به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

دل گل زنده گردد از دم خم

گل دل تازه گردد از نم خم

روح پاکست چشم عیسی جام

خون لعلست اشک مریم خم

تا شوی محرم حریم حرم

غوطه‌ئی خور به آب زمزم خم

در شبستان می پرستان کش

شاهد جام را ز طارم خم

خیز تا صبحدم فرو شوئیم

گل روی قدح بشبنم خم

شاهدان خمیده گیسو را

زلف پرخم کشیم در خم خم

داد عیش از ربیع بستانیم

بطلوع مه محرم خم

جان خواجو اگر بوقت صبوح

همچو ساغر برآید از غم خم

می خامش بخاک بر ریزید

تا دگر زنده گردد از دم خم

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 4:28 PM

 

دل گل زنده گردد از دم خم

گل دل تازه گردد از نم خم

روح پاکست چشم عیسی جام

خون لعلست اشک مریم خم

تا شوی محرم حریم حرم

غوطه‌ئی خور به آب زمزم خم

در شبستان می پرستان کش

شاهد جام را ز طارم خم

خیز تا صبحدم فرو شوئیم

گل روی قدح بشبنم خم

شاهدان خمیده گیسو را

زلف پرخم کشیم در خم خم

داد عیش از ربیع بستانیم

بطلوع مه محرم خم

جان خواجو اگر بوقت صبوح

همچو ساغر برآید از غم خم

می خامش بخاک بر ریزید

تا دگر زنده گردد از دم خم

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 4:28 PM

 

ای تنم کرده ز غم موئی و در مو زده خم

وی دلم یک سر مو وز سر موئی شده کم

گر دلم باک ندارد ز غم عشق چه باک

ور غمم دست ندارد ز دل خسته چه غم

هم دل گرم گرم نیست درین ره همدل

هم دم مرد گرم نیست درین غم همدم

پیش چشمم ز حیا آب شود چشمهٔ نیل

وانگه از نیل سرشکم برود آب بقم

ای بصد وجه رخ خوب تو وجهی ز بهشت

وی بصد باب سرکوی تو بابی زارم

چون کنم وصف جمالت که دو رویست ورق

زانکه بی خون حرامی نبود وصل حرم

از تو چون صبر کنم زانکه نگردد ممکن

صبر درویش ز الطاف خداوند کرم

خیز خواجو که چو پرگار به سر باید گشت

هر که در دایرهٔ عشق نهادست قدم

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 4:28 PM

 

چشم پرخواب گشودی و ببستی خوابم

و آتش چهره نمودی و ببردی آبم

آنچنان تشنه لعل لب سیراب توام

کاب سرچشمهٔ حیوان نکند سیرابم

دوش هندوی تو در روی تو روشن می‌گفت

که مرا بیش مسوزان که قوی در تابم

آرزو می‌کندم با تو شبی در مهتاب

که بود زلف سیاهت شب و رخ مهتابم

من مگر چشم تو در خواب ببینم هیهات

این خیالست من خسته مگر در خوابم

رفتم ار جان بدهم در طلبت عمر تو باد

ور بمانم شرف بندگیت دریابم

بوصالت که ره بادیه بر روی خسک

با وصالت نکند آرزوی سنجانم

راست چون چشم خوشت مست شوم در محراب

گر بود گوشهٔ ابروی کژت محرابم

همچو خاک ره اگر خوار کنی خواجو را

برنگردم ز درت تا چه رسد زین بابم

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 4:28 PM

هردم آرد باد صبح از روضهٔ رضوان پیام

کاخر ای دلمردگان جز باده من یحیی العظام

ماه ساقی حور عین و جام صافی کوثرست

خاصه این ساعت که صحن باغ شد دارالسلام

پختگان را خام و خامان را شراب پخته ده

حیف باشد خون رز در جوش و ما زینگونه خام

بر سر کوی خرابان از خرابی چاره نیست

نام نیکو پیش بدنامان بود ننگی تمام

گر مرید پیر دیری خرقه خمری کن بمی

زشت باشد دلق نیلی و شراب لعل فام

کام دل خواهی برو گردن بناکامی بنه

در دهان شیر می‌باید شدن بر بوی کام

عار باشد نزد عارف هر که فخر آرد بزهد

ننگ باشد پیش عاشق هر که یاد آرد ز نام

آنکه در خلوتگه خاصش مجال عام نیست

لطف او عامست و عشق او نصیب خاص و عام

باد بر خاک عراق از دیدهٔ خواجو درود

باد بر دارالسلام از آدم خاکی سلام

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 4:28 PM

 

چو نام تو در نامه‌ئی دیده‌ام

به نامت که بردیده مالیده‌ام

بیاد زمین بوس درگاه تو

سرا پای آن نامه بوسیده‌ام

ز نام تو وان نامهٔ نامدار

سر بندگی بر نپیچیده‌ام

جز این یک هنر نیست مکتوب را

و گرهست یاری من این دیده‌ام

که آنها که در روی او خوانده‌ام

جوابی ازو باز نشنیده‌ام

قلم چون سر یک زبانیش نیست

از آن ناتراشیده ببریده‌ام

ولی اینکه بنهاد سر بر خطم

ازو راستی را پسندیده‌ام

زبانم چو یارای نطقش نماند

زبانی ز نی بر تراشیده‌ام

بیا ای دبیر ار نداری مداد

سیاهی برون آور از دیده‌ام

چو زلف تو شوریده شد حال من

ببخشای برحال شوریده‌ام

سیه کرده‌ام نامه از دود دل

سیه روتر از خامه گردیده‌ام

چو خواجو درین رقعه از سوز عشق

بنی آتشی تیز پوشیده‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 4:24 PM

 

هیچ می‌دانی که دیشب در غمش چون بوده‌ام

مرغ و ماهی خفته و من تا سحر نغنوده‌ام

بسکه آتش در جهان افکنده‌ام از سوز عشق

آسمانی در هوا از دود دل افزوده‌ام

پرده از خون جگر بر روی دفتر بسته‌ام

چشمهٔ خونابه از چشم قلم بگشوده‌ام

کاسهٔ چشم از شراب راوقی پر کرده‌ام

دامن جانرا بخون چشم جام آلوده‌ام

آستین بر کائنات افشانده‌ام از بیخودی

زعفران چهره در صحن سرایش سوده‌ام

دل بباد از بهر آن دادم که دارد بوی دوست

گر چه دور از دوستان باد هوا پیموده‌ام

چشم بد گفتم که یا رب دور باد از طلعتش

لیک چون روشن بدیدم چشم بد من بوده‌ام

ز آتش دل بسکه دوش آب از دو چشم خونفشان

در هوای شکر حلوا گرش پالوده‌ام

تا بگوهر چشم خواجو را مرصع کرده‌ام

مردم بحرین را در خون شنا فرموده‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 4:24 PM

 

من ز دست دیده و دل در بلا افتاده‌ام

ای عزیزان چون کنم چون مبتلا افتاده‌ام

هر دم از چشمم چو اشک گرم روراندن که چه

تا چه افتادست کز چشم شما افتاده‌ام

کی بود برگ من آن نسرین بدن را کاین زمان

همچو بلبل در زمستان بینوا افتاده‌ام

گر چه هر کو می خورد از پا در افتد عاقبت

من چو دور افتاده‌ام از می چرا افتاده‌ام

با کسی افتاد کارم کو ز کارم فارغست

بنگرید آخر که از مستی کجا افتاده‌ام

ایکه گفتی گر سر این کارداری پای دار

دست گیر اکنون که از دستت ز پا افتاده‌ام

آتش مهرم چو در جان شعله زد گرمی مکن

گر چون ذره زیر بامت از هوا افتاده‌ام

می‌روی مجموع و من پیوسته همچون گیسویت

از پریشانی که هستم در قفا افتاده‌ام

قاضی ار گوید که خواجو چون درین کار اوفتاد

گو مکن آنکار کز حکم قضا افتاده‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 4:24 PM

 

سلامی به جانان فرستاده‌ام

به آرام دل جان فرستاده‌ام

زهی شوخ چشمی که من کرده‌ام

که جان را بجانان فرستاده‌ام

شکسته گیاهی من خشک مغز

بگلزار رضوان فرستاده‌ام

تو این بی‌حیائی نگر کز هوا

سوی بحر باران فرستاده‌ام

مرا شرم بادا که پای ملخ

بنزد سلیمان فرستاده‌ام

به تحفه کهن زنگی مست را

به اردوی خاقان فرستاده‌ام

عصا پاره ئی از کف عاصی

بموسی عمران فرستاده‌ام

غباری فرو رفته از آستان

بایوان کیوان فرستاده‌ام

ز سرچشمهٔ پارگین قطره‌ئی

سوی آب حیوان فرستاده‌ام

کهن خرقهٔ مفلسی ژنده پوش

بتشریف سلطان فرستاده‌ام

سخنهای خواجو ز دیوانگی

یکایک بدیوان فرستاده‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 4:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4987169
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث