دایم ز طلب کردن خود در عجبم
زیرا که زیادتست هر دم طلبم
کاریز همی کَنَم به دل در همه روز
شب آب همی برم زهی روز و شبم!
دایم ز طلب کردن خود در عجبم
زیرا که زیادتست هر دم طلبم
کاریز همی کَنَم به دل در همه روز
شب آب همی برم زهی روز و شبم!
زان روز که دل پردهٔ این راز شناخت
از پردهٔ دل هزار آواز شناخت
در هر نوعی به فکر سی سال دوید
تا آنگاهی که خویش را باز شناخت
اینجا شکرم مگس فرو میگیرد
صد واقعه پیش و پس فرو میگیرد
بنگر که به صحرا طلبد آنک او را
در هر دو جهان نفس فرو میگیرد
هر روز حجاب بیقراران بیش است
زان، درد من از قطرهٔ باران بیش است
زینجا که منم تا که بدانجا که منم
دو کون چه باشد که هزاران بیش است
چندان که ز عالم پس و پیشش دیدم
آن خویش ندیدمش که خویشش دیدم
در عمر دراز آن چه بدیدم یک بار
گویی که هزار بار بیشش دیدم
خواهی که ببینی تو به پیدایی راز
خود را ز ورای عقل سودایی ساز
گویی تو که هرچه اندرو مینگرم
چشمی است به صد هزار زیبایی باز
هرگاه که در پردهٔ راز آیم من
در گرد دو کون پرده ساز آیم من
گویند کزان جهان کسی نامد باز
هر روز به چند بار باز آیم من
تا چند ز اندیشه به جان خواهم گشت
تا کی ز هوس گرد جهان خواهم گشت
از بس که درین جهان بدان نزدیکم
گویی که ازین جهان در آن خواهم گشت
چون وصل، غمم بر غمِ هجران بفزود
بس درد که بر امید درمان بفزود
ازمعنی بینهایتم جان میکاست
چون جمله یکی گشت مرا جان بفزود
من بیخبر از جان و تنم، اینت عجب!
خود میباید خویشتنم، اینت عجب!
با خود آیم با دگری آمدهام
گویی دگری است آنچه منم، اینت عجب!