به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ازان زلف یک مو جدایی ندارم

ازین دام فکر رهایی ندارم

من آن معنی دور گردم جهان را

که با هیچ لفظ آشنایی ندارم

درین باغ آن فارغ البال مرغم

که مقصد چو تیر هوایی ندارم

به بال محیط است چون موج سیرم

شکایت زبی دست و پایی ندارم

شدم مومیایی ز بس چرب نرمی

ز سنگ ملامت رهایی ندارم

رخ تازه من چو سروست شاهد

که اندوهی از بینوایی ندارم

ازان راه بیگانگی می سپارم

که من طالع از آشنایی ندارم

به گفتار خوش می کنم وقت مردم

اگر ناخن دلگشایی ندارم

من آن بی نیازم درین بزم صائب

که همت ز دلها گدایی ندارم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

در سخن بر نیاید آوازم

نیست اندیشه ای ز غمازم

در کمانخانه فلک چون تیر

به پر عاریه است پروازم

نیست ناخن به دل زنی هر جا

بینواتر ز رشته سازم

آن ضعیفم که می شود چون چشم

پر کاهی حجاب پروازم

چون شود با تو ساز صحبت من؟

تو برون ساز و من درون سازم

نیست ممکن مرا نهان کردن

پرده در همچو گوهر رازم

گر چه در گوشمال عمرم رفت

نشد آهنگ، بخت ناسازم

می رسد همچو سرو از آزادی

از زمین تا به آسمان نازم

آن سپندم که در حریم ادب

نشنیده است آتش آوازم

دلی از ناله می کنم خالی

گر بود همچو نای دمسازم

چه کندبحر و کان به همت من؟

کاسه آشام و کیسه پردازم

چون جرس، ماندگان قافله را

می رساند به منزل آوازم

در قفس بس که مانده ام صائب

رفته از یاد ذوق پروازم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

ترم چون حباب از هوایی که دارم

که می ریزد از هم بنایی که دارم

امیدم به دست و پایی است، ورنه

چه کار آید از دست و پایی که دارم

به خورشید خواهد چو صبحم رساندن

دل ساده از مدعایی که دارم

نمانم به جا هیچ افتاده ای را

به منزل برم نقش پایی که دارم

بود استخوان روزیم گر جهان را

به دولت رساند همایی که دارم

سپندست کز جا جهد جا نماید

درین انجمن آشنایی که دارم

سخن می شود دلنشین زود صائب

اگر دل دهد دلربایی که دارم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

چین ز جبین در مقام جنگ گشایم

همچو فلاخن بغل به سنگ گشایم

دوست کنم خصم را به چرب زبانی

جوی شکر از رگ شرنگ گشایم

روی نتابم ز حرف سخت حریفان

سینه چو آیینه پیش سنگ گشایم

خار مغیلان کشید از آبله ام دست

این گره از ناخن پلنگ گشایم

ماهی ریگ روان وادی فقرم

کی دهن حرص چون نهنگ گشایم

من که دلم صائب از نشاط گرفته است

کی ز قدحهای لاله رنگ گشایم؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

به وحشت ز دنیا سلامت گزیدم

به دامن کشیدن گل از خار چیدم

حجاب دل و دیده روشنم شد

چو نرگس به جز پشت پا هر چه دیدم

ز آزادگی جمله تن دست گشتم

که چون سرو دامن ز گلزار چیدم

برآوردم از جیب هر روزنی سر

به هر کوچه چون مهر تابان دویدم

امیدم ز مشق جنونی که کردم

به آن مد آهی است کز دل کشیدم

زهستی جدا شو که این راه را من

به مقراض قطع تعلق بریدم

به یک فرد بسته است صد دفتر اینجا

به خود تا رسیدم به عالم رسیدم

ازان گشت شیرین چو گوهر کلامم

که از بحر هر تلخ و شوری چشیدم

ازان شیر گیرم که در عهد طفلی

ز بی شیری انگشت خود را مکیدم

ادب بود منظور، نه تن پرستی

اگر خار راه تو از پا کشیدم

تو با هر که خواهی برو آشنا شو

که من خیری از آشنایی ندیدم

نصیب من از قرب این لاله رویان

بساطی است کز داغ بر سینه چیدم

مرادم تو بودی ز سیر و اقامت

ز هر جا گذشتم، به هر جا رسیدم

مده صائب از دست دامان وحشت

که من از رمیدن چنین آرمیدم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

سوخته جانم غم وسیله ندارم

داغ دل لاله ام فتیله ندارم

همت مجنون من بلند فتاده است

سنگ توقع ازین قبیله ندارم

آینه آب پشت و روی ندارد

ساده دلم ره به هیچ حیله ندارم

همت ذاتی وسیله می کند ایجاد

چون دگران من اگر وسیله ندارم

هیچ گره از گره گشاده نگردد

برگ توقع ز کرم پیله ندارم

دیده سیر از جهان جمیله من بس

صائب اگر در نظر جمیله ندارم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

حوصله وصل آن نگار ندارم

دام به اندازه شکار ندارم

گوهر دریای بیکرانه عشقم

در صدف آسمان قرار ندارم

صحبت من در مذاق عشق گواراست

باده روحانیم خمار ندارم

شکوه تراوش نمی کند ز زبانم

آتش حل کرده ام شرار ندارم

موجه بی دست و پای قلزم شوقم

در سفر خویش اختیار ندارم

دست و دم سرد گشته است ز عالم

کار چو صائب به هیچ کار ندارم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

حوصله وصل آن نگار ندارم

دام به اندازه شکار ندارم

بحر به پیمانه حباب نگنجد

در ره او چشم انتظار ندارم

نیست به پیغام خشک نیز امیدم

طالع ازان لعل آبدار ندارم

از رخ چون آفتاب لاله عذاران

غیر دو چشم شفق نگار ندارم

طاقت من نیست مرد ناز دو بالا

آینه پیش جمال یار ندارم

گر چه سر دست آفتاب گرفتم

رنگی ازان دست پرنگار ندارم

از دل گرم است مایه دار جنونم

هیچ توقع ز نوبهار ندارم

نخل خزان دیده ام که برگ اقامت

در چمن خشک روزگار ندارم

باعث هشیاریم نه زهد و صلاح است

باده به اندازه خمار ندارم

کافر حربی ز جنگ سیر نگردد

صلح توقع ز چشم یار ندارم

صیقل آیینه است شهپر طوطی

از خط سبزش به دل غبار ندارم

چهره زرین چو مهر زینت من بس

صائب اگر رخت زرنگار ندارم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:49 PM

فریاد که از کوتهی بخت ندارم

دستی که ترا تنگ در آغوش فشارم

کو بخت رسایی که در آن صبح بناگوش

دستی به دعا همچو سر زلف برآرم

پروانه بزم تو مرا شمع امید ست

در خلوت خاص تو اگر بار ندارم

این دست نگارین که من از زلف تو دیدم

مشکل که گشاید گره از رشته کارم

در طالع من نیست به گرد تو رسیدن

چون گرد یتیمی است زمین گیر، غبارم

دلکشترم از خال لب و خط بناگوش

در حاشیه بزم تو هر چند که خوارم

بی نیشتر خار، گل از من نتوان چید

چون آبله در پرده غیب است بهارم

از من مطلب جبهه واکرده که پیچید

چون غنچه بهم، تنگی این سبز حصارم

چون بیخبران خام مدانم، که رسیده است

در نقطه آغاز به انجام، شرارم

صد شکر که جز ساده دلی نیست متاعی

چون آینه در دست ازین نقش و نگارم

صائب ز فلک نیست مرا چشم نوازش

چون ماه تمام از دل خویش است مدارم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:40 PM

چون چشم آبگینه، هر چند پاک بینم

در پرده خجالت، زان روی شرمگینم

از زلف مشکبویان مغزم شود پریشان

تا ریشه کرد در دل آن خط عنبرینم

یک برگ کاه ایشان بی کوه منتی نیست

از خرمن بزرگان عمری است خوشه چینم

افغان که همچو پرگار با پای آهنین من

چندان که می زنم دور در گام اولینم

گفتی بمیر تا من از نو دهم حیاتت

ای روح بخش عالم من مرده همینم!

رازی که در دلم هست صائب ز طینت پاک

چون آب می توان خواند از صفحه جبینم

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 2:40 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5020205
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث