آن روز که آفتاب انجم میریخت
صد عالم پر قطره ز قلزم میریخت
ناگه به کلوخ آدم اندر نگریست
زان وقت ازان کلوخ مردم میریخت
آن روز که آفتاب انجم میریخت
صد عالم پر قطره ز قلزم میریخت
ناگه به کلوخ آدم اندر نگریست
زان وقت ازان کلوخ مردم میریخت
گاهی ز نو و گه ز کهن میگویند
گاهی ز کن و گه ز مکن میگویند
هر چند فراغتیست لیک از سرِ لطف
با ما به زبان ما سخن میگویند
کس نیست که دریا همه او را افتاد
یا جنگ و مدارا همه او را افتاد
با این همه هر ذرّه همی پندارد
کاین کار به تنها همه او را افتاد
هر چیز که آن ز نیستی در پیوست
هستند همه از می این واقعه مست
یک ذرّه اگر ز پرده بیرون آید
شهرآرایی کنند هر ذرّه که هست
این عین مکان همان مکان است که بود
وین عین زمان همان زمان است که بود
صد جامه اگر به ذرهای در پوشند
انگشت بر او نه که همان است که بود
سریست برون زین همه اسرار که هست
نوریست جدا زین همه انوار که هست
خرسند مشو به هیچ کاری و بدانک
کاریست ورای این همه کار که هست
در دریایی که نه سر و نه پا داشت
هر قطره از او تشنگییی پیدا داشت
هر قطره اگر چه جای در دریا داشت
اما هر یک هزار استسقا داشت
معنی چو ز کل به جزو بیرون آید
هر جزوی از آن جزو دگرگون آید
تا کی گویی: «جزو ز کل آید»
«چون» نتوان گفت، از آن که بیچون آید
آن نور که بیرون و درون میتابد
چون است چه دانی تو که چون میتابد
گویی تو ز زیر صد هزاران پرده
چیزی به یگانگی برون میتابد
چندان که تو این بحر گهر خواهی دید
بر دیده و دیده دیده ور خواهی دید
بحری است که هر باطن هر قطره از او
آرامگهِ کسی دگر خواهی دید