به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از تماشای پریشان جهان دلگیر باش

واله یک نقش چو آیینه تصویر باش

چو تو بیرون آمدی از بند و زندان لباس

سر به سر روی زمین گوخار دامنگیر باش

خصم روگردان چو شد از زخم او ایمن مشو

واقف پشت کمان بیش از دم شمشیر باش

رزق صرصر می شود آخر چراغ عاریت

از فروغ فروزان همچو چشم شیر باش

شیر خالص می شود هر خون که اینجا می خوری

چند روزی صبر کن میراب جوی شیر باش

از حدیث راست رو گردان مشوچون بیدلان

چون هدف ثابت قدم در رهگذار تیر باش

سیر چشمی هر که را دادند نعمتها ازاوست

گر تو عاشق نعمتی جویای چشم سیر باش

تا بخندد بر رخت پیشانی منزل چو صبح

هم به همت، هم به دست و پای در شبگیر باش

از گرفتاری مشو غافل در ایام نشاط

گر به گلشن می روی چون آب با زنجیر باش

تا چو خضر نیک پی از زندگانی برخوری

هر کجا افتاده ای بینی پی تعمیر باش

مرد نیرنگ خزان و نوبهاران نیستی

در بساط خاک، صائب غنچه تصویر باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

مرد صحبت نیستی، از دیده ها مستور باش

از بلا دوری طمع داری، ز مردم دور باش

نیستی چون می حریف صحبت تردامنان

در حجاب پرده زنبوری انگورباش

پیش شاهان قرب درویشان به ترک حاجت است

دست از دنیا بشو همکاسه فغفور باش

گر ترا بخشند از دست سلیمان پایتخت

در تلاش گوشه ویران خود چون مور باش

مور بی آزار دایم خون خود را می خورد

خانه پر شهد می خواهی، برو زنبور باش

بدر ازبیماری منت هلالی گشته است

از فروغ عاریت تا می توانی دور باش

تا نسازندت کباب از چشم شور اهل حسد

همچو عنقا صائب از چشم خلایق دور باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

حیف است که سر در سر مینانکند کس

با دختر رزعیش دوبالا نکند کس

زان پیش که در خاک رود، قطره خود را

حیف است که پیوسته به دریا نکند کس

در گرگ نبیند اثر جلوه یوسف

تا آینه خویش مصفا نکند کس

دیوانه درین شهر گران است به سنگی

چون سیل چرا روی به صحرا نکند کس؟

در چشم کند خانه، مگس را چو دهی روی

با سفله همان به که مدارا نکند کس

حال دل صائب ز جبین روشن و پیداست

این آینه ای نیست که رسوا نکند کس

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

صبح شد مطرب، قدح راپرکن از می زود باش

ازدم جان بخش جان کن درتن نی زود باش

می پرد گوش اجابت در هوای ناله ات

هایهایی سر کن ای بیدرد، هی هی زود باش

این که می ازخم به مینا می کنی، در جام کن

این دو منزل را یکی کن ای سبک پی زود باش

فیض از آیینه تاریک روگردان شود

صیقلی کن سینه رااز ساغر می زود باش

ناله نی کشتی می را بود باد مراد

دور ساغر درگره افتاد ای نی زود باش

تا به خود جنبیده ای از دست فرصت رفته است

جام را پر، شیشه راخالی کن ازمی زود باش

بارغم درسینه مجنون نفس نگذاشته است

گربه صحرا می روی ای ناقه از حی زود باش

تا ندزدیده است مطرب دست رادر آستین

گر بساط زندگانی می کنی طی زود باش

این جواب آن غزل صائب که می گوید و دود

ساقیا مصر قدح خالی است، هی هی زود باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

هیچ نوشی نیست بی نیش ای پسر هشیار باش

خواب شیرین پشه دارد درکمین بیدار باش

قرب آتش طلعتان تردامنی می آورد

آب پای گل مشو، خارسردیوار باش

نشأه زندانی بود در شیشه های سر به مهر

گرسری داری به شور عشق،بی دستار باش

جز سرانگشت ندامت نیست رزق کاهلان

مزد می خواهی، چو مردان روزو شب در کار باش

مهر خاموشی صدف راکرد معمور از گهر

لب ببند از گفتگو، گنجینه اسرار باش

آب را استادگی آیینه گلزار کرد

پا به دامن کش درین بستانسرا سیار باش

خار بی گل را گل بی خار سازد احتیاط

جمع کن دامان خود فارغ ز زخم خارباش

صحبت پل می کند سیلاب را پا در رکاب

چون دوتا گردید قد صائب سبکرفتار باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

بی نوش لبان آب بقا را چه کند کس؟

بی سبز خطان برگ ونوا را چه کندکس؟

توفیق در ایام جوانی مزه دارد

بی قوت پا راهنما را چه کند کس ؟

چون دفتر دل هر ورقی درکف بادی است

شیرازه آن زلف رسا راچه کند کس ؟

بی آب ،هوا سلسله جنبان غباراست

هرجا نبود باده هوارا چه کند کس ؟

پیش رخ او حرف گرفتم که نگویم

آیینه اندیشه نما راچه کند کس ؟

دولت که دهد رو،به جوانی مزه دارد

چون سر نبود بال هما راچه کندکس ؟

بیماری آن نرگس خونخوارمرا کشت

این ظالم مظلوم نماراچه کند کس؟

همراهی دل تاسرآن کوی ضرورست

در صحن حرم قبله نمارا چه کند کس ؟

صائب اگر آن دشمن جانهانپذیرد

آخر چو شرر نقد بقا راچه کند کس ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

 

گاه در پای خم و گه بر سر سجاده باش

باسفال و جام زریکرنگ همچون باده باش

کوته است از صفحه ننوشته دست اعتراض

از قبول نقش، اگر داری بصیرت، ساده باش

طوطی از همواری آیینه می آید به حرف

پیش ارباب سخن زنهار لوح ساده باش

خون رحمت رانگاه عجز می آرد به خوش

پیش ابر نوبهاران چون زمین افتاده باش

سرمپیچ از راستی هرچند اهل غفلتی

می کنی چون خواب، باری درمیان جاده باش

ای که داری دست کوتاه از گشاد کار خلق

برگریز ناخن تدبیر راآماده باش

گرنداری ازگرانی پای رفتن چون دلیل

رهنمای خلق با افتادگی چون جاده باش

صفحه آیینه لغزشگاه پای خامه است

زیر شمشیر حوادث جبهه بگشاده باش

گر دل روشن طمع داری درین ظلمت سرا

برسر یک پاتمام شب چو شمع استاده باش

خنده رسوا می نماید پسته بی مغز را

چون نداری مایه، ازلاف سخن آزاده باش

ای که داری چون هدف ذوق لباس سرخ وزود

تیر باران نگاه خلق را آماده باش

قسمت غواص، گوهر گشت صائب از صدف

زینهار از خاکروبان در نگشاده باش

(می خورد آهن ز روی سخن صائب زخم سنگ

سخت رویی، سیلی ایام راآماده باش )

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

از خدا در عهد پیری یک زمان غافل مباش

از نشان زنهار دربحر کمان غافل مباش

چون گل رعنا خزان را در قفا دارد بهار

از ورق گردانی باد خزان غافل مباش

چون خبر از کاروان گر پیش نتوانی فتاد

چشم بگشا از غبار کاروان غافل مباش

گر به طوف کعبه مقصود نتوانی رسید

سعی کن زنهار از سنگ نشان غافل مباش

می کند زهر هلاهل کار خود در انگبین

ازگزند دشمن شیرین زبان غافل مباش

تا نسازی راست در دل حرف رابر لب میار

تیر تابیرون نرفته است ازکمان غافل مباش

قطره را دریا به شیرینی گرفت از دست ابر

اینقدر از حال دور افتادگان غافل مباش

مهر با چندین عصا در چاه مغرب اوفتاد

زینهاراز چاه خس پوش جهان غافل مباش

آب زیرکاه راباشد خطر از بحر بیش

صائب ازهمواری اهل زمان غافل مباش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 12:35 AM

از زلف کافر تو نجسته است هیچ کس

قید فرنگ رانشکسته است هیچ کس

از خود برون نیامده نتوان به حق رسید

گوهر به چشم بسته نجسته است هیچ کس

غیر از سپند خال که رو سخت کرده است

در آتش این چنین ننشسته است هیچ کس

با زاهد فسرده مگو حرف درد و داغ

نان در تنور سرد نبسته است هیچ کس

پرهیز چون کنم ز می ایام نوبهار؟

ازآب خضر دست نشسته است هیچ کس

غیر از قبا کسی ز اسیران سینه چاک

بر قامت تو بند نبسته است هیچ کس

جز خط دل سیاه که آن زلف راشکست

بال و پر هما نشکسته است هیچ کس

جز من که مایلم به دهان و میان تو

دل رابه هیچ و پوچ نبسته است هیچ کس

یک مو نمانده است تعلق به جان مرا

این رشته را چنین نگسسته است هیچ کس

زین سرکشان که دعوی زورآوری کنند

شاخ غرور رانشکسته است هیچ کس

در هیچ ذره نیست که شوری ز عشق نیست

صائب ز قید عشق نجسته است هیچ کس

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:57 PM

از ناکسان وفانشنیده است هیچ کس

بوی گل از گیانشنیده است هیچ کس

از روزگار تلخ بودناله حزین

از نیشکر نوانشنیده است هیچ کس

بیگانه شوزخلق کز این دورمطلبان

پیغام آشنا نشنیده است هیچ کس

خامش نشین که ناله جانسوز از سپند

درمحفل رضا نشنیده است هیچ کس

کردار بی نیاز ز گفتار بیهده است

دعوی ز کیمیا نشنیده است هیچ کس

عاشق به بال جذبه معشوق می پرد

تمکین ز کهربانشنیده است هیچ کس

گفتار درمیان صواب و خطا بود

از خامشان خطا نشنیده است هیچ کس

عشق از دوکون گرد برآورد نرم نرم

سیلاب بی صدا نشنیده است هیچ کس

صائب خموش باش کز این حرف دشمنان

آواز مرحبانشنیده است هیچ کس

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 9:57 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5031565
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث