
عالم شيخ حسن، فرزند علّامه شيخ محسن از اهل فلاحيّه نقل مي كند كه: مردي از طائفه براجعه در خرمشهر بنام «مخيلف»به مرضي درپاهايش خود را مي كشيد و از مردم كمك مي گرفت در رفت و آمد بود.
شيخ خزعل كعبي در خرمشهر حسينيّه اي داشت كه در آن دردهۀ اول محرّم مجلس عزاداري برپا مي ساخت، در آن شهرها رسم بود كه چون مداح در نوحۀ خود به ذكر شهادت ميرسيد اهل به پا مي خاستند و با لهجه هاي مختلف به سر و سينه مي زدند و « مخيلف » دراين مجالس شركت مي جست و چون نمي توانست پاهاي خود را جمع كند در زير منبر مي نشست. در روز هفتم محرم كه مصيبت ابوالفضل (ع) را مي خواندند، چون خطيب به ذكر سوگواري قمر بني هاشم (ع) پرداخت، مردم به عزاداري پرداختند.
در آن حال ناگاه «مخيلف» را هم مشاهده نمودند كه بر پاهايش ايستاده و بر سر و رو مي زند، و چنين مي گفت: « منم مخيلف كه عبّاس مرا بر سر پا داشت ». وقتي كه مردم اين معجزه را ديدند او را در آغوش گرفته و مي بوسيدند، و لباسهايش را پاره پاره مي كردند( براي تبرّك) .
وقتي كه از « مخيلف » جريان را پرسيدند، گفت: در آن هنگام كه مردم به عزاي عبّاس (ع) بر سر مي زدند، من در حاليكه زير منبر بودم كمي خوابم برد مردي نيكو و بلند قامت بر اسبي سپيد را در مجلس ديدم كه به من فرمود: اي مخيلف، چرا براي عزاي عبّاس بر سر و صورت نمي زني؟ گفتم: اين آقاي من، دراينحال توانايي ندارم.
فرمود: برخيز و بر سر و صورت بزن.
گفتم: مولايم، نمي توانم برخيزم.
فرمود: برخيز، گفتم: سرورم ، دستت را به من بده تا برخيزم.
فرمود: « من دست ندارم ».
گفتم: چگونه برخيزم؟
فرمود: ركاب اسب مرا بگير و برخيز.
پس من ركاب اسب را گرفتم و اسب جهش برداشت و مرا از زير منبر خارج نمود و از من غائب شد و مشاهده نمودم كه سلامت خود را باز يافته ام.
منابع:
سردار کربلا، صفحه 262، حکایت پنجم
http://shobeyr.behnamonline.net/
