
◄ حاج اکبر ناظم، مداح هیأت بود.
روز تاسوعا، قبل از اینکه شروع کند به خواندن روضه آقا ابالفـــضل علیه السلام،
خبر آوردند که فرزند کوچکت از دنیا رفت.
خبر آنقدر سنگین بود که دل پدر را به درد آورد
اما نباید باعث می شد تا مصیبت از دست دادن فرزند،
مجلس روضه ی ارباب را بهم بزند.
گفت:
«خبر را پخش نکنید.
مجلس عزاداری سیدالشــهدا را باید با کمال احترام برگزار کرد.
بعد از تمام شدن مجلس به کارهای فرزندم می رسم.»
سر به زیر انداخت و سمت منبر رفت.
زیر لب خطاب به ساقی کربلا، حضرت ابالفــــضل علیه السلام
عرض کرد:
« آقا! از اکبر ناظم، نوحه خواندن برمی آید و از شما مرده زنده کردن.
من نوحه میخوانم و شما اگر صلاح میدانید عنایتی کنید .»
بالای منبر رقت و شروع کرد به نوحه خواندن:
◄ ای ساقی لب تشنگان...
آنچان سوزی در نوحه اش بود که دل همه را به لرزه درآورد.
پس از پایان مجلس به خانه می رود و در کمال ناباوری می بیند
فرزندش به استقبالش آمده و می گوید:
یک آقایی آمد و به من گفت:
«به پدرت بگو مجلس ما را تعطیل نکردی
ماهم از خدا خواستیم عمر فرزندت را تعطیل نکند».
بعدها هربار که درباره ماجرای آن شب از حاج اکبر ناظم می پرسیدند،
جواب میداد:
◄ تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند
