به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

آنچه زسر جوش دل نقشبند

معنی نو بود و خیال بلند

موئی به مویش به هنر به بختم

پخته و سنجیده درو ریختم

و صف نه زان گو نه شد از دل برون

کان دیگری را به دل آید که چون

هر صفتی را که بر انگیختم

شعبهٔ تازه درو ریختم

نیست ز کس لولوی لالای من

ژرف ببین در تهٔ دریای من

نکتهٔ من گوهر کان من ست

زان کسی نیست ، ازان من ست

دزدنیم ، خانهٔ بردیگری

خانه گشاده ز در دیگری

مایهٔ هر دزد، که در عالم است

گر چه فزون ست، به قیمت کم است ؟

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:16 PM

چند گهم بود به دل این خیال

تازه کنم هر صفتی را جمال

بود در اندیشه من چند گاه

کز دل دانندهٔ حکمت پناه

چند صفت گویم و آبش دهم

مجمع اوصاف خطابش دهم

طرز سخن را روش نو دهم

سکهٔ این ملک به خسرو دهم

نو کنم اندازهٔ رسم کهن

پس روی پیش روان کهن

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:16 PM

گرمی دل نیست چو حاصل مرا

سرد شد از آب سخن دل مرا

تاکی از ین شیوه به ننگی شوم

بی غرض اماج خدنگی شوم

تام گدائی کنم اسکندری

خلعت عیسی فگنم بر خری

محتشمانند درین روزگار

مس به زر اندودهٔ ناقص عیار

کور دل از دولت و کوته نظر

دولت شان از دل شان کورتر

گوش گران و همه ناموس جوی

سفله وش و دون صفت و تنگ خوی

بی کرمی نام فروشی کنند

بی گهری مرتبه کوشی کنند

خورده به درویش نیاز ند پیش

بیش رسانند بدانجا که بیش

گر برسانند، مثل ، برگدای

یک درمی ده طلبند از خدای

این سخن چند که بی‌خواست است

شاعری ای نیست همه راست ست

لیک به خواهش چو مرا نیست راه

جز بخدا یابه در باد شاه

هر چه گفتم زکسی باک نیست

زهر نخوردم غم تریاک نیست

نیت آن دارم ازین پس به راز

کز درشه نیز شوم بی‌نیاز

پشت بجویم نه پناهی زکس

چون خداوند کنم روی و بس

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:15 PM

گر چه شد از بهر چنین نامه‌ای

داد مرا گرمی هنگامه ای

ناز پی آن شد قلم سحر سنج

کز پی آین مار نشینم به گنج

من که نهادم ز سخن گنج پاک

گنج زر اندر نظرم چیست ؟ خاک!

گر دهدم تا جور سر بلند

در نتوان باز به در یافگند

ور ندهد زان خودم رایگان

رنجه نگردم چو تهی مایگان

یک جو از ین فن چو به دامن نهم

ده کنم آن را و به صد تن دهم

شیرم و رنج از پی یاران برم

نی چو سگ خانه که تنها خورم

این همه شربت نه بدان کرده‌ام

کاب ز دریای کرم خورده‌ام

هر همه دانند که چندین گهر

کس نفشاند بدو سه بدره زر

ور دیدم گنج فریدون و جم

هدیهٔ یک حرف بود، بلکه کم !

هر صفتی را که بر انگیختم

شعبدهٔ تازه درو ریختم

مور شدم بر شکر خویش و بس

در نزدم دست به حلوای کس

هر چه که از دل در مکنون کشم

زهرهٔ آن نیست که بیرون کشم

زانکه نگه می‌کنم از هر کران

ایمنی ام نست زغارت گران

دزد متاع من و با من به جوش

شان به زبان آوری و من خموش

نقد مرا پیش من آرند راست

من کنم «احسنت!» کز آن شماست!

شرم ندارند و بخوانند گرم

با من ومن هیچ نگویم ز شرم

طرفه که شان دزد من از شرم پاک

حاجب کالا من و من شرم ناک

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:15 PM

از درشه با همه شرمندگی

آمدم اندر وطن بندگی

خم شده از بارگهر گردنم

فرض شده خدمت شه کردنم

گوشه گرفتم ورق دل به دست

عقل سراسیمه و اندیشه مست

روی نهان کردم از ابنای جنس

نی غلطم بلکه خود از جن و انس

آب معانی ز دلم زاد زود

آتش طبعم به قلم داد و دود

چون به توکل شدم اندیشه سنج

سینهٔ خاکیم برون داد گنج

همت مردانه ببستم به کار

ریختم از خامه در شاهوار

با زنیامد قلمم تا سه ماه

روز و شب از نقش سپید و سیاه

تا ز دل کم هنر و طبع سست

راست شد این چند خط نادرست

ساخته گشت از روش خامه‌ای

از پس شش ماه چنین نامه‌ای

در رمضان شد به سعادت تمام

یافت قران نامهٔ سعدین نام

آنچه به تاریخ زهجرت گذشت

بود سنه ششصد و هشتاد و هشت

سال من امروز اگر بررسی

راست بگویم همه شش بود و سی

زین نمط آراسته بکری چو ماه

باد قبول دل دانای شاه

کس چه شناید که چه خون خورده‌ام

کاین گهر از حقه برآورده‌ام

ساخته‌ام این همه لعل و گهر

از خوی پیشانی و خون جگر

تانهم از فکرت پنهانیش

گه به جگر، گاه به پیشانیش

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:15 PM

بعد دو روزی که رسیدم ز راه

زآمدنم زود خبر شد به شاه

حاجبی آمد بشتابندگی

داد نویدم به صف بندگی

شه چو در چیدهٔ من دیده تر

مهره بچید از ندمای دیگر

گفت که : ای ختم سخن پروران!

ریزه خور خو آنچهٔ تو دیگران

از دل پاکت که هنر پرور ست

همت ما را طلبی در سرست

گر تو درین فن کنی اندیشه چست

از تو شود خواستهٔ من درست

خواسته چندانت رسانم ز گنج

کز پی خواهش نبری هیچ رنج

گفتمش: ای تا جور جم جناب!

بخت ندیده چو تو شاهی به خواب

من که بوم داعی مدحت طراز؟

تا چو توئی را به من آید نیاز؟

باغ ، نه از گل طلبد رنگ وبوی

ابر ، نه از قطره بود آب جوی

حاصلم از طبع کژ و فکر سست

نیست مگر پارسی نادرست!

گر غرض شاه براید بدان

دولت من روی نماید بدان

گفت : چنان بایدم، ای سحر سنج!

کز پی من روی نه پیچی ز رنج

جسم سخن را به هنر جان دهی

شرح ملاقات دو سلطان دهی

نظم کنی جمله به سحر زبان

قصهٔ من با پدر مهربان

تا اگرم هجر درآرد ز پای

آیدم از خواندن آن دل به جای !

این سخنم گفت و به گنجو رجود

از نظر لطف اشارت نمود

برد مرا خازن دولت چو باد

مهر زر و خلعت شاهیم داد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:15 PM

من ز پی شرم خداوند خویش

رفته ز جای خود و پیوند خویش

مادر من پیرزن سبحه سنج

مانده به دهلی ز فراقم به رنج

روز و شب از دوری من بی‌قرار

سوختهٔ داغ من خام کار

حال خود ونامهٔ امیدوار

باز نمودم به خداوند گار

داد اجازت به رضای تمام

تا نهم اندر رهٔ مقصود گام

خرچ رهم زان کف دریا اثر

گرم روان کرد دو کشتی زر

تا زچنان بخشش مفلس پناه

شکرکنان پای نهادم به راه

شوق کشان کرد گریبان من

گریه زده دست به دامان من

حامل خون کرد غم مادرم

زاد همین بود به راه اندرم

قطع کنان راه چوپیکان تیز

بلکه چوتیر آمد اندر گریز

یک مه کامل بکشیدم عنان

راه چنین بودو کشش آن چنان

هم چو مه عید خوش وشاد بهر

درمه ذیقعده رسیدم به شهر

خنده زنان همچو گل بوستان

چشم گشادم به رخ دوستان

مرغ خزان دیده به بستان رسید

تشنهٔ به سرچشمهٔ حیوان رسید

مرده دل از حال پریشان خویش

زنده شد از دیدن خویشان خویش

دیده نهادم به هزاران نیاز

بر قدم ما در آژرم ساز

مادر من خستهٔ تیمار من

چون نظر افگند به دیدار من

پرده ز روی شفقت بر گرفت

اشک فشانان ببرم در گرفت

داد سکونی دل آشفته را

کرد وفا نذر پذیرفته را

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:15 PM

با علم فتح دران راه دور

سایه فشان شد بحد« کنت پور»

خان جهان ، حاتم مفلس نواز

گشت باقطاع «اودهٔ» سرفراز

از کف جود و کرم حق شناس

کر د فراهم سپهٔ بی قیاس

من که بدم چاک را و پیش از آن

کرد کرم آنچه که بد پیش از آن

تا زچنان بخشش خاطر قریب

بنده شدم لازمهٔ آن رکیب

در «اوده» برد ، ز لطفی چنان

کیست که از لطف بتابد عنان؟

غربت از احسانش چنانم گذشت

کم وطن اصل فراموش گشت

در «اوده» بخشش او تا دو سال

هیچ غم و ناله نبود از منال

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:14 PM

شکر گویم که به توفیق خداوند جهان

بر سر نامه ز توحید نوشتم عنوان

نام این نامهٔ والاست «قران السعدین»

کز بلندیش به سعدین سپهر ست قران

در تضرع به در حق که گنهکاران را

داد باران گنه شوی ز عین غفران

نعت سلطان رسل ، آنکه مسیحا به درش

پرده داری ست نشسته ز پس شاد روان

و صف معراج پیمبر که به شب روشن شد

سراسری ش ز زلف سیه مشک فشان

مدحت شاه که نامش به فلک رفته چنانک

نقش آن داغ شده خنگ فلک را بر ران

در خطاب شه عالم چو به سلک خدمتش

آیم و این گهر چند فشانم ز زبان

صفت حضرت دهلی که سواد اعظم

هست منشور وی از حرسهالله نشان

صفت مسجد جامع که چنان ست درو

شجرهٔ طیبه هر سوی چو طوبی بجنان

صفت شکل مناره که ز رفعت سنگش

از پی خنجر خورشید شده سنگ فشان

صفت حوض که در قالب سنگین گوئی

ریخته دست ملک زآب خضر صورت جان

صفت فصل دی و سردی مهر شه شرق

وامدن تیغ کشیده ز پی ضبط جهان

صفت آتش و آن گرم رویهاش به دی

که شب و روز بود شمع دل و میوهٔ جان

جنبش شاه ز دهلی ز پی کین پدر

گشتن آغاز غبار و شدن مهر نهان

صفت قصر نو و «شهر نو» اندر لب آب

که بود عرصهٔ رفرف چو رف آن ایوان

صفت فصل خزان و بمغل عزم سپاه

هم بر آن‌سان که به تاراج چمن باد خزان

صفت فصل بهاران که چنان گردد باغ

که بدو نرگس نادیده بماند حیران

صفت موسم نوروز و طرب کردن شاه

بزم دریا و کف دست چو ابر نیسان

صفت چتر سیاه که از پی چشم خورشید

آن سیاهی که تو در خود طلبی هست همان

صفت چتر سپید از پس آن چتر سیاه

چون شب قدر و سپیده دم عید از پس آن

صفت چتر که سبزست ز سرسبزی شاه

برگ نیلوفری اندر سر دریای روان

صفت چتر که گل گز شده از گل گز او

بر سرشاه ز گل سایه کند تابستان

وصف در باش که نزدیک شد از هیبت شاه

گنگ ماندست زحیرت نکند کار زبان

صفت تیغ که با خصم نیامش گوید

که زبهر تو فرو چند برم آب دهان

صفت چرخ کمائی که به بازوی شه است

نیم چرخ ست که او نام نهاده ست کمان

صفت تیر که بارانش به غایت سخت ست

سخت بارانی در تیرمه و درنیسان

صفت رایت لعل و سیه‌اندر سر شاه

گشته خورشید میان شفق و شام نهان

عزم سلطان به سوی هند به پایان بهار

راندن از شهر چو انبوهی گل از بستان

ذکر باز آمدن قلب شه از قتل مغل

همچو گرگان ز رمه یا علمی از برخان

نامزد گشتن لشکر بیزک سوی «او د ه»

صد سرافراز و ملک «باربک» اندر سرشان

صفت موسم گرما و بره رفتن شاه

ابر بالای سرو باد به دنبال دوان

صفت خربزه کر پردلی آنجا که بود

تیغ و طشتیش مهیا بسرآید غلطان

ذکر پیغام پدر سوی جگر گوشه خویش

سوی یاقوت روان گشتن خونابهٔ کان

گفتن شاه جهان، پاسخ پیغام پدر

قصه یوسف گم گشته به پیر کنعنان

باز پیغام پدر بر پسر خود که برزم

پیل خویش از می خون مست کند در میدان

باز پاسخ ز پسر سوی پدر کاسپ مرا

پیل بندست دو الی که بپیچد به عنان

باز پیغام پدرجانب فرزند عزیز

ماجرای که زخون بود دلش را به میان

باز از شاه جهان پاسخ پیغام پدر

شربت آب حیات از پی‌سوز هجران

از پدر آمدن شاه جهان کیکاووس

بر برادر ، چو گل نو ببر سرو روان

رفتن شا کیومرث و به تو زک عارض

برشه شرق بی‌کجا عرض این جوهر آن

اتصال مو و خورشید و قران سعدین

چرخ گر دانست بگرد سرایشان گردان

صفت کشتی و در یابسیان کشتی

موج دریای که رفته زکران تا به کران

ذکر در اسپ فرستادن سلطان به پدر

هم بران گونه که در باغ وزد باد وزان

وصف اسپان که ز سرعت به خروج و به دخول

نتوان خارج شان گفت نه داخل چون جان

صفت آن شب با قدر که تا مطلع فجر

نزد آن روح ملک برد سلام یزدان

صفت شمع که چون بر سرش آید مقراض

در زمان چاک زند پردهٔ ظلمت زمیان

صفت نور چراغی که اگر پرتو او

نبود دردل شب کور بود پیر و جوان

صفت سیر بر وج و روشن منزلها

که همه کار گزار فلک‌اند، از دوران

صفت اختر و آن طالع وو قت مسعود

که گرفتند دو مسعود به یک برج قران

صفت باده که بینی چو خط بغدادش

بی سوادیش بخوان نسخهٔ آب حیوان

وصف قرا به که بهر حرم دختر رز

شیشه خانه است ببالای سرش روشندان

سخن از وصف صراحی که گر آن نازک را

درگلو دست زنی ، خونش براید ز دهان

سخن از وصف پیاله که ز بس جنبش خون

خون قرا به سوی اوست همه وقت گشان

صفت ساقی رعنا که کندمستان را

به یک آمد شد خود، بی هش ومست و غلطان

صفت چنگ کی بی موست تن یکسانش

موی ساق دگرش تا به زمین آویزان

صفت کاس رباب و بسرش کفچهٔ دست

که دران کاسهٔ خالی ست نعم چند الوان

صفت نای که هر لحظه زدم دادن او

کلهٔ مطرب بر باد شور چون انبان

صفت دف که در و دست کسان کوبد پای

صحن کژ داشته و کوبش پابین بچه سان

صفت پرده و آن پرده نشینان شگرف

که بهر دست نمایند هزاران دستان

صفت مائده خاص که از خوان بهشت

چاشنی داد بهر کام و زبان لذت آن

صفت بیرهٔ تنبول که نزد همه خلق

به ازان نیست نباتی به همه هندوستان

صفت نغمه گری‌های زنان مطرب

که بسی لحن کند زهره چو گیرند الحان

صفت تاج مکلل که پسر یافت زشاه

آن پسر کز سرکس تاج ستد از خاقان

صفت تخت که همچون فلک ثابته بود

واز شه شرق به خورشید شرف داد مکان

صفت پیل که شه داد به فرزند عزیز

که شد از جنبش او کوه چو دریا لرزان

صفت صبح و کلاه سیاه و چتر سپید

رفتن شه به پدر روز و شب نور افشان

صفت چشمهٔ خورشید به دریای سپهر

که کند پرتو او ماه سما را تابان

شب دیگر ز پی عیش ملاقات دو شاه

وز پدر دادن پند و ز پسر گوش بران

در وداع دو گرامی که پدر را در اشک

مردم دیده همی‌رفت زچشم گریان

صفت موسم باران و بره رفتن شاه

جانب شهر شدن از لب «گهگهر» بکران

سخن از وصف قلم، آنکه بلوح محفوظ

هست اول صفتش «ما خلق‌الله » بخوان

صفت محبره کا و گر چه سیاه دارد دل

آن سیاهی دلش مایهٔ علم است و بیان

صفت کاغذ سیمین که پی دود قلم

سیم سوزی شود و نقش برارد بریان

ذکر باز آمدن شاه بدو لتگهٔ شهر

همچو بر جیس به قوس و قمر اندر سرطان

سخن از ختم کتاب و بخطا خواهش عذر

که بجویند خطارا بدرستی برهان

صفت خاتمه و قطع تعلق کردن

از پی اخترهٔ صحبت ارباب جهان

شد سخن ختم قبولی که خدایش داده ست

تا ابد باقی او باد مبادش پایان

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:13 PM

منت ایزد را که شه بر تخت سلطانی نشست

در دماغ سلطنت باد سلیمانی نشست

شه معزالدین و الدنیا که از دیوان غیب

نام او برنامهٔ دولت به عنوانی نشست

کیقباد ، آن گوهر تاج کیان کز زخم تیغ

باج ایران بستد و برتخت تورانی نشست

چون به تخت سلطنت بنشستی از حکم ازل

تا ابد بنشین که آنجا هم تو میدانی نشست

زان کمرهای مرصع کز تو بر بستند خلق

هر بزرگی تا کمر در گوهر کانی نشست

ابر صد بار آبروی خویش را بر خاک ریخت

پیش ابر دست تو کاندر در افشانی نشست

بر در قصر چو فردوس تو رضوان بهشت

شاخ طوبی را عصا کرد و به دربانی نشست

دید قصر شاه را بابرج جوزا هم کمر

بنده خسرو چون عطارد در ثنا خوانی نشست

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:13 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5016262
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث