به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نه آسمان سبو کش میخانه تواند

در حلقه تصرف پیمانه تواند

چندان که چشم کار کند در سواد خاک

مردم خراب نرگس مستانه تواند

گردنکشان شیشه وافتادگان جام

در زیر دست ساقی میخانه تواند

نه آسمان ز طاق بلند تو شیشه ای است

این خاک طینتان همه پیمانه تواند

آن خسروان که روز بزرگی کنند خرج

چون شب شود گدای در خانه تواند

جمعی کز آشنایی عالم بریده اند

در جستجوی معنی بیگانه تواند

ما خود چه ذره ایم که خورشید طلعتان

با روی آتشین همه پروانه تواند

آزادگان که سر به فلک در نیاورند

در آرزوی دام تو ودانه تواند

صائب بگو که پرده شناسان روزگار

از دل تمام گوش به افسانه تواند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

جمعی که دل به طره طرار بسته اند

اول کمر به رشته زنار بسته اند

در بحر تلخ آب گهر نوش می کنند

جمعی که چون صدف لب گفتار بسته اند

با خواب امن صلح کن از نعمت جهان

کاین در به روی دولت بیدار بسته اند

در بسته باغ خلد ازان عاشقان بود

کز درد وداغ خود لب اظهاربسته اند

از پرده های برگ شود بیش بوی گل

بیهوده پرده بر رخ اسرار بسته اند

در فکر کوچ باش کز این باغ پر فریب

پیش از شکوفه گرمروان بار بسته اند

از دامن تر تو و همصحبتان توست

آیینه های چرخ که زنگار بسته اند

بازیچه نسیم خزانند لاله ها

دامن اگر به دامن کهسار بسته اند

خاکی نهاد باش که در رهگذار سیل

بسیار سد ز پستی دیوار بسته اند

هیزم برای سوختن خود کنند جمع

این غنچه ها که دل به خس وخار بسته اند

زان است دین ضعیف که فرماندهان شرع

عمامه های خویش به پرواز بسته اند

تن در مده به ظلم که از زلف دلبران

زنجیرعدل بهر همین کار بسته اند

صد پیرهن ز تیغ برهنه است تندتر

این مرهمی که بر دل افگار بسته اند

صائب جماعتی که به معنی رسیده اند

از حرف نیک وبد لب اظهاربسته اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

خوبان دلم به زلف گرهگیر بسته اند

دیوانه مرا به دو زنجیر بسته اند

جمعی که زیر چرخ نفس راست کرده اند

از بیم جان چو صبح دو شمشیر بسته اند

از رشک قاصدان سخنساز عاشقان

مکتوب خود به بال وپر تیر بسته اند

جمعی که فتح باب زگردون طمع کنند

دل بر گشاد عنچه تصویر بسته اند

این کم عنایتی است که از لطف بی دریغ

بر روی میکشان در تزویر بسته اند

در روزگار غنچه ما اهل حل وعقد

چون گل حنا به ناخن تدبیر بسته اند

در پیش راه باده گلگون طلسم عقل

سدی است کز شکر به ره شیربسته اند

صائب ز عقل وکشمکش او چه فارغند

آنان که دل به زلف گرهگیر بسته اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

طی شد زمان پیری ودل داغدار ماند

صیقل شکست وآینه ام در غبار ماند

چون ریشه درخت که ماند به جای خویش

شد زندگی وطول امل برقرار ماند

ناخن نزد کسی به دل سر به مهر ما

این غنچه ناشکفته بر این شاخسار ماند

زین پنج روزه عمر که چون برق وباد رفت

غمهای بی شمار به این دلفگار ماند

زان سرو خوش خرام که عمرش درازباد

از خویش رفتنی به من خاکسار ماند

خواهد گرفت دامن گل را به خون ما

این آشیانه ای که ز ما یادگارماند

از خود برآی زود که گردد گزنده تر

چندان که زهر در بن دندان مار ماند

غمهای من ز عشق سراسر نشاط شد

غیر از غمی که بر دلم از غمگسار شد

نتوان زمن به عشرت روی زمین گرفت

گردی که بر جبین من از کوی یار گرفت

دست من ز رعونت آزادگی چو سرو

با صد هزار عقده مشکل زکار ماند

صائب زاهل درد هم آواز من بس است

کوه غمی که بر دلم از روزگار ماند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

از همت بلند اثر در جهان نماند

یک سرو در سراسر این بوستان نماند

روشندلان چو برق گذشتند از جهان

خاکستری بجای ازین کاروان نماند

در بسته مانددیده یعقوب انتظار

از قاصدان مصر مروت نشان نماند

مرغان نغمه سنج جلای وطن شدند

جز بیضه شکسته درین آشیان نماند

از چشم سرمه دار دوات آب شد روان

شیرین زبانی قلم نکته دان نماند

در گلشن همیشه بهار بهشت جود

برگی ز باد دستی فصل خزان نماند

صائب زبان خامه به کام دوات کش

امروز چون سخن طلبی در میان نماند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

دل را کجا به زلف رسا می توان رساند

این پا شکسته را به کجا می توان رساند

سنگین دلی و گرنه ازان لعل آبدار

صد تشنه را به آب بقامی توان رساند

در کاروان بیخودی ما شتاب نیست

خود را به یک دو جام به ما می توان رساند

از خود بریده بر سر آتش نشسته ایم

ما را به یک نگه به خدا می توان رساند

در شیشه کرده است مرا خشکی خمار

در موسمی که می ز هوا می توان رساند

در هیچ بزم خون ندهد نشأه شراب

این باده در مقام رضا می توان رساند

بتوان به چرخ برد به همت غبار جسم

این سرمه را به چشم سها می توان رساند

دامان برق را نتواند گرفت خار

خود را به عمر رفته کجا می توان رساند

صائب کمند بخت اگر نیست نارسا

دستی به آن دو زلف رسا می توان رساند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

از جلوه تو برگ ز پیوند بگسلد

نشو ونما ز نخل برومند بگسلد

طفل از نظاره تو ز مادر شود جدا

مادر ز دیدن تو ز فرزند بگسلد

دامن کشان ز هر در باغی که بگذری

از ریشه سرو رشته پیوندبگسلد

چون نی نوازشی به لب خویش کن مرا

زان پیشتر که بند من از بندبگسلد

در جوش نوبهار کجا تن دهد به بند

دیوانه ای که فصل خزان بندبگسلد

جستن ز بند خانه تقدیر مشکل است

دل چون ز زلف وکاکل دلبندبگسلد

آزادگی ز شهد محال است مور را

دل چون ازان لبان شکر خند بگسلد

این رشته حیات که آخر گسستنی است

تا کی گره به هم زنم وچند بگسلد

آدم به اختیار نیامد برون ز خلد

صائب چگونه از دل خرسند بگسلد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

ساقی به یک پیاله که وقت سحر رساند

ما را ازین جهان به جهان دگر رساند

صد حلقه برامید من افزود پیچ وتاب

هر رشته ای که ریشه به آب گهر رساند

یاقوت آتشین ترا دید آب شد

لعلی که آفتاب به خون جگر رساند

ما را رساند بی پرو بالی به کوی دوست

پروانه را به شمع اگر بال وپر رساند

از دولت نخوانده مرا ساخت بیخبر

هرکس به من ز آمدن او خبر رساند

زنهار تلخ وتند مشو کز زبان چرب

بادام خویش را به وصال شکر رساند

مخمور را به رطل گران دستگیر شد

ما را کسی که سنگ ملامت به سر رساند

از دیده سفید به مطلب رسید دل

این نخل را شکوفه به وصل ثمر رساند

در وادی طلب نفس برق وباد سوخت

این راه را دگر که تواند بسر رساند

نقصان نکرده است ز اهل سخن کسی

شد سبز حرف هر که به طوطی شکر رساند

شاخ از شکستگی به ثمر گرچه کم رسد

ما را دل شکسته به وصل ثمر رساند

صائب چو خون مرده نرفتم ز جای خود

چندان که روزگار به من نیشتر رساند

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

خط ترا که دید که زیر و زبر نشد

این رشته راکه یافت که بی پاوسرنشد

دل آب ساختم به امید گهر شدن

دل شد زدست وقطره آبم گهر نشد

چندان که سوختم نفس خویش را چو صبح

یک ره شکوفه ام به ثمر بارور نشد

محرومیم نتیجه نقصان شوق نیست

ره دور بود کوتهی از بال وپر نشد

جز من که نیست خانه من قابل نزول

روی ترا که دید که از خود بدر نشد

بی طالعی نگر که پریزاد تیر او

از دل چنان گذشت که دل را خبر نشد

شاخی است بی ثمر که سزای شکستن است

دستی که در میان نگاری کمر نشد

تسخیر آفتاب جهانتاب میکند

چون آسمان دلی که ملول از سفر نشد

هر کس به صدق در ره توحید زد قدم

از ره برون نرفت اگر راهبر نشد

چون نی کسی بست کمر در طریق عشق

کام از نوا گرفت اگر پر شکر نشد

دروادیی که سبزه او خضر رهنماست

گردی ز نارسایی ما جلوه گر نشد

گردید استخوان چو هما گر چه رزق ما

از مغز ما غرور سعادت به در نشد

از اعتبار طوطی گویا به حیرتم

چون هیچ کس زراه سخن معتبر نشد

چندان که سیل حادثه اش خاک مال داد

صائب زکوی یار به جای دکر نشد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

چون چشم خوابناک که شوخی ازو چکد

از آرمیدن دل من جستجو چکد

آب حیات در قدح خضر خون شود

روزی که آب تیغ مرا در گلو چکد

از آب خضر تشنه لبان را شکیب نیست

مشکل که خونم از دم شمشر او چکد

صد پیرهن عرق کند از پاکدامنی

شبنم اگر به دامن آن گل فروچکد

گلگونه عذار کنندش سمنبران

خونابه ای که از دل بی آرزوچکد

زان دم که چون پیاله مرا چشم باز شد

نگذاشتم که باده ز دست سبو چکد

دامن ز رنگ وبوی گل ولاله می کشد

چون خون من دلیر بر آن خاک کو چکد

تیغی است آبدار به خونریز سایلان

هر آستانه ای که بر او آبرو چکد

صائب ز دل برون ندهم اشک و آه را

آن غنچه نیستم که ز من رنگ وبو چکد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 11:18 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5054822
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث