به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای زده خیمهٔ حدوث و قدم

در سراپردهٔ وجود و عدم

جز تو کس واقف وجود تو نیست

هم تویی راز خویش را محرم

از تو غایب نبوده‌ام یک روز

وز تو خالی نبوده‌ام یک دم

آن گروهی که از تو باخبرند

بر دو عالم کشیده‌اند رقم

پیش دریای کبریای تو هست

دو جهان کم ز قطره‌ای شبنم

بی‌وجودت جهان وجود نداشت

از جمال تو شد جهان خرم

چون تجلی است در همه کسوت

آشکار است در همه عالم

که به غیر از تو در جهان کس نیست

جز تو موجود جاودان کس نیست

تا مرا از تو داده‌اند خبر

از خودم نیست آگهی دیگر

سر به دیوانگی بر آوردم

تا نهادم به کوی عشق تو سر

تا ز خاک در تو دور شدم

غرقه گشتم میان خون جگر

خاک پای تو می‌کشم در چشم

درس عشق تو می‌کنم از بر

جز تو کس نیست در سرای وجود

نظر این است پیش اهل نظر

گاه واحد، گهی کثیر شوی

این سخن عقل چون کند باور؟

پیش ارباب صورت و معنی

هست از آفتاب روشن‌تر

که به غیر از تو در جهان کس نیست

جز تو موجود جاودان کس نیست

گر شبی دامنت به دست آرم

تا قیامت ز دست نگذارم

گرد کویت به فرق می‌گردم

بیش ازین نیست در جهان کارم

گر مرا از سگان خود شمری

هر دو عالم به هیچ نشمارم

چون خیالی شدم ز تنهایی

تا خیال تو در نظر دارم

کار من جز نشاط و شادی نیست

تا به دام غمت گرفتارم

چون به جز تو کسی نمی‌بینم

غیر ازین بر زبان نمی‌آرم

که به غیر از تو در جهان کس نیست

جز تو موجود جاودان کس نیست

همه عالم چو عکس صورت اوست

بجز از او کسی ندارد دوست

به مجاز این و آن نهی نامش

به حقیقت چو بنگری همه اوست

شد سبو ظرف آب در تحقیق

عجب این است کاب عین سبوست

قطره و بحر جز یکی نبود

آب دریا، چون بنگری، از جوست

بر دلش کشف کی شود اسرار؟

هر که راضی شود ز مغز به پوست

در رخش روی دوست می‌بینم

میل من با جمال او زآن روست

گر چه خود غیر او وجودی نیست

لیکن اثبات این حدیث نکوست

که به غیر از تو در جهان کس نیست

جز تو موجود جاودان کس نیست

تا مرا دیده شد به روی تو باز

دامن از غیر تو کشیدم باز

مرغ جان من شکسته درون

در هوای تو می‌کند پرواز

عشق فرهاد و طلعت شیرین

سر محمود و خاک پای ایاز

بکشی گر ز روی دلداری

گره از کار من گشایی باز

هر نفس با دل شکستهٔ من

سخن عشق خود کنی آغاز

در حقیقت به جز تو نیست کسی

گر چه پوشیده‌ای لباس مجاز

گفتم اسرار تو بپوشانم

بر زبانم روانه گشت این راز

که به غیر از تو در جهان کس نیست

جز تو موجود جاودان کس نیست

ساقیا، بادهٔ الست بیار

تا به می بشکنیم رنج خمار

آن چنان مستم از می عشقت

که ز مستی نمی شوم هشیار

بی کمال وجود تو نبود

دو جهان را به نیم جو مقدار

هاتف غیب گفت در گوشم

که: به تحقیق بشنو ای گفتار

اصل و فرع جهان وجود شماست

لیس فی‌الدار غیرکم دیار

بر زبان فصیح می‌شنوم

از همه کاینات این اسرار

که به غیر از تو در جهان کس نیست

جز تو موجود جاودان کس نیست

حسن پوشیده بود زیر نقاب

عشق برداشت از میانه حجاب

هر دو در روی خویش فتنه شدند

هر دو با هم شدند مست و خراب

در خرابات عاشقی با هم

هر دو خوردند بی‌قدح می ناب

هر که را هست دیدهٔ بیدار

نرود چشم بخت او در خواب

جزو را هست سوی کل رغیب

قطره را هست سوی یم ابواب

دیدن غیر تو خطا باشد

نظر این است پیش اهل صواب

چون به جز خود کسی نمی‌بیند

زان جهت می‌کند به خویش خطاب

که به غیر از تو در جهان کس نیست

جز تو موجود جاودان کس نیست

ای ز عکس رخت جهان روشن

به خیال تو چشم جان روشن

گشته از رویت آفتاب خجل

شده از نورت آسمان روشن

هست از پرتو جمال رخت

از مکان تا بلامکان روشن

به زبان شرح عشق نتوان گفت

که نمی‌گردد از بیان روشن

گرچه خود غیر را وجودی نیست

بر عراقی شد این زمان روشن

که به غیر از تو در جهان کس نیست

جز تو موجود جاودان کس نیست

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:33 AM

 

ای رند قلندر کیش،می نوش ز کس مندیش

انگار همه کم بیش،زیرا که دل درویش

مرهم ننهد بر ریش،از غایت حیرانی

در دیر شو و بنشین،با خوش پسری شیرین

شکر زلبش میچین،تا چند ز کفر و دین؟

در زلف و رخ او بین،گبری و مسلمانی

گفتم که:مگر جستم،وز دام بلا رستم

دل در پسری بستم،کز یاد لبش مستم

چون رفت دل از دستم،چه سود پشیمانی؟

ساقی،می مهرانگیز،در ساغر جانم ریز

چون مست شوم برخیز،زان طرهٔ شورانگیز

در گردن من آویز،صد گونه پریشانی

ای ماه صبا بگذر،پیش در آن دلبر

گو:ای دل غم‌پرور،چون نیستی اندر خور

بنشین تو و می میخور،خود را به چه رنجانی؟

با اینهمه هم می‌کوش،زهر از کف او می‌نوش

چون حلقهٔ او در گوش کردی ز غمش مخروش

چون پخته نه‌ای می‌جوش از خامی و نادانی

در مبکده چون او باش،می‌خواره شو و قلاش

می می‌خور و خوش می‌باش،مخروش و دلم مخراش

جان همچو عراقی پاش، گر طالب جانانی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:32 AM

راحت دوستان عمادالدین

چون که امروز بهترک هستی

در کف محنت خودی امروز؟

یا نه از دست رنج وارستی

همچو ماهی بر آسمان نشاط

یا چو ماهی فتاده در شستی؟

یا بهانه است اینهمه، خود تو

از قدح های عشق سرمستی؟

خاطر دوستانت غمگین است

تا تو در خانه شاد ننشستی

مرهمی ساز بهر خسته‌دلان

هر چه زودتر که جمله را خستی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:31 AM

 

گر چه بیماری ای نسیم سحر

خبر من به مولتان برسان

ورچه در خورد نیست خدمت من

به بزرگان خرده‌دان برسان

به زبانی که بی‌دلان گویند

سخن من بدان زبان برسان

خبر از حال من بدان دیده

صبح گاهی به گلستان برسان

نغمهٔ ارغنون نالهٔ من

بامدادان به ارغوان برسان

به جناب بزرگ قدوهٔ دین

بندگی‌های بیکران برسان

ور ندانی که: من چه می‌گویم

یک به یک می‌کنم، بیان برسان

اشتیاقم به خدمتش چندانک

نتوان داد، شرح آن برسان

شکر احسان او ز من بشنو

پس بگوش جهانیان برسان

سوختم ز آتش جدایی او

دود سوزم به آسمان برسان

آن دم از من نماند جز نفسی

دادم اینک به تو روان، برسان

جان شیرینم اوست، می‌دانی

سخن من به گوش جان برسان

دل پاکش جنان پر طرب است

خبر من بدان جنان برسان

ور جوابی دهد تو را کرمش

به من شیفته روان برسان

به من دل‌شده، اگر بتوان

نامهٔ دوست مهربان برسان

بوستان دلم فراق بسوخت

هان، نسیمی به بوستان برسان

اثری از نسیم خاک درش

به من زار ناتوان برسان

هر سعادت، که نیست برتر از آن

یارب آن قدوه را بر آن برسان

بهر آن تربیت که دل خواهد

شادی آن به کاممان برسان

چون عراقی صد هزارت بنده

دوستدارانش چاکران برسان

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:30 AM

به طعنه گفت مرا دوستی که: ای زراق

چرا همیشه شکایت کنی ز دست فراق؟

وصال یار نبودت فراق را چه کنی؟

نشان عشق نداری، چه لافی از عشاق؟

بسی بگفت ازینگونه، گفتمش: بشنو

جواب من ز سر صدق، بی‌ریا و نفاق:

تو گیر خود که نبوده است هیچ یار مرا

به هیچ یار نیم در جهان به جان مشتاق

خیال چهرهٔ خوبان ندید چشم دلم

به گوش دل نشنیدم خطاب اهل وفاق

گرفتم این همه طامات و زرق تلبیس است

مرا نه بس که به هند اوفتاده‌ام ز عراق؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:30 AM

 

فرزند عزیز، قرةالعین کبیر

بادات خدا در همه احوال نصیر

بپذیر به یادگار این نسخه ز من

میکن نظری درو ولی یاد بگیر

می‌خواست پدر که با تو باشد همه عمر

اما چه توان کرد؟ چنین بد تقدیر

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:30 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5106245
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث