گیرم که غم هجر وصالم نخوری
نه نیز به چشم رحم در من نگری
این مایه توانی که بر دشمن و دوست
آبم نبری و پوستینم ندری
گیرم که غم هجر وصالم نخوری
نه نیز به چشم رحم در من نگری
این مایه توانی که بر دشمن و دوست
آبم نبری و پوستینم ندری
از نکتهٔ فاضلان به اندامتری
وز سیرت زاهدان نکونامتری
از رود و سرود و می غم انجامتری
من سوختم و تو هر زمان خامتری
گفتی که چو راه آشنایی گیری
اندر دل و جان من روایی گیری
کی دانستم که بیوفایی گیری
در خشم شوی کم سنایی گیری
در هر خم زلف مشکبیزی داری
در هر سر غمزه رستخیزی داری
رو گر چه ز عاشقان گریزی داری
روزی داری از آنکه ریزی داری
زان چشم چو نرگس که به من در نگری
چون نرگس تیر ماه خوابم ببری
نرگس چشمی چو نرگس ای رشک پری
هر چند شکفتهتر شوی شوختری
ای دل منیوش از آن صنم دلداری
بیهوده مفرسای تن اندر خواری
کان ماه ستمگاره ز درد و غم تو
فارغتر از آنست که میپنداری
ای رفته و دل برده چنین نپسندی
من میگریم ز درد و تو میخندی
نشگفت که ببریدی و دل برکندی
تو هندویی و برنده باشد هندی
شب را سلب روز فروزان کردی
تا حسن بر اهل عشق تاوان کردی
چون قصد به خون صد مسلمان کردی
دست و دل و زلف هر سه یکسان کردی
صد چشمه ز چشم من براندی و شدی
بر آتش فرقتم نشاندی و شدی
چون باد جهنده آمدی تنگ برم
خاکم به دو دیده برفشاندی و شدی
خود را چو عطا دهی فراوان مستای
وز منع کسی نیز مرو نیک از جای
در منع و عطا ترا نه دستست و نه پای
بندنده خدایست و گشاینده خدای