به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از حلقه های آن زلف دل صاحب نظر شد

این مرغ چشم بسته از دام دیده ور شد

حسنی که کامل افتاد ایجاد می کند عشق

هر قطره اشک این شمع پروانه دگر شد

حاشا که از کدورت نقصان کند دل پاک

دریا ز تلخرویی گنجینه گهر شد

دست از فغان مدارید گر ذوق وصل دارید

کز ناله گلوسوز این نی پراز شکر شد

غیر از خودی ندارد این راه دورسنگی

هرکس ز خودبرآمد با خضر همسفر شو

آسوده بود بلبل تا گل نبود در باغ

بیتابی دل ما از وصل بیشتر شد

چون شوق کامل افتاد حاجت به رهنمانیست

سیلاب را به دریا آخر که راهبرشد

در قید تن نماند جانی که پاک گردد

کی در ختا گذارند خونی که مشک تر شد

در دامن صدف کی در یتیم ماند

شد گوشوار گردون عیسی چو بی پدر شد

دل در فلک حصاری از راه عقل وهوش است

در لامکان کند سیرجانی که بیخبر شد

تا دل به یار پیوست دیگر نکردیادم

با سرچه کاردارد دستی که در کمر شد

تا شوق در ترقی است امید وصل باقی است

چون مورپربرآوردمحروم از شکر شد

دل چشم بوسه زان لب در روزگار خط داشت

یکبارگی دهانش پوشیده از نظر شد

هرچند خوابها را سنگین کند بهاران

در دور خط مشکین آن چشم شوختر شد

گفتم خزان برآرد این خار خارم از دل

رنگ شکسته گل را آرایش دگر شد

شور کلام صائب در عهد پیری افزود

چندان که ماند این می درشیشه تلخترشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

در زلف ناامیدی روی امید باشد

صبح امید یعقوب چشم سفید باشد

بید از ثمر نظر بست وصل نبات دریافت

عاشق ز ترک لذت چون ناامید باشد

در روستای مشرب هرروز روز عیدست

در شهربند مذهب سالی دو عید باشد

برخانه وجودم از دل زده است گردون

قفلی که آه وفریادآن را کلید باشد

عاشق نمی توان گفت دیوانه مشربان را

هرکس به خون نغلطید اینجا شهید باشد

از جوی شیرشستیم دست امیدواری

تا چندقاصد مااین پی سفیدباشد

دوران ناامیدی سرحلقه امیدست

صائب ز ناامیدی چون ناامید باشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

چون آفتاب هر کس روشن ضمیر باشد

ذرات عالم اورا فرمان پذیرباشد

نقش مرادعالم در خانه اش زند موج

آن را که بالش از خشت فرش از حصیرباشد

دشمن مطیع گردد چون نفس شد مسخر

مارست تازیانه مرکب چو شیرباشد

فقرست و تنگدستی سرمایه شجاعت

از آدمی گریزد شیری که سیر باشد

از دشمن ملایم زنهار برحذر باش

چون سگ خموش افتادناگاه گیرباشد

ازطبع سرکه تندی بیرون نمی برد سال

جاهل همان گزنده است هرچندپیرباشد

کف را چه وزن باشدپیش شکوه دریا

در چشم بی نیازان دنیا حقیر باشد

تا در بساط هستی یک مرغ می زند بال

حاشا که دیده دام از صید سیرباشد

از بند اعتبارات هرکس برون نیاید

گربرفلک برآیدصائب اسیرباشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

 

خالت ز خط مشکین دست دگر برآورد

حرصش شود دوبالا موری که پر برآورد

مو از خمیر نتوان آسان چنان کشیدن

کز عقل وهوش ماراآن خوش کمر برآورد

چون پسته مغز هر کس از زهر سبز گردید

از پوست چون برآمد سر از شکر برآورد

از پیچ وتاب زنهارچون رشته سر مپیچید

کاین راه پرخم و پیچ سر از گهر برآورد

گفتم کشم به پیری پا چون هدف به دامن

از قد چون کمان حرص چون تیر پر برآورد

ابرام بی اثر نیست کز مغز سنگ آهن

از روی سخت صائب چندین شرر برآورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

خوش آن که خواب راحت برخودحرام سازد

پیش از تمامی عمر خودرا تمام سازد

آب حیات آثار گر در جهان نباشد

کس عمر بی بقا را چون مستدام سازد

روی گشاده باشد مفتاح بی زبانان

آیینه طوطیان را شیرین کلام سازد

ترک جهان فانی شوق سرای باقی

دارفنا به منصور دارالسلام سازد

از چشم شور حاسد خط امان ستاند

از لطف خاص هر کس با لطف عام سازد

ناقص به صبرگردد کامل که ماه نو را

خورشید در دو هفته ماه تمام سازد

از قرب سایه خود شوخی که می کند رم

عاشق چگونه اورا با خویش رام سازد

گفتم ز قید آن زلف خالش دهد نجاتم

غافل که حسن گیرااز دانه دام سازد

افتد ز کام بیرون از تشنگی زبانها

شمشیر غمزه اوچون با نیام سازد

چون گرد رهنوردان در دیده جا دهندش

آن را که خاکساری عالی مقام سازد

سنجیدگی سخن را مانع ز دخل بیجا

دندان محتسب کند سنگ تمام سازد

صائب ز جان اقامت جستن ز ساده لوحی است

ریگ روان محال است یک جا مقام سازد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

از ترک گفتگو دل با معنی آشنا شد

مهر خموشی من جام جهان نما شد

بید از ثمر نظر بست وصل نبات دریافت

دل ترک مدعا کرد کارش به مدعا شد

دریای پاک گوهر صورت نمی پذیرد

از خودگسست هر کس با معنی آشنا شد

از وصل بحر گوهر زافسردگی است محروم

هر دل که آب گردید سرچشمه بقا شد

نقش قدم نباشد از خویش رفتگان را

از جستجوی ظاهر نتوان دچار ما شد

شیرینی شکر خواب در خانه اش زند موج

از فقر هر که قانع با فرش بوریا شد

تا ممکن است زنهار لب را به خنده مگشا

دیگر کمرنبندد هر غنچه ای که واشد

شد جلوه پریزاد موج سراب عالم

آیینه دل من روزی که با صفا شد

هرچند بودپنهان از دیده نوبهاران

هربرگ سبز ماراچون خضررهنما شد

برگوی بی سروپاچوگان نمی کند رحم

آماده سفر شو چون قامتت دوتاشد

پیش از هلاک هر کس چشم از جهان نپوشید

از صدهزار یوسف می بایدش جدا شد

شدنفس بی بصیرت از ضعف تن زمین گیر

آسوده گشت پایش کوری که بی عصا شد

گل را که بیوفا کرد یارب درین گلستان

شبنم ز صحبت گل گرزان که بیوفا شد

مرغ چمن ز غیرت سرزیربال دزدید

روزی که نکهت گل همصحبت صبا شد

در چشم آن ستمگر صائب به برگ کاهی است

هرچنداستخوانم از درد کهربا شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:14 PM

سودای عشق ما را بی نام وبی نشان کرد

از ما چه می توان بردباماچه می توان کرد

از خواب غفلت ما در سنگ چون شرر ماند

شوقی که کوهها را ابر سبک عنان کرد

امید خانه سازی از عاشقان مدارید

از خارخار نتوان سامان آشیان کرد

شوری که در دل ماست شوقی که در سرماست

از سنگ می تواند سرچشمه ها روان کرد

شیرین کلامی ما کاری که کرد با ما

چون خواب صبح ما را در دیده ها گران کرد

ای ابر بی مروت تا چند خشک مغزی

ما را غبار خاطر از دیده ها نهان کرد

با شوخ چشمی عشق کوه شکیب هیچ است

در سنگ این شرررا پنهان نمی توان کرد

سررشته تأمل هر کس که داد از دست

چون شمع صائب آخر سردرسرزبان کرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:13 PM

دل را به زلف پرچین تسخیر می توان کرد

این شیر را به مویی زنجیر می توان کرد

خط نرسته پیداست از چهره نکویان

مو را چگونه پنهان در شیر می توان کرد

هر چند صد بیابان وحشی تر از غزالیم

ما را به گوشه چشم تسخیر می توان کرد

از بحر تشنه چشمان لب خشک بازگردند

آیینه را ز دیدار کی سیر می توان کرد

ما را خراب حالی از رعشه خمارست

از درد باده ما را تعمیر می توان کرد

در چشم خرده بینان هر نقطه صد کتاب است

آن خال را به صد وجه تفسیر می توان کرد

در بوته ریاضت یک چند اگر گذاری

قلب وجود خودرا اکسیر می توان کرد

گر گوش هوش باشد در پرده خموشی

صد داستان شکایت تقریر می توان کرد

فریاد کاهل دولت از نخوتند غافل

کز خلق خوش چه دلها تسخیر می توان کرد

بی منصبی ز تغییر ایمن بود وگرنه

هر منصب دگر هست تغییر می توان کرد

اوضاع خوش خیالان سامان پذیر گردد

گر خواب شاعران را تعبیر می توان کرد

از درد عشق اگر هست صائب ترا نصیبی

از ناله در دل سنگ تأثیر می توان کرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:13 PM

هر چند ره در آن زلف پیدا نمی توان کرد

قطع امید ازان زلف قطعا نمی توان کرد

تا از سر دل ودین مردانه برنخیزی

با کاروان یوسف سودا نمی توان کرد

از کف مده به بازی آن زلف عنبرین را

کاین رشته چون رها شد پیدا نمی توان کرد

دریای بیکران را نتوان به ساحل آورد

در نامه شوق ما را انشا نمی توان کرد

از دام ما چو مجنون آهو نجست سالم

پهلو تهی به وحشت از ما نمی توان کرد

از آفتاب تابان گر نور وام گیری

چون ماه نو سر از شرم بالا نمی توان کرد

امید یافتن هست گم گشته جهان را

در خویش هر که گم گشت پیدا نمی توان کرد

دل بحرخون شدازعشق کوآن کسی که می گفت

سرچشمه را به کاوش دریا نمی توان کرد

از زاهد ترشرو مشرب طمع مدارید

انگور سرکه چون شد صهبا نمی توان کرد

سیلاب فتنه صائب با بیخودان چه سازد

آن را که نیست جایی بی جا نمی توان کرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:13 PM

پروای شکوه من آن سیمتن ندارد

دردش مباد هر چند درد سخن ندارد

ناسازگاریی هست در خوی گلعذاران

کو یوسفی که گرگی در پیرهن ندارد

هرکس فتد تهی چشم در فکر دیگران نیست

پروای تشنه جانان چاه دفن ندارد

از نارسایی جودسایل برآورد دست

چاهی که می رسد دست دلو ورسن ندارد

چون شمع سرگرانان در زیر پا نبینند

پای چراغ نوری در انجمن ندارد

از زندگی به تنگند دایم سیاه روزان

ذوقی چراغ ماتم از زیستن ندارد

ناجنس کی تواند ما را به حرف آورد

با آبگینه طوطی روی سخن ندارد

عارف ز جرم مردم در پرده حجاب است

یوسف ز شرم اخوان روی وطن ندارد

باشند زردرویان صائب به پرده محتاج

هر کس شهید گردد فکر کفن ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 1:13 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5039034
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث