار تانکر سوخت رسان نیز مشخص شد. همچنین مدت زمان لازم برای رفت و برگشت و مسیر رفت و برگشت نیز تعیین گردید چگونگی فرود اضطراری و دستورالعمل های مورد استفاده در مواقع اضطراری هم مورد بررسی قرار گرفت.

فانتوم شناسایی به سوی هدف پرواز کرد
در زمان مقرر یک فروند فانتوم شناسایی به خلبانی سروان ایلخانی از پایگاه یکم شکاری به پرواز درآمد و درحالی که باک های سوخت اضافه را در زیر بال ها و بدنه خود داشت، با کم کردن ارتفاع به سرعت از مرز عبور کرد و با رسیدن به محل های مورد نظر درحالی که دشمن در غفلت کامل به سر می برد، با گردش های از پیش تعیین شده از تمامی نقاط مورد نظر عکس های لازم را تهیه کرد. اینک پدافند عراق متوجه حضور او شده بود. از هر طرف پدافند در حال شلیک بود. اولین موشک سام به سوی هواپیما شلیک شد که کمک بلافاصله به خلبان اطلاع داد و او نیز با گردشی سریع و متحمل شدن مقدار جی بالا موفق به فرار از دست موشک شد. سرانجام فانتوم گردشی سریع انجام داد و با تمام سرعت سمت مرز را درپیش گرفت و به سلامت به پایگاه خودی مراجعت کرد، با ظهور عکس ها آخرین مرحله کار نیز انجام شد و نقاط پدافندی روی نقشه مشخص شد.

خلبانان انتخاب و مراحل نهایی کار انجام می شود
فرمانده پایگاه بعد از مطالعه طرح به دلیل حساسیت بالا و خطرات احتمالی تصمیم گرفت که خلبانان پرواز به صورت داوطلب انتخاب شوند که از بین داوطلبین چهار نفر خلبان زبده و ماهر انتخاب شدند. سرگرد محمودی به عنوان لیدر دسته پروازی و سروان عصاره نیز به عنوان وینگ من پرواز معین شدند.
کار خلبانان بر روی نقشه آغاز شد با توجه به نوع پدافند، مسیر رفت و برگشت و بررسی دستورالعمل هایی که در مواقع اضطراری پیش می آمد کدهای ارتباطی بین خلبانان رد و بدل شد و همچنین نوع بمب و مهمات نیز انتخاب گردید و قرار شد عملیات در ساعات آغازین روز شروع شود طوری که در نزدیکی هدف هوا کاملا روشن شده باشد. این ساعت با توجه به اختلاف 30 دقیقه ای طلوع خورشید بغداد با پایگاه تعیین شده بود. در نهایت قرار شد پرواز با دو فروند فانتوم دی انجام شود هر کدام از فانتوم ها مجهز به بمب های M-117 و غلاف های جنگ الکترونیک باشند.
روز موعود فرارسید. سحرگاه روز بیست و چهارم مهر ماه سال 1359 خلبانان پس از رسیدن به پست فرماندهی به اتاق تجهیزات رفتند و بعد از تحویل گرفتن تجهیزات به سمت آشیانه به راه افتادند. پرسنل گروه پروازی که از پاسی از شب مشغول آماده کردن هواپیماها بودند در کنار پرنده های آهنین بال ایستاده بودند و از خلبانان استقبال می کردند. خلبانان از زیر کلام الله مجید گذشتند و پا در پلکان هواپیما گذاشته و در کابین جای گرفتند. پرسنل پروازی مشغول کمک به خلبانان شدند تا آنها راحت تر بتوانند بندهای چتر و ... را به صندلی ببندند.
با علامت دست خلبانان برق و فشار هواپیما به موتور سمت راست وصل شد و سپس موتور سمت چپ، اینک هر دو موتور هواپیما روشن شده است خلبانان شروع به بازرسی رادار و وسایل ارتباطی می کنند و پس از تماس با برج اطلاعات پرواز را دریافت می کنند.

شرح عملیات
خلبانان با اشاره دست به پرسنل کروی خاتمه بازرسی را اعلام می کنند و آنها نیز موانع را از زیر چرخ های هواپیما بر می دارند. هواپیماها به آرامی بر روی باند تاکسی کردند و اندکی بعد در ابتدای باند قرار می گیرند. با علامت برج مراقبت شبح های آهنین قدرت موتور خود را به حداکثر رسانده و به پرواز در می آیند و در دل آسمان جای گرفتند. بلافاصله بعد از پرواز خود را به ارتفاع 10000 پایی رساندند. سپس سرعت را به 400 نات می رسانند و از فراز شهرها عبور می کنند. در پایگاه های دیگر دو فروند اف 14 مسلح جهت اسکورت فانتوم ها به پرواز در می آیند و مسیر نقطه ملاقات را در پیش می گیرند. همزمان تانکر سوخت رسان 707 نیز به پرواز درآمده است تا در محل مورد نظر به فانتوم ها سوخت رسانی کند. فانتوم ها تا نزدیکی مرز ادامه می دهند. در نزدیکی مرز تانکر سوخت رسان منتظر هواپیماها بود. خلبانان ارتفاع خود را به 13000 پایی رسانده و با علامت هایی که به صورت رمز بود، شروع به سوخت گیری می کنند. بعد از سوخت گیری، فانتوم ها ارتفاع خود را به حداقل رسانده و سرعت را به 500 نات افزایش می دهند و از لابه لای دره های عمیق گذشته و از مرز عبور می کنند.

به هر قیمتی باید یکی از اهداف را منهدم کرد
قرار بر این بود که هواپیماها برای رسیدن به هدف از جنوب بغداد عبور کنند اما درحالی که هواپیماها 20 مایل بیشتر از خاک عراق را پشت سر نگذاشته بودند، توسط رادارهای عراقی شناسایی شدند. در این هنگام آژِیر خطر در بغداد به صدا در آمده بود. ثانیه هایی بعد رادار جست وجوگر سام – 2 در 30 مایلی بغداد برای پیدا کردن هدف شروع به سرچ کردن می کند که خلبانان به وسیله دستگاه جنگ الکترونیک سعی در اختلال در کار آن می کنند. لیدر دسته پروازی با توجه به حجم بالای پدافند به هواپیمای شماره دو اطلاع می دهد که حجم پدافند سنگین است و او اگر مایل است هدف ثانویه را بزند و یا ادامه دهد که خلبان شماره دو بلافاصله پاسخ منفی می دهد.
4 دقیقه تا هدف مانده هواپیماها تا ثانیه هایی دیگر بر فراز بغداد می رسند. حجم پدافند بسیار سنگین است و هر چند ثانیه گلوله هایی به بدنه هواپیماها برخورد می کنند. تمام نشان دهنده های اعلام خطر در داخل کابین هواپیماها در حال چشمک زدن است. خلبانان مجبورند جهت مصون ماندن از دید رادارهای دشمن ارتفاع خود را کاهش دهند پس بلافاصله ارتفاع خود را کم کرده و موتورها را در حالت پس سوز قرار داده و به سمت هدف ادامه طریق می دهند.
چراغ اخطار قفل راداری دشمن در کابین هواپیمای لیدر روشن می شود. موشک در تعقیب هواپیمای شماره یک است. اکنون خلبان ها بر فراز شهر بغداد قرار دارند. خیابان ها نسبتا خلوت هستند. به دلیل ارتفاع کم و سرعت بالا، مردم وحشت زده ماشین های خود را وسط خیابان رها کرده و هر کدام در جایی پناه گرفته بودند. غافل از این که تیزپروزان نیروی هوایی ایران هیچ گاه مردم بی گناه را بمباران نمی کنند و این کار تنها توسط خلبانان مزدور عراقی صورت می پذیرفت. ارتفاع به قدری کم بود که هر آن امکان برخورد با زمین وجود داشت. تهدید دیگر در این هنگام کابل های فشار قوی برق بود که هرآن امکان برخورد با آنها وجود داشت.

لیدر دسته مورد هدف قرار گرفت
هواپیمای شماره یک همچنان مشغول فرار از دست موشک است. محمودی در تلاش است که به هر نحوی از دست موشک خلاص شود ولی در این تلاش او موفق نیست. از هر طرف موشکی به سمت هواپیماها شلیک می شود و در نهایت یکی از این موشک ها به هواپیمای محمودی برخورد می کند.
هواپیمای شماره دو که اینک به شمال کربلا رسیده بود سرعت خود را به 1300 کیلومتر افزایش می دهد و ارتفاع را به حداقل ممکن می رساند تا از گزند موشک های دشمن در امان باشد. در همین زمان محمودی با او تماس می گیرد و می گوید که مورد اصابت موشک قرار گرفته.
شماره دو سریعا موقعیت او را سوال می کند محمودی می گوید در ارتفاع 2000 پایی کمی عقب تر از تو هستم.
شماره دو می دانست که در صورت ارتفاع گرفتن امکان مورد اصابت قرار گرفتن زیاد می شود ولی این کار را انجام می دهد. ثانیه هایی بعد عصاره هواپیمای شماره یک را می بیند که به سختی آتش گرفته و آتش از بال هایش زبانه می کشد. هواپیما دچار انفجارهای شدید شده بود. شماره دو فریاد می زند :
- محمودی هواپیما آتش گرفته سریعا آن را ترک کن.

خلبانان هواپیمای شماره یک مجبور به اجکت می شوند و ...
ناگهان هواپیما در پیچ سختی می افتد و آتش بیشتری از آن زبانه می کشد. شماره دو درحالی که هواپیما را در دید خود داشت، مشاهده می کند که هر دو خلبان بیرون پریده و چترشان باز می شود. او تصمیم می گیرد تا موقعی که آنها به زمین می رسند در آن جا حضور داشته باشد ولی بلافاصله بعد از این که محمودی و حیدری (کمک خلبان) فرود می آیند کمکش فریاد می زند :
- موشک ! موشک سام – 6 رویمان قفل کرده سریع کاهش ارتفاع بده ...
خلبان سرعت را افزایش داده و شروع به مانور می کند تا از دست موشک خلاص شود. موشک هر لحظه به هواپیما نزدیک تر می شد و خلبان هر کاری که انجام می دهد نمی تواند از دست موشک رهایی یابد. موشک درحال اصابت به هواپیما بود که خلبان به عنوان آخرین حرکت هواپیما را به شدت گردش داد. در این لحظه فشاری معادل 11 جی به خلبانان وارد می شد. این فشار برای هواپیما کم تر از اصابت موشک نبود وامکان زنده ماندن خلبان نیز در این حرکت بسیار پایین است زیرا احتمال شکسته شدن مهره های گردن و کمر بسیار بالاست. اما چاره ای نبود. با این کار موشک از بین دم و بال گذشت و به هواپیما اصابت نکرد. خلبانان درد شدیدی را در کمر و گردن حس می کردند ولی حال عمومی خوبی داشتند.

پالایشگاه البکر به سختی بمباران می شود
آنها با توجه به وضعیت پیش آمده تصمیم می گیرند هدف ثانویه را بمباران کنند زیرا درحال حاضر هم در تعقیب و گریز بودند و هم برای تشریح وضعیت هواپیمای دوست و همکارشان مجبور شده بودند از مسیر اصلی خارج شوند. علاوه بر این اگر به مسیر ادامه می دادند در راه برگشت دچار کمبود سوخت می شدند. لذا گردشی سریع می کنند و مسیر پالایشگاه البکر بغداد را در پیش می گیرند. پدافند پالایشگاه به شدت کار می کرد هواپیمای دچار تکان های شدیدی شده بود که ناشی از انفجار گلوله های ضد هوایی در زیر هواپیما بود. عصاره اینک پالایشگاه را در دید دارد او با رسیدن به پالایشگاه پاپ آپ کرده و با شیرجه بر روی هدف تمامی بمب های خود را بر روی پالایشگاه فرو می ریزد. زبانه آتش ناشی از انفجار مخازن سوخت به آسمان بلند می شود. عصاره تصمیم می گیرد بلافاصله گردش کرده و به سمت مرز حرکت کند.

میگ 23 در تعقیب فانتوم
به دلیل این که هواپیما مدت زمان زیادی در آسمان بغداد بوده رادارهای دشمن موقعیت آن را به پایگاه الرشید اطلاع دادند. در همین هنگام دو فروند میگ – 23 برای مقابله با فانتوم از پایگاه هوایی به پرواز درمی آیند. اینک هواپیما سبک شده بود ولی به علت استفاده زیاد از پس سوز موتور، سوخت در شرایط بدی قرار داشت. میگ ها در تعقیب فانتوم بودند. در فاصله 50 مایلی مرز ایران یکی از میگ های 23 اقدام به شلیک یک موشک راداری به سمت فانتوم می کند. کمک خلبان بلافاصله شروع به شکستن قفل راداری موشک می کند و در نهایت موفق می شود موشک را منحرف کند.
در همین هنگام رادار قدرتمند هواپیمای اف – 14 موفق به رهگیری میگ ها شده بود و یکی از اف 14 ها با سرعت به سمت میگ ها حرکت می کند. میگ ها که متوجه حضور اف – 14 می شوند تغییر مسیر می دهند و به سمت خاک خود فرار می کنند.
لحظاتی بعد خلبانان اطلاع پیدا می کنند که میگ ها فرار کردند و دیگر تهدیدی از جانب آنها برای فانتوم ایجاد نمی شود پس ارتفاع را زیاد کرده و به وسیله کد به رادار اطلاع می دهند که در چه موقعیتی هستند؛ همچنین می گویند به دلیل درگیری در بغداد سوخت شان درحال اتمام است و احتمالا قادر به رسیدن به مرز نیستند و از رادار می خواهند که اگر مجبور به فرود اضطراری در نوار مرزی شدند تیم امداد نجات هلی کوپتری نیروی هوایی برای نجات آنها فرستاده شود،

آیا فانتوم موفق به عبور از مرز و سوختگیری می شود ؟
در همین هنگام پایگاه با تانکر تماس می گیرد و سمت و موقعیت فانتوم را به او اطلاع می دهد. اکنون فانتوم در 30 مایلی مرز قرار دارد و خلبان تقریبا مطمئن شده که به مرز نمی رسد در همین لحظه از سوی تانکر با خلبان تماسی گرفته می شود با این مضمون:
- عقاب سمت و موقعیت شما را دارم و به داخل خاک عراق می آیم با خونسردی ادامه بده.
خلبان مخالفت می کند و می گوید :
- این کار را نکن هواپیمای شما بهترین هدف برای پدافند عراق است.
ولی خلبان تانکر نمی پذیرد و می گوید تو ارتفاع بگیر گلوله های دشمن در ارتفاع بالا به من نمی رسند تامکت ها هم مراقب هستند.
با توجه به شرایط جسمی که خلبان داشت امکان این که بتواند عمل سوخت گیری هوایی را انجام دهد بسیار کم بود چون این کار بسیار حساس است و باید با دقت زیادی انجام شود. خلبان تانکر مرتب به خلبان فانتوم دلداری می داد و می گفت تحمل کند تا او برسد.
موتور هواپیما وقتی کم تر از 500 پوند بنزین داشته باشد، خاموش می شد و اکنون هواپیما تنها 700 پوند بنزین داشت، در همین لحظه خلبان تانکر تماس می گیرد و می گوید :
- در 5 مایلی شما هستم مرا نمی بینید؟
خلبان که درد زیادی را تحمل می کرد می گوید نه نمی توانم شما را ببینم.
آمپر بنزین هر لحظه پایین تر می آمد که ناگهان خلبان متوجه تانکر می شود. تانکر در 5 درجه به سمت چپ حدودا 1000 پا بالاتر از فانتوم درحال پرواز بود. خلبان بی درنگ با تانکر تماس می گیرد :
- دلیجان شما را دیدم در چند مایلی شما هستم.
خلبان تانکر تغییر مسیر می دهد و می گوید :
من گردش می کنم به سمت مرز و اهرم سوخت گیری را پایین می دهم سرعت را نیز به 300 نات می رسانم.
عصاره با شنیدن این توضیحات کمی ارتفاع گرفته و در آخرین لحظات موفق به سوخت گیری می شود. پس از پایان سوخت گیری خلبانان فانتوم از خلبان تانکر که با شجاعت مثال زدنی خود را به عنوان یک طعمه به خاک عراق رسانده بود، تشکر کرده و به سمت پایگاه حرکت می کند.
بر اثر فشار بیش از حد جی، چند مهره گردن و کمر خلبان و کمک شکسته شده بود با نزدیک شدن به پایگاه خلبان به سختی آماده فرود می شود و سرانجام موفق می شود هواپیما را به سلامت بر زمین بنشاند. پرسنل فنی به سرعت به سمت هواپیما می آیند و خلبان و کمک را از آن خارج می کنند.
سرگرد محمودی و ستوان حیدری نیز پس از تحمل 10 سال اسارت آزاد شده و به همراه دیگر آزادگان به میهن باز می گردند.
پایگاه اطلاع رسانی هوانوردی وهوا فضا ی پارسی




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 11:47 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

هوری اسلامی ایران مصمم شده بود که به هیچ عنوان اجازه برگزاری این اجلاس در شهر بغداد را ندهد؛ پس باید به نحوی این شهر ناامن نشان داده می شد و بهترین گزینه برای نا امن نشان دادن آن جا، استفاده از توان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که بهترین و مطمئن ترین گزینه بود.

 


در همان اوایل جنگ تحمیلى، صدام در مصاحبه با روزنامه «الدوره» عراق گفته بود:
- این جنگ به خاطر فتح و تصرف چند صد كیلومتر اراضى خاك ایران نیست و همه‏ چیز محدود به اهداف نظامى نمى‏شود، بلكه این جنگ به خاطر سرنگونى رژیم جمهورى اسلامى ایران است.
در این شرایط، به طور مسلّم یكى از ابزارهاى موجود، استفاده از فشارهاى سیاسى و افزایش تحركات سیاسى با هدف جلب حمایت كشورها براى كمك نظامى و سیاسى و تضعیف دشمن بود. به عبارت دیگر برخوردارى هر یك از كشورهاى ایران و عراق از یك نظام سیاسى برتر در منطقه، مقدمات پیروزى را فراهم مى‏كرد.
 
8 ماه فشار همه جانبه
قبل از فتح خرمشهر، عراق در چنین جایگاهى قرار داشت و یك سر و گردن از ما بالاتر بود و مى‏توانست با فشارهاى سیاسى، خود را به ما تحمیل كند. ولى با فتح خرمشهر، قضیه برعكس شد و نظام بین‏الملل شاهد شكست نظامى - سیاسى عراق در این منطقه استراتژیك شد و این درحالى بود كه عراق برگ برنده خود را براى اعمال نظارت نامشروع در منطقه، از دست داد.
در این شرایط كه خرمشهر آزاد شده بود، كشورهاى عرب منطقه كه روى صدام و ارتش آن تكیه داشتند دچار وحشت شدند.
از آغاز عملیات ثامن الائمه در مهر ماه سال 1360 تا پایان عملیات بیت المقدس در خرداد سال 1361، فشارهای نظامی ایران بر عراق به حدی بود که رژیم بعث عراق، تعداد زیادی از تجهیزات و نیروهای خود را از دست داده بود و این درحالی بود که این کشور حمایت همه جانبه اکثر دولت های عربی و استکبار جهانی را پشت سر داشت. در این شرایط سیاسى، آمریكا و برخى كشورهاى عرب توصیه كردند كه در این فضا و شرایط حاكم، هرچه سریع‏تر باید آتش‏بس برقرار شود.

اجلاس سران کشورهای غیر متعهد
در همین زمان، جنوب لبنان توسط اسرائیل اشغال شده بود که کشور عراق در یک ترفند هماهنگ با استکبار جهانی، اعلام کرد که می خواهد نیروهای خود را از مناطق اشغالی ایران خارج کند و به مقابله با اسرائیل بشتابد، تا به این وسیله سرپوشی بر شکست های پی در پی خود از رزمندگان اسلام بگذارد.
در همین اثنا نوبت کشور عراق شد تا میزبان اجلاس سران کشورهای غیر متعهد باشد که میزبانی آن به صورت ادواری مشخص می شد. بعضی از سران کشورهای غیرمتعهد با اعلام این نکته که بغداد به دلیل جنگ ناامن است، خواستار برگزاری اجلاس در کشوری دیگر بودند.

بیانیه های ایران و عراق درباره اجلاس
جمهوری اسلامی ایران نیز به عنوان یکی از فعال ترین کشورهای عضو جنبش غیرمتعهد، تمایلی برای شرکت در این اجلاس در بغداد نداشت و در بیانیه ای شدیدالحن اعلام کرد:
- درحالی که کشور عراق بخش هایی از ایران را اشغال کرده است، تهران هیچ هیاتی را به این اجلاس اعزام نخواهد کرد و اصولا بغداد برای برگزاری این اجلاس محل امنی نمی باشد.
رژیم بعثی عراق نیز بلافاصله برای میهمانی بنزهای سفارشی اش را روی اتوبان های نوساز به راه انداخت. صدام که برای برگزاری این اجلاس خیلی خرج كرده بود، اعلام كرد ایرانی ها نمی توانند بغداد را ناامن كنند.
ارتش عراق نیز در بیانیه ای اعلام کرد:
- بغداد از هر لحاظ امن است. این شهر در طول شبانه روز توسط سایت های موشکی زمین به هوا، انواع توپ های ضد هوایی، سیستم گسترده راداری و هواپیماهای رهگیر محافظت می شود و هیچ کس نمی تواند بدون اجازه وارد حریم هوایی این شهر شود.

دستور ناامن نشان دادن بغداد برای نیروی هوایی صادر شد
جمهوری اسلامی ایران مصمم شده بود که به هیچ عنوان اجازه برگزاری این اجلاس در شهر بغداد را ندهد؛ پس باید به نحوی این شهر ناامن نشان داده می شد و بهترین گزینه برای نا امن نشان دادن آن جا، استفاده از توان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که بهترین و مطمئن ترین گزینه بود.
پس از ابلاغ این فرمان از سوی فرماندهی نیروی هوایی، دستور طراحی این عملیات صادر گردید.

طراحی عملیات
این اولین باری بود که طراحان عملیات نیروی هوایی باید عملیاتی را طراحی می کردند تا از آن بتوان به عنوان اهرم قوی و قدرتمندی در برابر سیاست های دشمن استفاده کرد.
کار طراحی عملیات آغاز شد و مشکلات یکی پس از دیگری در راه بود:
در آن زمان پدافند هوایی بغداد با پدافند مسکو (پایتخت شوروی سابق و روسیه فعلی) مقایسه می شد.
سایت های موشکی بلند سام 2 و سام 3 و سام 6 و...، سایت های موشکی کوتاه،مدرن و چابک "کروتال" و "رولند " در فواصل معین که در بین و اطراف آنها توپ های ضد هوایی 23 و 35 و 57 میلی متری استفاده می شد. این تجهیزات به صورت رینگ های پدافندی از فاصله حدود 20 کیلومتری بغداد به صورت فشرده در کنار یکدیگر قرار داشتند. همچنین در طول مدت شبانه روز هواپیماهای رهگیر و مدرن آن زمان (میگ های 23 و 25) یا برفراز شهر بغداد و اطراف آن در پرواز بودند و یا درحال آمادگی کامل برای مقابله به حملات احتمالی بودند.
این عامل مهم در طراحی عملیات و موفقیت آن بسیار حیاتی بود؛ به شکلی که کوچک ترین اشتباه، منجر به شکست طرح می شد. پس باید به دقت اندیشیده می شد که نوع و تعداد هواپیما ها باید به چه شکل باشد؟ کدام نقطه باید مورد هدف قرار گیرد؟ آیا نتیجه حاصل می شود و یا نیاز به تکرار عملیات است؟

تمام اینها سوالاتی بود که ذهن طراحان را به خود مشغول کرده بود.
در اولین اقدام، به دلیل این که نیاز بود تا مهمات زیادی بر روی اهداف فرو ریخته شود، پس از بحث و تبادل نظر قرار بر این شد که این عملیات توسط جنگنده بمب افکن های اف 4 انجام شود.
اما هدف ها، باید هدفی انتخاب می شد که رژیم بعثی نمونه آن را در خاک ایران قبلا بمباران کرده بود تا در افکار عمومی، تردیدی در مقابله به مثل ایجاد نکند.
نکته دیگر آن بود که باید هدفی مد نظر قرار می گرفت که با حمله به آن، اعتبار دفاع قدرتمند هوایی عراق زیر سوال برود و مدت زیادی آثار آن در ذهن ها باقی بماند. همچنین باید هدفی مورد نظر قرار می گرفت که خبرنگاران و منابعی که اخبار جنگ را مخابره می کردند، بتوانند آن را و یا اثرات آن را خود ببینند و رژیم بعثی عراق نتواند آنرا کتمان کند.
پایگاه هوایی الرشید، نیروگاه هسته ای تموز، ایستگاه ماهواره مخابراتی بعقوبه، مجلس الوطنی بغداد، کاخ صدام، پالایشگاه الدوره و پادگان های نظامی مختلف مورد بررسی قرار گرفتند.

چرا پالایشگاه الدوره
در نهایت پالایشگاه الدوره بغداد که به واسطه گسترش شهر، اینک در داخل شهر بغداد قرار داشت، به عنوان هدف تعیین شد.
بمباران پالایشگاه مهم الدوره از چند جهت می توانست بسیار مهم و حیاتی باشد:
اول: به علت این که این پالایشگاه در نزدیکی پایگاه هوایی الرشید که مهم ترین پایگاه هوایی عراق بود، قرار داشت و در مورد وجود پدافند قوی در آن منطقه هیچ تردیدی نبود که با این حمله ایران می توانست ناتوانی عراق را در دفاع از شهر بغداد و از آن مهم تر دفاع از مهم ترین پایگاه هوایی اش اثبات کند.
دوم: با بمباران این پالایشگاه دود و آتش ناشی از سوختن مواد نفتی تا مدت ها غیر قابل کنترل بود و علاوه بر اختلال در تامین سوخت شهر بغداد، سوختن آن جا در دید تمامی خبرنگاران خارجی حاضر در شهر بغداد قرار می گرفت و رژیم بعثی صدام نمی توانست آن را انکار کند.
سوم: نیروی هوایی عراق بارها پالایشگاه های ایران را بمباران کرده بود و این عملیات به نوعی تلافی جویانه تلقی می گردید و هیچ اشکالی از این حیث متوجه این ماموریت نمی شد.

کار طراحی به پایان رسید
کار طراحی به سرعت شروع و به پایان رسید. برای انجام این عملیات غرورآفرین، برای کاهش میزان ضایعات احتمالی و دستیابی کامل به اهداف عملیات، قرار شد این عملیات توسط 3 فروند فانتوم مسلح و انتخاب شش نفر از بهترین خلبان های نیروی هوایی انجام شود. به شکلی که هر سه فروند به پرواز در آیند و در نزدیکی مرز یکی از آنها جدا شده و دو فروند دیگر وارد خاک عراق شوند و ماموریت را انجام دهند و یک فانتوم دیگر در نزدیکی مرز قرار گیرد تا در صورت بروز اشکال برای یکی از فانتوم ها، به سرعت وارد عمل شده و خود را به منطقه عملیاتی برساند. همزمان با پرواز فانتوم ها، هواپیماهای رهگیر اف 14 نیز به پرواز درآیند و خود را برای مقابله با هواپیماهای رهگیر دشمن که احتمال داشت در راه بازگشت به تعقیب فانتوم ها بپردازند، آماده کنند. هواپیمای سوخت رسان نیز در همان زمان و از پایگاه دیگری به پرواز درآید و خود را در منطقه مناسبی قرار دهد. در همین زمان دو فروند فانتومی که از مرز گذشته بودند، با سرعت به سمت پالایشگاه الدوره بغداد حرکت کرده، آن جا را به شدت بمباران کرده و در راه بازگشت با عبور از فراز شهر بغداد، دیوار صوتی را در این شهر بشکنند.
زمان عملیات نیز سحرگاه روز سی ام تیرماه سال 1361 (صبح روز 31 تیر ماه سال 1361) تعیین شد.

پایگاه هوایی نوژه محل استارت عملیات
بعد از تایید طرح عملیات توسط فرماندهی محترم نیروی هوایی و انجام هماهنگی های لازم، دستور اجرای آن به پایگاه هوایی همدان ابلاغ گردید.
برای انجام این عملیات، شش نفر از بهترین خلبان های نیروی هوایی از میان داوطلبان انتخاب شدند و سرلشکر شهید (سرهنگ آن زمان) "عباس دوران" به عنوان لیدر دسته پروازی انتخاب شد. خلبانان بدین شکل انتخاب شدند:
هواپیمای شماره یک به خلبانی سرلشکر شهید "عباس دوران" و سرتیپ آزاده "منصور کاظمیان".
هواپیمای شماره دو به خلبانی سرتیپ "محمود اسکندری" و کمک سرهنگ "ناصر باقری".
هواپیمای شماره سه به خلبانی کاپیتان "توانگریان" و کاپیتان "خسروشاهی".
Image
سرلشکر خلبان شهید "عباس دوران"
دوران در این زمان به "امیدیه" رفته بود و قرار بود در صورتی که در عملیات رمضان نیاز شد، پرواز کند. زیرا نیروی زمینی ارتش در این عملیات نیاز به حمایت های هوانیروز داشت. در نتیجه دو روز قبل ازشروع عملیات او وارد پایگاه شد.
29 تیرماه سال 1361 حدود ساعت 11 جلسه توجیهی پرواز برگزار شد كه دوران به عنوان لیدر دسته پروازی به همراه سرلشکر شهید "یاسینی" مسئول عملیات پایگاه همدان و سرتیپ شهید "خضرایی" فرمانده پایگاه، بهمراه پنج خلبان دیگر در مورد چگونگی انجام عملیات صحبت كردند. نتیجه جلسه بر این شد كه سه فروند هواپیما تا لب مرز با هم پرواز كنند و وقتی به مرز رسیدند، یكی از هواپیماها (هواپیمای شماره سه) برگردد و دو جنگنده دیگر با ارتفاع كم وارد خاك عراق شوند. یعنی یك حالت ایذایی ایجاد گردد و رادارهای عراق گمان کنند که جنگنده ها برگشتند.
توجیهات اصلی تمام شد و نام دسته پرواز "منصور" تعیین گردید. در این هنگام خلبان های كابین های جلو و عقب، صحبت های خصوصی را با هم انجام دادند. شهید دوران به کمک خود تاکید كرد كه بیشتر حواسش به هواپیماهای دشمن باشد كه به هواپیما حمله نكنند و اگر زمانی هواپیما دچار نقص فنی شد و نتوانستند به پروازشان ادامه دهند، به تنهایی اجكت کند، منتظر خروج او نباشد و حق ندارد دکمه خروج اضطراری او را فشار دهد چون او قصد خروج اضطراری از هواپیما را ندارد و می خواهد به هر نحو ممکن ماموریت را ادامه دهد.

شرح عملیات
سحرگاه روز سی ام تیر ماه سال 1361 (صبح زود روز 31 تیر 1361) مصادف بود با 30 ماه رمضان. ساعت 30/5 صبح، خلبانان بدون فوت وقت همگی به اتاق تجهیزات می روند و پس از تحویل گرفتن تجهیزات، به سمت جنگنده ها حرکت می کنند. در کنار جنگنده ها، خلبانان مشغول چک کردن هواپیماها می شوند که کمک خلبان شهید دوران "کاظمیان" متوجه می شود سمت نما و حالت نمای هواپیما درحال گردش است در صورتی كه باید ثابت می ایستاد. این موضوع را به عوامل فنی اطلاع می دهد و آنها می گویند:
- درحال حاضر نمی توانیم آن را درست كنیم. شما می توانید پرواز را کنسل کنید.
اما دوران نمی پذیرد و می گوید:
- این سمت نما در هوای صاف و بدون ابر اصلا كاربرد ندارد و ما در این هوا نیاز به این وسیله نداریم.
 طولی نمی کشد که سه فروند فانتوم مسلح بر روی باند فرودگاه قرار می گیرند و بدون تماس با برج مراقبت و در سکوت کامل رادیویی، با صدای غرشی سهمگین ثانیه هایی بعد در دل آسمان جای می گیرند.
هوا هنوز تاریك بود. شهرهایی که هواپیماها از فراز آنها می گذشتند، هنوز بیدار نشده بودند. فقط ریسه لامپ هاى خیابان و جاده هاى عمومى روشن بود. کمک خلبان به دقت مواظب اطراف بود که مبادا مورد تعقیب گشتی های خودی قرار گیرند. تا نزدیکی مرز خلبانان برای این که سوخت کم تری مصرف کنند، با ارتفاع 15000 پا و سرعت نسبتا کم 350 نات به مسیر ادامه دادند. بر روى شهر ایلامف هواپیماها ارتفاع را تا ده مترى زمین پایین آوردند و همزمان سرعت را تا هزار كیلومتر در ساعت افزایش دادند تا دشمن نتواند آنها را در رادارش ببیند. هواپیماها از جنوب ایلام وارد مرز عراق شدند که در همین هنگام طبق طرح قبلی، هواپیمای شماره سه جهت منحرف کردن رادار دشمن، با مانوری بر روی نوار مرزی دور زده و به داخل کشور بازمی گردد.
Image
شلیک نخستین موشک و رهگیری جنگنده ها
هواپیماها با فاصله حدود دویست متر از یکدیگر در پرواز بودند که ناگهان کمک خلبان هواپیمای شماره یک (سرتیپ کاظمیان) موشكی را می بیند که به سمت هواپیمای شماره دو شلیک می شود و حدس می زند سام هفت باشد و به آنها نرسد. ولى به هواپیمای شماره دو اعلام می کند که مواظب باشند. حدس او درست بود. موشك كمى كه دنبال آنها می آید، در حدود 300 متری هواپیما در هوا منفجر می شود. در همین هنگام راداری های عراقی موفق به رهگیری هواپیما می شوند و کمک خلبان از طریق دستگاه ECM متوجه می شود که رادار بغداد نیز آنها را می بیند لذا به دوران این موضوع را اطلاع می دهد که در همین زمان هواپیمای شماره دو نیز این موضع را به دوران به عنوان لیدر دسته پروازی اطلاع می دهد که ایشان به شوخی می گوید:
- از این پایین تر كه نمى شه پرواز كرد. مى خواین بریم زیر زمین؟
قرار بر این بود كه جنگنده ها از شرق شهر بغداد به سمت جنوب شرق بغداد حركت كرده و سپس به سمت پالایشگاه الدوره كه به شهر چسبیده بود رفته و آن جا بمباران کرده و پس از ماموریت مستقیم به سمت ایران حرکت کنند تا مجبور نشوند گردشی داشته و مورد اصابت گلوله ضد هوایی قرار گیرند.

برخورد با دیوار آتش
همه چیز بخوبی پیش می رفت هواپیماها جاده بغداد - بصره را رها كرده و به سمت شمال شرقى گردش می کنند. ساعت شش و ده دقیقه جنگنده ها در آسمان حومه بغداد قرار داشتند. هوا هنوز تاریك بود، ولى ناگهان در ده مایلى جنوب شرقى بغداد انگار شهر چراغانى شده بود، دو خط دیوار آتش پدافند جلوی جنگنده ها درست شده بود. خلبانان دیوار آتش اول را رد می کنند که دوران به کمک خود می گوید چراغ هاى نشان دهنده آتش سوزی موتور راست روشن شده است.
قاعدتا در این حالت باید کمک موتور راست را خاموش می کرد، ولى نباید از سرعت هواپیما كم مى شد. لذا کاظمیان به دوران می گوید از شهر که رد شدیم خاموشش مى كنم.

پالایشگاه منهدم می شود ولی ...
جنگنده ها دیوار آتش دوم را كه رد كردند، دكل هاى پالایشگاه نمایان شده بود. موقعیت آن جا نسبت به بغداد مثل موقعیت پالایشگاه تهران بود نسبت به شهر تهران. هواپیماها وقتی به نزدیکی پالایشگاه رسیدند، از دور و اطراف پالایشگاه سایت های موشكی سام 2 و سام 3 و سام 6 شروع كردند به شلیک به سمت جنگندها. پدافند قدرتمند چهارلول پنجاه و هفت میلى مترى دقیقا به سمت هواپیمای شماره یک آتش می گشود. در این هنگام کمک ازطریق دستگاه ECM مشاهده می کند كه رادار موشك هاى سام 6 و سام 3 دشمن روی آنها قفل كرده است. او با دقت تمام سعى خود را می کند که رادار پدافند دشمن را از كار بیندازد. سرانجام با تمام مشکلات هواپیماها بر روی پالایشگاه می رسند و تمامی بمب های خود را بر روی پالایشگاه فرو می ریزند. کاظمیان بعد از عبور از روی پالایشگاه به عقب برمی گردد تا ببیند که چند بمب به هدف اصابت کرده است که متوجه می شود دم هواپیما تا نزدیکی کابین عقب آتش گرفته است. لرزش خفیفى در هواپیما ایجاد شده بود ولی دستگاه ها چیزی نشان نمی داد. هواپیما به شدت درحال سوختن بود و خلبانان باید هرچه سریع تر هواپیما را ترک می کردند.

امکان برگشت هواپیمای شماره یک نیست
در همین هنگام هواپیمای شماره دو که در راه رفت پشت سر هواپیمای شماره یک قرار داشت، بعد از گردش اینک در جلو پرواز می کرد مورد اصابت پدافند سبک دشمن قرار می گیرد و هر دو خلبان زخمی می شوند. دوران به آنها اطلاع می دهد که مورد اصابت موشک قرار گرفته اند و موتور سمت راست را از دست داده اند و با توجه به حجم بالای پدافند دشمن امکان برگشت برای آنها نیست و تاکید می کند که آنها سریعا به سمت مرز حرکت کنند. در همین هنگام کاظمیان به دوران اطلاع می دهد که هواپیما دیگر قابل کنترل نیست و خود را آماده خروج اضطراری کند. کاظمیان دست خود را بر روی دستگیره صندلی پران دو نفره قرار می دهد که ناگهان دوران که آمادگی کمک خود را برای خروج از هواپیما شنیده بود، دکمه صندلی پران کابین عقب را فشار می دهد و کاظمیان با سرعت به سمت بالا پرتاب می شود.

دوران با هواپیمایش به هتل محل برگزاری اجلاس می کوبد
هواپیمای دوران به شدت در آتش می سوخت و تقریبا تعادل خود را از دست داده بود. دوران در آخرین دقایق، هواپیما را به سمت هتل محل برگزاری اجلاس برده و هواپیما را درحالی که خود در آن قرار داشت، به آن جا می کوبد و جان خود را فدای آرمان های والای خویش می کند. بدین ترتیب فرمانده دسته پروازی منصور هرگز پرواز خود را پایان نداد. بعدها مشخص شد دوران که در بین خلبانان شکاری بالاترین رکورد عملیات های برون مرزی را دارا بود، علیرغم مخالفت فرماندهان نهاجا داوطلبانه در این ماموریت شرکت کرده بود.

بر کاظمیان، کمک شهید دوران چه گذشت.
کاظمیان در هنگام خروج بی هوش شده بود و وقتی بهوش می آید، خود را در وزارت دفاع عراق می یابد که یکی درحال بخیه زدن لبش كه پاره شده بود می باشد. او با خود می گوید: خدایا من توی هواپیما بودم. این جا كجاست بعد از لحظاتی کاظمیان تازه ماجرا را به یاد می آورد.
پس از حدود 60 روز کاظمیان به اردوگاه اسرا انتقال می یابد و در اردوگاه از چگونگی حادثه پرس و جو می کند که برای او شرح داده می شود.
"بیست دقیقه قبل از این كه شما به بغداد برسید، آژیر خطر را زدند و زمانی هم كه پالایشگاه را مورد هدف قرار دادید، فردایش عكس سانحه را روزنامه های عراق چاپ كردند و بدین صورت بود كه تكه های هواپیما نزدیك یكی از میدان های شهر به زمین خورد و از شهید دوران پوتین و دستكشش مشخص بود.
سرتیپ کاظمیان نقل می کند:
- وقتی خبر شهادت عباس دوران را شنیدم به یاد صحبت شب قبل از عملیات افتادم که او به من می گفت: منصورجان اگر یک وقت هواپیما دچار مشکلی شد تو خودت را به بیرون پرت کن و منتظر من نمان، چون من باید در هواپیما بمانم و ماموریتم را به اتمام برسانم.
سرتیپ منصور كاظمیان همزمان با شهادت عباس دوران، به اسارت درآمد و پس از هشت سال و دو ماه، در تاریخ بیست و چهارم شهریور 1369 آزاد شد و به میهن اسلامى بازگشت.

نتایج عملیات
با انجام این عملیات غرور آفرین و شهادت طلبانه، بنا به گزارشات واصله مشخص شد که بخش وسیعی از پالایشگاه الدوره بغداد منهدم شده و دود و شعله های آتش ناشی از این بمباران، ساعت های متمادی آسمان بغداد را پوشانده بود. رسانه های خبری جهان، شرح حمله هوایی جنگنده های نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران را به پالایشگاه الدوره بغداد به تفضیل به گزارش کشیدند.
دود سیاهی که از پالایشگاه برمی خاست، رویای صدام را برهم ریخت و تمام ترفندهای تبلیغاتی او را در مقابل چشمان وحشت زده خبرنگاران خارجی مستقر در هتل های بغداد نقش برآب کرد.
بعد از چند روز، تشکیل اجلاس سران کشورهای غیرمتعهد در بغداد، به دلیل ناامنی این شهر در عراق منتفی شد و اعلام شد که بغداد محل امنی برای تشکیل این اجلاس نیست و پایتخت کشور هندوستان شهر دهلی نو، به عنوان میزبان جدید این اجلاس معرفی شد و بدین شکل قدرت تاکتیکی و نقش نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در اذغان مردم منطقه و جهان مورد تاکید مجدد قرار گرفت.
پایگاه اطلاع رسانی هوانوردی وهوا فضا ی پارسی




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 11:44 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

ملیات غرور آفرین والفجر 8 در تاریخ 20 بهمن 1364 در مرز جنوبي استان خوزستان و در جنوب جزيره آبادان، صورت گرفت. در این عملیات که شرح ان در ادامه خواهد آمد نیروهای دلاور استان کهگیلویه  و بویراحمد به عنوان خط شکنان فاو از محلکنونی یادمان شهدای گمنام اروند به قلب دشمن زده و با عبور از رودخانه وحشی اروند و سیم خاردارها و موانع خورشیدی و ..  خط راشکسته و وارد فاو شدند تا راه  را برای نیروهای لشکر اسلام باز کنند.

سرهنگ بازنشسته روستاد فرمانده گردان غواصی این عملیات از دلاورمدان این استان و ساکن دهدشت می باشد.

نیروهای استان کهگیلویه و بویراحمد در عملیات والفجر 8 در محور 3 و زیر نظر لشکر 25 کربلا از استان مازندرانت به فرماندهی مرتضی قربانی وارد عمل شدند.

جان بر کفان لرکه زن با ورود به صورت گردانهای سیف الله ، ید الله ،‌روح الله ،‌جند الله ،‌ثارالله و حزب الله در شب نخست عملیات حماسه ای جاودان خلق نمودند. در این هنگام برخی از نیروهای استان در لشکر 19 فجر استان فارس ٰ المهدی و سایر تیپ ها حضور داشتند.

روحانی شهید سید عبدالمحمد تقوی در 22 بهمن ماه و در همین عملیات به درجه رفیع شهادت نایل آمدی

جوانی دانشمند که صاحب کتاب ها و فضایل بسیاری بوده و او را مطهری کهگیلویه نام نهادند. ایشان در شهر سوق متولد و آرامگاهش در این شهر مذهبی زیارتگاه عاشقان شهادت است.

از فرماندهان هم استانی این عملیات می توان به سید محمد لطیف حسن پور ، سید عباسعلی فلاحی ،‌روستاد و ... اشاره کرد. 

 سید مسعود پرهیزگاری

در زیر مقاله مبسوطی به قلم سردار اعلایی پیرامون عملیات غرور آفرین والفجر 8 را به نظر بینندگان و خوانندگان محترم سایت می رسانیم.

 

********

عمليات والفجر 8 در 20 بهمن ماه 1364 شروع شد كه طولاني ترين عمليات دوران جنگ بود كه 75 روز طول كشيد و تقريبا تنها عمليات مهمي بود كه توانستيم منطقه بسيارمهمي از خاك عراق را به تصرف خود در بياوريم. يعني در والفجر 8 ارتباط دريايي عراق با خليج فارس قطع شد. مثلث فاو كه بر روي نقشه مي بينيد به طور كامل به تصرف ايران در آمد. بعد از عمليات بيت¬المقدس چنين هدفي در دستور كار جمهوري اسلامي بود؛ يعني بعد ازفتح خرمشهر اينكه ما جنگ را چگونه تمام بكنيم يكي از مسائل بسيار مهم بود، و وقتي كه قرار شد براي ختم ما از مرز عبور بكنيم جنگ اينكه كجاي عراق را بگيريم كه تأثير تعيين كننده در جنگ داشته باشد يكي از مسائل مهم بود. براي مقدمه شايد بد نباشد اشاره كنم كه بعد از فتح خرمشهر عمده مسئله جنگ بحث خاتمه جنگ بود. خاتمه دادن به جنگ هم به نظر مي رسيد كه چند راه حل بيشتر ندارد: يكي از راه حل ها اين بود كه صدام و رژيم بعث سقوط كنند و قضيه حل شود. يكي از راه حل هايش اين بود كه ما اينقدر فشار روي گرده صدام بگذاريم تا خواسته هاي ما را بپذيرد. خواسته هاي ما هم معلوم بود؛ يكي اين كه عراق به قرارداد1975 برگردد. خواسته دوم¬مان هم اين بود كه خسارات جنگ را تأمين بكند. خواسته سوم ما اين بود كه تضمين بدهد كه ديگر چنين جنگي اتفاق نخواهد افتاد. راه حل بعد اين بود كه ما جنگ را با فشار روي صدام به گونه اي ادامه بدهيم كه قدرت هاي حامي صدام احساس خطر بكنند و احساس بكنند برنامه به هم خواهد ريخت؛ لذا آنها وارد عمل بشوند و حداقل خواسته هاي ايران را تضمين شده در يك چارچوبي دربياورند و بپذيرند و قضيه جنگ خاتمه پيدا كند. به نظرم اين سه راه حل بيشتر به صورت كلام به نظر مي رسد؛ البته در دل سه راه حل راه حل هاي مختلفي وجود داشت، وليكن عمده كار اين بود. بعد از فتح خرمشهر اگر ما مي¬خواستيم صدام را سرنگون بكنيم و چه به صدام فشاري وارد كنيم كه خواسته هاي ما را بپذيرد، چه جريانات بين المللي به اين نتيجه برسند كه پيروز ميدان ممكن است ايران باشد، براي اين كه پيروز كامل نشود يك كاري بكنيم جنگ خاتمه پيدا بكند. ما اگر مي خواستيم در داخل سرزمين هاي عراق عمليات بكنيم تقريباً دو سه نقطه بيشتر براي عمليات وجود نداشت: يكي اين بود كه از نظر نظامي برويم بغداد را بگيريم. اگر بغداد را مي گرفتيم قضيه حكومت عراق تمام بود. صدام سرنگون مي شد و به هم مي ريخت. يكي از راه حل ها اين بود كه يك منطقه بسيار مهمي را بگيريم كه فشار روي رژيم بعث وارد بكند و بترسد و بيايد تسليم شود. آن منطقه هم منطقه بصره بود در جنوب عراق. دليلش هم اين است كه منطقه بصره از نظر ژئوپولوتيك سه تا اثر دارد كه بسيار تعيين كننده است: يكي عمده نفت عراق آنجاست. دوم ارتباط دريا با عراق از آنجا برقرار مي شود و اگر شما بصره را مي گرفتيد ارتباطش با درياي آزاد قطع مي شد و حسن سومي كه بصره داشت، اين است كه به تمركز حضور شيعيان طرفدار ايران در عراق دسترسي پيدا مي كرد و مردم مي¬توانستند كمك بشوند و خودشان اقدام بكنند به سرنگوني صدام. پس اين هم يك راه حل بود. راه حل سوم هم اين بود كه در يك نقطه اي نيروي مسلح ارتش عراق را منهدم كنيم كه قدرت دفاعي و قدرت تهاجمي و قدرت ايستادگي نظام صدام از بين برود و تسليم بشود. من فكر مي كنم غير از اين سه راه حل راه حل ديگري وجود نداشت. ايران بعد از فتح خرمشهر به اين نتيجه رسيد كه ما قدرت گرفتن بغداد را نداريم به خاطر اين كه بغداد دور است و عمليات كردن در آنجا از نظر نظامي تقريباً كار بسيار سخت و با توجه به مقايسه توان ما با عراق نشدني است. بنابراين كار دومي كه در دستور كار قرار گرفت رفتن به سمت بصره بود. از عمليات رمضان تا عمليات فاو، همه عمليات هاي بزرگ كه ما طرح ريزي كرديم و انجام داديم به نوعي براي رسيدن به بصره بوده است. حالا يا از شرق مي خواستيم به بصره برسيم يا از شمال و يا از جنوب. عمليات رمضان هم براي رسيدن به بصره از جانب شرق بود. عمليات هاي خيبر و بدر عمليات هايي بودند تا از شمال به سمت بصره برسيم و عمليات فاو هم عملياتي بود كه ما از جنوب مي خواستيم به بصره برسيم. والفجر مقدماتي، والفجر1 و محرم و همه اينها براي اين بود كه چون از اين مناطق نشد، از منطقه بالاتر بياييم - سمت العماره - بياييم به سمت بصره؛ پس از نظر عملياتي يك همچين برنامه اي بود و ما غير از اين راهي نداشتيم.
از نظر مسئله حل جنگ بلافاصله پس از ناكامي در عمليات رمضان و در ادامه اش والفجر و... به عمليات خيبر كه مي رسيم اين مسئله مطرح مي شود كه اين جنگ بالاخره طولاني مي شود و مثل اين كه قضيه حل شدني نيست. در آن موقع دو ديدگاه مطرح شد: يك ديدگاه اين بود كه ما يك قدرت نظامي عظيمي را بسيج كنيم كه بتوانيم به آن هدف اول برسيم؛ يعني اين قدرت نظامي ما يا بتواند بصره را بگيرد، فشار روي صدام وارد كند و نيروي نظامي اش را منهدم كند و قضيه حل بشود. اين يك راه حلي بود كه تقريباً كساني كه در جنگ بودند اين راه حل را بيشتر مي پسنديدند و شعار جنگ جنگ تا پيروزي هم اينجوري تفسير مي كردند. يك راه حل دومي هم بود: برخي از مسئوليني كه كشور را اداره مي كردند به اين نتيجه رسيدند كه ما در جنگ ما نمي توانيم از راه نظامي قاطعانه پيروز بشويم. پس راه حل اين است كه ما اقدام نظامي مؤثر بكنيم تا آن اقدام نظامي به اقدام سياسي ما كمك بكند؛ و آن هم اين بود كه يك نقطه مهم و ارزشمندي از عراق را بگيريم تا فشار لازم را ايجاد كنند و در پاي ميز مذاكره مسئله را حل كنيم. قبل از عمليات هاي بدر و خيبر شعار جنگ جنگ تا يك پيروزي مطرح شد، يعني اين كه ما يك نقطه مهمي را بگيريم. نقطه مهم اول تصور مي شد منطقه عملياتي خيبر است، بعد تصور مي شد منطقه بدر است كه اينها موفق نشد و ادامه پيدا كرد تا به منطقه فاو رسيديم. اين مقدمه را گفتم كه بدانيد براي انجام اين عمليات در چنين شرايطي بوديم. حال به عمليات فاو مي¬پردازيم.
بنابر آنچه گفته شد، از عمليات رمضان تا قبل از عمليات فاو، ما نتوانستيم نه به يك پيروزي بزرگ برسيم و نه توانستيم به هيچ كدام از آن سه راه حل از نظر نظامي جامه عمل بپوشانيم. دلايل كار را الان وارد بحثش نمي شويم وليكن به طور مختصر اگر بخواهم بگويم دليل چيست؟ بالاخره دليلش به صورت عاميانه اين است كه ما زورمان نرسيد، يعني ما قدرت نظامي لازم را براي اين كه بتوانيم در صحنه عمل به كار ببريم و چنين كاري را انجام بدهيم نداشتيم. ما قبل از عمليات فاو بررسي كرديم ديديم كه مشكل ناكامي هايمان همان چيزهايي است كه سال اول جنگ هم بود. ما از نظر نظامي دچار مشكلاتي شديم كه براي يك عمليات بايد اينها را رعايت بكنيم تا بتوانيم موفق بشويم: اولين مسئله اين است كه سپاه پاسداران به اين نتيجه رسيده بود كه براي موفقيت در عمليات ها بايد از تك جبهه اي پرهيز كند، يعني رو در رو با دشمن و نقاط قوت او نجنگد؛ چون هر كجا ما اينكار را كرديم ناموفق بوديم. در والفجر مقدماتي يك همچين نتيجه اي را داشتند؛ ما رو در رو با دشمن جنگيديم و ناموفق بوديم. دومين نتيجه اي كه سپاه رسيده بود اين بود كه دشمن را بايد دور زد؛ يعني نبايد با دشمن رده به رده رفت جلو. بايد سعي كرد كه قواي دشمن را به غنيمت گرفت، يعني رفت يك جايي پشت سر دشمن سر در آورد. نكته سوم هم اينكه بايد در عمليات، نفوذ عميق ايجاد كرد و در خطوط دفاعي دشمن رخنه كرد؛ يعني شما نبايد قدرتتان را بگذاريد با واحدهايي كه دشمن آرايش داده بجنگد و جلو برود. اين نتايجي بود كه رسيد. اما براي اينكه به اين مسائل عمل كند مهم اين است كه حالا در كدام منطقه عمليات صورت بگيرد كه بتوانيم اين كار را بكنيم، چون دشمن هم تمام مناطق را بر حسب وضعيت تهاجمي ما محكم كرده بود؛ يعني جايي وجود نداشت كه چنين كاري انجام بدهيم. بنابراين ما هميشه دنبال يك سرزميني مي¬گشتيم كه بتوانيم چنين كاري را در آن انجام بدهيم. اين به عنوان مقدمه سيستم طرح ريزي سپاه يا حالا اسمش را مي توانيم بگذاريم دكترين عملياتي سپاه مطرح بود. در سال 64 كه از ابتداي سال تقريباً برنامه ريزي عمليات والفجر8 شروع شد سپاه در يك شرايط جالبي بود، اولين مسئله اين بود كه در اين زمان هم سپاه و هم ارتش در عمليات هاي مشتركي كه با هم انجام مي دادند به اين نتيجه رسيدند كه با هم نمي توانند كار كنند؛ يعني اختلاف اساسي بين سپاه و ارتش بوجود آمد. البته اين اختلاف از عمليات رمضان شروع شد و هر چه جلوتر رفتيم بيشتر شد، دليلش هم اين بود كه وقتي  ناكامي ايجاد مي شود اختلافات خودش را نشان مي¬دهد و زماني كه پيروزي و موفقيت است معمولا اختلاف خودش را نشان نمي دهد در عمليات ها وقتي كه ناكام مي شديم بالاخره هر كسي مي گفت كه دليل اين ناكامي چه هست و ما در اين زمان درگير مسائل سپاه و ارتش بوديم، به چند دليل؛ اولين مسئله اين بود يك موضوعي مطرح مي شد كه در جنگ وحدت فرماندهي باشد، ولي اينكه وحدت فرماندهي چگونه اعمال بشود اختلاف نظر بود. دومين مسئله اين بود كه كجا عمليات كنيم. منطقه عملياتي¬مان كجا باشد. سر اين موضوع هم اختلاف بود، يعني اين¬كه چه مناطقي را انتخاب كنيم اختلاف ايجاد مي شد. سپاه يك مناطقي را پيشنهاد مي كرد، ارتش هم يك مناطقي را پيشنهاد مي¬كرد. دليل اين كه اين پيشنهادات متفاوت بود اين بود كه ديدگاه هاي نظامي متفاوت بود؛ ديدگاه هاي نظامي دو نوع بود يعني ارتش يك روش¬هايي را مناسب مي¬ديد و سپاه يك روش ديگري را مناسب مي¬ديد. سومين مسئله¬اي كه عامل اختلاف بود اگر يك جايي كه مثلا قرار مي¬شد عمليات انجام دهيم قوايمان را چگونه روي هم بريزيم. تا عمليات بيت المقدس قرارگاه مشترك و نيروها با هم به صورتي كه در جنگ بتوانيم پيروز شويم صورت مي¬گرفت و چون در آن زمان فرصت براي خيلي از بحث ها نبود و پيروزي ها پشت سر هم بود، خيلي از اشكالاتي كه وجود داشت مطرح نمي شد. ولي از زماني كه ناكامي ها شروع شد اختلاف ها خودش را نشان داد. پس يكي از مسائلي كه ما از ابتداي سال 64 داشتيم اين مسئله بود. حالا براي حل اين مسئله به چه نتيجه اي رسيدند؟! به اين نتيجه رسيدند كه عيسي به دين خود، موسي به دين خود. و گفتند: خيلي خوب ارتش برود براي خودش جدا منطقه پيشنهاد كند و طرح عملياتي بياورد، سپاه هم جدا پيشنهاد كند. البته قبل از اين يك اتفاق ديگر هم افتاد؛ بعد از عمليات بدر كه ناكام شديم (آخر سال 63) ابتدا فرماندهي را به شهيد صياد شيرازي دادند، ايشان هم آمدند و گفتند فرمانده عمليات ايشان باشد و سپاه هم در اختيار ايشان برود و منطقه بياورد در آنجا. ايشان يك قرارگاهي به نام كميل ايجاد كرد. از سپاه هم اختلافات زياد بود، من شدم فرماندهي كه از طرف سپاه با شهيد صياد شيرازي هماهنگ شده باشد و قائم مقام ايشان شدم. آن موقع ايشان آمد و براي اينكه سيستم وحدت فرماندهي را حل كند گفت فرمانده قائم مقام قبلا فرمانده مشترك بود يعني فرماندهان سپاه و ارتش در كنار هم امضا مي كردند. اين دفعه ايشان آمد در عمليات بعد از بدر گفت: نه فرمانده من هستم و سپاهي مي شود قائم مقام. قرار بر اين شد كه از ضلع شرقي جزيره جنوبي عملياتي صورت بگيرد، بين آنجا و طلاييه، كه آن منطقه آب گرفتگي بريم به سمت نشوه؛ اين منطقه عمليات بود و ايشان طرح داده بود. براي اين طرح هميشه دو قرارگاه ايجاد مي كرد؛ يكي قرارگاه هجوم كه لشكر هاي سپاه باشند كه من هم شدم فرمانده آن قرارگاه و يكي هم قرارگاه دنبال پشتيبان. كه بچه ها و يگان هاي ارتش باشند و خود ايشان هم شد فرمانده قرارگاه. بعد از فرودين بلافاصله يك همچين قرارگاهي درست شد و قرار شد يك چنين عملياتي بكنيم. در اين عمليات ما خيلي هم تلاش كرديم، يعني خدا رحمت كند شهيد دستواره، فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله(ص)، شهيد احمد كاظمي، فرمانده لشكر نجف، حسين خرازي، فرمانده لشكر امام حسين(ع)، سردار اسدي، فرمانده المهدي، آقاي نبي رودكي، فرمانده فجر و لشكر علي بن ابي طالب فرمانده آن غلامرضا جعفري بود؛ اينها كه از سپاه با ما بودند و بعضي ها حالاممكن است يادم رفته باشد؛ قرارگاه مهندسي مان هم قرار گاه خاتم بود و آقاي فروزنده مسئولش بود كه اين كار را انجام مي¬داد. يك طرحي ريخته شده بود كه ما از اول واقعا تلاش زيادي كرديم. تمام شناسايي ها را بچه ها انجام دادند و من خوب كه در اين عمليات وارد شدم ديدم كه اين عمليات قابل اجرا نيست؛ علتش اين بود كه ما از روي پد شرقي جزيره جنوبي به عنوان محور مواصلاتي مي خواستيم برويم در يك دشت وسيع كه قبلا در عمليات خيبر هم آنجا نا موفق بوديم و تمام يگان ها را از اينجا عبور بديم و برويم آنجا؛ چون كنارش هم يك آب گرفتگي بود كه از آنجا فقط براي هجوم اول مي شد استفاده كنيم. بعد براي ادامه كار بايد از روي پد جزيره جنوبي عبور مي كرديم، يعني بعد از اينكه اينها را گرفتيم بايد اينها را پر مي كرديم تا مي شد جاده؛ طرحي هم كه آماده شده بود اين بود كه يگان هاي خط شكن يعني اين قرارگاه هجوم خط را بشكنند و بعد يگان هاي دنبال پشتيبان بيايند و با تانك از روي پد شرقي جزيره جنوبي بروند و به صورت سريالي حركت بكنند. يادم هست آقاي اسدي آمده بود و به طنز به شهيد صياد مي گفت كه ما 5 ريال مي¬ديم ولي سريال گريمان نمي آيد ها. ايشان مي گفت كه اينها سريال سريال پشت سر هم مي روند و ايشان يك هم چين جمله اي را مي گفت. احمد كاظمي وقتي كه ديد اين قضيه قابل اجرا نيست در يكي از جلسات آمد و به شهيد صياد گفت: تيمسار ما در حد حرف در خدمتيم. يعني اينكه اين كار قابل اجرا نيست و حالا اينها طنزهاي عمليات بود. ما واقعا مي خواستيم اين كار را انجام بدهيم وليكن هر چه بحث مي كرديم به نتيجه نمي رسيديم مثلا به آقاي فروزند مي گفتيم خوب شما فرض كنيد كه ما خط اول را گرفتيم و حالا مي خواهيم اين را باز كنيم شما اين بريدگي ها را چطور پر مي كنيد؟ بايد كاميون خاك و اينها بلافاصله آماده مي شد و خاك مي ريختند و پر مي كردند. خوب ايشان آمد و طرحي كه ارائه مي داد، ديديم كه مثلا اگر روي جاده يك كاميون با آتش توپ خانه بخورد طرح به هم مي ريزد و اجرايي نيست؛ يا مثلاً بعداً گفتيم اين تانك ها حركت مي كنند و نفربرها مي¬خواهند بروند. حال فرض كنيم مسئله حل شد؛ اگر دو سه تا تانك روي اين حد كوتاه خورد تمام راه بسته مي شود آنوقت چه كنيم؟ بعد حالا وارد شديم وارد دشت وسيعي تا نشوه (شرق بصره)، آنجا چگونه مي خواهيم آرايش كنيم؟ ما رفتيم و اينها نشد و شهيد صياد روز (ر) و ساعت (س) را تعيين كرد و گفت فلان تاريخ ديگر بايد عمليات انجام شود. ما همه بچه ها را برديم پاي كار و مي خواستيم عمليات بكنيم، من احساس كردم كه اين چيز خطرناكي است ما لازم است كه فرمانده جنگ و آقا را كه آن موقع رئيس جمهور بودند در جريان بگذاريم. هر چه با شهيد صياد استدلال كرديم حل نشد و من به اين نتيجه رسيدم كه من وظيفه دارم يك همچنين كاري بكنم. آمدم به شهيد صياد، چون ايشان خيلي به زيارت اعتقاد داشت گفتم: حالا اگر قرار است 48 ساعت بعد عمليات كنيم بايد بروم زيارت قم؛ چون ايشان هم به قم خيلي علاقه مند بود، گفت: باشد. يك توربو كماندو به من داد از اين هواپيماهاي پي سي. گفت: با اين برو، صبح برو شب برگرد. گفتم: باشد. من اين را گرفتم زنگ زدم فوري به آقاي هاشمي و به آقا گفتم كه من بايد فوري يك ملاقات آني با شما بكنم. گفتم من صبح مي آيم و بعد از ظهر هم بايد برگردم. بايد يك همچين ملاقاتي انجام شود. آنها هم قبول كردند. من رفتم طرح و نقشه و همه را گذاشتم جلوي آقاي هاشمي و توضيح دادم. گفتم: اين است و ما اين را عمل مي كنيم، شما بدانيد صد در صد اين عمليات جز خسارت هيچ چيز نخواهد داشت و موفق نخواهيم شد. ايشان وقتي خوب گوش كرد گفت: آره اين حرف هايي كه شما مي زنيد درست است، ولي خوب ما به مردم قول داديم و خودمان را آماده كرديم براي يك همچين عملياتي، آقاي صياد قول داده كه اين عمليات موفق بشود. گفتم: بالاخره منطق اين را مي گويد اگر شما فكر مي كنيد اين حرف هايي كه ما مي زنيم ايراد دارد بگوييد ما الان هم بنا به دستور مي رويم عمليات انجام مي دهيم با انگيزه اي كافي و با تمام قوا، وليكن اين عمليات نتيجه اي در بر نخواهد داشت. ايشان گفت: پس شما اينها را بايد با آقا هم بگوييد. من رفتم بلافاصله رياست جمهوري وقت هم گرفته بودم. براي آقا اين را كامل توضيح دادم. بعد از اين كه توضيحات تمام شد يك مقداري استدلال و مباحثه شد سر عمليات. آخرش در جمع بندي يك چيزي ايشان فرمودند كه من هنوز در ذهنم است. گفتند: باغ سبزي است ولي در ندارد يعني نمي شود وارد اين مجموعه شد. گفتم: ما برمي گرديم ديگر تصميم با خودتان. گفتند: خيلي خوب شما برويد ما مي گوييم. ما رفتيم و بعد از ظهر من برگشتم رفتم قرارگاه. در قرارگاه به شب كه رسيديم شهيد صياد ما را خواست و گفت كه اين عمليات را بايد رويش تأمل كنيم. گفتم: كه چطور مگه، ما آماده شديم. براي چه تأمل كنيم؟ گفت: كه يك سري ابهاماتي هست و بالا رويش ابهام پيدا كردند، گفتم: حالا هر جور كه صلاح مي دانيد، ما ايحال آماده ايم براي عمليات. بچه ها را هم واقعاً از نظر كار آماده كرده بوديم براي عمليات آخر شب. ايشان دوباره صدا كرد و گفت: نه عمليات را نمي توانيم انجام دهيم. من متوجه شدم كه از آنجا گفتند و قضيه خاتمه پيدا كرده است. من مي خواهم بگويم كه اين كار هم انجام شد. يعني اينكه فرماندهي يك دور كامل به شهيد صياد واگذار شد كه اين عمليات را انجام بدهيم كه خدا لطف كرد انجام نداديم؛ چون به نظر من خسارات فراواني داشت. بعد از اين در آن زمان ما از نظر توازن قوا هم با ارتش عراق به هم خورده بوديم، به همين خاطر امام در 26 شهريور فرمان ايجاد سه نيرو را در سپاه دادند. من فكر مي كنم كه امام واقعاً دنبال اين بودند كه با ايجاد يك قدرت نظامي بتوانيم به آن سه راه حل اولي كه عرض كردم، به يك كدام از آنها برسيم. يعني توسعه توان بدهيم و به يك كدام از آنها برسيم. به همين خاطر حكم سه نيرو را خود امام دادند. يعني سپاه هم نگفته بود، امام به اين نتيجه رسيده بودند بايد سازمان رزم توسعه پيدا كند. اين ظرف توسعه سازمان رزم هم در سپاه مي تواند باشد، به دليل اينكه عمده مردمي كه مي توانند بيايند كمك كنند و بيايند توسعه بدهند سازمان را مي توانند در ساختار سپاه به كارگيري شوند و در ساختار سازمان هاي ديگر امكان چنين ظرفيتي وجود ندارد. بنابراين، اين را هم امام صادر كردند. ما در يك چنين شرايطي بوديم كه حالا بايد عمليات انجام شود. در اين زمان فرماندهي جنگ هم به اين نتيجه رسيد كه نمي شود سپاه و ارتش را با هم به كار بگيريم. چرا؟ چون يك ستادي كه بتواند اينها را به كار بگيرد وجود نداشت، بنابراين به ارتش گفتند شما يك منطقه را تعيين كن، هر كجا كه فكر مي كني مي تواني عمليات انجام بدهي در آن منطقه كه شما تعيين مي كنيد سپاه در اختيارت است به سپاه هم اعلام كرد رسماً هم يك منطقه تعيين كنيد براي عمليات. آن منطقه اي كه شما تعيين مي كنيد براي عمليات امكانات ارتش در اختيار شما قرار خواهدگرفت. بر اين اساس ارتش رفت منطقه زيد (بالاي شلمچه) را براي عمليات پيشنهاد كردو براي آن منطقه آن¬ها كاملاً برنامه ريزي كردند. سپاه هم آمد براي منطقه فاو برنامه ريزي كرد. همينجا بايد اين را عرض كنم كه درون سپاه هم اختلاف نظر بود براي منطقه فاو. بسياري از فرماندهاني كه به عنوان فرماندهان خوب جنگ بودند اينها منطقه فاو را براي عمليات قبول نداشتند و مي گفتند در اين منطقه ما با شكست مواجه خواهيم شد؛ دليلشان هم مشخص بود، مي گفتند كه ما در منطقه فاو وقتي مي خواهيم عمليات بكنيم چند تا مسئله داريم مثلاً فرض مي كنيم عبور از رودخانه مسئله نيست، ما از رودخانه عبور كرديم رفتيم منطقه را گرفتيم، مهم ترين مسئله اي كه داريم پشتيباني از نيروهايي است كه در اينجا عمل كردند پشت سرمان رودخانه اروند بود پشت سرمان رودخانه بهمنشير خواهد بود و تمام اينها مسيل هايشان مي آيد داخل يك گرهي به نام آبادان. از آنجا بايد عبور كنند. بنابراين ما نيروها را مي بريم عملاً در محاصره رودخانه ها و محاصره آتش دشمن. پس اين چنين عملياتي از نظر اجرايي موفقيت آميز نخواهد بود حتي اگر ما كل منطقه را تصرف كنيم. به همين خاطر برخي از فرماندهان توي اين عمليات در مراحل اول شركت نكردند. مثلاً از كساني كه با اين عمليات مخالف بودند سردار رشيد، سردار عزيز جعفري، سردار حسين خرازي و شهيد احمد كاظمي بودند. يعني خيلي از فرماندهان جنگي سپاه هم مخالف بودند. به همين خاطر مي بينيد كه در مراحل اول عمليات اينها اصلاً حضور پيدا نكردند. براي اينكه از نظر منطقي معتقد بودند كه نمي شود اين عمليات را انجام داد. البته بعد از اينكه عمليات شروع شد و تصميم گرفته شد همه آمدند. ولي ميخواهم بگويم كه منطقه فاو منطقه اي بود كه از نظر انجام عمليات بحث هاي زيادي رويش صورت گرفت و مخالفان جدي داشت و موافقان جدي هم داشت. تقريبا فرماندهان ارتش هم تا آنجايي كه من در خاطرم هست همه مخالف بودند؛ بعد از اينكه قضيه قطعي شد و صحبت شد در مورد عبور از اروند و نحوه پشتيباني جلساتي بود. فرمانده نيروي دريايي ارتش آن زمان آمد و توضيحاتي در مورد لايروبي نشدن اروند و نحوه استفاده از اروند كه داد، تقريبا هر چه كه گفت معني اش اين بود كه نمي شود از اينجا عمليات انجام داد.
سه تا هدف بزرگ در اين عمليات بود: اولين هدف اين بود كه تنها جايي است كه ما مي توانيم يك عمليات موثر و موفق انجام دهيم، يعني وقتي كه اين منطقه را بگيريم عمليات موثر موفق است؛ اين دليل اولش بود. دليل دومش در مورد موثر بودن اين بود وقتي كه ما اين منطقه را مي گرفتيم يك منطقه اي بود كه از يك گوشه اي از عراق از كشورش جدا مي كرديم و ارتباط عراق با دريا كاملا قطع مي شد، اين هم خيلي ارزش مهمي داشت. نكته سوم هم اين بود ما وقتي اين منطقه را مي گرفتيم فشار جنگ را كشورهاي حامي صدام هم درك مي كردند؛ يعني ما هم مرز مي شديم با كويت و آن¬ها هم مي فهميدند جنگ يك جنگ درست و حسابي است و از نظر تبليغاتي خود به خود در دنيا سرو صدا مي كرد و اين براي ما خيلي مهم بود. نكته بعدي هم اين بود كه ما در اينجا متوجه شده بوديم اگر اين منطقه را بگيريم. در حوزه شمال خليج فارس دست برتر را پيدا خواهيم كرد. چون آن موقع عراقي ها از جزيره فاو استفاده مي كردند و به كشتي هايي كه از خور موسي مي رفتند به سمت بندر امام موشك مي زدند و در منطقه شمال خليج فارس ناامني ايجاد مي كردند.
اما در مورد اينكه چرا ما منطقه فاو را براي عمليات انتخاب كرديم اولين مسئله اش اين بود كه دشمن نسبت به اين منطقه حساس نبود و غافل گيري استراتژيك داشت؛ چرا؟ چون هميشه دشمن فكر مي¬كرد كه عبور از اروند رود براي يگان هاي منظم امكان پذير نيست. براي يك غواص امكان پذير است. براي شناسايي امكان پذير است. ولي براي عمليات امكان پذير نيست. اصلا از نظر منطقي به اين معتقد بود. دليلش هم اين بود كه عراقي ها از ابتدا تا انتهاي جنگ هيچ وقت يگاني را از اروند رود عبور ندادند، حتي در زماني كه ما رفتيم خرمشهر را بگيريم و شرايط به گونه اي بود كه آنها تنها مسير ارتباطيشان از سمت اروند رود به آن طرف بود. آنها نتوانستند به روي اروند رود پل بزنند و يا اينكه يگان هايشان را حتي تخليه كنند، چنين كاري نكرده بودند؛ بنابراين ارتش عـراق وقتي كه از ديدگاه خودش به منطـقه نگاه مي¬كرد هميشه مي گفت امكان عمليات در اينجا وجود ندارد چون ما در دهانه اروند مي خواستيم عمليات بكنيم و دهانه اروند مي دانيد كه عرضش بيشتر از ساير نقاط است؛ بنابراين شرايط خيلي مشكل تر بود. يعني ما نقطه اي كه بايد عبور مي كرديم از رودخانه حداقل 600 متر تا 1200 متر عرض داشت و اين از نظر عراقي ها منطقه وسيعي بود. مهم ترين مسئله براي عمليات تدارك عمليات و خطوط مواصلاتي عمليات است و اگر پل نباشد نمي توانيد ارتباط خطوط مواصلاتي را برقرار كنيد؛ بنابراين آنها به صورت منطقي مي گفتند عمليات نخواهد شد. حتي يادم هست كه در آن زمان وقتي اينها تحركات مهندسي ما را در منطقه ديدند فرمانده سپاه هفتم (فكر مي كنم) بود مسئول اين منطقه. يك تعداد لشكر ها را آوردند در ديدگاه و ما هم آنجا چون بوديم متوجه شديم آنها آمدند نگاه كردندچون فرمانده تيپي كه در خط بود گزارش داده بود اين تحركات، تحركات عمليات است. آنها رفتند و آمدند نگاه كردند بعدا اسنادي كه بعد از عمليات والفجر 8 گير آورديم ديدم كه آنها رفتند و در گزارش تحليلي خودشان به رده بالا يعني به مقامات بالا نوشته اند بله ايراني ها يك كارهايي مي كنند ولي اين براي فريب است و امكان اجراي عمليات در اين منطقه وجود ندارد. پس اولين مسئله اين بود كه ما هم قبل از عمليات يعني فرمانده سپاه به اين نتيجه رسيده بود كه اينجا عراقي ها از نظر منطقي و فكري نسبت به اين منطقه غافلگير مي شوند. يعني تصورشان اين است كه چنين اتفاقي نمي افتد و چنين عملياتي در اينجا صورت نخواهد گرفت. دليل دومش اين بود كه در اينجا خطوط پدافندي دشمن نسبت به خيلي جاهاي ديگر ضعف داشت، به دليل اين كه آنها اروند را مانع مي ديدند. از اروند در خط اول موانع درست كرده بودند ولي چون ساحل باتلاقي وجود داشت خيلي از موانعي كه جاهي ديگر بايد درست مي كردند اينجا نمي توانستند درست كنند. البته خورشيدي و نبشي زده بودند. سيم خاردار بود. نه اين كه مانع نبود، موانع بود. ولي شما مثلاً نسبت به مانع شلمچه كه حدود چندصد متر زمين را از انواع مين و سيم خاردار و كانال و همه چيز فرش كرده بودند خوب اينجا نسبت به آن خطوط پدافندي ضعف داشت. نكته ديگر اين كه اينها رديف اول خط را تشكيل مي دادند، به دليل اينكه منطقه نخلستان بود. امكان اين كه خطوط بعدي دفاعي درست بكنند پشت سري تقريباً وجود نداشت. پس دليل دوم هم اين بود كه اينجا ضعف اساسي عراقي ها از نظر شرايط زمين داشتند و زمين اجازه را به آنها نمي داد كه خطوط دفاعي مستحكم درست كنند؛ نه اين كه نمي¬خواستند هر كاري كه مي¬شد كرده بودند ولي بيش از اين ديگر نمي¬توانستند كاري بكنند واين براي ما مي¬توانست در شكستن خط يك حسن باشد. مسئله سوم، وقتي كه در آنجا كساني كه طرح ريزي مي كردند عمليات را آمدند بررسي كردند گفتند اين مثلث فاو كه اينجوري است به ما خود به خود يك جناحي داده.. شما همه جا كنار دشمن مستقريد بنابراين اگر يك آتش توپخانه عظيمي از ما اينجا مستقر شود تمام خطوط تداركاتي دشمن كه بخواهدحركت كند زير آتش قرار مي گيرد. پس ما در اين منطقه عمليات بكنيم وليكن دشمن كه از اينجا شروع بكند نيروهايش را بياورد به سمت خطوط مقدم مي توانيد به صورت عرضي با توپخانه اي كه بُرد بلند ندارد رويش آتش كنيد؛ يعني به اين نتيجه رسيديم كه درست است اينجا يك سري ضعف هاي اساسي داريم و ما كه به اينجا مي رويم عملاً محاصره مي شويم ، وليكن يك حسني كه دارد دشمن هم كه از اينجا مي خواهد بيايد پاتك كند با تمام اين مناطق يعني 40، 50 كيلومتر قبل از اين كه برسد به خط، ما مي توانيم رويش آتش اجرا كنيم و آتش باز كنيم و اين تمام سازماندهي دشمن را براي پاتك و براي بازپس گيري به هم خواهد زد. اين هم يكي از دلايلي بود كه ما به آن رسيديم. بنابراين به اين دلايل گفتند شما اين منطقه را مي توانيد بگيريد و مي شود در اين منطقه عمليات انجام داد. اما مسئله بعدي اين است كه ما در تمام دوران جنگ از نظر قدرت رزمي يا توان رزمي نسبت به ارتش بعثي صدام در مرحله كمتري قرار داشتيم؛ يعني اگر منحني توان رزمي صدام در طول جنگ را رسم كنيم هميشه نسبت به توان رزمي ما بالاتر بود. يعني در تمام دوران جنگ هيچ زماني را ما نداريم كه از نظر نظامي بر آنها برتري پيدا كرده باشيم. ما قدرت رزمي نسبي برتر را در بعضي از عمليات ها ايجاد كرديم.
توانايي براي تداوم جنگ، به دليل استمرارمان در پشتيباني¬ها بوده، وليكن در هر عملياتي ما يك سري برتري مقطعي نسبت به دشمن ايجاد كرديم؛ مثلا فرض كنيد در عمليات طريق القدس ما از نظر پياده نسبت به دشمن برتري ايجاد كرديم، ولي از نظر زرهي و آتش و هواپيما ما بر آنها برتري پيدا نكرديم. در عمليات فاو هم ما در كل از نظر توان رزمي نسبت به ارتش صدام برتري نداريم، وليكن ما برتري مقطعي ايجاد كرديم؛ مثلا ما برتري آتش را نسبت به ارتش صدام ايجاد كرديم؛ يا اينجا مثلا ما از نظر پياده برتري ايجاد كرديم؛ يا از نظر پدافند هوايي، به دليل اينكه توانستيم سايت هاگ را در ميان نخلهاي اين منطقه مستقر كنيم و آنها امكان زير آتش گرفتنشان به جزء با استفاده از هواپيما وجود نداشت و از نظر تاكتيكي هم يادگرفتيم كه هاگ را چگونه استفاده كنيم كه آنها با موشك رادار نزنند، بنابراين ما از نظر پدافند هوايي در شرايط مناسب تري پيدا كرديم. ما به دليل اينكه هيچ گاه قدرت برتر نبوديم، هيچ عملياتي را نداشتيم مگر اينكه براي موفقيت در آن بايد براي غافلگير كردن دشمن برنامه ريزي مي كرديم، يعني ما درعمليات هايمان زماني موفق مي شديم كه دشمن غافلگير بشود. مثلا در عمليات بيت المقدس دشمن قبل از عمليات مي دانست ما مي خواهيم در اين منطقه عمليات انجام دهيم، ولي ما غافلگيري را چه طور انجام داديم؟ ما در مانور غافلگيري ايجاد كرديم، نه در منطقه عمليات؛ چون دشمن مي دانست ما در اين منطقه مي خواهيم عمليات انجام دهيم. ولي كاري كه ما انجام داديم در مانور غافلگيري ايجاد كرديم، يعني دشمن تصورش اين بود كه ما از روي جاده اهواز و خرمشهر و از سمت شمال حركت خواهيم كرد و مي آييم پايين ولي ما از رودخانه كارون عبور كرديم و از كمرش حمله را شروع كرديم؛ بنابراين ما غافلگيري را اينطور ايجاد كرديم، اين خيلي مهم است، اين جزء اصول است كه بايد غافلگيري ايجاد كرد؛ فرق نمي¬كند شما با ضعيف ترين دشمن هم كه بخواهيد بجنگيد اگر نتوانيد غافلگيري را اعمال كنيد مي تواند براي شما مزاحمت ايجاد كند و پيروزي شما را به تاخير بيندازد، وليكن غافلگيري مي تواند قدرت عظيمي را ايجاد كند. بنابراين ما در همه عمليات هايمان يكي از كارهايمان اين بوده كه چگونه غافلگيري ايجاد كنيم.
من در اينجا يك بحثي را مي¬آورم به عنـوان روش هاي غافلگـيري كه ما چگونه دشمن را غافلگـير مي¬كرديم: اولين كاري كه ما كرديم طرح ريزي عمليات فريب بود، يعني آمديم يك منطقه ديگر را به دشمن نشان داديم و گفتيم كه ما مي خواهيم در اين منطقه عمليات كنيم. آن منطقه هم كجا بود؟ منطقه بعد از هور و منطقه بدر و خيبر آمديم و در آنجا تظاهر به تك كرديم حدود هزار دستگاه مهندسي درآنجا مامور شدند. در همين جا بايد ذكر خير كرد از برادران جهاد كه واقعا هم در عمليات خيبر و هم در عمليات بدر و هم در عمليات فاو نقش بسيار مهمي را در پشتيباني از عمليات داشتند؛ در همين عمليات فاو، دو كار مهم قبل از عمليات به عهده جهاد بود كه برادران جهاد بسيار زحمت كشيدند: اولين كار مهم جاده سازي در درون نخلستان ها بود و آماده كردن فضاي عمليات، اين قبل از عمليات بود. باز قبل از عمليات يك كاري ديگري هم كردند كه در حين عمليات به نتيجه رسيد. پل بعثت را آنها زدند، پل هاي فجر را آنها زدند، پل هاي خاكي زدند و برادران جهاد از نظر مهندسي جنگ كمك بسيار زيادي در اين عمليات و همه عمليات ها كردند. پس يكي از كارها اين بود كه آمديم در منطقه عملياتي بدر و خيبر طرح ريزي عمليات فريب كرديم و در آنجا هزار دستگاه شروع كردند به مهندسي كردن و گروه هاي شناسايي هم در آنجا مامور شدند بروند شناسايي، عملياتي انجام دهند؛ چون شناسايي ها دونوع است: شناسايي عملياتي فرق مي¬كند با شناسايي عمومي. در شناسايي عملياتي به گونه اي جدي كار شناسايي انجام مي¬شود كه دشمن متوجه مي¬شود اينجا خبرهايي هست در اين شناسايي ها هم گفته شده بود كه اگر بعضي از بچه هاي شناسايي هم اسير شدند اشكالي ندارد و چون يگان هايي كه در آنجا شناسايي مي كردند خود آنها هم بهشان گفته شده بود كه منطقه قطعي عمليات اينجاست در نتيجه خود يگان ها هم غافلگير بودند و نمي¬دانستند ممكن است جاي ديگر عمليات باشد. بنابراين در آنجا به دشمن نشان داده شد كه منطقه عمليات آنجاست. شما بدانيد كه هر وقت بخواهيد دشمن و رقيبتان را غافلگير كنيد اول بايد آدمهايي كه دور و وري هستند وخودي ها را غافلگير كنيد؛ اگر خودي غافلگير نشود، دشمن هم غافلگير نمي شود؛ ولي اگر خودي غافلگير شد، چون معمولا مي گويند خانه در دارد، درب خانه ديوار دارد، ديوار سوراخ دارد، سوراخ موش دارد ، موش گوش دارد و اينطور چيزها اينها متوجه مي شوند. پس ما در اعمال غافلگيري آمديم و نيروهاي خودي را هم نسبت به منطقه غافلگير كرديم. اين كار اول ما بود. نكته دوم اين بود كه ما برنامه ريزي كريم براي تك پشتيباني. قرار بر اين بود كه هر كدام از منطقه عملياتي سپاه يا ارتش تصويب شد و قرار شد عمليات انجام دهند آن ديگري بشود عمليات پشتيباني اين يكي. بنابراين اگر ارتش عمليات زيد را آماده مي كرد اين عمليات فاو انجام مي شد ولي به عنوان عمليات پشتيباني از عمليات زيد و چون ارتش آماده نشد قرار شد عمليات اصلي فاو باشد عملياتي كه ارتش قرار شد در زيد انجام بدهد، شد عمليات پشتيباني. بنابراين اين هم طرح ريزي شده بود. نكته بعدي عمليات حفظ اطلاعات بود. عمليات حفظ اطلاعات خيلي مسئله مهمي بود؛ براي اينكه افرادي كه در منطقه هستند تردد و رفتارشان باعث حساسيت نشود، براي اولين بار يك طرح حفاظتي بسيار قوي در اين منطقه انجام شد. مثلا با توجه به اين كه خط آنجا دست ژاندارمري بود براي اينكه معلوم نشود نيروهاي در خط عوض شده اند و سپاه آمده و خط را از ژاندارمري تحويل گرفته، بچه هايي كه در خط بودند همان لباس ژاندارمري را پوشيده بودند، همان تفگ هاي ژ3 را گرفتند و با ژاندارمري هم چك كرده بودند كه اينجا تبادل آتش چقدر است. مثلا اگر آنها روزي يك گلوله را مي زدند، اينها هم همان روزي يك گلوله را مي زدند. مثلا اگر در منطقه تبادل آتش برقرار بود كسي نمي¬زد كه آنها هم نزنند اين كار را مي¬كردند و تمام اين كارها انجام مي شد. نكته ديگر اينكه يك دژباني قوي گذاشته شد و منطقه بسته شد كه كسي در اين منطقه تردد نكند و به همين خاطر فرمانده و مسئول عمليات و مسئول اطلاعات هر لشكر موظف بودند در اين منطقه تردد كنند و كار را آماده بكنند و افرادي كه تردد مي كردند حتما بايد فرمانده سپاه مجوز مي داد. خيلي روي اين مسئله تاكيد شد كه حفظ اطلاعات انجام شود. حتي توپخانه اي كه از برادران ارتش گرفته شد براي اينكه در اين منطقه مستقر بشود، توپخانه ها را اول بدون نفرات آوردند در اين منطقه به طوري كه برادران ارتش ناراحت شدند كه چرا اينجا به هيچ يك از مسئولين آنها و نفرات و خدمه توپ خانه ها اجازه ندادند به اين منطقه بيايند. يعني آنها هم متوجه نشدند. سخت گيري زيادي شد براي اينكه حفظ اطلاعات صورت بگيرد و موفق هم بود. البته من فكر مي كنم  مهم ترين تاثير همان غافلگيري اساسي بود. اما مسئله آخر تمام مردمي كه در آن منطقه بودند تخليه شدند؛ اطراف بهمن شير و چوئيبده، كه خودش يكي از مسائل مهم بود كه در آنجا كسي نباشد. دلايلي براي مردم گفته شد و مردم آرام آرام منتقل شدند.  مسئله بعدي كنترل اطلاعات دشمن بود؛ در كنترل اطلاعات دشمن ما بايد مطمئن مي شديم كه دشمن نفهميده كه ما مي خواهيم در اينجا عمليات انجام بدهيم، يعني بايد عكس هوايي مي گرفتيم و با دكل هاي بلند ديدباني كه زديم منطقه دشمن را كنترل مي كرديم. با اين كنترل ها فهميديم كه ما مي توانيم بگوييم كه با اين اقدامات و با انتخاب خود منطقه فاو كه يك منطقه غافلگير كننده براي دشمن بود توانستيم اين غافلگيري را انجام دهيم. به لحاظ موقعيت مكاني عمليات يك منطقه اي بود مركب از نخلستان و باتلاق و رودخانه و ما براي اينكه در اينجا عمليات انجام بدهيم بايد اين عوارض طبيعي را كاملا در نظر مي گرفتيم: پوشش گياهي منطقه نخلستان هايي بود كه عمقشان سه تا پنج كيلومتر بود. و ما خيلي از فعاليت ها را درون نخلستان انجام داديم وليكن دشمن هم در اين منطقه براي اينكه بتواند درك كند دكل داشت و نگاه مي كرد و عكس هاي هوايي مي گرفت و كار مي كرد. وليكن دليل مهمترش اين بود كه كلاً از نظر منطقي نسبت به اين منطقه غافلگير شد، اعتقاد نداشت كه مي شود در اين منطقه عمليات كرد؛ و الا با همه كارهايي كه ما كرديم دشمن متوجه فعاليت هاي ما شد. با همه اين ها، اروند رود هم كه يك رودخانه اي بود با مشخصات خاص خودش و از اول جنگ هم لايروبي نشده بود، اينكه چگونه از اروند رود استفاده بكنيم خود مسئله مهمي بود. جريان جزر و مد در اروند رود وجود داشت، جريان خود رودخانه هم وجود داشت و در واقع همزمان چهار جريان در اروند رود وجود داشت و براي اينكه غواص ها بتوانند از اروند رود عبور كنند بايد اين چهار جريان را خنثي مي كردند: يك جريان طبيعي رودخانه بود. يك جريان زماني بود كه مد مي¬شد يك جريان زماني بود كه جزر مي شد. يك جريان هم زماني بود كه مد و جريان طبيعي رودخانه در هم تلغي مي كردند؛ يعني از اين طرف آب مي آمد و از اين طرف از زير آب مي¬رفت. علي ايحال جريانات رودخانه، ساحل رودخانه و شرايط رودخانه اينها مسائلي بود كه براي تاكتيك عمليات بسيار مهم بود. عراق پيش از عمليات والفجر 8 هم از نظر اقتصادي، هم از نظر نظامي، هم از نظر سياسي، وضع خوبي داشت؛ يعني در اين زمان از نظر نظامي تجهيز فوق العاده اي شد، بخصوص توانست كه با در اختيار گرفتن هواپيماهاي ميراژ در سطح وسيع، عمليات دريايي را به صورت گسترده اي در خليج فارس انجام دهد كه اين خيلي مهم بود. كشورهاي مختلف از عراق حمايت مي كردند و همزمان  با اين عمليات عراق داشت جنگ نفت كش ها را به سرعت انجام مي داد؛ پس از نظر نظامي عراق وضعش خوب بود. از نظر درآمد نفتي هم آنها شرايط مناسبي داشتند. با لوله هاي نفتي كه از طريق تركيه و از طرف عربستان كشيده بودند، نفتشان صادر مي كردند و بخشي از نفت را هم از طريق نفت كش ها و تانكر هاي نفت كش مي¬بردند از بندر عقبه در اردن صادر مي كردند. از نظر سياسي هم وضع خوبي را داشتند. در آن زمان ارتش عراق 25 لشكر داشتند و حدوداً تقريباً 70 و اندي تيپ داشتند. در آن زمان در كل جبهه ها كل ارتش عراق با اين استعداد قادر بوده كه برداشت بشود و در اين منطقه عمليات انجام بدهد؛ اما در منطقه عملياتي فاو در لحظه عمليات عراقي ها حدوداً استعداد يك تيپ را بيشتر نداشتند. البته بالاتر چرا داشتند، وليكن در حين عمليات اين يگان ها همه به منطقه آمدند؛ يعني وقتي كه عمليات شروع شد در اين 75 روز اينها آوردند و اين عمليات را انجام دادند. در آن زمان سياست دشمن اين بود؛ يعني استراتژي نظامي¬شان و استراتژي عملياتي شان در آن زمان از آن چيزي كه من مطالعه كردم اين بوده. نكته بعدي اين بود كه مي¬خواستند ايران را در دفاع از سرزمينهايي كه در اختيار گرفته بودند به اين نتيجه برسانند كه عمليات نظامي شما را به نتيجه نخواهد رساند و فايده ندارد و ايران را خسته بكنند. مسئله بعديشان اين بود چون در جبهه هاي زميني آنها نمي¬توانستند كار موفقي انجام بدهند جبهه دريا را روي ما باز كرده بودند، جنگ نفت كشها و زدن مراكز توليد و صدور نفت ايران به شدت ادامه داشت. ديگر اين كه آنها در آن زمان، جنگ شهر ها را انجام مي دادند؛ يعني به شهر ها حمله مي كردند، البته گستردگي جنگ در شهرها زمان هاي مختلف متفاوت بود، ولي قبل از عمليات فاو جنگ شهر ها ادامه داشت. به علاوه عراقي ها سلاح شيميايي در اختيار داشتند و درباره آن به عنوان يك سلاح مهم بازدارند در برابر حملات ايران فكر مي¬كردند و روي سازماندهي سلاح شيمياي شان هم زياد كار كرده بودند و در مجموع آماده بود.
اما ايران؛ ايراني كه مي خواست عملياتي را انجام دهد: جهاد به عنوان پشتيباني در جنگ شركت داشت، توپخانه ارتش در اين عمليات از ابتدا بود، سايت پدافند هوايي هاگ از ابتدا بود، در ادامه عمليات هم هوانيروز چند فروند هليكوپتر كبري آورد، و بعدها در ادامه كار، لشكر 30 گرگان هم به عنوان پدافند وارد اين منطقه شد. يك توپ 76 م.م از نيروي دريايي گرفتيم كه كنار خور عبدالله مستقر كرديم. از لشكر 21 حمزه سيدالشهدا آمدند و اينها ادامه داشت وليكن روز اول اينطور بود. برادران جهاد سازندگي همانطور كه عرض كردم پشتيباني از عمليات را به عهده داشتند و قرارگاه خاتم نيز در اين عمليات دو قرارگاه ايجاد كرد: يكي كربلا و يكي قرارگاه نوح. قرارگاه كربلا برادر عزيزمان آقاي غلامپور فرمانده اش بودند، يگان هاي قرارگاه نوح هم بود كه قرارگاه فاو در اين منطقه عمل مي كرد. اما در اينجا براي اينكه عمليات را طرح ريزي بكنيم چند چيز به ما كمك كرد: يكي از مسائل تجربيات عمليات هاي خيبر و بدر بود. در عمليات هاي خيبر و بدر مهمترين چيزي كه باعث ناكامي ما شد مسئله پشتيباني بود؛ يعني جاده نداشتيم، تدارك نمي¬توانستيم بكنيم و نمي توانستيم نيروها را در منطقه خوب درگير عمليات نگه داريم؛ بنابراين براي اين عمليات روي اين مسئله خيلي فكر كرده بوديم كه چگونه عمليات را انجام دهيم كه مثل بدر و خيبر دوباره همان حوادث تكرار نشود. نكته ديگر اينكه چون همه با عمليات والفجر 8 مخالف بودند و پيچيدگي زياد داشت، روي برنامه ريزي و مانور پشتيباني اش خيلي دقت انجام شد؛ يعني در واقع آن مخالفت هاي فراوان كمك كرد به اينكه ما اشكالات را قبل از عمليات به سرعت برطرف كنيم.




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 11:43 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]


در روزهای پایانی جنگ، کشور عراق با تحویل جدیدترین نسل جنگنده های خود و همچنین با دراختیار گرفتن جدیدترین تجهیزات زمینی و موشکی، هنوز هم نتوانسته بود بر رزمندگان غیور ایران غلبه کند.

 


کشور بعثی عراق مدت ها بود برای از پا درآوردن مقاومت ایران دست به حملات گسترده به نفت کش ها و پایانه های نفتی ایران زده بود تا از این طریق، ایران را مجبور به تسلیم کند.
با توجه به این موارد نیروی هوایی عراق با دراختیار گرفتن جنگنده های مدرن و نصب موشک های پیشرفته اگزوست (موشک هوا به سطح) بر روی آنها، اقدام به هدف قرار دادن کشتی های نفت کش می نمود. هدف بعثی ها این بود که با هدف قرار دادن این نفت کش ها صادرات نفت ایران را مختل کند.
با توجه به تمام این مسائل، نیروی هوایی از همان روزهای ابتدایی، شروع به مقابله با این تهدیدات نموده بود ولی این بار نبرد بسیار سخت شده بود. عراق روزانه با چندین سورتی پرواز بر روی خلیج همیشه فارس، تهدیداتی را علیه نفت کش های ایرانی بوجود آورده بود. ولی این پایان کار نبود. تیزپروازان نیروی هوایی با طرحی جامع، همه روزه و در تمامی ساعات شبانه روز، درحال گشت زنی برروی خلیج فارس بودند.

عراق پی در پی حریم هوایی ایران را نقض می کرد
در بهمن ماه سال 1366 این پروازها به اوج خود رسیده بود و عراق هر روز به حریم آب های نیلگون خلیج فارس تجاوز می کرد.
نیروی هوایی منتظر فرصتی مناسب بود تا جوابی دندان شکن به عراق بدهد و تصمیم داشت درس عبرتی را بر روی خلیج فارس به نیروی هوایی عراق بدهد که هرگز آن را فراموش نکند. بر همین اساس، عملیاتی طراحی شد تا در هنگام حمله مزدوران عراقی، به اجرا درآید. این رویه ادامه داشت تا سرانجام روز نبرد فرا رسید...
بیستم بهمن ماه سال 1366، پایگاه ششم شکاری بوشهر خلبانان تامکت (اف14) آماده نبرد بودند و در گردان پرواز حضور داشتند که ناگهان صدای زنگ آلرت (زنگی که درهنگام حمله دشمن در اتاقی به همین نام که خلبانان آماده در آن حضور دارند به صدا در می آید و خلبانان به سرعت آماده مقابله می شوند) همه را به خود می آورد. با تماس با فرماندهی آنها اعلام اسکرامبل (یعنی پرواز سریع هواپیماهای شکاری آماده، برای مقابله با دشمن) می کنند.
کارهای مقدماتی پرواز به سرعت هرچه تمام تر انجام می پذیرد و دقایقی بعد خلبانان با نشستن در کابین به سرعت به پرواز در می آیند. به محض پرواز اف 14، رادار با آنها تماس می گیرد و فرکانس مخصوص، سمت و ارتفاع را اطلاع می دهد.

هواپیمای اف 14 برای درگیری آماده بود
خلبانان بلافاصله آماده نبرد می شوند. به دلیل این که به سرعت به پرواز درآمده بودند، شروع به چک کردن سیستم های جنگ الکترونیک، موشک ها، رادار و... می کنند و از صحت آنها مطمئن می شوند.
اف 14 به سمت جنوب به پرواز ادامه می داد که از سوی رادار زمینی دستوری رسید مبنی بر این که خلبانان جست وجو را برای پیدا کردن هواپیماهای دشمن در جنوب آغاز کنند.
دقایقی بعد کمک خلبان با دقت و جست وجویی که انجام می دهد، موفق می شود 6 هدف را بر روی رادار خود پیدا کند. کمک بلافاصله با رادار زمینی تماس می گیرد و سمت آنها را برای رادار اعلام می کند که رادار نیز متخاصم بودن آنها را تایید می کنند.
با تایید رادار، خلبان سرعت و ارتفاع خود را افزایش می دهد و با حداکثر سرعت به سمت هدف ها به پیش می رود. بعد از دقایقی رادار هواپیما جنگنده های دشمن را مشخص تر نشان می دهد. آنها به صورت دو دسته سه فروندی با سرعت و از روبه رو به سمت اف 14 ایرانی می آمدند.
 کار بسیار خطرناک و دشوار بود. یک فروند اف 14 به مقابله با 6 فروند هواپیمای عراقی می رفت ولی چاره ای نبود. باید جلوی تجاوز گرفته می شد. خلبان بلافاصله کار را برای قفل کردن بر روی هواپیمای دشمن و شلیک موشک آغاز می کنند. با توجه به سرعت بالای اف 14 و هواپیماهای عراقی، آنها با سرعت به سمت همدیگر می آمدند. خلبانان فقط چند دقیقه فرصت داشتند تا تصمیم بگیرند.
Image
اولین هواپیمای دشمن منهدم می شود
 کمک خلبان روی هر کدام از هواپیماها قفل راداری می کرد، هواپیمای دشمن با استفاده از دستگاه های پیشرفته جنگ الکترونیک آن را خنثی می کرد.
فاصله دیگر خیلی نزدیک شده بود و امکان استفاده از موشک های دوربرد فونیکس نبود. لذا بلافاصله خلبانان تصمیم گرفتند از موشک های راداری اسپارو استفاده کنند.
با چندین بار تلاش و در فاصله بسیار کم 5/5 مایلی، با تلاش زیاد سرانجام موفق می شوند بر روی یکی از هواپیماهای دشمن عمل قفل راداری را انجام دهند و خلبان بی درنگ موشک را به سمت هواپیمای عراقی رها می کند. موشک راداری از زیر بال رها می شود و با سرعت به سمت هدف پیش می رود. تنها چند ثانیه بعد یکی از هواپیماهای دشمن منهدم می شود و لاشه آنها به اعماق خلیج فارس فرو می رود.

دسته اول هواپیماهای عراقی در حال فرار بودند ولی...
هواپیماهای عراقی که شاهد سرنگونی یکی از جنگندهای شان بودند، برای در امان ماندن از هدف قرار گرفتن، بلافاصله ارتفاع خود را کم کرده و در سطح آب شروع به پرواز می کنند. در این هنگام هواپیماها در نزدیکی یکدیگر قرار داشتند که خلبان متوجه یکی از هواپیماهای دشمن در سمت راست خود می شود. خلبان بی درنگ به اطلاع کمک خود رسانده که کمک نیز خلبان را متوجه سه فروند دیگر در سمت چپ می کند. شرایط بسیار حساس بود. با کوچک ترین اشتباه احتمال هدف قرار گرفتن اف 14 وجود داشت.
لحظه نبرد تن به تن فرا رسیده بود. هواپیماهای سمت چپ به اف 14 نزدیک تر بودند و دریک لحظه هواپیماها در مقابل یکدیگر قرار گرفتند. هواپیماهای عراقی به شدت به سمت راست گردش کردند و اف 14 ایرانی نیز در مقابل آنها به شدت به سمت چپ گردش نمود. در این هنگام یکی از هواپیماهای عراقی به طرز ناشیانه ای برای زدن اف 14 سمت گردش خود را عوض کرد و به سمت راست خودش گردش نمود، خلبانان اف 14 با دیدن این حرکت ناشیانه، با مانوری در پشت سر او قرار گرفتند.

دسته دوم هواپیماهای عراقی بدون این که متوجه شوند عبور کردند
 در همین موقع دسته دیگر هواپیماهای عراقی با آرایش جنگی بدون این که متوجه حضور اف 14 بشوند با سرعت از کنار هواپیمای ایرانی عبور کردند. فاصله به قدری نزدیک بود که امکان استفاده از موشک راداری اسپارو هم نبود. پس باید اف 14 به هواپیمای دشمن نزدیک تر می شد تا بتواند با استفاده از موشک حرارتی آن را هدف قرار دهد. این کار به سرعت انجام شد. فاصله آن قدر کم شده بود که خلبان حتی نوع هواپیما و رنگ آن را نیز می توانست تشخیص دهد. هواپیمای عراقی یک میراژ پیشرفته با رنگ استتار آبی بود.

هواپیمای دوم عراقی نیز به اعماق آب های خلیج فارس می رود
خلبان خود را آماده شلیک موشک حرارتی می کند ولی موشک رها نمی شود. خلبان دوباره شروع به چک کردن سیستم ها می کند. در همین حین کمک نیز به شدت مراقب پشت سر بود تا در حین تعقیب و گریز هواپیمای دشمن، در پشت سر آنها قرار نگیرد. سرانجام خلبان موفق می شود. موشک رها شده با یک جهش سریع به سمت موتور میراژ پیش می رود و در نهایت در داخل آن منفجر می شود. انفجار به قدری سریع اتفاق افتاد که خلبان عراقی موفق به خروج اضطراری هم نمی شود.
هر دو خلبان از فرط شادی ندای الله اکبر سر می دهند و با توجه به این که در تعقیب و گریز، از مرز فاصله زیادی گرفته بودند و از طرفی با کمبود بنزین هم مواجه بودند، لذا به سرعت به سمت پایگاه حرکت می کنند و با موفقیت در پایگاه به زمین می نشینند.

هنوز غرق شادی بودند که دوباره به مقابله شتافتند
در پایگاه غوغایی به پا بود همه به استقبال خلبانان آمده بودند. خلبانان با اشتیاق زیاد در حال شرح واقعه بودند که ناگهان دوباره زنگ اسکرامبل به صدا درمی آید. هر دو خلبان با تمام سرعت به سمت هواپیمای اف 14 آماده دیگری می دوند و بعد از چند لحظه در دل آسمان جای می گیرند. بلافاصله سرعت خود را زیاد می کنند و بر روی آبهای نیلگون خلیج فارس قرار می گیرند.
هدفی بر روی رادار مشاهده نمی شد و هواپیمای اف 14 با دیدن این اوضاع سریعا 90 درجه گردش می کند و با سرعت به سمت نفت کش ها حرکت می کند. در همین حین کمک شروع به جست وجو بر روی رادار می کند و موفق می شود در جنوب شرقی هدف را شناسایی کند. با استعلام از رادار زمینی آنها هدف را دشمن تایید می کند و دستور انهدام صادر می شود. هواپیماهای عراقی نیز به سمت نفت کش ها در حرکت بودند.

هواپیماهای عراقی برای زدن نفت کش شیرجه رفتند
خلبان بلافاصله به سمت هواپیماهای دشمن حرکت می کند. در حدود 7 مایلی با خط سیر نفت کش ها، کمک خلبان متوجه می شود که دو هواپیمای دشمن در حالت شیرجه به سمت نفت کش ها هستند. خلبان بلافاصله موتورها را در حالت پس سوز قرار داده و با کم کردن ارتفاع و حداکثر سرعت، به سمت آنها می رود.
هواپیماهای عراقی که متوجه اف 14 ایرانی شده بودند، با سرعت به سمت مخالف گردش می کنند. آنها با این حرکت فکر می کردند که هواپیمای ایرانی را غافلگیر کرده اند ولی با توجه به سرعت بالایی که اف 14 ایرانی داشت، به سرعت به سمت هواپیمای سمت راستی گردش می کند و در کم تر از چند ثانیه هواپیمای دشمن در برد موشک حراراتی اف 14 قرار می گیرد. ولی در همین حالت هواپیمای دیگر عراقی از فرصت استفاده کرده بود و خود را به پشت سر اف 14 ایرانی رسانده بود و به خیال خود آنها اف 14 را در بین خود قرار داده بودند.

در بدترین شرایط هواپیمای سوم عراق نیز منهدم می شود ولی خطر...
کمک خلبان بلافاصله به خلبان اطلاع می دهد و ذکر می کند که مواظب این هواپیمای پشت سری هست. فقط در هنگامی که می گوید، سریعا هواپیما را به سمت دیگر گردش دهد. هواپیمای عراقی اینک در بهترین شرایط بود تا اف 14 بتواند آن را با موشک حرارتی هدف قرار دهد. پس اولین موشک حرارتی به سمت هواپیمای دشمن شلیک می شود. هنوز موشک به هواپیمای دشمن نرسیده بود که کمک فریاد می زند هواپیمای دشمن آماده شلیک موشک است سریعا گردش کن.
خلبان نیز بلافاصله به چپ گردش می کند و با چندین مانور زیبا باعث می شود که هواپیمای عراقی آنها را گم کند. بعد از اطمینان از متواری شدن هواپیمای دوم عراقی، اف 14 به موقعیت قبلی بازمی گردد و لاشه سوخته میراژ عراقی را که دقایقی قبل هدف قرار گرفته بود، می بیند که در آب افتاده و درحال غرق شدن است.
با لطف و عنایت خداوند متعال، در کم تر از نصف روز سه فروند هواپیمای متخاصم عراقی توسط یک هواپیمای اف 14 ایرانی سرنگون شد.

این عملیات هوایی دستاوردهای بزرگی در پی داشت
این عملیات دستاوردهایی نیز به همره داشت:
اول این که تا حدود یک ماه هواپیماهای عراقی جرات حضور در خلیج فارس را نداشتند و در این فکر بودند که مبادا با حضور دوباره، چندین هواپیمای دیگر را از دست بدهند.
دوم این عملیات هوایی باعث شده بود که بار دیگر دنیا اقتدار و توانایی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران را ببیند و متوجه شود نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران اجازه هیچ گونه تعرضی را به بیگانه نمی دهند.
تا چندین روز پس از این عملیات، رسانه های غربی درحال انعکاس این خبر در خبرگزاری های خود بودند.
بدین ترتیب برگ زرین دیگری به افتخارات نیروهای نظامی جمهوری اسلامی ایران اضافه شد.
پایگاه اطلاع رسانی هوانوردی وهوا فضا ی پارسی



[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 11:42 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

به گزارش خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا»، اين مراسم ششم ارديبهشت ماه، مصادف با سالروز شهادت يار نزديك امام راحل، شهيد آيت‌الله شاه آبادي در تالار علامه اميني دانشگاه تهران برگزار مي‌شود.
در اين مراسم تعدادي از اعضاي هيئت دولت، نمايندگان مجلس شوراي اسلامي و بسياري از مقامات كشوري و لشگري حضور خواهند داشت.
به گزارش توانا، شهيد آيت‌الله مهدي شاه‌آبادي از فعالان و مبارزان سياسي پيش از انقلاب بود كه برخي دروس حوزوي را در محضر مبارك امام خميني(ره) فراگرفت و بارها در زمان طاغوت زنداني و تبعيد شد.
وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي به نمايندگي از مردم تهران به مجلس شوراي اسلامي راه يافت اما در عين حضور فعال و پرشور در خانه ملت، همواره از هر فرصتي براي حضور در جبهه‌ها و دفاع از ارزش‌ها و روحيه دادن به رزمندگان كفرستيز اسلام استفاده مي‌كرد.
ايشان در دوره دوم مجلس شوراي اسلامي نيز به عنوان نماينده تهران وارد خانه ملت شد اما همچنان حضور در جبهه و جنگ و جهاد را به ساير مسائل ترجيح داد تا سرانجام در روز ششم ارديبهشت ماه سال 1363 در جزيره مجنون به شهادت رسيد.
مراسم بزرگداشت اين شهيد والامقام روز سه شنبه ششم ارديبهشت ماه از ساعت 30/16 در تالار علامه اميني دانشگاه تهران برگزار خواهد شد.




[ یک شنبه 4 اردیبهشت 1390  ] [ 11:36 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 26 ::         17   18   19   20   21   22   23   24   25   26  

درباره وبلاگ

با عرض سلام و دورود بر شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا و همچنین بر امام خمینی (ره) و شهدای انقلاب اسلامی و علی الخصوص شهدای هشت سال دفاع مقدس ، این وبلاگ با هدف آشنایی دوستان و جوانان کشور ایران و همچنین ترویج دفاع مقدس و علی الخصوص مقابله با تهاجم فرهنگی یا به سخن مقام معظم رهبری ناتوی فرهنگی ایجاد شده است . لذا از دوستان و جوانان عزیز تقاظامندم که پیشنهادات و انتقادات را ثبت کننید تا بتوانیم بهتر در این راه عظیم یا جهاد اکبر انجام وظیفه کنیم .
نویسنده وبلاگ
آمار سایت
كل بازديدها : 138457 نفر
كل مطالب : 571 عدد
تعداد کل نظرات: 22 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: یک شنبه 4 اردیبهشت 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 17 مرداد 1394 
امکانات وب
Begin ParsTools.com Prayer Times Code --> پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون