به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

رحم کردن بر ستمکاران، ستم بر عالمی است

پنبه بر داغ پلنگ خشمگین بیجا منه

دست خالی بر دل محتاج می باشد گران

چون نداری خرده زر، دست بر دلها منه

روح قدسی را مکن صائب اسیر آب و گل

شرم کن، بار خران بر گردن عیسی منه

با وجود بی بری در هیچ محفل پا منه

برنداری باری از دل، بار بر دلها منه

شمع از گردن فرازی سر به جای پا نهاد

ترک کن گردنکشی، سر را به جای پا منه

حیرت و آسودگی را فرق کن از یکدگر

تهمت غفلت به چشم دوربین ما منه

مانع سیل سبک جولان نگردد کوچه بند

عاشقان را آستین بر چشم خونپالا منه

گر نمی خواهی شود پامال حسن خدمتت

وقت رفتن میهمان را کفش پیش پا منه

نام هر کس در خور سنگ نشان گردد بلند

پشت آسایش به کوه قاف ای عنقا منه

در نیام تنگ نتواند دو تیغ آسوده شد

برنیایی تا ز خود در خلوت ما پا منه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

بی تأمل بر بساط پاکبازان پا منه

تا نشویی دست از جان پای در دریا منه

قسمت صیاد از صید حرم دل خوردن است

امن می خواهی، ز حد خویش بیرون پا منه

چون نداری ترجمانی همچو عیسی در کنار

مهر خاموشی چو مریم بر لب گویا منه

گوشه گیری در میان خلق تنها بودن است

بر دل خود بار کوه قاف چون عنقا منه

بر سبکروحان گران گردیدن از انصاف نیست

برنداری باری از دل، بار بر دلها منه

چاه خس پوشی است در هر گام این وحشت سرا

بی عصا زنهار در صحرای امکان پا منه

گوشه گیر از خلق چون آیینه ات بی زنگ شد

خرمن خود را چو کردی پاک در صحرا منه

آه سرد ناامیدی می کند کار خزان

چوب منع ای باغبان در پیش راه ما منه

می شود بر زود سیریها گواه پا بجا

وقت رفتن میهمان را کفش پیش پا منه

بالش خار است سر از خواب چون سنگین شود

زیر سر چون تن پرستان بالش خارا منه

شهپر پروانه نتواند نقاب شمع شد

پرده بر رخسار خود ای آتشین سیما منه

نسخه داغی به دست آر از دل پرشور ما

دل به داغ بی نمک چون لاله حمرا منه

از تواضع های رسمی می کنندت سنگسار

تا میسر می شود از خانه بیرون پا منه

دیده را از خون دل مگذار صائب بی نصیب

آنچه می باید به ساغر ریخت در مینا منه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

بر دل ارباب حاجت دست خود بی زر منه

آستین خشک را بر دیده های تر منه

دولت ده روزه دنیا بود نقشی بر آب

دل به نقش موج در دریای بی لنگر منه

چشم بر راه تو دارد از نگین دان تاج زر

دل به زندان صدف زنهار چون گوهر منه

بستر آرام رهرو دامن منزل بود

تا نگیری دامن منزل به بالین سر منه

جز در دل نیست امید گشاد از هیچ در

تا در دل می توان زد دست بر هر در منه

تا در آتش می توان بودن، مکن یاد بهشت

هست تا خون جگر، لب بر لب کوثر منه

نقد خود را نسیه کردن نیست کار عاقلان

بر زمین پیش خسیسان چهره چون زر منه

تا نسازی قطره خود را درین دریا گهر

دست خود را چون صدف بر روی یکدیگر منه

می به روی تازه رویان نشأه دیگر دهد

در بهاران صائب از کف شیشه و ساغر منه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

دل ز غفلت چون خودآرایان به رنگ و بو منه

چون گل از هر شبنمی آیینه بر زانو منه

نام خود را کوهکن کرد از سبکدستی بلند

دست خود بر روی هم ای آهنین بازو منه

بستر بیگانه را هر تار، مار خفته ای است

جز به خاک ای زاده خاک سیه پهلو منه

جوهر بیگانه ای این تیغ را در کار نیست

بندی از چین جبین هر لحظه بر ابرو منه

برنمی دارد شراکت، حسن یکتا آمده است

چشم بگشا نام لیلی را به هر آهو منه

بلبلان را دل به دست آور به شکرخنده ای

از خجالت غنچه آسا دست خود بر رو منه

پاس وقت صحبت نازک خیالان را بدار

بی طلب در خلوت ارباب معنی رو بنه

نبض جان را نیست جز دست مسیحا محرمی

شانه ای غیر از دل صدچاک بر گیسو منه

شیرمردان را کمی صائب فزونی جسته اند

رتبه خود را برابر با سگ آن کو منه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

در گلویم اشک رنگارنگ می گردد گره

کاروان در راههای تنگ می گردد گره

نیست آغوش فلاخن جای لنگ سنگ را

در سر مجنون کجا فرهنگ می گردد گره؟

از تراوش زخم اگر مانع شود خوناب را

شکوه هم در سینه های تنگ می گردد گره

بعد عمری چون صدف گر قطره آبی خورم

در گلوی تشنه ام چون سنگ می گردد گره

در بیابانی که من چون گردباد افتاده ام

راه می پیچد به خود، فرسنگ می گردد گره

نعره از مستان تراوش می کند بی اختیار

نغمه کی در ساز سیر آهنگ می گردد گره؟

در کمان پیوسته می آید مرا بر سنگ تیر

در دهان حرف من دلتنگ می گردد گره

لنگر طاقت حریف خرده اسرار نیست

این شرار شوخ کی در سنگ می گردد گره؟

پیچ و تابی موی آتشدیده را لازم بود

گردرویش زان خط شبرنگ می گردد گره

از دل خونگرم من دامن کشیدن مشکل است

نقش بر آیینه ام چون زنگ می گردد گره

مرغ را در بیضه بال و پر گشودن مشکل است

فکر صائب در زمین تنگ می گردد گره

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

در دل من رشته آمال می گردد گره

زلف در این تنگنا چون خال می گردد گره

نطق من در وقت عرض حال می گردد گره

حال چون آمد زبان قال می گردد گره

گرد سرگردیدن ما گرد دل گردیدن است

در حضور شمع ما را بال می گردد گره

صحبت افسردگان افسردگی می آورد

اشک نیسان در صدف فی الحال می گردد گره

آتشین تبخال باشد حاصل موج سراب

در دل آخر رشته آمال می گردد گره

بستگی دارد گشایش ها مهیا پیش دست

گفتگو کم در زبان لال می گردد گره

خرج خاک تیره می گردد چو قارون دانه اش

در دل هر کس که حرص مال می گردد گره

از تأمل می شود کوتاه راه دور عشق

راهرو اینجا ز استعجال می گردد گره

رزق من امروز تنگ از چشم تنگ چرخ نیست

آب من پیوسته در غربال می گردد گره

هست هر کس را که باغ دلگشایی در نظر

در پس زانو چو اهل حال می گردد گره

رنگ و بو هم می شود روشندلان را سنگ راه

گر عرق بر چهره های آل می گردد گره

مهر خاموشی نگیرد پیش آه گرم را

تب کجا در عقده تبخال می گردد گره؟

عقده مشکل حریف ناخن الماس نیست

آرزو کی در دل اقبال می گردد گره؟

ناله من هر کجا طومار خونین وا کند

بلبلان را سر به زیر بال می گردد گره

همچو مردان بگسل از سوزن کز این دجال چشم

رشته بی قید را دنبال می گردد گره

بر لب آتش بیان صائب از دلبستگی

گفتگوی عشق چون تبخال می گردد گره

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

در دل از نادان فزون صاحب هنر دارد گره

سرو موزون از درختان بیشتر دارد گره

در گلستان جهان هر لاله رخساری که هست

از غم عشق تو آهی در جگر دارد گره

در گرفتاری حلاوت های عالم مضمرست

نی به هر بندی جدا تنگ شکر دارد گره

بس که می پیچم دل شبها به یاد زلف او

هر رگم از رشته تب بیشتر دارد گره

از دو ناخن گر گره وا می شود، چون از صدف

بر جبین خویشتن دایم گهر دارد گره؟

آه سردی از لب هر کس که می گردد بلند

آفتابی در ته دل چون سحر دارد گره

رشته نگسسته باشد بی گره، چون اشک من

نگسلد هر چند از هم بیشتر دارد گره؟

نیست جای پرفشانی تنگنای آسمان

ورنه دل در سینه چندین بال و پر دارد گره

تا شدم از غنچه خسبان، شد پر از گل دامنم

در گشاد کارها دست دگر دارد گره

چون گشاید کار من زان در که دربانش ز منع

از دم عقرب بر ابرو بیشتر دارد گره

از سبک مغزی به فرقش تیغ می بارد مدام

بر جبین خویش هر کس چون سپر دارد گره

یک گره افزون نباشد رشته زنار را

سبحه تزویر از صد رهگذر دارد گره

ریخت چون برگ خزان از عقده دل ناخنم

حرف پوچ است این که از ناخن خطر دارد گره

در تلاش رشته کار من بی دست و پا

با همه بی دست و پایی بال و پر دارد گره

قرب حق در قبض بیش از بسط عارف را بود

با گهر در رشته پیوند دگر دارد گره

عقده زود از جبهه اهل کرم وا می شود

از حباب پوچ دریای گهر دارد گره

نیست ممکن سربرآرد از گریبان گهر

رشته از کوتاه بینی تا به سر دارد گره

نیست صائب دلخراشی کار اشک صافدل

ورنه در هر قطره ای صد نیشتر دارد گره

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

نوبهارست این به احیای گلستان آمده؟

یا قیامت بر سر خاک شهیدان آمده

این لطافت نیست در باد بهاران، یوسف است

در لباس بوی پیراهن به کنعان آمده

اینقدر شوخی ندارد برق جانسوز بهار

شهسوار ماست پنداری به جولان آمده

جلوه بال پریزادان کند موج سراب

زین سلیمانی که در صحرای امکان آمده

هر سر خاری زبان شکرپردازی شده است

محمل لیلی همانا در بیابان آمده

می برد در پرده دل رخسار بیرنگ بهار

در لباس رنگ و بو هر چند پنهان آمده

از حجاب دیده شبنم، فروغ نوبهار

لاله و گل را چراغ زیر دامان آمده

می تواند کاسه بر فرق نظربازان شکست

هر که چون نرگس درین گلزار حیران آمده

از چراغ دولت بیدار گل برخورده است

در دل شب هر که چون شبنم به بستان آمده

خواب گردیده است صائب بر نواسنجان حرام

بلبل پرشور ما تا در گلستان آمده

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

عمر خود صرف نصیحت ساختم بی فایده

در زمین شور تخم انداختم بی فایده

چون جرس از ناله بیهوده در این کاروان

خویشتن را از زبان انداختم بی فایده

بود وصل کعبه مقصود در بی توشگی

من به فکر زاد، موسم باختم بی فایده

بود در بی خانمانی عشرت روی زمین

من ز آب و گل عمارت ساختم بی فایده

هیچ نقشی بر مراد چشم من صورت نبست

سالها آیینه را پرداختم بی فایده

از سبک مغزی درین دریای بی ساحل چو موج

لنگر تمکین خود را باختم بی فایده

در خطرگاهی که دامن بر کمر بسته است کوه

من ز غفلت رخت خواب انداختم بی فایده

بود بیرون از جهت آن کعبه حاجت روا

من به هر جانب ز غفلت تاختم بی فایده

با وجود بی بری، در حلقه آزادگان

گردن دعوی چو سرو افراختم بی فایده

چون دو لب تیغ دودم صائب ز بستن می شود

من چرا تیغ زبان را آختم بی فایده؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

 

در گلستان برگ عیش اندوختم بی فایده

چون گل از جمعیت خود سوختم بی فایده

کیمیای رستگاری بود در دست تهی

من ز غفلت سیم و زر اندوختم بی فایده

گشت از ترک ادب هر بی حیایی کامیاب

من درین محفل ادب آموختم بی فایده

گوهر مقصود در گنجینه دل فرش بود

من درین دریا نفس را سوختم بی فایده

نیست جز تسلیم ساحل عالم پرشور را

من درین دریا شنا آموختم بی فایده

ساده می بایست کردن دل ز هر نقشی که هست

من دماغ از علم رسمی سوختم بی فایده

نیست رقت در دل سر در هوایان یک شرر

در حضور شمع خود را سوختم بی فایده

از جواهر سرمه من دیده ای بینا نشد

در ره کوران چراغ افروختم بی فایده

نیست در آهن دلان پیوند نیکان را اثر

سوزن خود را به عیسی دوختم بی فایده

این جواب آن غزل صائب که می گوید حکیم

عمرها علم و ادب آموختم بی فایده

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 2:07 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5015399
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث