به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تیغ سیرابم دم از پاکی گوهر می زنم

هر که را در جوهرم حرفی بود سر می زنم! در

ابرم اما تشنه هر آب تلخی نیستم

خیمه بر دریا به قصد آب گوهر می زنم

صبر ایوبی به خونی طاقت من تشنه است

لب پر از تبخال و استغنا به کوثر می زنم

از جواب تلخ، گوشم چون دهان مار شد

من همان از ساده لوحی حلقه بر در می زنم

آن غیورم کز حرم نامه بنویسم به او

مهر بر مکتوب از خون کبوتر می زنم

دسته گل شد سر دستار بیدردان و من

پنجه خونین به جای لاله بر سر می زنم

بیغمان بر خاک می ریزند ساغر را و من

بر رگ تاک از خمار باده نشتر می زنم

بلبل آزرده ام پاسم بدار ای باغبان

ناگهان از رخنه دیوار بر در می زنم

دل حریف خنده دندان نمای شانه نیست

پشت دستی بر سر زلف معنبر می زنم

عاشقم اما نمی بینم به رویش ماه ماه

طوطیم لیکن تغافلها به شکر می زنم

زخم کافر نعمت از کان نمک لذت نیافت

بعد ازین خود را به قلب شور محشر می زنم

صائب ازبس دست و پادر عاشقی گم کرده ام

گل به زیر پای دارم، دست بر سر می زنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

همتی یاران که جوشی از ته دل می زنم

می شوم طوفان، به قلب عالم گل می زنم

موج بیتابم عنانداری نمی آید زمن

بی تأمل سینه بر دریای هایل می زنم

نیست از شوق رهایی بیقراریهای من

بهر مردن دست وپا چون مرغ بسمل می زنم

می زند بهر شکستن دل همان بر سینه سنگ

سنگ عالم را اگر بر شیشه دل می زنم

پی به عیش بی زوال تلخکامی برده ام

کاسه چون چشم تو در زهر هلاهل می زنم

زلف جوهر را به باد بی نیازی می دهد

این تغافلها که من بر تیغ قاتل می زنم

تیشه فولاد می گردد به قصد پای من

در طریق عشق هر گامی که غافل می زنم

بحرم اما جان برای خاکساران می دهم

بوسه در هر جنبشی برروی ساحل می زنم

وصل نتواند مرا صائب ز افغان بازداشت

چون جرس فریادها در پای محمل می زنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

چند روزی بر در صبر و تحمل می زنم

دست امیدی به دامان توکل می زنم

چند پاداش تنزل سرگرانی واکشم

بعد ازین من هم تغافل بر تغافل می زنم

در خور پروانه من نیست سوز هر چراغ

خویش را بر شعله آواز بلبل می زنم

چون ندارم دسترس بر طره طرار او

درگلستان شانه ای برزلف سنبل می زنم

سوختم از غصه صائب، بعد از ین چون بیغمان

می کشم جام شراب و خنده بر گل می زنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

چند روزی از در میخانه سروا می زنم

پشت دستی بر قدح، سنگی به مینا می زنم

چند در گرداب سرگردان بگردم چون حباب

می کشم چون موج میدان و به دریا می زنم

بر نمی تابد غبار کلفتم آغوش شهر

می شوم سیلاب و بر دامان صحرا می زنم

بلبلم اما می گلرنگ معشوق من است

قمریم اما نوا بر سرو مینا می زنم

خویش را مرغابیان اشک برمژگان زنند

من کجا مژگان به هم بهر تماشا می زنم

حسن او در دیده خورشید مژگان را گداخت

من همان از سادگی فال تماشا می زنم

شیشه ای کز غمزه خوبان دلش نازکترست

از جنون من دمبدم بر سنگ خارا می زنم

من که جان بخشی چو خضر شیشه دارم در بغل

خنده قهقه بر اعجاز مسیحا می زنم

می فتد هر روز در کارش شکست تازه ای

من ز سودای سر زلفی که سر وا می زنم

عمرها صائب به شهر عقل بودم کوچه بند

مدتی هم با غزالان سر به صحرا می زنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

مشت آبی بر رخ از اشک ندامت می زنم

نیش بیداری به چشم خواب غفلت می زنم

پیش ازان کز خواب سنگین توتیا گردد تنم

خار در چشم شکر خواب فراغت می زنم

کوثر و زمزم نشوید گرد عصیان مرا

خویش را چون موج بر دریای رحمت می زنم

از پریشان دیدنم خاطر گشته است

بر در این خانه چندی قفل حیرت می زنم

غوطه در خون می زنم از خارخار انتقام

گل اگر بر دشمن خود از عداوت می زنم

آهوی رم خورده ام، از پاس من غافل مشو

ناگهان بر دامن صحرای وحشت می زنم

می کنم در پرده پنهان داغ عالمسوز را

مهر بر بالای خورشید قیامت می زنم

ساده لوحی بین که چون شبنم درین بستانسرا

فال همچشمی به خورشید قیامت می زنم

روزگاری هر زه گردیدم درین عالم، بس است

مدتی هم زور بر بازوی عزلت می زنم

چند در دامانم آویزد غبار آرزو

آستین بر روی این گرد کدورت می زنم

چند هر ساعت برون آید به رنگی قطره ام

خویش را بر قلزم بیرنگ وحدت می زنم

می کنم سیراب اول همرهان خویش را

این نمک بر زخم خضر بی مروت می زنم

عاشق شهرت نیم صائب چو ماه و آفتاب

آستین بر شمع عالمسوز شهرت می زنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

شمع فانوسم که در پرده است اشک افشاندنم

از گرستن تر نگردد دامن پیراهنم

نیست شمعی در سرای من، ولی از سوز دل

می درخشد همچو چشم شیر شبها روزنم

دشمنان را می کنم از چرب نرمی سازگار

خار می گردد گل بی خار در پیراهنم

خون رحم آید به جوش از چشم شرم الود من

دست خالی می رود گلچین برون از گلشنم

تا گسستم رشته پیوند از زال جهان

سر برآورد از گریبان مسیحا سوزنم

بعد ایامی که گلها از سفر باز آمدند

چون نسیم صبحدم می باید از خود رفتنم

شوق اگر صائب چنین گردد گریبانگیرمن

می کند کوتاه دست خار را از دامنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

یوسفستان گشت دنیا از نظر پوشیدنم

یک گل بی خار شد عالم زدامن چیدنم

گرد دل می گشت بر گرد جهان گردیدنی

کرد مستغنی ز عالم گرد دل گردیدنم

دوری ره سرمه می کرد استخوانهای مرا

گر نمی آورد پایی در میان، لغزیدنم

داغ دارد شعله سرگرمیم خورشید را

هر سر ناخن هلالی شد ز سر خاریدنم

می گشایم در هوای رفتن آغوش وداع

نیست از غفلت چو گل در بوستان خندیدنم

گر به این تمکین مرا از خاک خواهی بر گرفت

بیقراریهای دل خواهد ز هم پاشیدنم

پیچ و تاب دل مرا آخر به زلف او رساند

این ره خوابیده شد کوتاه از پیچیدنم

می زنم برهم ز شوق نیستی بال نشاط

نیست بهر خرده جان چون شرر لرزیدنم

ذره نا چیزم اما از فروغ داغ عشق

آب می گردد به چشم آفتاب از دیدنم

بی دماغی باعث بیماری من گشته است

بیشتر سنگین شود بیماری از پرسیدنم

ظرف وصل او که دارد، کز نسیم مژده ای

تنگ شد بر آسمانها جای از بالیدنم

ان گرامی گوهرم صائب که در مصر وجود

پله میزان ید بیضا شد از سنجیدنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

خنده بر حال گرانباران دنیا می زنم

از سبکباری چو کف بر قلب دریا می زنم

بادبان کشتی من شهپر پروانه است

سینه بر دریای آتش بی محابا می زنم

تا چو سوزن رشته الفت گسستم از جهان

سر برون ازیک گریبان با مسیحا می زنم

ذره بیقدرم اما افسر خورشید را

گر گذارد بر سر من چرخ، سر وا می زنم

چون صدف تا دست بر بالای هم بنهاده ام

کاسه در آب گهر درعین دریا می زنم

می گشایم عقده های گریه خونین زدل

گربه ظاهر خنده خونین چو مینا می زنم

دست من گیرای گران تمکین که چون موج سراب

سالها شد قطره در دامان صحرا می زنم

از پریشان گردی نظاره صائب سوختم

بخیه حیرانیی بر چشم بینا می زنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

داغ عالمسوز برگ عیش گردد در دلم

شمع ماتم گریه شادی کند در محفلم

دست من پیش از لب خواهش چو گل وامی شود

درگره باشد چو شبنم آبروی سایلم

می کند در لامکان جولان دل آزاده ام

گربه ظاهر همچو سرو بوستان پا در گلم

از سماعم گرچه رنگین است بزم روزگار

نیست در طالع نثاری همچو رقص بسملم

حفظ آب رو بود بر من گواراتر زآب

دست رد بر سینه دریا گذارد ساحلم

گو نیارد هیچ کس صائب به خاک من چراغ

بس بود شمع مزار از دست و تیغ قاتلم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

عافیت زان غمزه خونخوار می خواهد دلم

آب رحم از تیغ بی زنهار می خواهد دلم

راه حرفی پیش لعل یار می خواهد دلم

خلوتی در پرده اسرار می خواهد دلم

قصه سودای من دور و دراز افتاده است

کوچه راهی همچو زلف یارمی خواهد دلم

نیستم چون بلبلان قانع به گفت وگوی گل

باغ را در غنچه منقار می خواهد دلم

تا نگردیده است از خط تنگ وقت آن دهان

بوسه ای زان لعل شکربارمی خواهد دلم

مست و خواب آلود اگر گردد دچار من شبی

خون خود زان لعل گوهر بار می خواهد دلم

روی حرفم چون قلم بالوحهای ساده است

صحبت دیوانگان بسیارمی خواهد دلم

پیش همت از ادب دورست تکرار سؤال

هر دو عالم را ازو یکبارمی خواهد دلم

مرهم راحت مرا در خواب بیدردی فکند

کاو کاو نشتر آزار می خواهد دلم

ساده لوحی بین که با چندین نسیم پرده در

غنچه مستور ازین گلزار می خواهد دلم

وادی سر گشتگی دارد سراپا گشتنی

پایی از فولاد چون پرگار می خواهد دلم

دیده بیدار نتوان یافت درروی زمین

زین گرانخوابان دل بیدار می خواهد دلم

می کند تنگی قفس بر خنده سرشار من

کبک مستم، دامن کهسار می خواهد دلم

اختلاف کفر و دین از وحدتم بیگانه ساخت

رشته تسبیح از زنار می خواهد دلم

هیچ کس خون کباب از آتش سوزان نخواست

خونبهای دل ازان رخسار می خواهد دلم

نیست تاب چشم زخم آیینه های صاف را

چند روزی مرهم زنگار می خواهد دلم

سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام

لنگر از عمر سبکرفتار می خواهد دلم

توبه مستی و مخموری ندارد اعتبار

فرصتی از بهر استغنار می خواهد دلم

در رهی کز خار مجروح است پای آفتاب

سوزن عیسی برای خارمی خواهد دلم

در علاج درد من صائب مسیحا عاجزست

چاره درد خود از عطار می خواهد دلم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5028658
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث