به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بنام کردگار هفت افلاک

که پیدا کرد آدم از کفی خاک

خداوندی که ذاتش بی‌زوالست

خرد در وصف ذاتش گنگ و لالست

زمین و آسمان از اوست پیدا

نمود جسم و جان از اوست پیدا

مه و خورشید نور هستی اوست

فلک بالا زمین در پستی اوست

ز وصفش جانها حیران بمانده

خرد انگشت در دندان بمانده

صفات لایزالش کس ندانست

هر آن وصفی که گوئی بیش ازانست

دو عالم قدرة بیچون اویست

درون جانها در گفت و گویست

ز کُنه ذات او کس را خبر نیست

بجز دیدار او چیزی دگر نیست

طلب گارش حقیقت جمله اشیا

ز ناپیدائی او جمله پیدا

جهان از نور ذات او مزّین

صفات از ذات او پیوسته روشن

ز خاکی این همه اظهار کرد او

ز دودی زینت پرگار کرد او

ز صنعش آدم از گِل رخ نموده

زوَی هر لحظه صد پاسخ شنوده

ز علمش گشته آنجا صاحب اسرار

خود اندر دید آدم کرده دیدار

نه کس زو زاده نه او زاده از کس

یکی ذاتست در هر دوجهان بس

ز یکتائی خود بیچون حقیقت

درون بگرفته و بیرون حقیقت

حقیقت علم کلّ اوراست تحقیق

دهد آن را که خواهد دوست توفیق

بداند حاجت موری در اسرار

همان دم حاجتش آرد پدیدار

شده آتش طلب گار جلالش

دمادم محو گشسته ازوصالش

ز حکمش باد سرگردان بهر جا

گهی در تحت و گاه اندر ثریّا

ز لطفش آب هرجائی روانست

ز فضلش قوّت روح و روانست

ز دیدش خاک مسکین اوفتاده

ازان در عزّ و تمکین اوفتاده

ز شوقش کوه رفته پای در گل

بمانده واله و حیران و بی دل

ز ذوقش بحر در جوش و فغانست

ازان پیوسته او گوهر فشانست

نموده صنع خود در پارهٔ خاک

درونش عرش و فرش و هفت افلاک

نهاده گنج معنی در درونش

بسوی ذات کرده رهنمونش

همه پیغمبران زو کرده پیدا

نموده علم او بر جمله دانا

که بود آدم کمال قدرت او

بعالم یافته بد رفعت او

دوعالم را درو پیدا نموده

ازو این شور با غوغا نموده

تعالی الله یکی بی‌مثل و مانند

که خوانندت خداوندان خداوند

توئی اول توئی آخر تعالی

توئی باطن توئی ظاهر تعالی

هزاران قرن عقل پیر در تاخت

کمالت ذرّهٔ زین راه نشناخت

بسی کردت طلب اما ندیدت

فتاد اندر پی گفت و شنیدت

تو نوری در تمام آفرینش

بتو بینا حقیقت عین بینش

عجب پیدائی و پنهان بمانده

درون جانی و بی جان بمانده

همه جانها زتو پیداست ای دوست

توئی مغز و حقیقت جملگی پوست

تو مغزی در درون جان جمله

ازان پیدائی و پنهان جمله

ازان مغزی که دایم در درونی

صفات خود در آنجا رهنمونی

ندیدت هیچکس ظاهر در اینجا

از آنی اوّل و آخر در اینجا

جهان پر نام تو وز تو نشان نه

بتو بیننده عقل و تو عیان نه

نهان از عقل و پیدا در وجودی

ز نور ذات خود عکسی نمودی

ز دیدت یافته صورت نشانه

نماند او تو مانی جاودانه

یکی ذاتی که پیشانی نداری

همه جانها توئی جانی نداری

دوئی را نیست در نزدیک تو راه

حقیقت ذات پاکت قل هو الله

مکان و کون را موئی نسنجی

همه عالم طلسمند و تو گنجی

توئی در جان و دل گنج نهانی

تو گفتی کنتُ کنزاً هم تو دانی

دو عالم از تو پیدا و تو درجان

همی گوئی دمادم سرِّ پنهان

حقیقت عقل وصف تو بسی کرد

به آخر ماند با جانی پُر از درد

زهی بنموده رخ از کاف و از نون

فکنده نورِ خود بر هفت گردون

زهی گویا ز تو کام و زبانم

توئی هم آشکارا هم نهانم

زهی بینا ز تونور دو دیده

ترا در اندرون پرده دیده

زهی از نور تو عالم منوّر

ز عکس ذات تو آدم مصوّر

زهی در جان و دل بنموده دیدار

جمال خویش را هم خود طلب گار

تو نور مجمع کون و مکانی

تو جوهر می ندانم کز چه کانی

تو ذاتی در صفاتی آشکاره

همه جانها به سوی تو نظاره

برافگن برقع و دیدار بنمای

بجزو و کل یکی رخسار بنمای

دل عشّاق پر خونست از تو

ازان از پرده بیرونست از تو

همه جویای تو تو نیز جویا

درون جملهٔ از عشق گویا

جمالت پرتوی در عالم انداخت

خروشی در نهاد آدم انداخت

از اوّل آدمت اینجا طلب کرد

که آدم بود ازتو صاحب درد

چو بنمودی جمال خود به آدم

ورا گفتی بخود سرّ دمادم

کرامت دادیش در آشنائی

ز نورت یافت اینجا روشنائی

که داند سرّ تو چون هم تودانی

گهی پیدا شوی گاهی نهانی

گهی پیدا شوی در رفعت خود

گهی پنهان شوی در قربت خود

گهی پیدا شوی اندر صفاتت

گهی پنهان شوی در سوی ذاتت

گهی پیدا شوی چون نور خورشید

گهی پنهان شوی در عشق جاوید

گهی پیدا شوی از عشق چون ماه

گهی پنهان شوی در هفت خرگاه

ز پیدائی خود پنهان بمانی

ز پنهائی خود یکسان بمانی

بهر کسوة که می‌خواهی برآئی

زهر نقشی که می‌خواهی نمائی

تو جان جانی ای در جان حقیقت

همان در پرده‌ات پنهان حقیقت

چه چیزی تو که ننمائی رخ خویش

چو دم دم می‌دهی مان پاسخ خویش

تو آن نوری که اندر هفت افلاک

همی گشتی بگرد کرّهٔ خاک

تو آن نوری که در خورشیدی ای جان

ازان در جزو و کل جاویدی ای جان

تو آن نوری که در ماهی وانجم

ز نورت ماه و انجم می‌شود گم

تو آن نوری که لم تمسسه نارُ

درون جان و دل دردی و دارو

تو آن نوری که از غیرت فروزی

وجود عاشقان خود بسوزی

تو آن نوری که اعیان وجودی

ازان پیدا و پنهان وجودی

تو آن نوری که چون آئی پدیدار

بسوزانی ز غیرت هفت پرگار

تو آن نوری که جان انبیائی

نمود اولیا و اصفیائی

تو آن نوری که شمع ره روانی

حقیقت روشنی هر روانی

ز نورت عقل حیران مانده اینجا

ز شرم خویش نادان مانده اینجا

چو در وقت بهار آئی پدیدار

حقیقت پرده برداری ز رخسار

فروغ رویت اندازی سوی خاک

عجایب نقشها سازی سوی خاک

بهار و نسترن پیدا نماید

ز رویت جوش گل غوغا نماید

گل از شوق تو خندان در بهارست

از آنش رنگهای بی‌شمارست

نهی بر فرق نرگس تاجی از زر

فشانی بر سر او زابر گوهر

بنفشه خرقه‌پوش خانقاهت

فگنده سر ببر از شوق راهت

چو سوسن شکر گفت از هر زبانت

ازان افراخت سر سوی جهانت

ز عشقت لاله هر دم خون دل خورد

ازاین ماندست دل پُر خون و رخ زرد

همه از شوق تو حیران برآیند

به سوی خاک تو ریزان درآیند

هر آن وصفی که گویم بیش ازانی

یقین دانم که بی‌شک جانِ جانی

توئی چیزی دگر اینجا ندانم

بجز ذات ترا یکتا ندانم

همه جانا توئی چه نیست چه هست

ندیدم جز تو در کَونَین پیوست

ز تو بیدارم و از خویش غافل

مرا یا رب توانی کرد واصل

منم از درد عشقت زار و مجروح

توئی جانا حقیقت قوّة روح

منم حیران و سرگردان ذاتت

فرومانده به دریای صفاتت

منم در وصالت را طلب گار

درین دریا بماندستم گرفتار

درین دریا بماندم ناگهی من

ندارم جز بسوی تو رهی من

رهم بنمای تا درّ وصالت

بدست آرم ز دریای جلالت

توئی گوهر درون بحر بی‌شک

توئی در عشق لطف و قهر بی‌شک

همه از بود تست ای جوهر ذات

که رخ بنمودهٔ در جمله ذرّات

همه از عشقِ تو حیران و زارند

بجز تو در همه عالم ندارند

نهان و آشکارائی تودر دل

همه جائی و بی جائی تو در دل

دل اینجا خانهٔ ذات تو آمد

نمود جمله ذرّات تو آمد

دل اینجا خانهٔ راز تو باشد

ازان در سوز و در ساز تو باشد

تو گنجی در دل عشاق جانا

همه بر گنج تو مشتاق جانا

نصیبی ده ز گنج خود گدا را

نوائی ده بلطفت بی نوارا

گدای گنج عشق تست عطّار

تو بخشیدی مر او را گنج اسرار

تو می‌خواهد ز تو ای جان حقیقت

که در خویشش کنی پنهان حقیقت

تو می‌خواهد ز تو هر دم بزاری

سزد گر کار او اینجا برآری

تو می‌خواهد زتو در شادمانی

که سیر آمد دلش زین زندگانی

تو می‌خواهد ز تو در هر دو عالم

ز تو گوید بتو راز او دمادم

تو می‌خواهد ز تو تارخ نمائی

ورا از جان و دل پاسخ نمائی

تو می‌خواهد ز تو اینجا حقیقت

که بنمائی بدو پیدا حقیقت

تو می‌خواهد ز تو تا راز بیند

ترا در گنج جان او باز بیند

تو می‌خواهد ز تو در کوی دنیا

که بیند روی تو در سوی دنیا

تو می‌خواهد ز تو در کلّ اسرار

که بنمائی در انجامش تو دیدار

تو می‌خواهد ز تو ای ذات بیچون

که بیند ذاتت ای جان بی چه و چون

چنان درمانده‌ام در حضرت تو

ندارم تابِ دید قربت تو

شب و روزم ز عشقت زار مانده

بگرد خویش چون پرگار مانده

طلب گار توام در جان و در دل

نباشم یک دم از یاد تو غافل

تو درجانی همیشه حاضر ای دوست

توئی مغز و منم اینجایگه پوست

دل عطّار پر خون شد درین راه

که تا شد از وصال دوست آگاه

کنون چون در یقینم راه دادی

مرا اینجا دلی آگاه دادی

بجز وصفت نخواهم کرد ای جان

که تا مانم به عشقت فرد ای جان

اگر کامم نخواهی داد اینجا

ز دست تو کنم فریاد اینجا

مرا هم دادهٔ امید فضلت

که بنمائی مرا در عشق وصلت

همان وصل تو می‌خواهم من از تو

که گردانم دل و جان روشن از تو

تو خورشیدی و من چون سایه باشم

در اینجا با تو من همسایه باشم

نه، آخر سایهٔ خود محو آری

چو نور جاودانی را تو داری

دلم خون گشت در دریای امّید

بماندم زار و ناپروای امید

بوصل خود دمی بخشایشم ده

ز دردم یک نفس آسایشم ده

تو امّید منی درگاه و بیگاه

کنون از کردَها استغفرالله

تو امّید منی در عین طاعت

مرا بخشا ز نور خود سعادت

تو امّید منی اندر قیامت

ندارم گرچه جز درد وندامت

تو امّید منی اندر صراطم

به فضل خویشتن بخشی نجاتم

تو امّید منی در پای میزان

بلطف خویش بخشی جرم و عصیان

چنان در دست نفسم بازمانده

چو گنجشکی بدست باز مانده

مرا این نفس سرکش خوار کردست

شب و روزم بغم افگار کردست

مرا زین سگ امانی ده درین راه

ز دید خویشتن گردانش آگاه

غم عشق تو خوردم هم تودانی

شب و روز اندرین دردم تودانی

ز درد عشق تو زار و زبونم

بمانده اندرین غرقابِ خونم

دوائی چاره کن زین درد ما را

ز لطف خود مگردان فرد ما را

در آن دم کین دمم از جان برآید

مرا آن لحظه دیدار تو باید

مرا دیدار خود آن لحظه بنمای

گره یکبارگیم از کار بگشای

بمُردم پیش ازان کاینجا بمیرم

درین سِر باش یا رب دستگیرم

چراغی پیش دارم آن زمان تو

که خواهی بُردم از روی جهان تو

تو می‌دانی که جز تو کس ندارم

بجز ذات تو ای جان بس ندارم

توئی بس زین جهان و آن جهانم

توئی مقصودِ کلّی زین و آنم

الهی بر همه دانای رازی

بفضل خود ز جمله بی‌نیازی

الهی جز درت جائی نداریم

کجا تازیم چون پائی نداریم

الهی من کیم اینجا، گدائی

میان دوستانت آشنائی

الهی این گدا بس ناتوانست

بدرگاه تو مشتی استخوانست

الهی جان عطّارست حیران

عجب در آتش مهر تو سوزان

دلم خون شد ز مشتاقی تو دانی

مرا فانی کن و باقی تو دانی

فنای ما بقای تست آخر

توئی بر جزو و کل پیوسته ناظر

تو باشی من نباشم جاودانی

نمانم من در آخر هم تو مانی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:41 PM

