ای بسته حجاب، پردها را بردار
تا کس نرود دگر به صید مردار
رحم آر که مسیریان را از جوع
آب گرمی شدست یلغون بازار
ای بسته حجاب، پردها را بردار
تا کس نرود دگر به صید مردار
رحم آر که مسیریان را از جوع
آب گرمی شدست یلغون بازار
گفتی که: بیا که باغ خندید و بهار
شمعست و شراب و شاهدان چو نگار
آنجا که تو نیستی از اینهام چه سود؟
و آنجا که تو هستی خود از اینها بچه کار؟
گوش ما را بیدم اسرار مدار
چشم ما را بیرخ دلدار مدار
بزم ما را بیمی خمار مدار
ما را نفسی بیخودت ای یار مدار
گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر
گفتم جگرم گفت سرابی کم گیر
گفتم که دلم گفت کبابی کم گیر
گفتم که تنم گفت خرابی کم گیر
گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار
تا هردو یکی نشد نیامد گل و خار
در ظاهر خار و گل، مخالف دیدار
بر چشم خلاف دید، خندد گلزار
گر گل کارم بیتو نروید جز خار
ور بیضهٔ طاوس نهم گردد مار
ور بر گیرم رباب بر درد تار
ور هشت بهشت برزنم گردد چار
گفتم بنما که چون کنم بمیر
گفتم که: شد آب روغنم گفت بمیر
گفتم که شوم شمع من پروانه
ای رو تو شمع روشنم گفت بمیر
گر در سر و چشم عقل داری و صبر
بفروش زبان را و سر از تیغ بخر
ماهی طمع از زبان گویا ببرید
ز این رو نبرند از تن ماهی سر
گر جان داری بیار جان باز آخر
آنجای که بردهای ز آغاز آخر
یک نکته شنید جان از آنجا آمد
صد نکته شنید چون نشد باز آخر
گر جان داری بیار جان باز آخر
آنجای که بردهای ز آغاز آخر
یک نکته شنید جان از آنجا آمد
صد نکته شنید چون نشد باز آخر