به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

پیام باد بهار از وصال جانان است

بیار باده که هنگام مستی جان است

قدم به کوچهٔ دیوانگی بزن چندی

که عقل بر سر بازار عشق حیران است

وجود آدمی از عشق می‌رسد به کمال

گر این کمال نیابی، کمال نقصان است

بقای عاشق صادق ز لعل معشوق است

حیات خضر پیمبر ز آب حیوان است

به راستی همه کس قدر وصل کی داند

مگر کسی که به محنت‌سرای هجران است

پسند خاطر مشکل پسند جانان نیست

وگر نه جان گران‌مایه دادن آسان است

عجب مدار که در عین درد خاموشم

که در دیار پری‌چهره محص درمان است

چراغ چشم من آن روی مجلس افروز است

طناب عمر من آن موی عنبر افشان است

به یاد کاکل پرتاب و زلف پر چینش

دل من است که هم جمع و هم پریشان است

مهی که راز من از پرده آشکارا کرد

هنوز صورت او زیر پرده پنهان است

مه صفر ز برای همین مظفر شد

که ماه عید همایون شاه ایران است

ابوالمظفر منصور ناصرالدین شاه

که زیر رایت او آفتاب تابان است

طلوع صبح جمالش فروغ آفاق است

بساط مجلس عیدش نشاط دوران است

فروغی از غزل عید شاه شادی کن

که شادکامی شاعر ز عید سلطان است

ادامه مطلب
دوشنبه 16 مرداد 1396  - 4:43 PM

 

امشب ز روی مهر مهی در سرای ماست

کز یمن مقدمش سر مه زیر پای ماست

ای عشق پا به تارک جمشید سوده‌ایم

تا سایهٔ‌تو بر سر خورشیدسای ماست

ما از ازل رضا به قضای خدا شدیم

زان تا ابد رضای قضا در رضای ماست

عهدی نبسته‌ایم که در هم توان شکست

سختی که هیچ سست نگردد وفای ماست

منت خدای را که غم روی آن پری

بیگانه از شماست ولی آشنای ماست

جان می‌دهیم و ناز طبیبان نمی‌کشیم

زیرا که درد او به حقیقت دوای ماست

تا ریخت خون ما لب یاقوت رنگ دوست

کون و مکان کنایتی از خون بهای ماست

بالاتریم ما ز سکندر به حکم آنک

آیینه، عکسی از دل گیتی نمای ماست

یک شب قدم ز چاه طبیعت برون گذار

تا بنگری صفای فلک از صفای ماست

گفتم که عیسی از چه کند زنده مرده را

گفتا نتیجهٔ نفس جان‌فزای ماست

گفتم هنوز بی تو فروغی نمرده‌است

گفتا بقای زنده‌دلان از بقای ماست

ادامه مطلب
دوشنبه 16 مرداد 1396  - 4:43 PM

 

شربتی در دو لعل جانان است

که خیالش مفرح جان است

از پی قتل مردم دانا

تیغ در دست طفل نادان است

می‌توان یافتن ز زخم دلم

کاین جراحت نه کار پیکان است

قتل‌گاهی است کوی او کان جا

زخم بیداد و تیغ پنهان است

دلم از نالهٔ شعله در خرمن

چشمم از گریه خانه ویران است

سر زلفی چگونه گردد جمع

که از آن مجمعی پریشان است

چشم امید هر مسلمانی

پی آن چشم نامسلمان است

گر تو درمان درد عشاقی

درد الحق که عین درمان است

منع زاری مکن فروغی را

که گلت را هزار دستان است

ادامه مطلب
دوشنبه 16 مرداد 1396  - 4:43 PM

 

کف بر کف جانانه و لب بر لب جام است

در دور سپهر آن چه دلم خواست به کام است

آنجا که بناگوش تو شامم همه صبح است

و آنجا که سر زلف تو صبحم همه شام است

من سجده کنم بر تو اگر عین گناه است

من باده خورم با تو اگر ماه صیام است

تو حور و چمن جنت و ساغر لب کوثر

تا شیخ نگوید که می ناب حرام است

در دور سیه چشم تو مردم همه مستند

دوری به ازین چشمی اگر دیده کدام است

افسوس که در خلوت خاصت نشسته

وز هر طرفی بر سر من شورش عام است

سودای لبت سوخت دل خام طمع را

تا خلق نگویند که سودای تو خام است

حسرت برم از مرغ اسیری که ز تقدیر

خال و خط مشکین تواش دانه و دام است

جان بر لبم آمد پی نظاره فروغی

آن ماه اگر جلوه کند، کار تمام است

ادامه مطلب
دوشنبه 16 مرداد 1396  - 4:43 PM

 

مرگ بر بالین وجانان غافل است

جان بدین سختی سپردن مشکل است

سینه‌ام مجروح و زخمم کاری است

حسرتم جانکاه و دردم قاتل است

هر که داند لذت شمشیر دوست

بر هلاک خویشتن مستعجل است

شربت مرگ از برای عاشقان

صحت کامل، شفای عاجل است

از کمند عشق نتوان شد خلاص

جهد من بی جا و سعی‌ام باطل است

عشق طغیانش به حدی شد که جان

در میان ما و جانان حایل است

خاک کوی دوست دامن‌گیر ماست

وین کسی داند که پایش در گل است

کس به مقصد کی رسد از سعی خویش

کوشش ما سر به سر بی‌حاصل است

جان نثار مقدمش کردم، بلی

تحفهٔ ناقابلان ناقابل است

عاشق آرامی ندارد ورنه یار

مونس جان است و آرام دل است

قاتلی دارم فروغی کز غرور

خود به خون بی‌گناهان قایل است

ادامه مطلب
دوشنبه 16 مرداد 1396  - 4:43 PM

 

تا حلقهٔ زنجیر دل آن زلف دراز است

درهای جنون بر من سودازده باز است

شور دل فرهاد شکر خندهٔ شیرین

تاج سر محمود و کف پای ایاز است

چشمی که تویی شاهد او محو تماشا

جایی که تویی قبلهٔ او گرم نماز است

زان عمر من و زلف تو کوتاه و بلند است

زیرا که به هر ورطه نشیب است و فراز است

صیدی که به چنگ تو نیفتاد چه داند

حال دل آن صعوه که در چنگل باز است

گر خشم کند لعبت منظور وگر ناز

صاحب نظر آن است که در عین نیاز است

سوز دل عشاق ز پروانه بپرسید

کز شمع فروزنده مهیای گداز است

تشویش جزا با همه تقصیر نداریم

چون خواجهٔ بخشندهٔ ما بنده‌نواز است

نازنده درآمد ز در آن شوخ فروغی

هنگام نیاز من و هنگامهٔ ناز است

ادامه مطلب
دوشنبه 16 مرداد 1396  - 4:43 PM

 

تا دیدن آن ماه فروزنده محال است

فیروزی‌ام از اختر فرخنده محال است

تا زلف پراکندهٔ او جمع نگردد

جمعیت دل‌های پراکنده محال است

تا از همه شیرین دهنان چشم نپوشی

بوسیدن آن لعل شکرخنده محال است

مشکل که به دستم رسد آن لعل گهر بار

بر دست گدا گوهر ارزنده محال است

گر عشق من از پرده عیان شده عجبی نیست

پوشیدن این آتش سوزنده محال است

من در همه احوال خوشم، تا تو نگویی

کز بهر کسی شادی پاینده محال است

گر خواجه مشفق بکشد یا که ببخشد

الا روش بندگی از بنده محال است

بشنو که دم تیشه چه خوش گفت به فرهاد

رفتن ز سر کوی وفا، زنده محال است

کس در عقبش قوت رفتار ندارد

همراهی آن سرو خرامنده محال است

آگاه نشد هیچکس از بازی گردون

آگاهی از این گنبد گردنده محال است

سرمایهٔ دریای گران‌مایه فروغی

بی‌ابر کف خسرو بخشنده محال است

شه ناصردین آن که بر رای منیرش

تابیدن خورشید درخشنده محال است

ادامه مطلب
دوشنبه 16 مرداد 1396  - 4:43 PM

 

تا خانهٔ تقدیر بساط چمن آراست

نشنید کس از سروقدان یک سخن راست

هر جا گذری اشک من از دیده پدیدار

هر سو نگری روی وی از پرده هویداست

ماییم و جهانی که نه بیم است و نه امید

ماییم و نگاری که نه زیر است و نه بالاست

ماییم و نشاطی که نه پیدا و نه پنهان

ماییم و بساطی که نه جام است و نه میناست

در پردهٔ تحقیق نه نور است و نه ظلمت

در عالم توحید نه امروز و نه فرداست

در دیر و حرم نور رخش جلوه کنان است

نازم صنمی را که هم این جا و هم آنجاست

چشم من دل سوخته سرچشمهٔ خون شد

کاش آن رخ رخشنده نه می‌دید و نه می‌خواست

هم با سگ کوی تو شهان را دل الفت

هم با خم موی تو جهان را سر سوداست

هم شیفتهٔ حسن تو صد واله بی دل

هم سوختهٔ عشق تو صد عاشق شیداست

هم نسخهٔ لطف از تن سیمین تو ظاهر

هم آیت جور از دل سنگین تو پیداست

المنة لله که همه بزم فروغی

دل‌بند و دل‌آویز و دل‌آرام و دل‌آراست

ادامه مطلب
دوشنبه 16 مرداد 1396  - 4:43 PM

 

ترک چشمش که مست و مخمور است

خون ما گر بریخت معذور است

کوی معشوق عرصهٔ محشر

بانگ عشاق نغمهٔ صور است

خسرو عشق چون به قهر آید

صبر مغلوب و عقل مقهور است

همه از زورمند در حذرند

من ز سرپنجه‌ای که بی‌زور است

با وجود بلای عشق خوشم

که ز بالای او بلا دور است

برنیاید به صد هزاران جان

از دهان تو آن چه منظور است

گر به شیرین لب تو جان ندهم

چه کنم با سری که پر شور است

من و بختی که مایهٔ ظلمت

تو و رویی که چشمهٔ نور است

می فروش از لب تو وام گرفت

نشنه‌ای که آن در آب انگور است

داستان فروغی و رخ دوست

نقل موسی و آتش طور است

ادامه مطلب
دوشنبه 16 مرداد 1396  - 4:43 PM

 

بار محبت از همه باری گران‌تر است

و آن کس کشد که از همه کس ناتوان‌تر است

دیگر ز پهلوانی رستم سخن مگوی

زیرا که عشق از همه کس پهلوان‌تر است

چون شرح اشتیاق دهد در حضور دوست

بیچاره‌ای که از همه کس بی‌زبان‌تر است

هر دل که شد نشانهٔ آن تیر دل‌نشین

فردای محشر از همه صاحب نشان‌تر است

هر دم به تلخ‌کامی ما خنده می‌زند

شکر لبی که از همه شیرین دهان‌تر است

مانند موی کرده تنم را به لاغری

فربه تنی که از همه لاغر میان‌تر است

دانی که من به مجمع آن شمع کیستم

پروانه‌ای که از همه آتش به جان‌تر است

کی می‌دهد ز مهر به دست من آسمان

دست مهی که از همه نامهربان‌تر است

هر بوستان که می‌رود اشک روان من

سرو روانش از همه سروی روان‌تر است

مستغنی‌ام ز لعل درافشان مهوشان

تا دست شاه از همه گوهر فشان‌تر است

دارای تخت ناصردین شه که وقت کار

بخت جوانش از همه بختی جوان‌تر است

قصر جلالش از همه قصری رفیع‌تر

نور جمالش از همه نوری عیان‌تر است

هر سو کمین گشاده فروغی به صید من

تیرافکنی که از همه ابرو کمان‌تر است

ادامه مطلب
دوشنبه 16 مرداد 1396  - 4:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5101836
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث