به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هر دو عالم یک قدم باشد به پای بیخودی

ای هزاران خضر فرخ پی فدای بیخودی

بلبل هر بوستان و جغد هر ویرانه نیست

در فضای عرش می پرد همای بیخودی

عقده دل را مبر سربسته با خود زیر خاک

عرض کن بر ناخن مشکل گشای بیخودی

با لب پرخنده چون سوفار می آید برون

غنچه پیکان ز باغ دلگشای بیخودی

بر سر هر موی خود صد کوه آهن بسته ای

چون ترا از جا رباید کهربای بیخودی؟

یار کارافتاده را یاری هم از یاران بود

باده می دارد چراغی پیش پای بیخودی

مدتی در تنگنای آب و گل گشتی بس است

چند روزی هم سفر کن در فضای بیخودی

دانه ما رو سفید از گردش این آسیاست

آه اگر از گردش افتد آسیای بیخودی

دیده مور آیدش ملک سلیمان در نظر

چشم هر کس باز گردد در فضای بیخودی

این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است

ای سری و سروری ها خاک پای بیخودی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:37 AM

پیش اغیار از بهار تازه رو گلشن تری

از دل خود در شکست کار من آهن تری

با رقیبان می دهی از کف عنان اختیار

با اسیران از دو چشم شوخ خود توسن تری

خار شرم آلود ما را دست دامنگیر نیست

ورنه صد پیراهن از گلزار، تر دامن تری

چون نشد آغوش موری از تو هرگز کامیاب

زین چه حاصل کز گل بی خار خوش خرمن تری؟

تا به هشیاری چه باشد نور رخسارت، که تو

در سیه مستی ز شمع آسمان روشن تری

داری از شرم گنه سر در گریبان چون قدح

ورنه از مینای می بسیار خوش گردن تری

بر چراغ ما که می میرد برای سوختن

هر قدر خشکی فزون از حد بری روغن تری

خار عریانی چو باید دامن از دنیا فشاند

چون به زر دستت رسد از غنچه پردامن تری

از بهار و باغ این بستانسرا ای عندلیب

گر بسازی با دل صدپاره خوش گلشن تری

خانه دل تیره از چشم پریشان سیر توست

گر ببندی روزن این خانه را روشن تری

این جواب آن غزل صائب که گوید مولوی

در دو چشم من نشین ای آن که از من من تری

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:37 AM

زاهد از خشکی سبکروحانه بیرون آمدی

صورت دیوار اگر از خانه بیرون آمدی

خواجه هم می آمد از اندیشه دنیا برون

جغد اگر از گوشه ویرانه بیرون آمدی

برگرفتی آب اگر از اشک تلخ من سحاب

آه جای خوشه از هر دانه بیرون آمدی

خون عرق کرد از شفق خورشید تابان ز انفعال

تا صبوحی کرده از میخانه بیرون آمدی

دست کوتاهم به زلف سرکش او می رسید

از کف من مو اگر چون شانه بیرون آمدی

گر به می لبهای جان بخش تو کردی التفات

باده گلرنگ از پیمانه بیرون آمدی

شاهد دامان پاک من همین معنی بس است

کز لباس شرم بی باکانه بیرون آمدی

شاخ گل دست زلیخا شد به دامنگیریت

تا ز طرف گلستان مستانه بیرون آمدی

عشق آتشدست اصلاح تو نتوانست کرد

بعد عمری خام از آتشخانه بیرون آمدی

از ضعیفان گر نبودی لاف قدرت ناپسند

از نیستان نعره شیرانه بیرون آمدی

آسیا گر پیکرت را توتیا سازد رواست

از چه از مغز زمین ای دانه بیرون آمدی؟

چون سمندر در طلب بودی اگر کامل عیار

آتش از بال و پر پروانه بیرون آمدی

نیست صائب چاردیوار بدن جای حضور

خوب کردی زود ازین غمخانه بیرون آمدی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:37 AM

هر کجاگیری گلی در آب معمار خودی

کار هر کس را دهی انجام در کار خودی

سرسری مگذر ز تعمیر دل بیچارگان

کار محکم کن که در تعمیر دیوار خودی

هر چه از دلها کنی تعمیر پشتیبان توست

سعی در آبادی دل کن چو معمار خودی

پرده پوشی پرده بر افعال خود پوشیدن است

عیب هر کس را کنی پوشیده ستار خودی

هر که را از پا درآری پا به بخت خود زنی

جانب هر کس نگه داری نگهدار خودی

در گلستان رضا غیر از گل بی خار نیست

تو ز خود داری همیشه زخمی خار خودی

حق پرستی چیست، از بایست خود برخاستن

تا خدا را بهر خود خواهی پرستار خودی

دردهای عارضی را می کند درمان طبیب

با تو چون عیسی برآید چون تو بیمار خودی؟

تخم نار و نور با خود می بری زین خاکدان

در بهشت و دوزخ از گفتار و کردار خودی

نیست در آیینه دل هیچ کس را جز تو راه

از که می نالی تو تردامن چو زنگار خودی؟

از لحد خاک شکم پرور دهان وا کرده است

تو ز غفلت همچنان در بند پروار خودی

در دل توست آنچه می جویی به صد شمع و چراغ

ماه کنعانی ولی غافل ز رخسار خودی

فکر ایام زمستان می کنی در نوبهار

اینقدر غافل چرا از آخر کار خودی؟

دشته تا دارد گره از چشم سوزن نگذرد

نگذری تا ز سر خود عقده کار خودی

عارفان سر در کنار مطربان افکنده اند

تو ز بی مغزی همان در بند دستار خودی

نشکنی تا جنس مردم را، نگردی مشتری

خویش را بشکن اگر صائب خریدار خودی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:37 AM

یک نفس فارغ ز وسواس تمنا نیستی

از پریشان خاطری یک لحظه یک جا نیستی

فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال و تو

پیر گشتی و همان در فکر فردا نیستی

گر چه شد محتاج عینک دیده بی شرم تو

همچنان چون کودکان سیر از تماشا نیستی

می کند از هر سر مویت سفیدی راه مرگ

در چنین وقتی به فکر زاد عقبی نیستی

از ندامت برنیاری آه سردی از جگر

هیچ در فکر رسن در چاه دنیا نیستی

از جمال حور مردان چشم پوشیدند و تو

از عجوز دهر یک ساعت شکیبا نیستی

در مبند این خانه تاریک را یکبارگی

چشم عبرت باز کن از دل چو بینا نیستی

گرچه تیرت با کمان از قد خم پیوسته شد

هیچ در فکر سفر از دار دنیا نیستی

گر چه دندان را ز نعمت های شیرین باختی

جز به حرف شکوه های تلخ گویا نیستی

خامشی را از خدا خواهند دانایان و تو

خون خود را می خوری یک دم چو گویا نیستی

خواب سنگین تو صائب کم ز کوه قاف نیست

گرچه از عزلت گزینان همچو عنقا نیستی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:37 AM

دوش با ما سرگران بودی چه در سر داشتی؟

باده می خوردی و خون ما به ساغر داشتی

سبزه باغ و بهار ما زبان شکر بود

بر مسلمانان اگر رحمی تو کافر داشتی

نیست امروز این گرانی پله ناز ترا

شیر در گهواره می خوردی که لنگر داشتی

نونیاز ناز چون خوبان دیگر نیستی

دایم از شوخی تو در پیراهن اخگر داشتی

ماه رخسار تو ناگردیده در خوبی تمام

هر طرف چون ماه نو صد صید لاغر داشتی

این زمان با غیر همدوشی، وگرنه پیش ازین

تیغ در یک دست و در یک دست خنجر داشتی

جان نثارت کرد و از اخلاص می کردی نثار

صائب مسکین اگر صد جان دیگر داشتی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:37 AM

سرو من گر بر سر خاک شهیدان آمدی

دعوی خون هم درین عالم به پایان آمدی

تنگ شد بر من جهان از عشق، ورنه پیش ازین

چشم مورم در نظر ملک سلیمان آمدی

شوخی از حد می برد چابک سوار روزگار

کاش طفل نی سوار من به میدان آمدی

در وطن گر می شدی هر کس به آسانی عزیز

کی ز آغوش پدر یوسف به زندان آمدی؟

گر به صید لاغر آن شمشیر کردی التفات

خضر با لبهای خشک از آب حیوان آمدی

تنگ گشتی آسمان از موج آغوش امید

گر در آغوش کس آن سرو خرامان آمدی

کی شدی پروانه ما را مجال پر زدن؟

شمع اگر از جامه فانوس عریان آمدی

دانه ای از خرمن هستی نمی ماندی بجا

بی حجاب ابر اگر آن برق جولان آمدی

گر نمی شد جلوه او را لطافت پرده دار

سرو را هر طوق قمری چشم حیران آمدی

در کمند آه می آمد گر آن وحشی غزال

در رکاب آه عاشق را به لب جان آمدی

گر عنان سیر خود گردون توانستی گرفت

این سر شوریده ما هم به سامان آمدی

گر غریبی سرمه سازد استخوانت را رواست

صائب از بهر چه بیرون از صفاهان آمدی؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:37 AM

هر که دارد با پریزادان معنی خلوتی

همچو مارش می گزد هر حلقه جمعیتی

در بساط هر که باشد ساغری از خون دل

کی چو مینا سر فرود آرد به هر کیفیتی؟

فقر اگر فرمانروای عالم ایجاد نیست

از چه می گیرند شاهان از فقیران همتی؟

خارخار سیر گلشن نیست در خاطر مرا

کز دل بی مدعا در سینه دارم جنتی

بخت شور ما ز اشک لاله گون شرمنده نیست

بر زمین شور باران را نباشد منتی

می توانستیم کردن سایلان را بی نیاز

گر سخن در عهد ما می داشت قدر و قیمتی

چون ندانم آیه رحمت خط سبز ترا؟

کز برای دفع ارباب هوس شد تبتی

زهر در زیر نگین چون سبزه باشد زیر سنگ

چون لب لعل تو نوخط شد به اندک فرصتی؟

شکر کز جمعیت خاطر پریشان نیستم

نیست صائب گر مرا چون دیگران جمعیتی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:37 AM

از شراب لعل تا رخسار را افروختی

هر که را بود آرزوی خام در دل سوختی

دخل بی اندازه را ناچار خرجی لازم است

روی دل بنما به قدر آنچه دل اندوختی

در دل فولاد جوهر موی آتشدیده شد

تا ز عارض خانه آیینه را افروختی

آن که عمرش صرف شد در دلبری آموختن

کاش دلداری هم از ما اندکی آموختی

بی پر و بالی پر و بالی است در راه طلب

می شود روشن چراغت چون نفس را سوختی

قسمت خاک است هر دخلی که بیش از خرج شد

من گرفتم همچو قارون گنجها اندوختی

یک دل سنگین نگردید از دم گرم تو نرم

در سخن هر چند صائب بیش خود را سوختی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:37 AM

ای ز روی آتشینت هر دل آتشخانه ای

از لب میگون تو هر سینه ای میخانه ای

آبروی خود عبث خورشید می ریزد به خاک

کی سر ما گرم می گردد به هر پیمانه ای؟

حرف تلخ عاقلان ما را نمی آرد به هوش

می کند هشیار ما را نعره مستانه ای

ابر نیسان را ز استغنا کند خون در جگر

در صدف آن را که باشد گوهر یکدانه ای

شور محشر گر چه می ریزد نمک در چشم خواب

بر گرانجانان غفلت می شود افسانه ای

تیر بی پر در کمان آن به که باشد گوشه گیر

نیست مرد آن را که نبود همت مردانه ای

خاک پای بیخودی را سرمه گر سازم رواست

می کند هر آشنا را معنی بیگانه ای

این خمارآلودگان کوتاه بین افتاده اند

ورنه باشد در گره هر قطره را میخانه ای

حسن عالمسوز بی تاب است در ایجاد عشق

دارد از هر ذره آن خورشیدرو پروانه ای

لاله دلمرده بیرون آمد از زندان سنگ

تو همان چون صورت دیوار، محو خانه ای

کی نظر سازد به آب زندگی صائب سیاه

هر که را چون لاله هست از خون دل پیمانه ای

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:37 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4997216
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث