به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از دل مپرس، خانه به سیلاب داده ای

تعلیم بی قراری سیماب داده ای

در زیر تیغ، بستر راحت فکنده ای

در چشم فتنه داد شکرخواب داده ای

عقد خرد به دختر رز برفشانده ای

نقد حیات را به می ناب داده ای

بر دستبرد تیغ قضا دل نهاده ای

پهلوی چرب خویش به قصاب داده ای

چون خار و خس ز کجروشی های روزگار

خود را به دست سیلی سیلاب داده ای

در ابروی تو دید و قضای گذشته کرد

ایمان به چین ابروی محراب داده ای

می گفت صفحه رخ او خوش قلم ترست

جولان بوسه بر رخ مهتاب داده ای

صائب ز خارخار محبت چه آگه است؟

پهلو به روی بستر سنجاب داده ای

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

من کیستم، چو پل دل خود آب کرده ای

آغوش باز در ره سیلاب کرده ای

در جستجوی ماهی سیمین لباس او

تن را درین محیط چو قلاب کرده ای

چون طفل، گوش هوش به افسانه داده ای

در رهگذار سیل فنا خواب کرده ای

درگاه خلق را به خدا برگزیده ای

بتخانه را تصور محراب کرده ای

چون ابر، دامن از کف دریا کشیده ای

دل در هوای وصل گهر آب کرده ای

از صحبت هدف ز هواهای مختلف

قطع نظر چو ناوک پرتاب کرده ای

دست از جهان بشوی، چه فارغ نشسته ای؟

صائب ترا که هست دل آب کرده ای

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

از مردمان اگر چه کناری گرفته ای

این گوشه را برای شکاری گرفته ای

بر هر چه جز خدای دل خویش بسته ای

آیینه دام کرده غباری گرفته ای

قانع به رنگ و بو شده ای همچو شاخ گل

دستی دراز کرده نگاری گرفته ای

در زیر برگ سرمکش از تیغ آفتاب

بعد از هزار سال که باری گرفته ای

چون گل ترا به آتش سوزان شود دلیل

از نقد عمر اگر نه شماری گرفته ای

قانع چو سرو و بید به برگ از ثمر مشو

این یک نفس که رنگ بهاری گرفته ای

صبح امید درشکن آستین توست

گر زان که دامن شب تاری گرفته ای

در هر گشودن نظر و بستن نظر

ملکی گشاده ای و حصاری گرفته ای

زین دعوی بلند که با خلق می کنی

از بهر خود تهیه داری گرفته ای

از جهل کرده ای دل خود زنده زیر خاک

بر دل اگر ز کینه غباری گرفته ای

ماهی است پیش راه تو در ظلمت فنا

شمعی اگر به راهگذاری گرفته ای

خواهد فتاد دامن منزل به دست تو

صائب اگر رکاب سواری گرفته ای

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

در خاک و خون کشید مرا ترک زاده ای

مژگان به نازبالش دل تکیه داده ای

بر بادپای وعده خلاقی نشسته ای

چون سیل در قلمرو دلها فتاده ای

چون دزد خال، نقب به دلها رسانده ای

چون زلف، بند بر رگ جانها نهاده ای

چون ابر نوبهار ز روی عرق فشان

چندین هزار خانه به سیلاب داده ای

چون آه گرم ریشه به دلها دوانده ای

چون برق بی امان به نیستان فتاده ای

خود را به چشم عرض تجمل ندیده ای

بر روی آبگینه نظر ناگشاده ای

دلهای بقرار ز مردم گرفته ای

با خویشتن قرار نکویی نداده ای

چون عافیت ز خاطر عاشق رمیده ای

دنبال شوخ چشمی خود، سر نهاده ای

چین در کمند زلف تصرف فکنده ای

خنجر به خون بی گنهان آب داده ای

نشتر ز غمزه در رگ دلها شکسته ای

سیلاب خون ز دیده مردم گشاده ای

در لافگاه دعوی دل، طوق عاجزی

از تیغ کج به گردن شیران نهاده ای

از ترکشش شهاب فلک تیر بی پری

در قبضه اش کمان مه نو کباده ای

دلهای برق سیر پریشان خرام را

از چین زلف سلسله برپا نهاده ای

در انتظار صحبت پروانه مشربان

چون شمع تا به صبح به یک پا ستاده ای

اوراق شادمانی گلهای باغ را

در پیش چشم بلبل، بر باد داده ای

غیر از عرق که می کند از روی یار گل

صائب که دید شبنم خورشید زاده ای؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

ای آن که دل به عمر سبکرو نهاده ای

در رهگذار سیل میان را گشاده ای

کوری نمی رود به عصاکش برون ز چشم

خود خوب شو، چه در پی خوبان فتاده ای؟

پیراهنی که می طلبی از نسیم مصر

دامان فرصتی است که از دست داده ای

آرام نیست بوی گل و رنگ لاله را

تو بی خبر چو سرو به یک جا ستاده ای

تا می کشد دل تو به این تیره خاکدان

هر چند بر سپهر سواری، پیاده ای

بر روی هم هر آنچه گذاری وبال توست

جز دست اختیار که بر هم نهاده ای

امروز خانه ای به صفای دل تو نیست

گر روزنش ز دیده عبرت گشاده ای

داغ ندامت است سرانجام رنگ و بوی

صائب چه محو بوی گل و رنگ باده ای؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

ای صید پیشه ای که دل از ما گرفته ای

بر خویشتن ببال که عنقا گرفته ای

جز دود تلخ حاصل این مشت خار چیست؟

ای برق خوش عنان که پی ما گرفته ای

جای تو در بهشت برین است بی سخن

گر در ضمیر اهل دلی جا گرفته ای

گر هست وحشتی به دل از مردمان ترا

در کنج خانه دامن صحرا گرفته ای

آیات حق مشاهده از دل نکرده ای

مصحف به کف برای تماشا گرفته ای

داری گمان که عشق شکار تو گشته است

سیمرغ را به دام تمنا گرفته ای

در هر دراز کردن دستی ز روی صدق

پیمانه ای ز عالم بالا گرفته ای

بی انتظار یافته ای خانه در بهشت

اینجا اگر کناره ز دنیا گرفته ای

هرگز برون دویده ای از خویش بی خبر؟

دامان یوسفی چو زلیخا گرفته ای

صائب چنین که در پی رسم اوفتاده ای

فرداست رنگ مردم دنیا گرفته ای

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

 

روی زمین به زلف معنبر گرفته ای

با این سپه چه ملک محقر گرفته ای

چشم ستمگر تو کجا، مردمی کجا

بادام تلخ را چه به شکر گرفته ای؟

حیف آیدت به قیمت دل خاک اگر دهی

چون گل پی فریب به کف زر گرفته ای

خورشید را به حلقه فتراک بسته ای

امروز چون شکاری لاغر گرفته ای؟

در آب و آتشم مفکن روز بازخواست

چون در ازل ز خاک مرا برگرفته ای

آتش ز نغمه توام ای نی به جان فتاد

این چاشنی ز لعل که دیگر گرفته ای؟

لوح مزار دشمن بیهوده گو شود!

این سایه ای که از سر ما برگرفته ای

صائب تو از کجا، روش مولوی کجا؟

چون پرده حیا ز میان برگرفته ای؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

از زهر چشم، چشم من زار بسته ای

راه عیادت از چه به بیمار بسته ای؟

راه هزار قافله دل می زند به مکر

از شرم پرده ای که به رخسار بسته ای

قانع به یک نظاره خشکیم ما ز دور

بر روی ما چرا در گلزار بسته ای؟

نه حرف می زنی، نه نگه می کنی، نه ناز

بر من در امید به یکبار بسته ای

شبنم ز گلشن تو نظر آب چون دهد؟

کز شرم، چشم رخنه دیوار بسته ای

چون قیمت تو در گره روزگار نیست

از روی لطف راه خریدار بسته ای

صائب ز یار از ته دل نیست شکوه ات

این نغمه را به زور بر این تار بسته ای

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

طومار عمر طی شد و غافل نشسته ای

برخاست شور حشر و تو کاهل نشسته ای

در وادیی که برق خورد نیش کاهلی

از غفلت آرمیده چو منزل نشسته ای

نیلوفر سپهر به خون تو تشنه است

ای لاله شکفته چه غافل نشسته ای

خضر رهی و پشت به دیوار داده ای

آیینه ای، چه سود که در گل نشسته ای

بر چهره ات چگونه در فیض وا شود؟

آخر کدام شب به در دل نشسته ای؟

در کعبه ای و پشت به محراب کرده ای

هم محملی به لیلی و غافل نشسته ای

چندین هزار مرحله می بایدت برید

تا روشنت شود که به منزل نشسته ای

این آن غزل که فیضی شیرین کلام گفت

در دیده ام خلیده و در دل نشسته ای

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

نماند دشت جنون را رمیده آهویی

که پیش وحشت من ته نکرد زانویی

چو قبله گمشدگان است دیده سرگردان

به محفلی که در او نیست طاق ابرویی

چو داغ لاله به هر جانبی که می نگرم

مرا احاطه نموده است آتشین رویی

چو شمع گریه مستانه را غنیمت دان

که هر نفس بود این آب تلخ در جویی

شود ز یک دل بیدار، عالمی بیدار

هزار خفته برآید ز خواب از هویی

ازان سپند درین بزم شد بلند آواز

که ساخت خرده جان صرف آتشین رویی

ازین چه سود که مویت سفید گردیده است؟

ترا چو نیست غم عاقبت سر مویی

حضور معنی بیگانه را غنیمت دان

درین زمانه که قحط است آشنارویی

مرا که ملک جهان در نظر نمی آمد

خراب ساخت تماشای طاق ابرویی

مراد مردم آزاده شستن دستی است

مرا بس است چو سرو از جهان لب جویی

نه من ز دل، نه دل از حال من خبر دارد

چو نافه ای که فتد از رمیده آهویی

شود چو فاخته صائب ز پاس دل آزاد

کسی که داد دل خود به سرو دلجویی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5011966
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث