به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

باش تا روی تو خورشید جهانتاب شود

بشکر خنده عقیقت شکر ناب شود

باش تا شمع جمال تو بهنگام صبوح

مجلس افروز سراپردهٔ اصحاب شود

باش تا آهوی شیرافکن روبه بازت

همچو بخت من دلسوخته در خواب شود

باش تا آب حیاتی که خضر تشنهٔ اوست

پیش سرچشمهٔ نوشت ز حیا آب شود

باش تا از شب مه پوش قمر فرسایت

پردهٔ ابر سیه مانع مهتاب شود

باش تا هر نفس از نکهت انفاس نسیم

حلقهٔ زلف رسن تاب تو در تاب شود

باش تا از هوس ابروی و چشمت پیوست

زاهد گوشه نشین مست بمحراب شود

باش تا بیرخ گلگون و تن سیمینت

چشم صاحبنظران چشمهٔ سیماب شود

باش تا در هوس لعل لبت خواجو را

درج خاطر همه پر لؤلؤی خوشاب شود

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 3:25 PM

 

ترک تیرانداز من کز پیش لشکر می‌رود

دلربا می‌آیدم در چشم و دلبر می‌رود

بامدادان کان مه از خرگاه می‌آید برون

ز آتش رخسارش آب چشمهٔ خور می‌رود

من بتلخی جان شیرین می‌دهم فرهادوار

وز لب شیرین جانان آب شکر می‌رود

آتشی در سینه دارم کز درون سوزناک

دمبدم چون شمع مجلس دودم از سر می‌رود

گر بدامن اشک در پایم گهر ریزی کند

جای آن باشد چرا کو بر سر زر می‌رود

تیره می‌گردد سحرگه دیدهٔ سیارگان

بسکه دود آه من در چشم اختر می‌رود

می‌رود خونم ز چشم خونفشان تدبیر چیست

زانکه هر ساعت که می‌آید فزونتر می‌رود

چنگ را بینم که هنگام صبوح از درد من

می‌کند فریاد و خون از چشم ساغر می‌رود

ای بهشتی پیکر از فردوس می‌آئی مگر

کز عقیق جانفزایت آب کوثر می‌رود

گر دل و دین در سر زلف تو کردم دور نیست

رختمؤمندر سر تشویش کافر می‌رود

چون دبیر از حال خواجو می‌کند رمزی بیان

خون چشمم چون قلم بر روی دفتر می‌رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 3:25 PM

 

تشنهٔ غنچه سیراب ترا آب چه سود

مردهٔ نرگس پر خواب ترا خواب چه سود

جان شیرین چو بتلخی بلب آرد فرهاد

گر چشانندش از آن پس شکر ناب چه سود

چون توئی نور دل دیدهٔ صاحب‌نظران

شمع بی روی تو در مجلس اصحاب چه سود

منکه بی خاک سر کوی تو نتوانم خفت

بستر خواب من از قاقم و سنجاب چه سود

کام جانم ز لب این لحظه برآور ور نی

تشنه در بادیه چون خاک شود آب چه سود

دمبدم مردمک دیده دهد جلابم

دل چو خون گشت کنون شربت عناب چه سود

همچو چشمت چو ز مستی نفسی خالی نیست

زاهد صومعه را گوشهٔ محراب چه سود

بی فروغ رخ زیبای تو در زلف سیاه

در شب تیره مرا پرتو مهتاب چه سود

چون بخنجر ز درت باز نگردد خواجو

اینهمه جور جفا با وی ازین باب چه سود

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 3:25 PM

 

تشنهٔ غنچه سیراب ترا آب چه سود

مردهٔ نرگس پر خواب ترا خواب چه سود

جان شیرین چو بتلخی بلب آرد فرهاد

گر چشانندش از آن پس شکر ناب چه سود

چون توئی نور دل دیدهٔ صاحب‌نظران

شمع بی روی تو در مجلس اصحاب چه سود

منکه بی خاک سر کوی تو نتوانم خفت

بستر خواب من از قاقم و سنجاب چه سود

کام جانم ز لب این لحظه برآور ور نی

تشنه در بادیه چون خاک شود آب چه سود

دمبدم مردمک دیده دهد جلابم

دل چو خون گشت کنون شربت عناب چه سود

همچو چشمت چو ز مستی نفسی خالی نیست

زاهد صومعه را گوشهٔ محراب چه سود

بی فروغ رخ زیبای تو در زلف سیاه

در شب تیره مرا پرتو مهتاب چه سود

چون بخنجر ز درت باز نگردد خواجو

اینهمه جور جفا با وی ازین باب چه سود

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 3:25 PM

 

راستی را در سپاهان خوش بود آواز رود

در میان باغ کاران یا کنار زنده رود

باده در ساغر فکن ساقی که من رفتم بباد

رود را بر ساز کن مطرب که دل دادم برود

جام لعل و جامهٔ نیلی سیه روئی بود

خیز و خم بنمای تا خمری کنم دلق کبود

گر تو ناوک می‌زنی دور افکنم درع و سپر

ور تو خنجر می‌کشی یکسو نهم خفتان و خود

شاهد بربط زن از عشاق می‌سازد نوا

بلبل خوش نغمه از نوروز می‌گوید سرود

در چنین موسم که گل فرش طرب گسترده است

جامهٔ جان مرا گوئی ز غم شد تار و پود

آن شه خوبان زبردست و گدایان زیردست

او چو کیخسرو بلند افتاده و پیران فرود

می‌برد جانم برمحراب ابرویش نماز

می‌فرستد چشم من بر خاک درگاهش درود

چون میان دجله خواجو را کجا بودی کنار

کز کنار او دمی خالی نیفتادی ز رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 3:25 PM

 

نقش رویت بچه رو از دل پر خون برود

با خیال لبت از چشم چو جیحون برود

بچه افسون دل از آن مار سیه برهانم

کان نه ماریست که از حلقه بافسون برود

از سر کوی توام روی برون رفتن نیست

هر کرا پای فرو رفت بگل چون برود

دیده غیرت برد از دل که مقیم در تست

در میانشان چو نکو در نگری خون برود

چون دلم در سر آنزلف سیه خواهد شد

به چه روی از سر آن هندوی میمون برود

جانم از ملک درون عزم سفر خواهد کرد

ای دل غمزده بشتاب که اکنون برود

خواجو از چشم پر آب ار گهر افشان گردد

عقد گوهر دلش از لؤلؤ مکنون برود

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 3:25 PM

 

شبی با یار در خلوت مرا عیشی نهانی بود

که مجلس با وجود او بهشت جاودانی بود

عقیقش از لطافت در قدح چون عکس می‌افکند

می اندر جام یاقوتی تو گوئی لعل کانی بود

جهان چونروز روشن بود بر چشمم شب تاری

تو گوئی شمع رخسارش چراغ آسمانی بود

ز آه و اشک میگونم شبی تا روز در مجلس

سماع ارغنونی و شراب ارغوانی بود

چو خضرم هر زمان می‌شد حیات جاودان حاصل

که می در ظلمت شب عین آب زندگانی بود

خیال قد سرو آساش چون در چشم من بنشست

مرا بر جویبار دیده سرو بوستانی بود

میانش را نشان هستی اندر نیستی جستم

چودیدم در کنار آنرا نشان از بی نشانی بود

چنان کاندر پریشانی سرافرازی کند زلفش

توانائی چشم ساحرش در ناتوانی بود

چوچشم خواجوی دلخسته گاه گوهر افشانی

همه شب کار لعل آبدارش درفشانی بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 3:25 PM

 

مرا وقتی نگاری خرگهی بود

که قدش غیرت سرو سهی بود

نه از باغش مرا برگ جدائی

نه از سیبش مرا روی بهی بود

بشب روشن شدی راهم ز رویش

ز مویش گر چه بیم گمرهی بود

ز چشم آهوانش خواب خرگوش

نه از مستی ز عین روبهی بود

سخن کوته کنم دور از جمالش

مراد از عمر خویشم کوتهی بود

رخم پر ناردان می‌شد ز خوناب

که از نارش دمی دستم تهی بود

ز مردان رهش خواجو در این راه

کسی کو جان بداد آنکس رهی بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 3:25 PM

 

مرا وقتی نگاری خرگهی بود

که قدش غیرت سرو سهی بود

نه از باغش مرا برگ جدائی

نه از سیبش مرا روی بهی بود

بشب روشن شدی راهم ز رویش

ز مویش گر چه بیم گمرهی بود

ز چشم آهوانش خواب خرگوش

نه از مستی ز عین روبهی بود

سخن کوته کنم دور از جمالش

مراد از عمر خویشم کوتهی بود

رخم پر ناردان می‌شد ز خوناب

که از نارش دمی دستم تهی بود

ز مردان رهش خواجو در این راه

کسی کو جان بداد آنکس رهی بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 3:25 PM

 

دوش کز طوفان اشکم آب دریا رفته بود

از گرستن دیده نتوانست یک ساعت غنود

مردم چشم مرا خون دل از سر می‌گذشت

گر چه کار دیده از خونابهٔ دل می‌گشود

آه آتش بار من هر دم برآوردی چو باد

از نهاد نه رواق چرخ دود اندود دود

صدمهٔ غوغای من ستر کواکب می‌درید

صیقل فریاد من زنگار گردون می‌زدود

از دل آتش می‌زدم در صدرهٔ خارای کوه

زانسبب کوه گرانم دل گرانی می‌نمود

هر نفس آهم ز شاخ سدره آتش می‌فروخت

هر دم افغانم کلاه از فرق فرقد می‌ربود

مطرب بلبل نوای چرخ می‌زد بر رباب

هر ترنم کز ترنم ساز طبعم می‌شنود

بخت بیدارم در خلوت بزد کای بی خبر

دولت آمد خفته‌ئی برخیز و در بگشای زود

من ز شادی بیخود از خلوتسرا جستم برون

سروری دیدم که فرقش سطح گردون می بسود

کار خواجو یافت از دیدار میمونش نظام

انتظاری رفت لیکن عاقبت محمود بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 3:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4997053
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث