چشم تو ز روزگار خونریزتر است
تیر مژهٔ تو از سنان تیزتر است
رازی که بگفتهای بگوشم واگوی
زانروی که گوش من گرانخیزتر است
چشم تو ز روزگار خونریزتر است
تیر مژهٔ تو از سنان تیزتر است
رازی که بگفتهای بگوشم واگوی
زانروی که گوش من گرانخیزتر است
حسنت که همه جهان فسونش بگرفت
درد حسد حسود چونش بگرفت
سرخی رخت ز گرمی و خشکی نیست
از بس عاشق که کشت خونش بگرفت
حسنت که همه جهان فسونش بگرفت
درد حسد حسود چونش بگرفت
سرخی رخت ز گرمی و خشکی نیست
از بس عاشق که کشت خونش بگرفت
جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است
وز شیره و باغ آن نکورو خوردهاست
آن باغ گلوی جان بگیرد گوید
خونش ریزم که خون ما او خورده است
جانی و جهانی و جهان با تو خوش است
ور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است
خود معدن کیمیاست خاک از کف تو
هرچند که ناخوشست آن با تو خوش است
جانی که به راه عشق تو در خطر است
بس دیده ز جاهلی بر او نوحهگر است
حاصل چشمی که بیندش نشناسد
کو را بر رخ هزار صاحب خبر است
جانی که به راه عشق تو در خطر است
بس دیده ز جاهلی بر او نوحهگر است
حاصل چشمی که بیندش نشناسد
کو را بر رخ هزار صاحب خبر است
جانی که حریف بود بیگانه شده است
عقلی که طبیب بود دیوانه شده است
شاهان همه گنجها بویرانه نهند
ویرانهٔ ما ز گنج ویرانه شده است
جان و سر آن یار که او پردهدر است
این حلقهٔ در بزن که در پردهدر است
گر پردهدر است یار و گر پردهدر است
این پرده نه پرده است که این پردهدر است
جانم بر آن جان جهان رو کرده است
هم قبله و هم کعبه بدانسو کرده است
ما را ملکالعرش چنین خو کرده است
کار او دارد که او چنین رو کرده است