ثنائی گو بر ارباب بینش

سزای صدر وبدر آفرینش

محمد آنکه نور جسم و جانست

گزین و مهتر پیغامبرانست

حبیب خالق بیچون اکبر

درون جزو و کل او شاه و سرور

ز نورش ذرّهٔ خورشید و ماهست

همه ذرّات را پشت و پناهست

فلک یک خرقه پوش خانقاهش

بسر گردان شده در خاک راهش

تمامت انبیا را پیشوا اوست

حقیقت عاشقان را رهنما اوست

ز نور اوست اصل عرش و کرسی

چه کرّوبی چه روحانی چه قدسی

طُفیل اوست دنیا و آخرت هم

جهان از نور ذات اوست خرّم

شده در نور پاکش عقل و جان گم

ز عکس ذات او هر دو جهان گُم

حقیقت خاتم پیغمبرانست

ز نورش ذرّهٔ کون و مکانست

ز بود آفرینش اوست مقصود

ز لا در عین اِلّا اوست موجود

ز عکس ذات او دان آفرینش

حقیقت اوست نور عین بینش

هزار آدم طفیل اوست آنجا

بمانده سوی خیل اوست آنجا

طفیل خندهٔ او آفتابست

حقیقت ذّرهٔ او ماهتابست

مه از شرم رُخش هر مه گذارد

چو در راهش گذارد سر فرازد

ندیده چشم عالم همچو او باز

ازان آمد یقین شاه سرافراز

زهی مثل ترا نادیده عالم

نداده کس نشان از عهد آدم

چو تو شاهی بگرد کرّهٔ خاک

که آمد سایه بانت هفت افلاک

طفیل خاک پای تست دنیا

حقیقت را نه جای تست دنیا

توئی صاحب قران عین هستی

که بت با بتکده در هم شکستی

ازین سان دعوت کل کردهٔ تو

غم امت دمادم خوردهٔ تو

تمام انبیا این عز ندیدند

ز تو گفتند کل وز تو شنیدند

تو اصل جوهری در اصل فطرت

ترا دادست ایزد جاه و حرمت

ز ذات خویش دیده لامکانت

در آنجا بود کل عین العیانت

زدی دم از عیان لامکانی

یکی دیدی که گفتی مَن رَآنی

حقیقت واصل دو جهان تو باشی

همه جانند و جان جان تو باشی

خرد در راه تو طفلی بشیرست

ز حکم شرع تو زار و اسیرست

که دارد زهره تا گوید سخن باز

ز سرّ شرعت ای شاه سرافراز

در کلّی گشادستی به تحقیق

درین ره داد دادستی بتحقیق

زهی مهتر که شاه انبیائی

پناه اولیا و اصفیائی

چو جبریل آمد ای جان چاکر تو

شرف دارد ز نور گوهر تو

طریق مصطفی گیر و دگر نه

حقیقت را به جز او راهبر نه

حقیقت جان پاکش راه بین دان

دل پُر نور او بحر یقین دان

نباشد سایه را خورشید هرگز

ولی خورشید او دارد چنین عز

چو یک بین شد شب معراج در ذات

ازان بر سر نهادش تاج از ذات

دمادم کشف اسرارش عیان بود

برون از کَون جایش لامکان بود

بمعجز کرد ماه آسمان شق

نمود از ذاتِ بیچون سرّ مطلق

گهی در دست بد سنگش سخن گو

گهی زنهار از وی خواست آهو

گهی از سنگ نخلی کرد پیدا

که آن در حال بار آورد خرما

بوصف اندر نیاید معجزاتش

به شرح اندر نیاید وصف ذاتش

حقیقت گشت موسی امّت او

چو در توریت دیدش قربت او

اگر نه او بدی عالم نبودی

ملایک نامدی آدم نبودی

زمین و آسمان معدوم بودی

ز رحمت دوجهان محروم بودی

چو نور پاک اوست از پرتو ذات

نظر افکند سوی جمله ذرّات

ز نورش گشت پیدا کرسی و عرش

یقین هم لوح و جنّت نیز وهم فرش

طلب می‌کرد ذات خویش آن نور

چو شد مطلوب شد درجمله مشهور

زهی صاحب قِران دَورِ گردون

توئی نور دو عالم بی چه و چون

یقین دانم که مغز کایناتی

عیان اندر صفات نور ذاتی

جمالت پرتوی در عالم انداخت

خروشی در نهاد آدم انداخت

کسی کو با تو اینجا آشنا شد

در آخر بی شکی مرد خدا شد

توئی واصل زوصل جاودانی

ترا زیبد یقین صاحب قرانی

شب معراج دیدی حق عیان تو

رسیدی در خداوند جهان تو

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:41 PM

شبی آمد برش جبریل خرّم

که هان آگاه باش ای صدرِ عالم

ازین تاریکدان خیز و گذر کن

بدار الملک ربّانی سفر کن

بسوی لامکان امشب قدم زن

بگیر آن حلقه را و بر حرم زن

جهانی بهرت امشب در خروشند

همه کرّوبیان حلقه به گوشند

ستاده انبیا و مرسلینند

که تا امشب جمالت را به بینند

بهشت و آسمان در برگشادست

بسی دلها ز دیدار تو شادست

در امشب آنچه مقصودست ازو خواه

که خواهی دید بی‌شک امشب الله

غم امّت در امشب خور که دانی

حقیقت جمله اسرار نهانی

براقی بود چون برق آوریده

که حق ازنور پاکش آفریده

سرا پایش ز نور حق بُد آباد

ز تیزی خود سبق می‌بردی از باد

نبی بر وی سوار اندر زمان شد

مکان بگذاشت سوی لامکان شد

فتاده غلغلی در عرش اعظم

که آمد صدر و بدر هر دو عالم

ملایک با طبقهای نثارش

ستاده جمله از جان دوستدارش

تمام انبیا را دیده در راه

مر او را کرده از اسرار آگاه

نمود آدم ز اوّل کل جمالش

حقیقت خلعتی داد ازوصالش

دگر نوحش بکرد از کل خبردار

که تا شد از عیانش صاحب اسرار

ز ابرهیم دید او خلّت کل

که تا بر وی عیان شد قربت کل

چو اسمعیل او را تربیت کرد

دگر اسحاقش از جان تقویت کرد

دگر یعقوب کردش از غم آزاد

که تا شد ذات او از عشق آباد

دگر یوسف بصدقی راز گفتش

ز شوق دوست شرحی باز گفتش

چو موسی بودش از انوارمشتاق

مر او را کرد اندر عشق کل طاق

دگر داود بس راز نهان گفت

سلیمانش بسی شرح و بیان گفت

دگر عیسی چو دیدش ذات والا

مر او را کرد اندر فقر یکتا

یکایک انبیا را دست جودش

یقین تشریف داد و ره نمودش

چو گشت آگاه او از قربت دوست

گذر کرد او به سوی حضرت دوست

چو سوی سدره بیرون تاخت احمد

ز ذات دوست سَرّ افراخت احمد

رفیقش آنکه جبریل امین بود

که یک پر ز آسمانش تا زمین بود

در آنجا باز ماند و مصطفی شد

به سوی قربِ ذات پادشا شد

سؤالی کرد از جبریل آن شاه

چرا ماندی قدم نه اندرین راه

جوابش داد کای سلطان اسرار

اجازت بیش ازینم نیست رفتار

مجالم بیشتر زین نیست یک دم

ترا باید شدن ای شاه عالم

سر موئی اگر برتر بأعلی

پرم سوزد پرم نور تجلّی

ترا باید شدن تا حضرت یار

ترا زیبد که داری قربت یار

روان شد سیّد و او را رها کرد

دل خود را ز دون حق جدا کرد

بشد چندان که چون دید از فرود او

برش جبریل گنجشکی نمود او

همی شد تا ازین نیز او گذر کرد

ورای پردهٔ غیبی نظر کرد

نه جا دید و جهت نه عقل و ادراک

نه عرش و فرش ونه هم کرّهٔ خاک

عیان لامکان بی جسم و جان دید

در آنجاخویشتن را او نهان دید

زتن بگذشت و ز جان هم سفر کرد

چو بیخود شد ز خود در حق نظر کرد

چو در آغاز دید اعیان انحام

ندای کل شنید از یار پیغام

ندا آمد ز ذات کل که فان آی

رها کن جسم و جان بی جسم و جان آی

درآ ای مقصد و مقصود ما تو

نظر کن ذات ما را با لقا تو

دران دهشت زبانش رفت از کار

محمد از محمد گشت بیزار

محمد خود ندید و جان جان دید

لقای خالق کون و مکان دید

نبود احمد خدا بود اندر آنجا

عیان عین لقا بود اندر آنجا

خطابش کرد کای صدر دو عالم

تو چونی گفت بی‌چونم درین دم

تو بی‌چونی من اینجا خود که باشم

چو تو هستی حقیقة من چه باشم

توئی و جز تو چیزی نیست اعیان

توئی عقل و توئی قلب و توئی جان

خطاب آمد که ای بود همه تو

امان جمله و سود همه تو

توئی مقصود ما در آفرینش

چه می‌خواهی بخواه ای عین بینش

محمد گفت ای دانای بی‌چون

توئی سرّ درون و راز بیرون

تو می‌دانی حقیقت سرّ رازم

که بهر امّت خود با نیازم

حقیقت امّتی دارم گنه گار

ولی از فضل تو جمله خبردار

خبردارند از دریای فضلت

چه باشد گر کنی بر جمله رحمت

خطاب آمد ز حضرت بار دیگر

که بخشیدم سراسر ای مطّهر

مخور غم از برای امّت خویش

که هست از جرم ایشان فضل ما بیش

حقیقت رحمت ما بی‌شمارست

ز مخلوقات ما را با تو کارست

مرا با تست کار از کلِّ آفاق

ترا بگزیدم و کردم ترا طاق

توئی یکتا میان آفرینش

توئی مر جمله را چون چشم بینش

پس آنگه سرِّ کل با او بیان کرد

سه باره سی هزارش سر عیان کرد

خطابش کرد کای محبوبِ بی‌چون

ازین سه سی هزاران دُرّ مکنون

بگو سی و مگو سی پیش یاران

دگر سی خواه گو خواه مگو آن

بهر کو مصلحت دانی عیان کن

وگرنه در درون خود نهان کن

چو رفت این بازگشت از لامکان او

به سوی عالم سفلی روان او

چو باز آمد ازان حضرة با شتاب

هنوزش گرم بود آن جامهٔ خواب

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:41 PM

چون سلیمان کرد با چندان کمال

پیش موری لنگ از عجز آن سؤال

گفت برگوی ای ز من آغشته‌تر

تا کدامین گل به غم به سر شسته

داد آن ساعت جوابش مور لنگ

گفت خشت واپسین در گور تنگ

واپسین خشتی که پیوندد به خاک

منقطع گردد همه اومید پاک

چون مرا در زیر خاک ای پاک ذات

منقطع گردد امید از کاینات

پس بپوشد خشت آخر روی من

تو مگردان روی فضل از سوی من

چون به خاک آرم سرگشته روی

هیچ با رویم میار از هیچ سوی

روی آن دارد کزان چندان گناه

هیچ با رویم نیاری ای اله

تو کریم مطلقی ای کردگار

عفو کن از هرچ رفت و در گذار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

بوسعید مهنه در حمام بود

قایمیش افتاد و مردی خام بود

شوخ شیخ آورد تا بازوی او

جمع کرد آن جمله پیش روی او

شیخ را گفتا بگو ای پاک جان

تا جوانمردی چه باشد در جهان

شیخ گفتا شوخ پنهان کردنست

پیش چشم خلق ناآوردنست

این جوابی بود بر بالای او

قایم افتاد آن زمان در پای او

چون به نادانی خویش اقرار کرد

شیخ خوش شد، قایم استغفار کرد

خالقا، پروردگارا ، منعما

پادشاها، کارسازا ، مکرما

چون جوانمردی خلق عالمی

هست از دریای فضلت شبنمی

قایم مطلق تویی اما به ذات

وز جوانمردی ببایی در صفات

شوخی و بی‌شرمی ما در گذار

شوخ ما را پیش چشم ما میار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

 

آن عزیزی گفت فردا ذوالجلال

گر کند در دشت حشر از من سؤال

کای فرو مانده چه آوردی ز راه

گویم از زندان چه آرند ای اله

غرق ادبارم ز زندان آمده

پای و سر گم کرده حیران آمده

باد در کف خاک درگاه توم

بنده و زندانی راه توم

روی آن دارد که نفروشی مرا

خلعتی از فضل درپوشی مرا

زین همه آلودگی پاکم بری

در مسلمانی فرو خاکم بری

چون نهان گردد تنم در خاک و خشت

بگذری از هرچ کردم خوب و زشت

آفریدن رایگانم چون رواست

رایگانم گر بیامرزی سزاست

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

چون نظام الملک در نزع اوفتاد

گفت الهی می‌روم در دست باد

خالقا، یا رب ، به حق آنک من

هرکرا دیدم که گفت از تو سخن

در همه نوعی خریدارش شدم

یاری او کردم و یارش شدم

بر خریداری تو آموختم

هرگزت روزی به کس نفروختم

چون خریداری تو کردم بسی

هرگزت نفروختم چون هر کسی

دردم آخر خریداریم کن

یار بی‌یاران توی، یاریم کن

یا رب آن دم یاریم ده یک نفس

کان دمم جز تو نخواهد بود کس

دیده پر خون دوستان پاک من

چون بیفشاند دست از خاک من

تو بده دستی در آن ساعت درست

تا بگیرم دامن فضل تو چست

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

در رهی می‌رفت پیری راهبر

دید از روحانیان خلقی مگر

بود نقدی سخت رایج در میان

می‌ربودند آن ز هم روحانیان

پیر کرد آن قوم را حالی سؤال

گفت چیست این نقد برگویید حال

مرغ روحانیش گفت ای پیرراه

دردمندی می‌گذشت این جایگاه

برکشید آهی ز دل پاک و برفت

ریخت اشک گرم بر خاک و برفت

ما کنون آن اشک گرم و آه سرد

می‌بریم از یک دگر در راه درد

یا رب اشک و آه بسیاریم هست

گر ندارم هیچ این باریم هست

چون روایی دارد آنجا اشک راه

بنده دارد این متاع آن جایگاه

پاک کن از آه صحن جان من

پس بشوی از اشک من دیوان من

می‌روم گم راه، ره نایافته

دل چو دیوان جز سیه نایافته

ره نمایم باش و دیوانم بشوی

از دو عالم تختهٔ جانم بشوی

بی‌نهایت درد دل دارم ز تو

جان اگر دارم خجل دارم ز تو

عمر در اندوه تو بردم به سر

کاشکی بودیم صد عمر دگر

تا در اندوهت به سر می‌بردمی

هر زمان دردی دگر می‌بردمی

مانده‌ام از دست خود در صد ز حیر

دست من ای دست گیر من تو گیر

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

 

بوسعید مهنه با مردان راه

بود روزی در میان خانقاه

مستی آمد اشک ریزان بی‌قرار

تا دران خانقاه آشفته‌وار

پرده از ناسازگاری بازکرد

گریه و بدمستیی آغازکرد

شیخ کو را دید آمد در برش

ایستاد از روی شفقت بر سرش

گفت هان ای مست اینجا کم ستیز

از چه می‌باشی، به من ده دست و خیز

مست گفت ای حق تعالی یار تو

نیست شیخا دست‌گیری کار تو

تو سر خود گیر و رفتی مردوار

سر فرورفته مرا با او گذار

گر ز هر کس دست‌گیری آمدی

مور در صدر امیری آمدی

دست‌گیری نیست کار تو، برو

نیستم من در شمار تو برو

شیخ در خاک اوفتاد از درد او

سرخ گشت از اشک روی زرد او

ای همه تو ناگزیر من تو باش

اوفتادم دست گیر من تو باش

مانده‌ام در چاه زندان پای بست

در چنین چاهم که گیرد جز تو دست

هم تن زندانیم آلوده شد

هم دل محنت کشم فرسوده شد

گرچه بس آلوده در راه آمدم

عفو کن کز حبس وز چاه آمدم

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

 

پاک دینی گفت سی سال تمام

عمر بی‌خود می‌گذارم بر دوام

همچو اسمعیل در خود ناپدید

آن زمان کو را پدر سر می‌برید

چون بود آنکس که او عمری گذاشت

همچو آن یک دم که اسمعیل داشت

کس چه داند تا درین حبس تعب

عمر خود چون می‌گذارم روز و شب

گاه می‌سوزم چو شمع از انتظار

گاه می‌گریم چر ابر نوبهار

تو فروغ شمع می‌بینی خوشی

می‌نبینی در سر او آتشی

آنک از بیرون کند در تن نگاه

کی بود هرگز درون سینه راه

در خم چوگان چه گویی، هیچ جای

می‌ندانم پای از سر، سر ز پای

از وجودم خود نکردم هیچ سود

کانچ کردم وانچ گفتم هیچ بود

ای دریغا نیست از کس یاریم

عمر ضایع گشت در بی‌کاریم

چون توانستم ندانستم ، چه سود

چون بدانستم، توانستم نبود

این زمان جز عجز و جز بیچارگی

می‌ندارم چارهٔ یک بارگی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4999284
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث