OnlineUser
 
سیدالشهدا
إن لقتل الحسین حرارة فی قلوب المۆمنین لا تبرد أبدا
درباره وبلاگ


این وبلاگ، جهت آشنایی بیشتر با زندگانی و سیره امام حسین (ع) و یاران ایشان، در ایام نزدیک به ماه سوگواری حضرت ایجاد شده است و استفاده از مطالب آن، با فرستادن یک صلوات، مجاز است.

نويسنده
آمار وبلاگ
  • کل بازديد : 165253
  • تعداد کل نظرات : 98
  • تعداد کل پست ها : 327
  • آخرين بروز رساني :
    جمعه 24 آذر 1396 
نوای وبلاگ

    Flash Required

    Flash is required to view this media. Download Here.

    شنبه 22 آذر 1393 

    بـعد از برپايى مراسم اربعين حسين عليه السّلام در كربلا، كاروان پيام خون شهيدان، راهـى مدينه شد. پس از طى طريق، سرانجام كاروان به نزديك مدينه رسيد.

    حضرت سـجـاد عـليـه السـّلام دسـتـور داد كـاروانـيـان در بـيـرون شـهـر، رحـل اقـامـت انـدازنـد و چـادرهـا را بـرپـا كـنـنـد و تـمـامـى اهل قافله به استراحت بپردازند؛ زيرا مردم مدينه از ورود آنان اطلاعى نداشتند. و هيچ كس از اهـل آنـجـا دقـيـقـاً نـمـى دانست كه در كربلا چه اتفاقى افتاده است.

    چه بسا كسانى كه انـتظار ورود موكب حسينى عليه السّلام را مى كشيدند و اگر هم از وقايع كربلا و بعد از آن آگـاهـى داشـتـنـد نـمـى خـواسـتـنـد بـاور كـنند، مسلّماً با توجه به روحيه مردم مدينه و دلبـسـتـگـى آنـان بـه خـانـدان طهارت با وجود آنكه ابن زياد خبر شهادت امام حسين عليه السـّلام و يـارانـش را بـه مـديـنـه اطـلاع داده بـود، كـارگـزاران يـزيد، موضوع را مخفى نـگـهـداشته بودند.

    امام سجاد عليه السّلام خوب مى دانست كه چه بايد بكند. او مى دانست كـه صلاح نيست بدون اطلاع قبلى ، وارد مدينه شود. او مى خواست پيام خون شهيدان مانند انفجارى عظيم و به ناگاه ، همه چيز را زير و رو كند، لذا امام عليه السّلام دستور فرمود تـا بـشير بن جذلم ـ كه مردى شاعر پيشه بود ـ وارد مدينه شود و خبر شهادت حسين عليه السّلام را به مردم مدينه برساند.


    و چه خوب شخصى را براى اين رسالت انتخاب كرد، بشير، بر اسب سوار شد و به سرعت وارد شهر شد و مردم را براى شنيدن خبرى جديد به مسجد دعوت نمود و يكسره به طرف مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رفت. مردم زيادى در آنجا اجتماع كرده بودند.


    بشير شروع به گريه كرد و با صداى بلند با خواندن شعر، خبر شهادت امام حسين عليه السّلام را به مردم رسانيد. 


    او به گونه اى كلمات را ادا مى كرد كه گويى تمام كلمات او مانند پتكى سنگين بر مغز مـردم مدينه با نيرويى هرچه تمامتر، مى كوبد. او حرفهايى مى زد كه هيچ كس انتظارش را نـمـى كـشـيـد. هـمه غافلگير شده بودند، بعضى فكر مى كردند كه خواب مى بينند و دچار كابوسى وحشتناك شده اند، نكند اين مرد ديوانه شده باشد!


    مـگـر بـشـيـر چـه مـى گـفت كه تا اين حد مردم را ناراحت كرده بود و همه مات و مبهوت شده بودند؟! او مى گفت:

     

     یا اَهْلَ يَثْرِبَ! لا مق امَ لَكُمْ بِها
    قُتِلَ الْحُسَيْنُ فَادْمُعى مِدْرارُ
    اَلْجِسْمُ مِنْهُ بِكَرْبَلا ءِ مُضَرَّجٌ
    وَ الرَّاءسُ مِنْهُ عَلَى الْقن اةِ يُدارُ

    يـعـنى:

    اى اهل مدينه ! ديگر برايتان در مدينه جاى ماندن نيست ؛ زيرا حسين عليه السّلام كشته شد (و به همين مناسبت) اشك چشم من چونان باران فرو مى ريزد.


    بدنش در كربلا آغشته به خون است و سر (مقدس ) او را بالاى نيزه ها (شهر به شهر) مى گردانند)).
    مـردم در ابـتـدا سـاكت شده بودند و همه گوش فرا مى دادند كه بشير حرفهايش را تمام كند. اما همينكه حرفهاى او به پايان رسيد، مردم به سر وصورت خود مى زدند و همه با صداى بلند فرياد مى كشيدند:
    (( وا حُسَيْناهُ! وا حُسَيْناهُ! وا حُسَيْناهُ!
    وا مَظْلُوماه ! وا مَظْلُوماه ! وا مَظْلُوماه !
    يا حُسَيْن ! يا حُسَيْن ! يا حُسَيْن !
    يا مَظْلُوم ! يا مَظْلُوم ! يا مَظْلُوم !

    اى جگرگوشه پيامبر! اى نور ديده زهرا! حسين ! حسين ! حسين ! ...)). 
    و آنـگـاه ديـرى نـگـذشـت كـه مـديـنـه را سـراسـر شـيـون و نـاله فـرا گـرفـت ، مـردم از حـال عـادى خـارج شـده بـودنـد. هـركـس بـه سـويى مى دويد و خبر شهادت امام حسين عليه السّلام را به ديگرى مى رساند.
    گـروهـى گـرد بشير را گرفته از او مى پرسيدند پس هم اكنون خاندان عصمت و طهارت كجا هستند و چگونه بسر مى برند؟ عباس چه شد؟ اكبر چه شد؟ قاسم چگونه است ؟ عون و... چه شدند؟
    بـشـيـر گـفت : عباس ، اكبر، قاسم ، عون ، محمد، مسلم و ... همه شهيد شدند. و اكنون كه من نـزد شـمـا هـسـتـم ، كـاروان بـازمـانـدگـان آل عـصـمـت در بـيـرون شـهـر مـديـنـه است . اى اهـل مدينه ! اينك على بن حسين عليهماالسّلام با عمه ها و خواهرانش نزديك شما و در بيرون شـهـر مـديـنـه چـادر زده اسـت و مـرا نزد شما فرستاده تا شما را از جرياناتى كه اتفاق افـتـاده آگـاه كـنـم . بـيـاييد تا جاى آنان را به شما نشان دهم . مردم در حالى كه فرياد گـريـه و نـاله و زاريشان بلند بود، از جريانات كربلا و حوادث بعد از آن پرسش مى كـردنـد. و بـشـير در حالى كه خود اشك مى ريخت ، به آنان پاسخ مى داد و مردم از فرط ناراحتى ، مانند ديوانگان ، حركاتشان غير عادى شده بود.
    زنـان مدينه چنان به سر و صورت خود مى زدند كه گويى فرزندان خود را از دست داده اند و اين حالت را افرادى نظير ((سيد بن طاووس و محدث قمى )) نيز تاءييد كرده اند.
    مردم فرياد مى زدند: واويلاه ! واثبوراه !... 
    صـداى نـاله و گريه و شيون مردم ، گوش فلك را كر مى كرد. زنان به سر و صورت خـود مـى زدنـد و مـى گـفتند: يا ام المصائب ! يا زينب ! اى دختر على ! اى دختر فاطمه ! اى بـانـوى اسـلام ! جـگـرهـا برايت كباب شد. اى كوه صبر و استقامت ! اى زينب كبرى ! چقدر مصايب تو بزرگ و سنگين است ؟! يا زينب ! يا زينب ! ناگهان زنى با صداى بلند و با سوزى جانكاه شروع به قرائت اشعارى كرد كه ترجمه آن چنين است :
    ((خـبـر دهـنـده اى مـرا از شـهـادت آقـايم آگاه كرد و از اين خبر (غم انگيز) مرا متاءلم كرد و مريض نمود. پس اى چشمان من ! در ريختن اشك ، سخى باشيد و پياپى بباريد. به تعداد قـطـراتـى كـه از اشـك در اختيار داريد. براى آن كسى كه (شهادتش ) عرش خدا را بلرزه درآورد (و بـه واسطه شهادت او اعضا) ديانت و مجد بريده شد. (اشك بريزيد) بر پسر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و پسر وصى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه از شهر و ديار دور شده است )).  
    اين شير زن شاعره مسلمان ، بعد از قرائت اشعار خويش ، خطاب به بشير بن جذلم گفت : اى آنـكـه اين خبر بسيار غم انگيز را براى ما آوردى ! و اندوه ما را زياد كردى ! و جراحات دلمان را كه هنوز بهبود نيافته بود، بار ديگر مجروح نمودى ، تو كيستى ؟
    او گـفـت : مـن ((بـشـيـر بـن جذلم )) هستم كه از طرف سرورم على بن الحسين عليهماالسّلام ماءمور رسانيدن خبر شهادت حضرت سيدالشهدا حسين بن على عليهماالسّلام مى باشم . و امـام شـمـا عـلى بـن حـسـيـن عـليـهـمـاالسـّلام م اكـنـون در فـلان مـحـل بـا اهـل بـيـت طـهـارت ، نـزول اجـلال نـمـوده اسـت . هـمـيـنـكـه اهـل مـديـنـه از مـكـان فـرود آمدن كاروان آگاهى يافتند، ديگر به حرفهاى بشير توجهى نـداشـتـنـد و مـانـنـد سـيـل بـه سـوى آن مـحـل بـه حـركـت درآمـدنـد. آرى ، سـيـل ، گـويـى بشير، ابر بود، يا رعد و برق ، يا صاعقه كه باران و طوفان به راه انـداخـت ؛ طوفانى كه مردم را مانند سيل به حركت درآورد. نمى دانم چه بود؟ همين قدر مى دانـم كـه اشـك چـشـمـان مـردم مـديـنـه را بـه گـونـه بـاران سـرازيـر كـرد و هـمـه را مـثـل سـيـل بـه جـانـب مـحـل كـاروان بـازمـانـدگـان خـانـدان طـهـارت ، بـه راه انداخت . نه ، سـيـل نبود، مسابقه بود، مسابقه عشق و ايمان ، مسابقه ... و در اين مسابقه ، شرط سنّى و سـايـر شـرايـط مـوجـود در مـسـابـقـات ، مـراعـات نـمـى شـد. از كـودك نـوپـا، تـا پـيـر كـهـنـسـال ، دخـتر و پسر، زن و مرد، همه در اين مسابقه شركت كرده بودند. و همه ناله مى كردند و بر سر و صورت خود مى زدند و يا حسين مى كشيدند. و يا ام المصائب زينب ! بر زبان داشتند.


    بشير هم حركت كرد. او سوار بر اسب بود و بقيه پياده بودند. بشير با شتاب به پيش تـاخـت . گـويـى مى خواهد اين مسابقه را داورى كند، ولى نتوانست سواره به پيش برود؛ زيـرا مـردم ، راه حـركـت را سد كرده بودند. به ناچار از اسب پياده شد؛ زيرا امكان نداشت بـتـوانـد خـود را سـواره بـه خـيمگاه امام سجاد عليه السّلام برساند؛ چون مردم همه راه و اطراف جاده ها را پر كرده بودند. 


    صـداى يـا حـسـين! اى پسر فاطمه ! و يا ام المصائب زينب! همه جا را فرا گرفته بود، حضرت سجاد عليه السّلام و حضرت زينب عليهاالسّلام به سوى جمعيّت آمدند.