به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

من خاک آن بادم که او بوی دلارام آورد

در آتشم ز آب رخش کاب رخ من می‌برد

آنکو لبش گاه سخن هم طوطی و هم شکرست

طوطی خطش از چه رو پر بر شکر می‌گسترد

سرو از قد چون عرعرش گل پیش روی چون خورش

این دست بر سر می‌زند و آن جامه بر تن می‌درد

من تحفه جان می‌آورم بهر نثار مقدمش

وان جان شیرین از جفا ما را بجان می‌آورد

زلف سیه کارش نگر و آنچشم خونخوارش نگر

کاین قصد جانم می‌کند و آن خون جانم می‌خورد

هنگام تیر انداختن گر بر من آرد تاختن

در پای او سر باختن عاشق بجان و دل خرد

بگذشتی و بگذاشتی ما را و هیچ انگاشتی

جانا ز خشم وآشتی بگذر که این هم بگذرد

گه گه به چشم مرحمت برما نظر می‌کن ولی

سلطان ز کبر و سلطنت در هر گدائی ننگرد

زان سنبل عنبر شکن خواجو چو می‌راند سخن

می‌یابم از انفاس او بوئی که جان می‌پرورد

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 3:39 PM

 

طوطی از پستهٔ تنگ تو شکر گرد آورد

چشمم از درج عقیق تو گهر گرد آورد

صد دل خسته بهر موئی از آن زلف دراز

مهر رخسار تو در دور قمر گرد آورد

مردم چشم من از بهر نثار قدمت

ای بسا در که درین قصر دو در گرد آورد

گنج قارون چو درین ره به پشیزی نخرند

رخ زردم بچه وجه اینهمه زر گرد آورد

خبرت هست که چندین دل صاحب‌نظران

نرگس مست تو هنگام نظر گرد آورد

چرخ پیروزه ز خون جگر فرهادست

آن همه لعل که بر کوه و کمر گرد آورد

در سر چشم جفا دیدهٔ خون افشان کرد

دل من هر چه بخوناب جگر گرد آورد

گرم کن بزم طرب را که شب مشک فروش

رخت سودا بدم سرد سحر گرد آورد

خسرو آنست که چون ملک وصالت دریافت

لعل شیرین ترا دید و شکر گرد آورد

دلم این لحظه بدست آر که جانم ز درون

کرد ترتیب ره و بار سفر گرد آورد

چشم خواجو چو رخ آورد بدریای سرشک

سوی بحرین شد و لؤلؤی تر گرد آورد

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 3:39 PM

 

سوز غم تو آتشم از جان بر آورد

مهر تو دودم از دل بریان بر آورد

چشم پرآب ما چو ز بحرین دم زند

شور از نهاد قلزم و عمان بر آورد

گردون لاجورد بدور عقیق تو

بس خون لعل کز جگر کان بر آورد

مرغ دلم زعشق گلستان عارضت

هر دم هوا بگیرد و افغان بر آورد

ما را بباد داد و گر آن کفر زلف تست

این مان بتر بود که ز ایمان بر آورد

هر لحظه چشم ترک تو چون کافران مست

خنجر بقصد خون مسلمان بر آورد

با کوه اگر صفت کنم از شوق کازرون

آه از دل شکستهٔ نالان بر آورد

گر اشتیاق کعبه برینسان بود بسی

ما را بگرد کوه و بیابان بر آورد

خواجو چنین که چشمهٔ خونبار چشم تست

هر دم معینست که طوفان برآورد

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 3:39 PM

 

سپیده‌دم که صبا بر چمن گذر می‌کرد

دل مرا ز گلستان جان خبر می‌کرد

چو غنچه از لب آن سیمبر سخن می‌گفت

دهان غنچه پر از خرده‌های زر می‌کرد

اگر ز نرگس مستش چمن نشان می‌داد

دلم بدیدهٔ حسرت درو نظر می‌کرد

تذرو جان من از آشیان برون می‌شد

چو گوش بر سخن بلبل سحر می‌کرد

شکوفه بهر تماشای باغ عارض دوست

سر از دریچهٔ چوبین شاخ بر می‌کرد

کمان ابروی آن مه چو یاد می‌کردم

خدنگ آه من از آسمان گذر می‌کرد

فلک بیاد تن سیمگون مهرویان

درست روی من از مهر دل چو زر می‌کرد

سحر که شاهد خاور نقاب بر می‌داشت

حدیث روی تو ناهید با قمر می‌کرد

ز شوق لعل تو هر لحظه مردم چشمم

لب پیاله بخوناب دیده تر می‌کرد

دبیر از آن لب شیرین حکایتی می‌راند

دهان تنگ قلم را پر از شکر می‌کرد

روان خستهٔ خواجو ز شهر بند وجود

بعزم ملک عدم دمبدم سفر می‌کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 3:39 PM

 

بر سر کوی تو اندیشهٔ جان نتوان کرد

پیش لعلت صفت زادهٔ کان نتوان کرد

مهر رخسار تو در دل نتوان داشت نهان

که به گل چشمهٔ خورشید نهان نتوان کرد

از میانت سر موئی ز کمر پرسیدم

گفت کان نکتهٔ باریک عیان نتوان کرد

با تو صد سال زبان قلم ار شرح دهد

شمه‌ئی از غم عشق تو بیان نتوان کرد

نوشداروی من از لعل تو می‌فرمایند

بشکر گر چه دوای خفقان نتوان کرد

ناوک غمزه‌ات از جوشن جانم بگذشت

در صف معرکه اندیشهٔ جان نتوان کرد

گر بتیغم بزنی از تو ننالم که ز دوست

زخم شمشیر توان خورد و فغان نتوان کرد

راستی گر چه ببالای تو می‌ماند سرو

نسبت قد تو با سرو روان نتوان کرد

خواجو از دور زمان آنچه ترا پیش آمد

جز بدوران زمان فکرت آن نتوان کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 3:39 PM

 

هر کو چو شمع ز آتش دل تاج سر نکرد

سر در میان مجلس عشاق برنکرد

برخط عشق ماه رخان چون قلم کسی

ننهاد سر که همچو قلم ترک سرنکرد

آنکس شکست قلب که بیمش ز جان نبود

وان یافت زندگی که ز کشتن حذر نکرد

سر برنکرد پیش سرافکندگان عشق

چون شمع هر که سرکشی از سر بدر نکرد

خون شد ز اشک ما دل سنگین کوهسار

وان سست مهر بردل سختش اثر نکرد

گشتیم خاک پایش و آنسرو سرفراز

دامن کشان روان شد و در ما نظر نکرد

ملک وجود را برسلطان عشق او

بردیم و التفات بدان مختصر نکرد

شد کاروان و خون دل بیقرار ما

رفت از قفای محمل و ما را خبرنکرد

ننوشت ماجرای دل و دیده‌ام دبیر

تا نامه را بخون دل و دیده تر نکرد

زان ساعتم که بر ره مستی گذر فتاد

در خاطرم دگر غم هستی گذر نکرد

خواجو چگونه جامهٔ جان چاک زد چو صبح

گر گوش بر ترنم مرغ سحر نکرد

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 3:39 PM

 

پشت بر یار گمان ابرو ما نتوان کرد

خویشتن را هدف تیر بلا نتوان کرد

کشتهٔ تیغ ملامت برضا نتوان شد

حذر از ضربت شمشیر قضا نتوان کرد

گر چه از ما بخطا روی بپیچید و برفت

ترک آن ترک ختائی بخطا نتوان کرد

قامتش را به صنوبر نتوان خواندن از آنک

نسبت سرو خرامان بگیا نتوان کرد

باغبان گومکن افغان که بهنگام بهار

مرغ را از گل صد برگ جدا نتوان کرد

گر نخواهی که رود دانش و هوش تو برود

گوش بر زمزمهٔ پرده‌سرا نتوان کرد

گر به خنجر زندم روی نتابم ز درش

زانکه با او بجفا ترک وفا نتوان کرد

گو بشمشیر بکش یا ز کمندش برهان

صید را این همه در قید رها نتوان کرد

نام خواجو برآن خسرو خوبان که برد

زانکه درحضرت شه یاد گدا نتوان کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 3:39 PM

 

بی لاله رخان روی بصحرا نتوان کرد

بی سرو قدان میل تماشا نتوان کرد

کام دلم آن پسته دهانست ولیکن

زان پسته دهان هیچ تمنا نتوان کرد

گفتم مرو از دیدهٔ موج افکن ما گفت

پیوسته وطن برلب دریا نتوان کرد

چون لاله دل از مهرتوان سوختن اما

اسرار دل سوخته پیدا نتوان کرد

تا در سر زلفش نکنی جان گرامی

پیش تو حدیث شب یلدا نتوان کرد

آنها که ندانند ترنج از کف خونین

دانند که انکار زلیخا نتوان کرد

از بسکه خورد خون جگر مردم چشمم

دل در سر آن هندوی لالا نتوان کرد

بی خط تو سر نامهٔ سودا نتوان خواند

بی زلف تو سر در سر سودا نتوان کرد

گیسوی تو گر سرکشد او را چه توان گفت

با هندوی کژ طبع محا کا نتوان کرد

هر لحظه پیامی دهدم دیده که خواجو

بی می طلب آب رخ از ما نتوان کرد

از دست مده جام می و روی دلارام

کارام دل از توبه تقاضا نتوان کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 3:39 PM

 

باز عزم شراب خواهم کرد

ساز چنگ و رباب خواهم کرد

آتش دل چو آب کارم برد

چارهٔ کار آب خواهم کرد

جامه در پیش پیر باده فروش

رهن جام شراب خواهم کرد

از برای معاشران صبوح

دل پرخون کباب خواهم کرد

با بتان اتصال خواهم جست

وز خرد اجتناب خواهم کرد

بسکه از دیده سیل خواهم راند

خانهٔ دل خراب خواهم کرد

تا دم صبح دوست خواهم خواند

دعوت آفتاب خواهم کرد

بجز از باده خوردن و خفتن

توبه از خورد و خواب خواهم کرد

همچو خواجو ز خاک میخانه

آبرو اکتساب خواهم کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 3:39 PM

 

باز عزم شراب خواهم کرد

ساز چنگ و رباب خواهم کرد

آتش دل چو آب کارم برد

چارهٔ کار آب خواهم کرد

جامه در پیش پیر باده فروش

رهن جام شراب خواهم کرد

از برای معاشران صبوح

دل پرخون کباب خواهم کرد

با بتان اتصال خواهم جست

وز خرد اجتناب خواهم کرد

بسکه از دیده سیل خواهم راند

خانهٔ دل خراب خواهم کرد

تا دم صبح دوست خواهم خواند

دعوت آفتاب خواهم کرد

بجز از باده خوردن و خفتن

توبه از خورد و خواب خواهم کرد

همچو خواجو ز خاک میخانه

آبرو اکتساب خواهم کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 3:39 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4997633
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث